فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنبق­های دهه هشتاد

کتاب زنبق­های دهه هشتاد
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب زنبق­های دهه هشتاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب زنبق­های دهه هشتاد

پدرم کنار مردانی که می‌خندند می‌ایستد، با آنان می‌خندد و چکمه‌هایش را به زمین می‌کوبد و خاک هوا می‌کند؛ به‌خاطر تراکتورها دستپاچه و نگران است. چشمان روشنش در آفتاب چپ شده‌اند و قوز کرده‌ـ او قدش را از پدرش به ارث برده و از این بابت خجالت هم می‌کشد. تلاش می‌کند چیزهای خاصی را در اعماق سینه‌اش نگه دارد: چیزهایی مثل ترس، غم و عدم اطمینان را. آرزو دارد به زودی همۀ اینها را کنار بگذارد، و در عین حال، سخت تلاش می‌کند مخفی نگهشان دارد. به تازگی، در مورد چیزهایی که دوستشان دارد تودار شده. عشق او تند و مالامال است؛ با رگه‌هایی از خطا. او بچه یتیم را دوست دارد؛ شانه‌های تیز و گوش‌های نَرمش را، چین کمرنگ لب پایینش را. موسیقی، کتاب و بوی کتاب را، سنگ‌های گرم از حرارت خورشید را و «ایولاپارکر» را که موهای پرپشتی به سیاهی خاک دارد. از ده سالگی او را دوست داشت و یک‌بار هم در کلیسا کنارش نشست. هنگام وعظ دخترک طوری نیشگونش گرفت که بازویش تا سه‌شنبه قرمز ماند. پنهانی آن پروانۀ سرخ را می‌بوسید. ولی بچه یتیم به زودی می‌رود، و هیچ یک از کارگرها کتاب نمی‌خواند و او به تراکتورها می‌خندد، همان‌طور که به حرف‌های بی‌ادبانۀ کارگرها به «ایولا پارکر» می‌خندد، چون معتقد است مهم‌ترین چیز این است که بروز ندهد که اصلاً چیزی را دوست دارد...

ادامه...

بخشی از کتاب زنبق­های دهه هشتاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قاطرکُش ها

لیدیا پیلّه

پدرم هجده سالش بود که بالاخره قاطر کش ها آن بلا را سر مزرعه پدرش آوردند. او می گوید آن سال کامیون های بزرگ با بار قاطر تلق و تلق از سراسر ایالت می کوبیدند و مستقیم به طرف کشتارگاه می رفتند. کامیونها در جاده هایی می راندند که خود قاطر ها کشیده بودند؛ روی شن و سنگ ریزه هایی که خود آن زبان بسته ها کوبیده بودند.
هر روز یکی، دو بار صدای عَر عَر بلندی را از کامیون های در حال گذر می شنیدی، بعد سکوت بود و تو برای مدتی دست از کار می کشیدی که به آن سکوت گوش کنی. قاطرهایی که بار می زدند و می بردند به برکت کاه و جویی که خورده بودند، چاق و پَروار بودند؛ همگی نعل شده و در بهار جوانی. هر وقت از پدربزرگم می پرسیدی می گفت چاقی بهترین رنگ است، ولی پدرم می گوید آن سال، همان سال غم آفرین، بهترین رنگ مُرد.
پراید و جِیک و ویلی بوی، چَمپ و پیت مُردند. کیت و سو و بچه یتیم مُردند؛ بچه یتیم مُرد.
بهار آن سال، بعدازظهر یک روز باران شسته، پدر پدرم به ناشویل می رود و دو تراکتور اینترنشنال هاروستر می خرد به ۱۸۰۰ دلار، نقد. او در حالی که اسکناس ها را می شمرده و سرش را تکان می داده به فروشنده گفته: «امروزِ روز چاره دیگری نداریم.» او هر عذر و بهانه ای آورده بود تا آن به قول مردم قاطر کش ها را نخرد، ولی سرانجام وضعیت مالی مزرعه به جایش تصمیم گرفت. کامیون های بزرگ تراکتورها را آوردند و در حیاط گِلی جلو طویله خالی کردند. تراکتورها شبیه بچه های قهر کرده یک روز همان جا قور کردند و ماندند. زمین تنباکوی پدربزرگم پشت تراکتورها گسترده بود و در گرما ی بهار می درخشید. آن سوی دامنه سرسبز، رودخانه «کامبرلند» از میان چتری از درختان پیدا بود، طغیان کرده و تیره از باران.
صبح روز بعد، پس از کارهای روزمره، پدربزرگم کارگرها را صدا می زند تا طرز کار ماشین های جدید را درست همان طور که فروشنده ناشویل برایش گفته بود، توضیح بدهد. مدت طولانی کنار یکی از تراکتورها می ایستد و در حالی که یک دستش را روی بدنه آن می گذارد، در موردش حرف می زند. بعد همه اعتماد به نفسش را جمع می کند و از تراکتور بالا می رود تا راهش بیندازد. سه بار امتحان می کند تا اینکه بالاخره تراکتور به شدت می لرزد، به جلو خیز برمی دارد و ردیف بالای نرده ها را خٌُرد می کند. بعد در حالی که تلاش می کند دنده عقب بیاید، به شوخی می گوید: «هنوز کامل داغون نشده!» کسی از میان جمع می گوید: «مطمئنی خودت داغون نشدی؟» و تنها نیمی از جمعیت می خندند. بیشتر آنها عادت کرده اند تا قاطرها دست نکشیده اند راستِ ردیف تنباکوها بخوابند، بعد آن قدر بیدار می مانند تا گروه را اداره کنند و دوباره روز بعد از نو شروع می کنند. آنها همگی وقت ناهار را می دانند، چون قاطرها هر روز دسته جمعی از پنج تا دوازده عَر می زنند.
پدرم کنار مردانی که می خندند می ایستد، با آنان می خندد و چکمه هایش را به زمین می کوبد و خاک هوا می کند؛ به خاطر تراکتورها دستپاچه و نگران است. چشمان روشنش در آفتاب چپ شده اند و قوز کرده ـ او قدش را از پدرش به ارث برده و از این بابت خجالت هم می کشد. تلاش می کند چیزهای خاصی را در اعماق سینه اش نگه دارد: چیزهایی مثل ترس، غم و عدم اطمینان را. آرزو دارد به زودی همه اینها را کنار بگذارد، و در عین حال، سخت تلاش می کند مخفی نگهشان دارد. به تازگی، در مورد چیزهایی که دوستشان دارد تودار شده. عشق او تند و مالامال است؛ با رگه هایی از خطا. او بچه یتیم را دوست دارد؛ شانه های تیز و گوش های نَرمش را، چین کمرنگ لب پایینش را. موسیقی، کتاب و بوی کتاب را، سنگ های گرم از حرارت خورشید را و «ایولاپارکر» را که موهای پرپشتی به سیاهی خاک دارد.
از ده سالگی او را دوست داشت و یک بار هم در کلیسا کنارش نشست. هنگام وعظ دخترک طوری نیشگونش گرفت که بازویش تا سه شنبه قرمز ماند. پنهانی آن پروانه سرخ را می بوسید. ولی بچه یتیم به زودی می رود، و هیچ یک از کارگرها کتاب نمی خواند و او به تراکتورها می خندد، همان طور که به حرف های بی ادبانه کارگرها به «ایولا پارکر» می خندد، چون معتقد است مهم ترین چیز این است که بروز ندهد که اصلاً چیزی را دوست دارد.
اواخر همان شب، بعضی از کارگرها در ایوان می نشینند تا انفیه بکشند و قهوه تلخ بنوشند. پدرم با آنهاست؛ ساکت روی پله ها نشسته. وقتی با مردم است اغلب در میان شلوغی و همهمه مجالی پیدا می کند در خودش فرو برود و فکر کند. افکار نرم و آشنایی دارد که گوشه های فرسوده شان تا خورده اند. دراین لحظه خاص او مکرر در مکرر به «ایولا پارکر» فکر می کند؛ می خواهد با او ازدواج کند. نمی دانم تا کجا در افکارش پیش می رود. تا جایی که بچه های مو مشکی برای خودشان دست و پا کنند یا نه، ولی یک خانه ساخته که هر دو با هم در ایوانش نشسته اند، مزرعه ای بزرگ و پُربار در سوی دیگر رودخانه و درست در همین شب، انباری پُر از تراکتورهای کرومی رنگ، دو برابر تراکتورهای پدرش که هنوز گرم و تق تق کنان در طویله قاطرهای پدرش آرام گرفته اند.
او پایین ایوان، باغچه پُرگُلی برای محبوبش درست می کند، یک ویکترولای بزرگ برای اتاق نشیمن و یک کوچک تر و قابل حملش را برای گردش می خرد. با شیطنت به حاشیه یکی از این گردش­ها ناخُنک می زند. موهای «ایولا» پریشانند، یک پتوی گرم کنار جوی آب، خوراک جوجه سرد و تخم مرغ های آب پز سفت، خواب آلودگی، پیشامد.
در یک لحظه از افکارش بیرون می آید؛ کارگرها با صدای بلند به لطیفه ای می خندند، در توری با سرو صدا باز می شود، وقتی پدربزرگم به ایوان می آید. از آنها می پرسد: «ببینم! شما نمی خواین بخوابین؟!» و لبخند می زند. او پیر است، نزدیک شصت سالش است، ولی چشمانش پس از این همه سال زیر آفتاب بودن، هنوز چشمان یک جوان است. وقتی لبخند می زند و شوخی می کند چشمانش می درخشند. پدرم می ایستد و روی یک تیر خَم می شود؛ دست به سینه است. پدرش به او چشمک می زند، بعد برای مردها دست تکان می دهد و به داخل خانه برمی گردد، سرش را تکان می دهد و با دهان بسته می خندد.
پدربزرگم قدرت قاطر را می فهمید. آن را تحسین می کرد. از آن لذت می بُرد. همیشه می گفت قاطر نسبت به اسب یا الاغ کاری تر است، چون صفات خوب هر دو را به ارث بُرده: کفل قوی را از مادر و شانه های نیرومند را از پدر. می گفت انجیل در مورد قاطرها گفته هُلش بدهید و بِکشیدش. وقتی همسرش در جوانی بر اثر تب از دست رفت، تابوتش را با اسب به گورستان نبردند، بلکه این بچه یتیم بود که تابوت را حمل کرد. مردان مغرور روستا بعدها وقتی در اتاق پشتی خواربارفروشی در این مورد حرف می زدند کاملاً احساساتی می شدند. پدر بزرگم مردی بودکه هرگز کلاه بر سر نمی گذاشت، حتی تا شهر. می گفت در محضر پروردگار سر برهنه کن و ایمان داشت که پروردگار همه جا هست: در میان درختان، دودکش ها خانه ها، آب نهر، زیر قوطی های «کالومت» که در زباله ها زنگ می زدند.
***

نظرات کاربران درباره کتاب زنبق­های دهه هشتاد