فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شارلوت

کتاب شارلوت

نسخه الکترونیک کتاب شارلوت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شارلوت

این رمان از زندگی شارلوت سالومون برگرفته شده است؛ نقاش آلمانی که در بیست و شش سالگی درحالی که باردار بود به قتل رسید. منبع اصلی این کتاب، خودزندگینامه‌ای است که شارلوت از خود بجا گذاشته بود. نویسنده در نوشتن این رمان، به تلفیق واقعیت و خیال دست زده و با زبانی تغزلی، زندگی و دغدغه‌های نقاش آلمانی را به رمان درآورده است. این اثر در سال ۲۰۱۴ به چنان موفقیت و شهرتی رسید که صدها هزار نسخه از آن به فروش رفت. فوئنکینوس همچنین با این کتاب جوایز رنودو و گونکور فرانسه را مال خود کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب شارلوت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب برگردانی است از:
Charlotte
par
David Foenkinos

آن که در حال زندگی نمی تواند بر آن چیره شود، نیازمند دستی است که ناامیدی را که تقدیر برای او رقم زده، اندکی کنار بزند.

کافکا،
یادداشت ها، ۱۹ اکتبر ۱۹۲۱

فصل اول

۱

شارلوت خواندن نام کوچکش را از روی یک گور یاد گرفت.

از این رو، او نخستین شارلوت نام نیست.
پیش از او خاله اش، خواهر مادرش، این نام را داشت.
این دو خواهر تا شامگاه نوامبر ۱۹۱۳ بسیار به هم پیوند خورده اند.
فرانتزیسکا و شارلوت با هم آواز می خوانند، می رقصند، نیز می خندند.
این هرگز عجیب نیست.
در تمرین خوشبختی شان حالت عفیفانه ای وجود دارد.
شاید این حیا با شخصیت پدرشان پیوند دارد.
یک متفکر باصلابت، یک آماتور هنر و عهد باستان.
در نظرش هیچ چیز سودمندتر از غباری از عهد شکوه روم نیست.
مادرشان از این هم ملایم تر است.
اما ملایمتش هم مرز اندوه است.
زندگی اش رشته ای از واقعه ها بوده.
بهتر است بعد به آنان بپردازیم.
عجالتا با شارلوت همراه شویم.
نخستین شارلوت.
زیباست، موهای بلند مشکی اش به نویدی می ماند.
همه چیز از کندی آغاز می شود.
رفته رفته همه کارهایش را آهسته تر انجام می دهد: خوردن، قدم زدن، خواندن.
چیزی در وجودش کند می شود.
بی تردید این نوعی مالیخولیاست که در جانش رسوخ می کند.
یک مالیخولیای ویرانگر که کسی از آن جان به در نمی برد.
خوشبختی به جزیره ای دست نیافتنی در گذشته بدل می شود.
هیچ کس متوجه حضور این کندی در وجود شارلوت نمی شود.
بیماری بیش از اندازه فریبنده ای است.
دو خواهر را با هم مقایسه می کنند.
یکی شان آشکارا خنده روتر از دیگری است.
از این گذشته، گهگاه متوجه رویابافی هایی می شوند که کمی طولانی است.
اما شب بر او چیره می شود.
همان شبی که باید منتظر بود تا شب آخر او شود.
یک شب بسیار سرد ماه نوامبر است.
درحالی که همه در خوابند، شارلوت بلند می شود.
چند وسیله را جمع می کند، انگار می خواهد به سفری برود.
شهر انگار که متوقف شده باشد، در زمستانی زودرس یخ بسته.
دختر جوان به تازگی هجده ساله شده.
پرشتاب به سمت تقدیرش گام برمی دارد.
یک پل.
پلی که زن آن را خیلی دوست می دارد.
مخفی گاه سیاهی اش.
مدت هاست می داند این آخرین پل خواهد بود.
زن در دل شب سیاه، بی هیچ شاهدی، می پرد.
بی کمترین تردیدی.
در آب یخ سقوط می کند و از مرگش شکنجه ای می سازد.
صبح زود بدنش را که در کنار آب افتاده، پیدا می کنند.
سرما کبود کبودش کرده.
پدرومادرش و خواهرش از این خبر در شوک فرو رفته اند.
پدر در سکوت منجمد شده.
خواهر گریه می کند.
مادر از درد جیغ می کشد.
روز بعد، روزنامه ها از این دختر جوان یاد می کنند.
دختری که بی کمترین توضیحی خود را به کام مرگ کشید.
شاید فاجعه اصلی همین باشد.
خشونتی که به خشونت دیگر افزوده شد.
چرا؟
در نظر خواهرش این خودکشی حکم اهانتی به پیوندشان را دارد.
بیشتر وقت ها او خود را مسئول آن می داند.
او هیچ چیزی ندید و متوجه آن کندی نشد.
حالا احساس تقصیر را در قلبش فرو می برد.

۲

والدین و خواهرش در مراسم خاکسپاری شرکت نمی کنند.
آنان ویران، پنهان شده اند.
بی تردید اندکی نیز شرمگین اند.
باید از نگاه دیگران گریخت.
چند ماهی بدین سان می گذرد.
درآمیختن با دنیا ناممکن است.
یک دوره طولانی سکوت.
حرف زدن خطر یاد کردن از شارلوت را با خود دارد.
او پشت هر کلام پنهان شده.
تنها سکوت می تواند مشی بازماندگان را حفظ کند.
تا لحظه ای که فرانتزیسکا انگشت خود را روی پیانو قرار می دهد.
قطعه ای می نوازد، آرام می خواند.
پدرومادرش به او نزدیک می شوند.
و خود را به حیرت این ظهور زندگی می سپارند.
مملکت وارد جنگ می شود، و شاید این طور بهتر باشد.
آشوب، آرایه درست رنج آن هاست.
برای نخستین بار، پای یک نزاع جهانی در میان است.
سارایوو امپراطوری های گذشته را به کام سقوط می کشاند.
میلیون ها انسان به سمت پایان خویش می شتابند.
آینده در میان تونل های دراز حفر شده در دل خاک به کشمکش روی می آورد.
در این هنگام فرانتزیسکا تصمیم می گیرد پرستار شود.
می خواهد مجروحان را مداوا کند، بیماران را بهبود بخشد و جانی دیگر در تن مردگان بدمد.
و بی تردید، خود را مفید احساس کند.
اویی که هر روز را با احساس بی خاصیت بودن سپری می کند.
مادرش از این تصمیم به هراس افتاده.
این مسئله تنش و مشاجراتی به همراه می آورد.
جنگی در دل جنگ دیگر.
کاری نمی شود کرد، فرانتزیسکا به میدان قدم می گذارد.
و به حیطه های پرخطر نزدیک می شود.
در نظر برخی شجاع جلوه می کند.
موضوع تنها این است که او دیگر از مرگ ترسی ندارد.
زن در دل نبرد، با آلبرت سالومون دیدار می کند.
او یکی از جوان ترین جراحان است.
بسیار قدبلند و به شدت تودار.
یکی از آن مردانی که حتی اگر حرکتی هم نکند، شتابزده به نظر می رسد.
یک بیمارستان صحرایی را اداره می کند.
در خط مقدم فرانسه واقع است.
از آنجا که پدرومادرش مرده اند، حرفه پزشکی حکم خانواده او را دارد.
و از آنجا که کارش او را مجذوب خود کرده، هیچ چیز حواس او را از ماموریتش منحرف نمی کند.
به زنان چندان توجهی ندارد.
تنها به تازگی متوجه حضور یک پرستار جدید شده.
با این همه، زن دایم تبسم هایی تحویل او می دهد.
خوشبختانه، رخدادی داستان را تغییر می دهد.
آلبرت در دل یک جراحی، عطسه می کند.
آب ریزش می گیرد، باید بینی اش را پاک کند.
اما دستانش در حال معاینه روده یک سرباز است.
در این هنگام فرانتزیسکا دستمالی به سمت او می برد.
در این لحظه است که سرانجام مرد به او نگاه می کند.
یک سال بعد آلبرت تمام جرئتش را جمع می کند.
آن را کف دستان جراحش می گیرد.
و به دیدار والدین فرانتزیسکا می رود.
آنقدر سردند که مرد خود را می بازد.
اصلاً برای چه آمده بود؟
اوه بله... خواستگاری... ازدواج...
پدر می غرد: خواستگاری کی؟
او این چوب خشک را به عنوان داماد نمی خواهد.
به یقین، او شایستگی ازدواج با یک گرون والد را ندارد.
اما فرانتزیسکا بر حرف خود باقیست.
می گوید حسابی عاشق او شده.
اطمینان یافتن از آن آسان نیست.
اما او از آن دخترهایی نیست که هوسبازی به خرج بدهد.
از زمان مرگ شارلوت، زندگی به اصلی ترین ها کاهش پیدا کرده.
سرانجام والدین کوتاه می آیند.
به شخصیت خود فشار می آورند تا کمی شاد باشند.
تا با لبخند آشتی کنند.
تا آنجا پیش می روند که گل هم می خرند.
مدت های مدید است که در سالن خانه شان رنگی به چشم نخورده.
این نوعی نوزایی به وسیله گلبرگ هاست.
با این همه، در مراسم ازدواج، حالتشان به خاکسپاری می ماند.

۳

از همان روز نخست، فرانتزیسکا تنها می ماند.
چرا به این می گویند زندگی دونفره؟
آلبرت دوباره به خط مقدم رفته.
جنگ گره می خورد، انگار ابدی شده.
در میان سنگرها یک قصابی به راه افتاده.
فقط ای کاش همسرش نمیرد.
زن نمی خواهد بیوه شود.
حالا که او دیگر...
عجب، وقتی انسان خواهرش را از دست می دهد، از چه واژه ای استفاده می کنند؟
چنین واژه ای وجود ندارد، از واژه ای استفاده نمی کنند.
گاهی وقت ها فرهنگ واژگان حیا پیشه می کند.
انگار خودش هم از درد به هراس افتاده.
عروس جوان در آپارتمان بزرگ سرگردان می شود.
خانه در طبقه اول یک عمارت بورژوایی در شارلوتن بورگ واقع شده.
محله شارلوت.
شماره ۱۵، ویلانداشتراسه، نزدیک ساوینی پلاتز.
من بیشتر وقت ها در این خیابان گردش می کردم.
حتی پیش از شناختن شارلوت محله او را دوست داشتم.
در سال ۲۰۰۴ خواستم رمانی به نام ساوینی پلاتز بنویسم.
این نام طنین غریبی در من داشت.
چیزی در آن مرا مجذوب خود می کرد بی آنکه بدانم چرا.
دالانی دراز از میان آپارتمان می گذرد.
فرانتزیسکا بیشتر وقت ها برای مطالعه آنجا می نشیند.
او خود را در آنجا همانند مرز منزل خویش احساس می کند.
امروز با سرعت تمام کتابش را می بندد.
از آنجا که سرگیجه گرفته، به سمت حمام می رود.
و کمی آب به صورتش می زند.
چندثانیه برایش کافی است تا متوجه موضوع شود.
آلبرت درحالی که مشغول مداوای یک مجروح است، نامه ای دریافت می کند.
پرستار از چهره کبود او نگران می شود.
عاقبت مرد آهی می کشد: همسرم باردار است.
در ماه های آتی تا جایی که می تواند تلاش می کند به برلین برگردد.
اما بیشتر وقت ها، فرانتزیسکا با جنین داخل رحم خود تنهاست.
زن در امتداد راهرو گردش می کند و از همین حالا با او حرف می زند.
برای پایان دادن به تنهایی اش شتاب فراوان دارد.
۱۶ آوریل ۱۹۱۷ کودک متولد می شود.
این تولد یک قهرمان است.
همچنین تولد کودکی که مدام گریه می کند.
انگار تولدش را نمی پذیرد.
فرانتزیسکا می خواهد به یاد خواهرش نام او را شارلوت بگذارد.
آلبرت نمی پذیرد کودک نام یک مرده را بر خود داشته باشد.
آن هم نام دختری که خودکشی کرده.
فرانتزیسکا به خشم می آید، گریه می کند، غضبناک می شود.
با خود فکر می کند این راهی برای زنده کردن دوباره اوست.
آلبرت دوباره می گوید: خواهش می کنم منطقی باش.
کاری از دستش ساخته نیست، می داند زن چنین نیست.
وانگهی به همین خاطر او را دوست دارد، به خاطر جنون شیرینش.
به آن خاطر که زن دایم در حال دگرگونی است.
زن به تناوب، آزاد و فرمانبردار، تب آلود و خروشان است.
مرد احساس می کند این مبارزه بیهوده است.
افزون بر آن، چه کسی دوست دارد در طول جنگ، مبارزه ای دیگر در پیش بگیرد؟
بنابراین کودک، شارلوت نام می گیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب شارلوت

این کتاب خیلی غیر قابل پیش بینی جلو رفت.زندگی پر فراز و نشیب شارلوت سالومون.و اما مرگ تنها گریزی برای درد هایش...
در 9 ماه پیش توسط zahra
عالی بود ، ترجمه عالی ، شاعرانه بود
در 9 ماه پیش توسط گل پری بانو
من هنوز کتاب رو تموم نکردم ولی تا اینجا کتاب بسیاز زیباییه زندگی پر از غم شارلوت که سرانجام آن چه میشه؟؟
در 3 ماه پیش توسط handsome
کتاب بسیار زیبا بود.بسیار غم انگیز .
در 9 ماه پیش توسط سارا نورمحمدی
بیان یک حقیقت تلخ بود،مرگ غم انگیزی داشت...
در 7 ماه پیش توسط marziyeh h
خیلی غم انگیز بود
در 8 ماه پیش توسط تنها همیشگی
به نظرم مبهم بود.
در 3 ماه پیش توسط tou...siz