فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بازی تاج و تخت۲

کتاب بازی تاج و تخت۲
نغمه آتش و یخ

نسخه الکترونیک کتاب بازی تاج و تخت۲ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بازی تاج و تخت۲

سر لوراس جوان‌ترین فرزند مک تایرل، لرد باغ‌های معلق و نگهبان جنوب بود. در شانزده سالگی، جوان‌ترین سوارکار میدان بود، با این حال صبح آن روز سه شوالیه از گارد سلطنتی را در سه مسابقۀ اولش از اسب انداخته بود. سانسا تا به حال مرد به این زیبایی ندیده بود. نیمتنه‌اش پیچ و تاب داشت و هزاران گونه گل مختلف روی آن نقاشی شده بود، و روی اسب سفید برفی‌اش پتوی سرخی پر از گل‌های رز سفید انداخته بود. سر لوراس، در پی هر پیروزی، کلاهخودش را برمی‌داشت و به آرامی دور میدان می­تاخت و سرانجام یکی از گل‌های رز سفید را از پتوی سرخ جدا می‌کرد و به­سمت جمعیت می‌انداخت. آخرین مسابقۀ آن روزش با رویس جوان بود. طلسم‌های محافظ سِر رابر گویی چندان کارا نبودند، چرا که سر لوراس او را از روی زین به خاک انداخت. رابر ناله­کنان نقش زمین شد و فاتحش دور میدان چرخید. سرانجام تخت روانی خبر کردند و رابر را به چادرش بردند. سانسا متوجه این جریان نشد. چشمان او به سر لوراس دوخته شده بودند. وقتی اسب سفید در مقابل او ایستاد، احساس کرد قلبش دارد از حرکت می‌ایستد.

ادامه...
  • ناشر ویدا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بازی تاج و تخت۲

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سانسا

سانسا با سپتا موردان و جین پول به مسابقات دست راست پادشاه رفت، در تخت روانی که پرده های ابریشمی زردرنگ داشت و او می توانست از میان آن ها بیرون را تماشا کند. آن ها همه جا را تزئین کرده بودند. بیرون از دیوارهای شهر صدها چادر صحرایی بر پا شده بود و مردم عادی برای تماشای مسابقات از آن­ها بیرون می آمدند. زیبایی توصیف­ناپذیر این صحنه ها سانسا را به وجد آورده بود؛ زره های براق، مسئولین عالی­رتبه ای که لباس های طلایی و نقره ای به تن کرده بودند، فریادهای جمعیت، پرچم هایی که در باد می رقصیدند... و خود شوالیه ها، شوالیه ها بیش تر از همه.
وقتی به جایگاهی که پدرش قولش را داده بود، رسیدند؛ جایگاهی که بین بانوها و لردهای والامقام قرار داشت، زیر لب گفت: «این از قصه ها هم قشنگ تره.» سانسا آن روز لباس زیبایی پوشیده بود. پیراهنی سبزرنگ که به موهای طلایی اش می آمد و می دانست که همه دارند نگاهش می­کنند و لبخند می زنند.
آن ها به تماشای یک­صد اسب­سوار خواننده نشستند که هر یک از دیگری خارق العاده تر بود. سپس هفت شوالیه گارد سلطنتی قدم به میدان گذاشتند. بالاپوش های همه شان به سفیدی برف تازه بود، به جز جیم لنیستر که زره ای شیری­رنگ پوشیده بود. سر جیم هم بالاپوش سفید به تن داشت، اما زیر آن از سر تا پا طلایی بود، با کلاهخودی به شکل سر شیر و شمشیری طلایی. سر گرگور کلگان، کوه اسب­سوار، مانند توفان پشت سر آن­ها وارد شد. سانسا لرد یان رویس را به­خاطر داشت، کسی که دوسال پیش مهمان قصر زمستانی بود. او در گوش جین پول گفت: «زره اش از برنزه، هزاران هزار سال قدمت داره و با طلسم های جادویی ازش در مقابل صدمات محافظت می کنه.» سپتا موردان به لرد جیسون ملیستر که زره نیلی- نقره ای پوشیده بود، اشاره کرد. روی کلاهخودش بال های یک عقاب حک شده بود. او سر سه تن از پرچم داران راگار را در تری دنت از تن جدا کرده بود. دخترها به کشیش مبارز، تورس از شهر میر، با آن لباس های سرخ­رنگ و سر تراشیده خندیدند تا این­که سپتا موردان برای­شان گفت که او یک بار دیوارهای شهر پیک را با شمشیر آتشینی که در دست داشته، به آتش کشیده بود.
سانسا بقیه سواران را نمی شناخت؛ شوالیه هایی از فینگرز و باغ های معلق و کوهستان های دورن، سواران آزاد و سربازان جدید، پسران جوان لردهای عالی رتبه و وارثان طبقات پایین تر. مردان جوان تر که بیش ترشان تا آن موقع افتخار چندانی نیافریده بودند، اما سانسا و جین هر دو عقیده داشتند که روزی هفت قلمرو از نام های آن­ها پر خواهد شد. سِر بالن سوان، لرد برایس کارون از مارش، وارث یان برنزی، سر آندار رویس و برادر جوان ترش، سر رابر، نیم­تنه های استیل نقره ای شان با چندین طلسم جادویی برنزی تزئین شده بود، درست مثل پدرشان. برادران دوقلو، سِر هوراس و سِر هابر، که زره­های­شان نشان خوشه انگور خاندان ردوین را نشان می داد که با پارچه بورگاندی روی آبی کار شده بود. پاتریک ملیستر، پسر لرد جیسون. شش فری از چهار راه: سر جرد، سر هاستین، سر دنویل، سر ایمون، سر تئو، سر پروین، پسرها و نوه­های لرد والدر فری، و پسر غیرقانونی اش مارتین ریورز.
جین پول اعتراف کرد که با دیدن جالابار اکزو، شاهزاده تبعید­شده جزایر تابستانی که کلاهی سبز­رنگ به سر داشت و پوست تیره همچون شبش را با پرهای بنفش پوشانده بود، دچار وحشت شد. اما هنگامی­که لرد جوان بریک داندارین را، با آن موهای سرخ برّاق و زره سیاه­رنگش که نقش صاعقه رویش حک شده بود، دید، اعلام کرد که مایل است در همان لحظه با او ازدواج کند.
سگ شکاری هم وارد فهرست شد، و به دنبالش برادر پادشاه، لرد رنلی خوش­لباس از استورم اند. جوری، آلین و هاروین از سرزمین زمستانی و شمال. سپتا موردان با ورود جوری گفت: «جوری بین این مردا مثه گداها می مونه.» سانسا هم موافق بود. زره جوری آبی- خاکستری رنگ­پریده بود و هیچ تزئین و زرق و برقی نداشت و بالاپوش نازک خاکستری­رنگی هم از شانه هایش آویزان بود، با این حال خودش را خوب نشان داد و در مسابقه اول هوراس ردوین را از اسب انداخت و در دومی هم یکی از فری ها را. در سومین مسابقه، سه بار به سوار آزادی به نام لوتور برون که زره اش به سادگی زره خودش بود، حمله کرد. هیچ­کدام از آن ها جایگاه شان را از دست ندادند، اما حرکت نیزه برون یکنواخت تر بود و در جای بهتری هم فرود آمد و پادشاه او را برنده اعلام کرد. آلین و هاروین نتایج ضعیف تری به دست آوردند؛ هاروین در مسابقه اول با سر مرین از گارد سلطنتی، از اسب سقوط کرد، درحالی­که آلین هم از سِر بالن سوان شکست خورد.
مسابقات نیزه پرانی تمام روز و حتی در تاریکی غروب ادامه پیدا کرد. نعل اسب های جنگی آن قدر کوبیده شد تا این­که سرانجام زمین مسابقه تکه­پاره شد. جین و سانسا بارها یک­صدا برای سوارانی که به هم برخورد می کردند، فریاد می­کشیدند. نیزه ها به تراشه های باریک تبدیل می شدند و مردم برای طرفداران شان جیغ می زدند. هر بار که مردی از اسب می افتاد، جین چشمانش را می بست، درست مانند دختر بچه های وحشت­زده، اما سانسا از او قوی تر بود. یک بانوی بزرگ می دانست در مسابقات باید چطور رفتار کند. حتی سپتا موردان هم چندین بار با حرکت سرش او را تائید کرده بود.
قاتل پادشاه، اما درخشان ظاهر شده بود. او سر آندار رویس و لرد ماشری بریک کارون را به سادگی شکست داده بود و در مبارزه ای سخت به جنگ سر باریستان سفید مو، که هر دو مسابقه اولش را از مردانی که هر کدام سی یا چهل سال از او جوان تر بودند، برده بود، رفت.
سندر کلگان و برادرش، سر گرگور هم به­نظر غیرقابل شکست می رسیدند و با روشی وحشیانه رقیبان شان را یکی پس از دیگری از میدان به در می کردند. هولناک ترین لحظه روز در نیزه­پرانی دوم سِر گرگور اتفاق افتاد، هنگامی­که نیزه بُراّن او با چنان سرعت و قدرتی زیر نیم­تنه یکی از شوالیه های جوان دره وال فرو رفت و او را در دم کشت. جوان ده پا آن­طرف تر از جایی­که سانسا نشسته بود، افتاد. نوک نیزه سر گرگور گردن او را از هم دریده بود و خونش با هر ضربان به بیرون می پاشید، هر بار ضعیف تر از دفعه قبل. زره اش از نویی برق می زد. سپس خورشید زندگیش در پشت ابر پنهان شد و رفت. بالاپوش پسرک به رنگ آبی آسمان روزهای تابستان بود، اما حالا با وجود خونی که رویش ریخته بود، تیره­رنگ شده بود و ماه­های روی لبه آن یکی پس از دیگری سرخ می شدند.
جین پول آنچنان عصبی شد که سپتا موردان سرانجام او را بیرون برد تا آرام شود، اما سانسا درحالی­که دستانش را روی دامانش گذاشته بود، همان جا نشست و با هیجان عجیبی آن صحنه را تماشا کرد. او هرگز پیش از این مُردن یک مَرد را ندیده بود. فکر می کرد که گریه اش می گیرد، اما اشک هایش در نمی آمدند. شاید همه شان را برای "بانو" و "بران" گریسته بود. با خود اندیشید که اگر به جای آن جوان، جوری یا سر رودریک یا پدرش بودند، به­طور حتم اوضاع فرق داشت. آن شوالیه جوان آبی­پوش برایش اهمیتی نداشت، غریبه ای از دره آرین که نامش را به محض شنیدن فراموش کرده بود. و حالا دنیا هم نام او را فراموش می کرد؛ هیچ آوازی در شرح افتخاراتش خوانده نمی شد و این ناراحت­کننده بود.
بعد از بردن جسد، پسرکی درون میدان دوید و خاک را جابه­جا کرد تا خون ها را بپوشاند، سپس نیزه­پرانی ادامه یافت.
سِر بالن سوان هم به سِر گرگور باخت و لرد رنلی هم به سگ شکارچی. رنلی آن چنان از روی اسب پرت شده بود که گویی از روی آن به پرواز در آمده بود و پاهایش در هوا شناور شده بودند. سرش محکم به زمین خورد و صدای ترسناکی داد و نفس جمعیت بند آمد، اما فقط شاخ های طلایی روی کلاهخودش خرد شدند. هنگامی­که لرد رنلی برخاست، جمعیت برایش هورا کشیدند. او برادر جوان و خوش­لباس شاه رابرت بود که خیلی هم پر طرفدار بود. او شاخ شکسته را به رقیب فاتحش داد و تعظیم کوتاهی کرد. سگ شکاری غرید و آن را بین جمعیت انداخت و مردم برای گرفتن آن تکه طلا به جنب­وجوش افتادند تا این­که لرد رنلی به میان­شان رفت و آرام شان کرد. تا آن موقع سپتا موردان برگشته بود، البته تنها. حال جین بد شده بود؛ او به دخترک کمک کرده بود تا به قصر برگردد. سانسا تقریباً جین را از یاد برده بود.
بعد از آن شوالیه ای با کشتن اسب بریک داندارین خود را رسوا کرد و جریمه شد. لرد بریک زینش را روی اسب جدیدی گذاشت و بلافاصله از تورس از شهر میر شکست خورد. سر آرون سنتگر و لوتور برون مبارزه ای بی نتیجه داشتند؛ سر آرون بعد از آن رقیب مبارزه لرد جیسون ملیستر شد و برون با پسر کوچک یان رویس، رابر روبه­رو شد.
در پایان تنها چهار نفر ماندند؛ سگ شکارچی و برادرش گرگور، جیم لنیستر قاتل پادشاه، و سر لوراس تایرل، جوانی که او را شوالیه فلاورز صدا می زدند.
سر لوراس جوان ترین فرزند مک تایرل، لرد باغ های معلق و نگهبان جنوب بود. در شانزده سالگی، جوان ترین سوارکار میدان بود، با این حال صبح آن روز سه شوالیه از گارد سلطنتی را در سه مسابقه اولش از اسب انداخته بود. سانسا تا به حال مرد به این زیبایی ندیده بود. نیمتنه اش پیچ و تاب داشت و هزاران گونه گل مختلف روی آن نقاشی شده بود، و روی اسب سفید برفی اش پتوی سرخی پر از گل های رز سفید انداخته بود. سر لوراس، در پی هر پیروزی، کلاهخودش را برمی داشت و به آرامی دور میدان می­تاخت و سرانجام یکی از گل های رز سفید را از پتوی سرخ جدا می کرد و به­سمت جمعیت می انداخت.
آخرین مسابقه آن روزش با رویس جوان بود. طلسم های محافظ سِر رابر گویی چندان کارا نبودند، چرا که سر لوراس او را از روی زین به خاک انداخت. رابر ناله­کنان نقش زمین شد و فاتحش دور میدان چرخید. سرانجام تخت روانی خبر کردند و رابر را به چادرش بردند. سانسا متوجه این جریان نشد. چشمان او به سر لوراس دوخته شده بودند. وقتی اسب سفید در مقابل او ایستاد، احساس کرد قلبش دارد از حرکت می ایستد.
تمام رُزهایی که برای جمعیت انداخته بود، سفید بودند، اما رزی که برای او انداخت، سرخ بود. گفت: «بانوی عزیز، زیباییِ هیچ پیروزی ای به پای زیبایی شما نمی رسه.» سانسا نجیبانه گل سرخ را، که نشان دلیری او بود، برداشت. موهای لوراس موج هایی به هم ریخته و قهوه ای بودند و چشمانش همچون طلای مایع. سانسا گل را بویید و تا مدت ها پس از رفتن سِر لوراس آن را در دست نگه داشت.
وقتی سانسا بالاخره سرش را بلند کرد، مردی را دید که بالای سرش ایستاده بود و نگاهش می کرد. قد مرد کوتاه بود و ریش نوک تیزی داشت و موهایش پر از تارهای نقره ای بود. تقریباً هم سن و سال پدرش به­نظر می رسید. مرد گفت: «تو باید از دخترهای اون باشی.» چشمانش سبز- خاکستری بود و وقتی لبخند می زد، چشم هایش جدی بودند: «نگاهت شبیه تولی هاست.»
سانسا گفت: «من سانسا استارکم.» مرد بالاپوش سنگینی با یقه پر خز پوشیده بود و روی زنجیر آن نشان مرغ مقلد دیده می شد. رفتارش مانند لردهای عالی­رتبه بود، اما سانسا او را نمی­شناخت: «افتخار آشنایی تون رو نداشتم، سرورم.»
سپتا موردان به­سرعت دست او را گرفت و گفت: «فرزند شیرینم، ایشون لرد پیتر بالیش هستن، مشاور کوچیک پادشاه.»
مرد با لحن آرامی گفت: «مادر تو یه زمانی ملکه زیبایی من بود.» نفسش بوی نعنا می داد: «تو موهای اون رو به ارث بردی.» سپس با حرکتی ناگهانی چرخید و رفت.
تا آن موقع، ماه وسط آسمان رسیده بود و جمعیت خسته شده بودند، بنابراین پادشاه اعلام کرد سه مسابقه پایانی صبح روز بعد برگزار خواهد شد. هم­زمان با مردمی که به­طرف خانه های­شان می رفتند و درباره مسابقات نیزه­پرانی آن روز و برنامه های روز بعد صحبت می کردند، اعضای دربار به کنار رودخانه رفتند تا در ضیافت شام شرکت کنند. شش گوساله بزرگ ساعت ها روی آتش به آرامی کباب شده بودند و درحالی­که روی سیخ های بزرگ چوبی می چرخیدند، پادوهای آشپزخانه روی­شان کره و سبزیجات معطر می مالیدند تا گوشت خوش­عطر و خوش­طعم شود. میزها و نیمکت ها بیرون از چادرها چیده شده بودند و روی­شان نان تازه و توت­فرنگی و سبزیجات شیرین گذاشته بودند.
سانسا و سپتا موردان جایگاه ویژه ای داشتند، طرف چپ جایگاهی که شخص پادشاه و ملکه اش نشسته بودند. هنگامی­که شاهزاده جوفری سمت راست سانسا نشست، او احساس کرد که چیزی راه گلویش را بسته است. او پس از آن اتفاقات وحشتناک حتی یک کلمه هم با سانسا حرف نزده بود و سانسا هم جرئت حرف زدن با او را نداشت. در ابتدا، فکر می کرد از او به­خاطر کاری که با "بانو" کرده بود، متنفر شده، اما پس از آن­که گریه هایش تمام شده بود، به خودش گفته بود که این کار در واقع کار جوفری نبوده است. ملکه این بلا را سرش آورده بود؛ او کسی بود که سزاوار نفرت بود، او و آریا. برای هیچ کس بد نمی خواست، به جز برای آریا.
آن شب نمی توانست از جوفری متنفر باشد. او برای تنفر بیش از حد زیبا بود. نیمتنه آبی تیره ای پوشیده بود که رویش سر طلایی شیر حک شده بود و دور پیشانی اش را هم تاج باریکی از طلا و سنگ های یاقوت دربرگرفته بود. موهایش مانند فلز براق بودند. سانسا نگاهش کرد و به خود لرزید، می ترسید که شاهزاده او را نادیده بگیرد و یا بدتر، دوباره بدرفتاری کند و او را با گریه از دور میز فراری دهد.
جوفری اما، در عوض، به او لبخند زد. خوش­قیافه و شجاع مانند شاهزاده های قصه ها، و گفت: «سِر لوراس چشم تیزبینی برای تشخیص زیبایی داره، بانوی من.»
سانسا گفت: «ایشون لطف دارن.» سعی می کرد آرام و متواضع به­نظر برسد، هر چند که در قلبش غوغایی بر پا بود. ادامه داد: «سر لوراس یه شوالیه واقعیه. فکر می کنین فردا برنده می شه، سرورم؟»
جوفری گفت: «نه، سگ من حسابش رو می رسه، یا شاید هم عمو جیم. و چند سال دیگه که من به سن قانونی برسم و بتونم تو مسابقات شرکت کنم، خودم حساب همه شون رو خواهم رسید.»
سانسا از جادوی آن شب از خود بی­خود شده بود. شبی پر زرق و برق و مجلل، آن طور که همیشه در رویاهایش می دید، اما هرگز جرئت بیانش را نداشت. خواننده ها در مقابل جایگاه پادشاه نشسته بودند و فضای نیمه­تاریک را با موسیقی شان پر کرده بودند. دلقک پادشاه، جوان ابلهی که همه او را پسر ماه صدا می کردند، با عصاهای زیربغلش می رقصید و همه را به باد تمسخر می گرفت، طوری­که سانسا با خود اندیشید که آیا او به راستی ابله است! حتی سپتا موردان هم نتوانست در برابر پسرک مقاومت کند و وقتی او آوازی درباره کاهن بزرگ خواند، آن­چنان خندید که غذایش را روی دامنش ریخت.
و جوفری هم روح باوقار مجلس بود. او تمام شب با سانسا حرف زد. مدام از او تعریف کرد. او را خنداند. اخبار و شایعه های دربار را برایش تعریف کرد و شوخی های پسر ماه را برایش توضیح داد. سانسا آن قدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که ادب را از یاد برد و سپتا موردان را که سمت چپش نشسته بود، به کلی فراموش کرد.
در تمام این مدت، بشقاب های غذا می آمدند و می رفتند. سوپ جوی غلیظ، سالاد سبزیجات شیرین و اسفناج و آلو و دانه های روغنی خرد­شده و حلزون هایی که در عسل و سیر خوابانده شده بودند. سانسا هرگز پیش از این حلزون نخورده بود؛ جوفری به او نشان داد که چطور صدف آن ها را باز کند و اولین دانه را هم خودش برای او باز کرد. سپس ماهی آزاد رودخانه را آوردند، در ظرف سفالی پخته شده بود؛ شاهزاده کمکش کرد تا سفال را بشکند و گوشت سفید را از میانش بیرون بکشد. و هنگامی که غذای گوشت را آوردند، خودش برای او تکه ای بزرگ برید و درحالی­که لبخند می زد، آن را در بشقابش گذاشت. سانسا از حرکت های او متوجه شد که هنوز هم بازوی راستش آزارش می دهد، با این حال او حتی یک­بار هم از درد شکایت نکرد.
پس از آن نان شیرینی و پای کبوتر آوردند و سیب پخته­شده با دارچین و کیک لیمو شکری، اما سانسا آن قدر سیر شده بود که تنها توانست دو تکه کوچک از کیک لیمو را بخورد، چرا که کیک لیمو خیلی دوست داشت. او داشت به این فکر می کرد که می تواند تکه سوم را بخورد که پادشاه شروع به فریاد­زدن کرد.
صدای شاه رابرت پس از خوردن هر غذا بلند و بلندتر می شد. سانسا گاهی اوقات خنده ها و فریادهای او را برای شروع دوباره موسیقی یا پر کردن بشقابش می شنید، اما فاصله آن ها تا او زیادتر از آن بود که بتواند حرف هایش را تشخیص دهد.
هیچ کس صدای او را نشنیده بود. او آن چنان بلند فریاد کشید که همه ساکت شدند: «نه!» سانسا از دیدن پادشاه که حالا ایستاده بود، تعجب کرد. صورتش سرخ بود و تلوتلو می خورد. او بر سر ملکه سرسی فریاد کشید: «تو حق نداری به من بگی چی کار کنم، زن. من پادشاهم! می فهمی؟ من این جا قانون تعیین می کنم، و اگه بگم که فردا خواهم جنگید، پس خواهم جنگید!»
همه نگاهش می کردند. سانسا سر باریستان را دید و برادر شاه رنلی را و آن مرد کوتاه­قد که با آن حالت عجیب با او حرف زده بود، اما هیچ کس دخالتی نکرد. صورت ملکه مانند یک نقاب بود، آن چنان سفید شده بود که گویی مجسمه برفی شده. او از پشت میز برخاست، دامنش را جمع کرد و با سرعت از آن جا رفت، ندیمه هایش هم به دنبالش رفتند.
جیم لنیستر دستی بر شانه پادشاه گذاشت، اما پادشاه دست او را با خشونت پس زد. لنیستر تاب خورد و روی زمین افتاد. پادشاه غرید: «شوالیه بزرگ، من هنوزم می تونم تو رو زمین بزنم. این رو یادت باشه، قاتل پادشاه.» بعد گفت: «چَکُشم رو بهم بدین تا ببینین که هنوزم تو همه قلمرو هیچ مردی نمی تونه در برابرم مقاومت کنه!»
جیم لنیستر برخاست و خودش را تکاند و با صدایی رسا گفت: «هر طور شما بگین، سرورم.»
جوفری به سانسا اشاره کرد و او برخاست. شاهزاده گفت: «دیر وقته.» نگاهش غیر عادی بود، گویی اصلاً سانسا را نمی دید: «برای برگشتن به قصر کمک نمی­خوای؟»
سانسا گفت: «نه.» با چشمش دنبال سپتا موردان گشت و او را دید که سرش را روی میز گذاشته و خروپف می کند، خروپفی زنانه. ادامه داد: «منظورم اینه که... بله، ممنون. این لطف بزرگیه. من خسته ام و راه هم خیلی تاریکه. خوشحال می شم اگه کسی مراقبم باشه.»
جوفری صدا زد: «سگ!»
سندر کلگان از تاریکی شب بیرون آمد و به­سرعت ظاهر شد. او زره اش را با پیراهن قرمز­رنگی، که سر سگی جلو سینه اش دوخته شده بود، عوض کرده بود. نور مشعل ها صورت سوخته اش را سرخ درخشان کرده بودند. گفت: «بله، قربان؟»
شاهزاده با لحن خشنی به او گفت: «نامزد من رو به قصر برگردون و مطمئن
شو که آسیبی بهش نرسه.» و بعد بدون گفتن کلمه ای رفت و سانسا را تنها گذاشت.
سانسا حس کرد سگ شکاری دارد نگاهش می کند. سگ خندید و گفت: «فکر می کردی جوفری خودش تو رو می رسونه؟» صدای خنده اش مثل واق­واق سگ بود: «این اتفاق خیلی کم می افته. بیا، تو تنها کسی نیستی که به خواب احتیاج داری. من بیش از حد خسته­م و شاید فردا مجبور شم برادرم رو بکشم.» و دوباره خندید.
سانسا ناگهان وحشت کرد. شانه سپتا موردان را تکان داد، به امید این­که بیدارش کند، اما او بلندتر خروپف کرد. شاه رابرت مجلس را ترک کرده بود و به ناگاه نیمی از نیمکت ها خالی شده بودند. ضیافت به پایان رسیده بود و رویای زیبا هم با آن تمام شده بود.
سگ شکاری مشعل را بالا گرفته بود تا مسیرشان را روشن کند. سانسا پشت او با فاصله کمی راه می رفت. زمین سنگلاخی و ناهموار بود و نور لرزان مشعل باعث می شد سنگ های زیر پا متحرک به­نظر برسند. سانسا چشمانش را به زمین دوخته بود و مراقب بود که پاهایش را کجا می گذارد. آن ها از میان چادرها گذشتند. بیرون هر چادر پرچم و زره ای آویزان بود و سکوت با هر قدم سنگین تر می شد. سانسا جرئت نگاه­کردن به سگ را نداشت، آن مرد او را به شدت می ترساند، با این حال در تمام طول راه ادب و وقارش را حفظ کرد. با خودش گفت که یک بانوی واقعی از روی چهره قضاوت نمی­کند، و خود را مجبور کرد که بگوید: «شما امروز خیلی خوب مبارزه کردی، سِر سندر.»
سندر کلگان به او پوزخند زد: «تعریف های توخالی ات رو برای خودت نگه دار دختر... و بهم نگو سر. من شوالیه نیستم. روی همه شون تف می ندازم. برادرم یه شوالیه ست. امروز سواری اش رو دیدی؟»
سانسا لرزید و با صدای آرامی گفت: «بله. اون....»
سگ شکاری گفت: «شجاعه؟»
سانسا متوجه شد که او دارد مسخره اش می کند. سرانجام مغرور از خودش گفت: «هیچ کس نمی تونست در برابرش مقاومت کنه.» این حرف دروغ نبود.
سندر کلگان به ناگاه میان راه تاریک و خالی ایستاد. سانسا هم چاره ای جز ایستادن نداشت. سندر گفت: «سپتا خوب تربیتت کرده. تو مثه اون پرنده هایی هستی که از جزایر تابستونی میان، نه؟ یه پرنده کوچولوی خوشگل و حرّاف که خوب بلده حرف هایی رو که یادش دادن، تکرار کنه.»
سانسا ضربان شدید قلبش را حس می کرد: «این درست نیست. شما منو می ترسونین. دیگه می خوام برم.»
سگ شکاری گفت: «هیچ­کس نمی تونست در برابرش مقاومت کنه. این حقیقته. هیچ کس هیچ وقت نمی تونه در برابر گرگور مقاومت کنه. اون پسرک، همونی که تو مسابقه دوم نیزه پرانی نیزه به او خورده بود، اوه، اون یه صحنه واقعی بود. تو دیدیش، درسته؟ پسرک احمق، او نباید می اومد این­جا. بدون پول، بدون سرباز، هیچ کس رو نداشت که تو پوشیدن زره کمکش کنه. نیمتنه­اش درست بسته نشده بود. تو فکر کردی گرگور متوجه این موضوع نشده بود؟ فکر کردی نیزه سِر گرگور تصادفی به او خورد، آره؟ دخترک خوشگل حرّاف، تو اینو باور کردی! تو مثه یه پرنده بی مغزی. نیزه گرگور جایی می­ره که خودش بخواد. به من نگاه کن. به من نگاه کن!» سندر کلگان دست بزرگش را زیر چانه سانسا گذاشت و سرش را بالا آورد. سپس مشعل را به صورتش نزدیک کرد و ادامه داد: «این یه صحنه قشنگه. خوب نگاش کن. می دونم دوست داری چه­کار کنی. تو همه مسیر جاده پادشاهان وقتی نگات می کردم، سرت رو برمی گردوندی. نگام کن. زود باش، نگام کن.»

نظرات کاربران درباره کتاب بازی تاج و تخت۲

خیلی قشنگه
در 2 سال پیش توسط rso...i69
ترتیب کتاب ها : بازی تاج و تخت _ جلد اول بازی تاج و تخت _ جلد دوم بازی تاج و تخت _ جلد سوم نبرد پادشاهان _ جلد اول نبرد پادشاهان _ جلد دوم طوفان شمشیر ها _ جلد اول طوفان شمشیر ها _ جلد دوم جشنی برای کلاغ ها _ جلد اول جشنی برای کلاغ ها _ جلد دوم رقصی با اژدهایان _ جلد اول رقصی با اژدهایان _ جلد دوم رقصی با اژدهایان _ جلد سوم دو کتاب بعدی یعنی : باد های زمستان و رویای بهار هنوز منتشر نشه (جهانی)
در 1 سال پیش توسط sha...000
اگر سانسور نداشت و نسخه اصلی و ترجمه خوبی داشت که قیمتش این نبود.
در 2 ماه پیش توسط محمدامین فاضلی
فقط سریالش????
در 1 سال پیش توسط Melika
دوستان عزیز من این کتاب رو بدون سانسور خوندم، تاثیری در داستان نداره
در 8 ماه پیش توسط مهدی ۳۱۳
خوبه
در 1 سال پیش توسط علیرضا
خوبه در کل ولی اگه یه جلد بخرین اونوقت باید تا جلد آخرشو بخرین که به نظرم نمیارزه
در 2 ماه پیش توسط فاطمه کیافر
اصلا همش سانسور شده
در 6 ماه پیش توسط طراوت طاهری
فقط حیف که زیاد سانسور شده
در 1 سال پیش توسط بهداد عبادی نژاد
واقعا حیف که اینقدر زیاد سانسور شده
در 1 سال پیش توسط مجتبی کرباسی