عزل حقیقت از واژه جز از مجرای خودش ممکن نیست. زبان شرّ است؟ خیر است؟ نمیدانم! اما میدانم که پرسشهایی ازایندست جز از مجرای موقعیتت معنا نمییابد. گاهی باید به شرّ زبان واقف شد و سکوت پیشه کرد. گاهی باید سخن گفت و از دل زبان رستگار شد. «راه رستگاری از دل زبان میگذرد». اما باید زبان را راهی دید برای بازسازی خویشتن و نه تنها حقیقت پیوند خوردن به کلمه.
من گاهی میخواهم تنها تو را بگویم و تو مرا بگویی و امان از روزی که دیگر تویی نیست که مرا به سخن وادارد، نه بر تو نه بر او، نه بر آن «دیگری بزرگ» و نه بر خودم که بیدیگری، نیستم. باید سخن بگویم حتی وقتی کسی نیست؛ اما همیشه کسی هست، همیشه باید سخن گفت، همیشه باید یا شورید، یا ایستاد، یا سخن گفت، یا سخن نگفت و اینهمه جز در سخن گفتن مجال ندارد. سخن خواهم گفت تا هر زمان که سخنی برای گفتن باشد و گوش خواهم کرد تا هر زمان که کسی سخن بگوید. شاید اینجا نقطه مقاومت باشد.