فیدیبو نماینده قانونی نشر نجوای دل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اگر خوشبختی جای دیگری هست، اینجا هم می تواند باشد

کتاب اگر خوشبختی جای دیگری هست، اینجا هم می تواند باشد

نسخه الکترونیک کتاب اگر خوشبختی جای دیگری هست، اینجا هم می تواند باشد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اگر خوشبختی جای دیگری هست، اینجا هم می تواند باشد

در «حال» زندگی کنیم
* امید یعنی سازماندهی کارها و اعمال به سمت هدفی کاملاً معین و عالی. اما امید معجزه‌های پوچ و غیرواقعی، انتظار پوچ و بی‌ثمری است.
* به‌جای تحمل کردن و دم برنیاوردن از وضعیت نامطلوب خود، از رؤیا بیرون بیایید و ذهن وافکار پریشان خود را جمع و جور کرده و آن‌ها را در «حال» نگهدارید.
*حسرت. حسرت‌ها نشانه‌ی لنگر انداختن در گذشته هستند. درحالی‌که «حال» باید آزاد از «گذشته» باشد و این «گذشته» نباید آینده‌ی شما را خراب کند. ممکن است بهشتی که در گذشته برای خود در رؤیاهایتان ساخته بودید امروز به دردتان نخورد. پس چرا هنوز به دنبال آن‌ها می‌دوید؟ دوباره برنامه‌ها و آرزوهایتان را با شرایط جسمی، روحی و خارجی امروز خود بررسی کنید. و این گفته ژید را به خاطر داشته باشید که هیچ چیز مانند خاطره‌ی خوشبختی مانع از خوشبختی نمی‌شود».

ادامه...
  • ناشر نشر نجوای دل
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اگر خوشبختی جای دیگری هست، اینجا هم می تواند باشد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

شاید به نظر فخرفروشانه بیاید که یک جراح اهل عمل و تجربه برای چنین کتابی که در ظاهر تئوری و پر از فرضیه است مقدمه بنویسد. اما باید بگویم که تحصیلات دانشگاهی باورهای مرا نسبت به تمام روش هایی که به درک دنیای عاطفی و شناخت قوانین آن منجر می شود بیشتر کرده است. علاوه بر آن آشنایی من با پروفسور «اتین ژلانک» و خاطرات و فعالیت های مشترکمان از انگیزه های قوی نوشتن این مقدمه است.
«خوشبختی درمانی» نتیجه بیش از پانزده سال اندیشه و عمل در حوزه شناخت و درک عواطف و هیجانات است. این کتاب خواننده را به مهارت در هدایت زندگی ارتباطی، ابراز و بیان احساسات، ایجاد احساس منحصر به فرد بودن یا آن طور که «اتین» می گوید «من بودن» دعوت می کند.
خوانندگان این کتاب، با صحنه هایی از فعالیت های گروهی یا فردی، شگردهای مختلف «پویایی هیجانی»، مانترادرمانی، معادله های ذهنی، نرمش های فکری، نقش فریاد، تنفس صحیح و... روبرو می گرداند.
باید آگاه باشیم که در فرهنگ و جامعه ای زندگی می کنیم که بُعد روابط انسانی هرروز به خاطر تسلط رسانه های مخرب، رو به نابودی می رود. تمدنی که در آن هرروز شاهد بی اعتباری هیجانات و عواطف انسانی و یا بدتر از آن انکار و بدنام کردن آن ها هستیم. این کتاب با ارائه راه حل هایی ریشه ای و تجربه شده که گاه کاملاً مخالف باورهای چندین و چندساله ماست، روشی جالب و زنده برای کنار آمدن صحیح با مسائل عاطفی و ارتباطی ارائه می دهد.
واقعاً بسیار خوش حالم که «اتین ژلانک» موفق به نوشتن چنین کتابی شده است.

پی یر تستاس
پروفسور برجسته دانشگاه پاریس ـ جنوب
و عضو آکادمی جراحی

تقدیم به تمام معلمین زندگی ام
آن ها که رسم زندگی کردن را با زندگی شان
به من آموختند...

آلن: ساده لوحانه است اگر فکر کنیم موفقیت ها احساس رضایت از زندگی و خوشبختی را به ما می دهند.
این طور نیست. بلکه این احساس رضایت و خوشبختی است که موفقیت ها را با خود می آورد.

فصل اول : مسیرهای من

مسیرهای من

خیلی قبل تر از آنچه به یاد بیاورم همیشه یک «درمانگر» بوده ام حتی قبل از تولدم این وظیفه برایم مقرر شده بود! پدر و مادرم بعد از گذشت فقط شش ماه از ازدواجشان با یک بحران جدی زناشویی روبرو شدند که برای رفع آن و چسباندن تکه های درحال ریزش، تصمیم گرفتند بچه دار شوند و این بچه «من» بودم. به همین دلیل درست بعد از لقاح، وظیفه مرمت و درمان خرابی ها را به دوش گرفتم...
از این شوخی که بگذریم نمی خواهم درباره ی پیشینه ی ژنتیکی یک استعداد قلمفرسایی کنم. این استعداد هرچه باشد فرقی نمی کند. اما اگر می بینید دوران کودکی و نوجوانی پر افت و خیز خود را شرح می دهم اصلاً قصد قصه گویی ندارم، بلکه فقط می خواهم با ذکر یک نمونه ی شفاف و واقعی به اصل موضوع و طرح این نکته بپردازم که تمام مسیر زندگی، برای رشد فردی ما سودمند و ضروری است و تمام حوادث تلخ و شیرین آن درواقع برای بهبود این مسیر رشد سر راهمان قرار می گیرد.
البته این فکر که به مردم یاد بدهم چگونه از بدبختی فاصله بگیرند و یا پیدا کردن روش هایی برای داشتن یک زندگی سعادتمند یک بار و مانند الهام بر من وارد نشد. نقش جادویی و خارق العاده احساسات و هیجانات، عواقب سنگین عقده ها و رنج های نادیده گرفته شده و مسائل عاطفی که باعث می شوند شخص در زمان «حال» زندگی نکند به تدریج و در فرایند سال ها تحصیل و تدریس و تجربه برای من روشن گشت. «حال» در دو مفهوم کامل آن یعنی «حال ـ اکنون» و «حال ـ ابدی» که هدیه ی گرانبهای زندگی به تک تک افراد بشر است.
من نیز مانند تک تک شما در مسیر زندگی مشاهده کرده ام، آموخته ام، اندیشیده ام و انتخاب کرده ام. اما همه ی این مراحل را با هدفی پویا و نه احساس بدشانسی و شکت و ناامیدی پشت سر گذاشته ام. در هرحال فکر می کنم ردیف کردن جملات شاد و امیدوارانه و ارائه روش های درمانی بدون ذکر مثال زنده، فقط در حد شعار باقی می ماند و تاثیر عمیقی بر جای نخواهد گذاشت. این توصیه ها زمانی کارساز است که مبتنی بر معلومات علمی، پزشکی و تجربه های معتبر قرار گرفته باشد. به همین دلیل به خود اجازه دادم که ابتدا کمی از ماجرای زندگی خود صحبت کنم و بعد به شما بپردازم!
***
مادرم دوران حاملگی سخت و زایمان بسیار دشواری با فورسپس داشت و همیشه این داستان خانوادگی را که موقع به دنیا آمدن فقط یک کیلو و نیم وزن داشتم تعریف می کرد. نیم قرن طول کشید تا فهمیدم که چنین وزنی برای نوازد چندان غیرطبیعی هم نیست. اما پیام نهفته ای که در این تعریف تکرار می شد و در ذهنم جای گرفته بود این بود: «مادرم واقعاً نمونه بود که توانست مرا زنده نگه دارد. چون من یک بچه ی «لاغر و مردنی» بودم که هیچ کس امید به زنده ماندنم نداشت. فقط به خاطر توجهات فداکارانه او بود که توانستم به اندازه و قد و قامت فعلی ام برسم. به همین دلیل، من با بدهی سنگین نسبت به مادرم به دنیا آمدم. بدهی که همچنان ادامه داشت و هیچ وقت موفق به پرداخت آن نشدم.
درواقع فداکاری و خیرخواهی مادرم همچنان ادامه داشت. او که قادر به شیردادن من نبود مرا به دایه ای که فرزندی ۲۰ روزه داشت سپرد. و به این ترتیب خواهری شیری پیدا کردم. طرح اولیه زندگی من از همان موقع درحال آشکار شدن بود.
طرحی پرپیچ و خم و درحال تغییر: ضعف ها و کمبودهای طبیعی که بلافاصله با «حوادث» زندگی پر می شد. مضیقه هایی که جای خود را به وفور می داد و...
نکته مهم این بود که من با شیری که متعلق به دخترکی دیگر بود تغذیه شدم. هنوز اطلاعات ما درباره ی اینکه کیفیت شیر مادر به تناسب جنسیت نوزاد تغییر می کند کامل نشده است. اما شاید همین، دلیل دو قطبی بودن احساس من در نقش روانشناس باشد. یعنی سویه ی زنانه یا بهتر بگویم مادرانه ی من که بیش از دیگر مردان است.
اغلب بیماران می گویند که رابطه ی من با آن ها بیشتر مادرانه است تا پدرانه...!
دوران کودکی شلوغ و پرماجرایی را پشت سر گذاشتم. از خانه ای به خانه ی دیگر پرتاب می شدم. سال های کودکی ام آکنده از جدایی و حوادث گوناگون بود.
محاسن درمانی تولدم خیلی زود پاک شد و والدینم حتی با به دنیا آمدنم به تفاهم نرسیدند و خطر جدایی همچنان زندگی شان را تهدید می کرد. پدر سیاستمدار من به خاطر زیبایی و ثروت مادرم و تکیه بر موقعیت مالی پدربزرگم ـ یعنی پدرزنش ـ که یک بانکدار خودساخته بود با او ازدواج کرده بود. درحالی که مادرم هنگام ازدواج دختر نوجوانی در اوج بلوغ و تخیلات شاعرانه بود.
هنوز بسیار کوچک بودم که بارها بین فرانسه و امریکا سفر کردم. در یکی از این سفرها روی کشتی «نورماندی» اسم خود را از بلندگو شنیدم که مدام تکرار می شد. بله آن بالایی ها مرا گم کرده بودند. مادرم زنی دلفریب با حواسپرتی های دیوانه کننده بود. کشتی نورماندی از حرکت ایستاد و جستجویی گسترده برای پیدا کردن طفلی کوچولو آغاز شد. بالاخره ملوانی مرا در موتورخانه پیدا کرد. هیچ کس نفهمید که من چگونه از آن نردبان های بزرگ فلزی پایین رفته بودم آن موقع پانزده ماه بیشتر نداشتم!
بدون شک برای پرهیز از تکرار چنین وقایعی در آینده، مادرم مرا به خاله ام سپرد تا بتواند آخرین اقداماتش را برای از سرگیری زندگی با پدرم انجام دهد. هرچند پدر و مادرم مرا رها کرده بودند اما چندان رنجی نبردم زیرا در کنار دخترخاله های همسن و سال و دایه ی مهربانم ماریا قرار گرفتم.
خیلی زود جدایی پدر و مادرم رسمی شد. پدرم ابتدا در سازمان ملل ژنو، سپس در کنسولگری لندن مشغول به کار شد. تا ۵ سالگی یعنی قبل از شروع جنگ در سال ۱۹۳۹ بیش از دو یا سه بار او را ندیدم.
پس از آن دوباره با مادر و دایه ی وفادارم در پاریس سکونت کردیم. مادرم شب ها را با دوستان شیک پوشی که به آن ها حسودی می کردم می گذراند، هرشب نور چراغ اتومبیل آن ها را از پنجره اتاق خوابم تا انتهای خیابان دنبال می کردم.
از آنجا که مادرم وقت کافی برای رسیدگی به من را نداشت تصمیم گرفت تا مرا به «آنژو» نزد مادرش بفرستد. مادربزرگ نیز مدت ها بود که طلاق گرفته و به تنهایی زندگی می کرد. از نظر خانوادگی یا حداقل خانواده ی مادری ام، نسل ها بود که طلاق امر پیش پا افتاده ای محسوب می شد. من به خوبی شاهد عواقب فاجعه بار این اتفاق روی اطرافیان و بخصوص بچه ها بودم.
فرانسیز مادربزرگم در الجزیره به دنیا آمده بود و مانند بیشتر همشهری هایش دلسوز و سلطه جو بود. در کنار او ماندن، مرا به جدا زندگی کردن از افراد مهم کودکی ام عادت داد: پدر، مادر، و دایه ام. مادرم گهگاه سری به من می زد اما این لحظات لذتبخش همیشه بسیار کوتاه بودند.
شاید به دلیل فکر کردن به جراحت های خاص خودم بود که خیلی زود میل به پزشک شدن را در خودم یافتم. به محض اینکه یکی از دخترخاله ها یا همبازی هایم زانویش زخم می شد داوطلبانه به سویش می شتافتم و مراقبت های اولیه را انجام می دادم. استعداد من درحال شکوفایی بود.
و خیلی زود جنگ،...مهاجرت شروع شد و ما به صف های طویل فراری ها، دوچرخه سوارها و ماشین هایی که از ترس بمباران آلمانی ها آخرین لوازم زندگی شان را بار کرده بودند ملحق شدیم. بالاخره به دوستان خانوادگی خود در ۵ کیلومتری یک روستای دورافتاده کاملاً آرام رسیدیم.
بعد از سختی ها و مرارت های بسیار، مجبور به اقامت نزد دومین مادربزرگم در «آورن» شدم. او نیز بیوه زنی مهربان اما سختگیر و شدیداٌ مقرراتی بود. نحوه زندگی و محیط روانی و رفتارهای اطرافم باز هم تغییر کرد. این بار با پسربچه ها و دختربچه های کشاورزان همسایه دوست شدم و با آن ها درحالی که دم گاوها را گرفته بودیم در جاده های خاکی و مزرعه ها می دویدیم. یکی از آن زمستان های سخت را به یاد می آورم که از سرما تکه پاره های کاغذها را به تن خود می چسباندیم چون چیزی برای گرم کردن وجود نداشت.
مادربزرگ پدری ام، خیلی زود در آن سرما از ذات الریه درگذشت. باید سرپناه دیگری پیدا می کردم. این جابجایی ها و جدایی های تمام نشدنی و دردناک بدون رنج نبود اما در هرمرحله کنجکاوی من برای تجربیات تازه تر بیشتر می شد.
این بار نوبت بانکدار خانواده یعنی پدربزرگ مادری ام بود که مسئولیت مرا بپذیرد. او برای بردن من به پاریس دنبالم آمد. در ایستگاه کوچک قطار تک و تنها منتظر او ایستادم. چهره ی او را به یاد نمی آوردم. او با پسرکی هفت هشت ساله لاغر و ترکه ای با شلواری بسیار گشاد که بندی کهنه آن را نگه داشته بود روبرو شد. یادم می آید که در آن سفر شبانه وقتی یک افسر آلمانی و همراهش جایشان را به من دادند تا بتوانم دراز بکشم و بخوابم چقدر تعجب کردم. آن شب فهمیدم که آلمانی خوب هم وجود دارد.

تجربه ی همه محترم است

برای اولین بار، زندگی من وارد مرحله ای پایدار شد. من با پدربزرگم در آپارتمانی زیبا روبروی قصر تویلری مستقر شدیم. آورن خیلی دور بود.
اقامت در پاریس موقعیتی شد تا دوباره مادرم را ببینم. او به سختی از عهده ی مخارج خود برمی آمد. مادرم با کارنامه ی درخشانی از دبیرستان دخترانه معروف شهر فارغ التحصیل شده و سپس تحصیلات خود را در مدرسه هنرهای زیبا ادامه داده بود. مسلماً او می خواست به پدرش ثابت کند که می تواند مانند یک مرد پیشرفت کند. هرچند هرگز شهامت جلو زدن از او را پیدا نکرد. بی اعتنایی و بی توجهی های پدربزرگم به موفقیت های او مادرم را شدیداً سرخورده کرد.
ـ «معلومه که خنگ نیستی!» بهترین جمله ای بود که پدربزرگ به او می گفت.
به این ترتیب کسب دیپلم ها برای مادرم به نوعی «پوست خر» بی ارزش تبدیل شده بود. او که می توانست مدیر بانک شود به کارهایی مانند نظافت منزل در خانه ای بزرگ و سپس آرایشگر ناخن و فروشنده ی اشیاء تفننی قانع شد. به این ترتیب با فروشنده ای دوره گرد آشنا شد. من گاهی هنگام خرید و فروش کلی اجناس همراهی شان می کردم. یادم می آید در پیاده روی گالری لافایت دستکش می فروختیم درحالی که پدربزرگم، مدیر بانک عثمانی، نایب رییس بانک پاریس درست در کنار ما یعنی خیابان اپرا کار می کرد. شک دارم که او با اتومبیل مجلل زیبایش که راننده ای آن را می راند از جلوی پیشخوان محقر ما گذر نکرده باشد!
پیش پدربزرگ، با افراد «محترم»، بانکداران و اساتید دانشگاه روبرو و پیش مادرم با فروشندگان دوره گردی که در معابر عمومی پنیر یا لباس می فروختند آشنا می شدم. مادرم استعداد عجیبی داشت. در میهمانی های شام پدربزرگ ماجراهای بازار دستفروش ها را تعریف می کرد و پیش فروشنده ها بی وقفه از نحوه ی زندگی اعیان و اشراف حرف می زد.
من در این دو دنیای متفاوت تاب می خوردم به نحوی که کم کم تغییرات زندگی برایم طبیعی می نمود. امروز فکر می کنم آدم واقعاً خوش شانسی بودم که در یک وضعیت ثابت قرار نگرفتم زیرا ممکن بود متقاعد به پذیرفتن اصول غیرواقعی شوم.
زندگی خیلی زود مرا در معرض آرا و نظریات مختلف قرار داد. پیش مادربزرگ پدری ام که زنی معتقد و مقرراتی بود باید بعد از خوردن شام صورتم را شسته و سریعاً می خوابیدم چون باید مثل وسایل نقره ای منزل از تمیزی و سلامت برق می زدم. درحالی که مادربزرگ مادری ام بچه ها را آزاد می گذاشت تا هروقت بخواهند بیدار بمانند و بازی کنند. در کشاکش این دو دنیای کاملاً متفاوت و واقعیت های کاملاً متضاد گاهی احساس می کردم دنیا یک دیوانه خانه ی بزرگ است.
درواقع من خیلی زودتر از بچه های دیگر پی به تفاوت بین نوجوان ها بردم. آن ها نیز مانند افراد بالغ ویژگی های خاص خود را داشتند. بعد از آن فهمیدم که دیوانگی یعنی تحمیل عقاید خود حتی در نقش پدر یا مادر دلسوز در قالب قوانین تغییرناپذیر به دیگران. در صفحات بعدی خواهیم دید که همین زندان باورها و عقاید تحمیلی است که باید سعی کنیم خود را از آن ها برهانیم.
باید اعتراف کنم که در آن زمان شخصیت خاص پدربزرگم که علاقه ی خاصی به جادو و علوم غریبه داشت شدیداً در من اثر کرده بود. تمام طبقات کتابخانه ی پدربزرگ پر از کتاب های کهنه و اسرارآمیز بود. شب ها، دوستان خاص او در آپارتمان جمع شده و از «انسان های اسرارآمیز» و حکمت های مشرق زمین حرف می زدند. من بحث های آن ها را با دقت دنبال می کردم. اما نمی فهمیدم چرا این آدم های مشتاق برای پیدا کردن «انسان های اسرار آمیز»ی که با آب و تاب از آن ها حرف می زنند عازم هندوستان نمی شوند. این تعقیب خوشبختی مانند جستجوی گنج مرا وسوسه می کرد. هم چنین هرگز احساس سرخوردگی و خیانتی که یک روز بعد از بازگشت از تعطیلات متوجه شدم تمام کتاب های اسرارآمیز پدربزرگ ناپدید شده اند را فراموش نمی کنم. این کتاب ها توسط یک کشیش ژزویت که گهگاه نزد ما می آمد تا پدربزرگ را «نجات دهد» سوزانده شدند.
بعد از آن پدربزرگ کاتولیک متعصبی شد که در مراسم مذهبی شرکت می کرد و به کارهای نیک می پرداخت. این اتفاق پایه های اعتقادی مرا فرو ریخت زیرا فکر می کردم پدربزرگ شهامتش را از دست داده است. تصمیم گرفتم اجازه ندهم کسی مرا از هدفم منحرف کند و تا رسیدن به آن از پا ننشینم. به همین خاطر پنهانی کتاب های «بودا»، «لائوتسه» و دیگران را می خواندم. برای پیاده کردن باورهایم و درک تعالیم آن ها سعی می کردم عملاً تصویر صداقتی فسادناپذیر را به دنیا ارائه بدهم.
برای اینکه در گردباد این حوادث مختلف سرگردان نشوم احتیاج به لنگری ثابت و مطمئن داشتم. من تمام هفته را در کالج واعظین در «ژیلی» می گذراندم. درحالی که کلکسیونی از نمرات بد و جریمه های تمام نشدنی را انبار می کردم. تعطیلات آخر هفته، به فروشگاه لباس زیری که مادرم بعد از جدا شدن از آن فروشنده دوره گرد و کمک مادی پدربزرگ به خاطر اصرارهای من، خریده بود می رفتم. پستوی مغازه همیشه محل ضیافت زن های محل و فروشندگان چهارفصل خیابان «لپیک» بود. آموزش های من در حد فاصل دو بی نهایت دور می زد: بند جوراب زن ها و رداهای پشمین و قهوه ای پدرهای روحانی!
ولی چون کارنامه های درسی ام اصلاً جالب توجه نبود مادرم همیشه تکرار می کرد:
بالاخره یک عمله می شی!
مادرم مرا پیش فوجی از روانپزشکان فرستاد. بالاخره یکی از آن ها تشخیص داد که باید جمجمه مرا شکاف بدهند تا مغزم بهتر رشد کند! البته این چیزی بود که مادرم به من می گفت. بعد با دفاعیاتی مادرانه ادامه می داد که: «آن فرانکشتین خونخوار» را با گفتن اینکه: «هیچ کس حق ندارد یک تار مو از سر پسرش کم کند» سر جای خود نشانده است!
این بار هم فهمیدم همان طور که آلمانی های خوب وجود دارند روانپزشکان عجیب و غریب هم وجود دارند.
سرشار از انگیزه های مثبت و درک اینکه روش های آموزشی ژیلی، تناسبی با روحیه ها و استعدادهای من ندارد بالاخره پدربزرگ با فراست همیشگی خود مرا به مدرسه دیگری فرستاد.
جایی که آن ملاقات سعادت بخش برایم روی داد. یعنی آشنایی با معلم زبان لاتین یونانی که ناگهان مرا دگرگون کرد و به دانش آموزی عالی مبدل ساخت. و از ضعیف ترین دانش آموز مدرسه (با متوسط ۲۴۰ ساعت جریمه در یک ترم) بیرون آمده و در گروه بهترین ها جای گرفتم. استقامت و پایداری در برنامه و اندیشه ای که همیشه در ذهن داشتم مرا به تحصیلات پزشکی کشاند.
تابستان ۱۹۵۶ برای تعطیلات تابستانی به اسپانیا رفت. بعد از چند روز دچار کابوس و دلشوره ای عجیب شدم. دلم گواهی بدی می داد. به پاریس زنگ زدم. آشپز به من خبر داد که پدربزرگ در بستر مرگ افتاده است. چند سال پیش نیز چنین تجربه ی تله پاتیکی هنگام مرگ مادربزرگ داشتم. حالا متقاعد شده بودم که عشق بر روان و روح ما چنان تاثیر عمیقی دارد که هنوز قادر به درک ابعاد و میزان آن نیستم.
برای اداره کردن زندگی، آپارتمانی را که پدربزرگ برایم به ارث گذاشته بود با قیمتی پایین به آمریکایی ها اجاره دادم. با این کار می توانستم تحصیلاتم را ادامه بدهم. من علاقه ی چندانی به انگل شناسی، اپیدمی شناسی یا داروشناسی نداشتم. اما می دانستم که گذراندن این دوره اجباری است و باید این مسیر را طی کنم تا بتوانم به پزشکی آن طور که می خواهم برسم. عشق رسیدن به «روان» مرا هدایت می کرد. علاوه بر آن دوره ای از روان درمانی را با یکی از دوستان دوران کودکی مادرم شروع کردم و او کسی نبود جز نوه ی والت ویتمن (شاعر بزرگ آمریکایی ۱۸۹۲ ـ ۱۸۱۹) که بسیاری او را خودبزرگ بین قلمداد می کردند.
او تبعیدی جنگ بود و سعی می کرد با تکیه بر نیروی درونی و استعدادش به زندگی ادامه دهد. من هیچ گونه تکبر و خودبزرگ بینی در این ادعا نمی دیدم درواقع مصداق عملی ضرب المثل «خواستن توانستن است» بود. شعاری که همیشه پدربزرگم دانش آموز سابق مدرسه ی الجزیره که بعدها بانکداری بزرگ شد تکرار می کرد.
رابطه ی من با مادرم روز به روز آزاردهنده تر می شد. از یک طرف همه جا جار می زد که با چه جان کندنی هزینه ی تحصیلات پزشکی مرا پرداخت می کند، و از طرف دیگر جیب های مرا در جستجوی نامه های مشکوک زیر و رو می کرد تا در صورت پیدا کردن چیزی، رابطه ی مرا بهم بزند. یک شب سر شام، برای عصبانی کردن من غیرمستقیم اظهار کرد که من پسر پدرم نیست. سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم چون درونم آتش گرفته بود. اما اگر، برحسب اتفاق از کوره در می رفتم مادرم غرولندکنان می گفت که فرزند نمک نشناسی هستم و بالاخره او را در خیابان رها خواهم کرد...
اما حداقل یک شانس داشتم: عقده ی اودیپ در من به خاطر عدم حضور پدرم کاملاً تحلیل رفته بود! در سال بیش از سه یا چهار هفته او را نمی دیدم یعنی فقط وقتی که تعطیلات کاری به او اجازه ی آمدن به پاریس را می داد.
یادم می آید روزهای پایانی جنگ روزی آشپزمان به من گفت که «پدرم» در سالن منتظر من است. من هول شده بودم و مردی را که در کنار شومینه ایستاده بود نمی شناختم. چند روز بعد دوباره سفرهای پیاپی سیاسی خود را از سر گرفت. لهستان بعد از جنگ، سپس کوبا که در سال ۱۹۵۰ در آنجا به دیدار پدرم رفتم یعنی زمانی که این جزیره صحنه قاچاق و فساد گشته بود. پدرم در درستی و شرافت شهرت داشت. چند سال بعد دوران بازنشستگی اش را در قصر متروکه و بدون آب و برق خانوادگی عاطل و باطل و فقط در رویای آینده گذراند.

فقط جاده ارزش دارد

به موازات تحصیلات، بخش بزرگی از اوقاتم را وقف ورزش بخصوص شمشیربازی کرده بودم. دوست داشتم این شعار مشهور را عملی کرده باشم «ذهن سالم در بدن سالم است» و به این ترتیب در مسابقات دانشگاهی زیادی شرکت کردم.
در آنجا بود که با یکی از مسئولین گروه فرانسوی رشته ورزشی پنج گانه مدرن بازی های المپیک آشنا شدم. او مرا در جریان مشکلاتش در جذب داوطلب در این رشته قرار داد و از من پرسید آیا تا به حال به فکر عضویت در رشته ی ورزش چندگانه افتاده ام؟ در این رشته ی ورزشی باید همزمان در اسب سواری، شمشیربازی، شنا، تیراندازی با کمان و دو مهارت کامل و یکسان پیدا کرد. قبلاً تمریناتی در سه رشته ی آن داشتم اما هرگز تیراندازی نکرده بودم و در دوندگی نیز بسیار ضعیف بودم. اما افسون شرکت در بازی های المپیک مرا شدیداً به تمرین مشتاق کرد. تصمیم گرفته بودم به خودم ثابت کنم که «خواستن من توانستن است».
برای شرکت در بازی های المپیک رم، کم تر از سه سال وقت داشتم و در طی این سه سال، هم تحصیلات پزشکی ام را تمام کردم، دوره های عملی در بیمارستان روانپزشکی را گذراندم و هم با شور و علاقه ی فراوان ورزش می کردم. کاغذهای تلفن واقع در راهروی آپارتمانم، هدف های تمرینی من شده بودند و عادت کرده بودم تا تمام فعالیت های ورزشی ام را با کرونومتر (زمان سنج) رکوردگیری کنم.
خیلی زود، در مسابقات بین المللی درخشیدم و در بین نفرات پیشنهادی برای برگزیدگان المپیک قرار گرفتم. قهرمانان پیش کسوت، باید درباره ی فهرست ورزشکاران فرانسه در بازی های المپیک تصمیم گیری می کردند. در مسابقه پرش با اسب، بیش از حد به اسبم فشار آوردم. با اینکه دوبار پای اسبم با مانع برخورد کرد اما آن قدر به برنده شدن فکر می کردم که هرگونه احتیاطی را فراموش کردم.هنگام پرش از آخرین نرده ها، بار دیگر پای اسبم به مانع برخورد کرد و هردو به زمین خوردیم. این سقوط یک امتیاز صفر برایم محسوب شد. رویاهایم داشت دود می شد و به هوا می رفت مگر اینکه رقیبم هم به نوبه ی خودش دچار همین سرنوشت می شد. تکانی به خودم دادم. به شاخه ای گیر کرده بودم. سعی کردم حواسم را متمرکز کنم: آرزوی من رفتن به بازی های المپیک است باید به آن برسم. ای کاش رقیبم هم دچار مشکل شود.
در ظاهر رقیبم یک دور بدون نقص را اجرا کرد. اما ناگهان اعلام شد: او یکی از موانع را جا گذاشته برای همین امتیاز او نیز صفر محسوب شد. از این تصمیم آن قدر عصبانی شده بود که داوران او را اخراج کردند وبه این ترتیب من جواز ورود به رم را گرفتم.
«شروع کردن و ادامه دادن هدف اهمیت دارد.» این جمله را همه شنیده ایم. شروع کارهای من کاملاً افتخارآمیز بود اما اشتیاق مفرط و کلافه کننده ام باعث شد تا در مسابقات دو امتیازی کسب نکنم. خداحافظ رویای مدال های من!
اما آنچه را می خواستم ببینم دیدم. شوق دیوانه وار برای رفتن روی سکو، باعث شد تا به همراه ورزشکاران دیگر وارد ورزشگاهی بزرگ وشلوغ شوم. بعدها، از این اتفاق نتیجه گرفتم که رسیدن به هدف اهمیت ندارد بلکه مسیری که برای رسیدن به آن در پیش می گیریم مهم است.... و این نظریه را در روش درمانی خود همواره دنبال کرده ام.
چند ماه بعد از بازی های المپیک تجربه ای بسیار ناخوشایندتر را پشت سر گذاشتم. مانند بسیاری برای انجام خدمت سربازی به عنوان پزشک به الجزیره فرا خوانده شدم. در آنجا وحشتناک جنگ را به وضوح لمس کردم. من مجبور بودم نگاه های تنفرآمیز مردمی را که مرا یک اشغالگر می دیدند تحمل کنم و حس «دشمن بودن» را عمیقاً حس نمودم. از طرف دیگر به خاطر اینکه در معالجه ی سربازهای فرانسوی و زخمی های نیروهای آزادی بخش الجزیره تفاوتی قائل نمی شدم از سوی مقامات ارشد توبیخ می شدم. اما شانس مرا یاری کرد و به خاطر نجات چند سرباز در شرایط بحرانی، مورد قدردانی قرار گرفتم و باقی مانده دوران سربازی را به عنوان افسر پزشک در محله ی عمومی الجزیره در آرامش سپری کردم.

قبل از عزیمت به الجزیره، یک امتحان دوره ی انترنی را گذراندم. در امتحان کتبی رتبه دوم و در شفاهی احتمالاً به خاطر بدگویی های مادرم از مدرک دیپلم که آن ها را «پوست خر» می نامید آخر شدم. پس از آن در یک مرکز روانی در شالون مشغول به کار شدم که برای سیصد بیمار روانی وخیم فقط سه انترن وجود داشت...
شرایط آنجا بسیار وحشتناک و گاهی مانند تیمارستان های قرن نوزدهم بود. دختر جوان بیست ساله ای را به یاد می آورم که در اتاق دخمه مانند دست و پا بسته روی تختی پوشالی مانند حیوانی وحشی چمباتمه زده بود. تنها لباس او بلوز آستین درازی بود که به دیوانگان می پوشاندند و آستین ها را دور بدن گره می زدند تا قدرت هیچ گونه حرکتی نداشته باشد. هربار با رئیس بخش وارد اتاق او می شدیم خودش را روی رئیس می انداخت و سعی می کرد او را بزند یا لباس هایش را پاره کند. پرستاران برای آرام کردن دختر او را تحت شوک های الکتریکی قرار می دادند. و اگر شیشه یا کاشی را می شکست نیز همین روش درمانی اجرا می شد. یعنی استفاده از شوک های الکتریکی به عنوان تنبیه بیماران. و من اعتراض کردم زیرا بیمار به این ترتیب صدها بار تحت شوک قرار می گرفت درحالی که شوک دادن بیش از ۲۰ بار اصلاً مجاز نیست. رئیس مرکز هیچ گونه برنامه ی مشخص روان درمانی را دنبال نمی کرد و جز شوک الکتریکی قرص و دارو چیز دیگری برای درمان نمی شناخت. من با دارو مخالف نیستم و امروز هم درروش های درمانی خود از دارو استفاده می کنم. قبول دارم برای یک روان درمانی موفق ابتدا باید حالت بیمار را تثبیت کرد. اما این انتهای کار نیست زیرا تثبیت حال بیمار یعنی پاک کردن علائم شخصیتی و درونی او و این کار درست مخالف آن چیزی است که من به دنبال آن هستم.
مارتین به دنبال یک حادثه ی تلخ و وحشتناک خانوادگی کارش به جنون کشیده بود. او مورد سوء استفاده جنسی پدرش قرار گرفته بود درحالی که مادرش نیز به خاطر ترس از شوهر به این کار رضایت داده بود. من درمان مارتین را به عهده گرفتم و با صبر و حوصله زیاد موفق به برقراری ارتباط با او شدم. درمان به خوبی پیش می رفت و مارتین دوباره لباس های افراد سالم را پوشید. سر و وضع معمولی پیدا کرد و روابط اجتماعی را از سر گرفت.
چیزی که پیش بینی نکرده بودم این بود که این اولین درمان می توانست عامل تضاد و مخالفت بین رئیس مرکز و من شود. بعد از آن موفقیت، رئیس مرکز لجوجانه سعی کرد تا انبوهی از کارهای درمانی را یکباره بر سر من بریزد، او درمان دو زن جوان و سه زن میانسال را که سال ها بود در آنجا بستری بودند به من محول کرد. تجویز او در طی سال ها برای این بیماران، شوک های الکتریکی تمام نشدنی یعنی روشی که من همیشه در برابر آن مقاومت می کردم بود. در آن زمان این شوک های الکتریکی بدون بیهوشی یا مواد بی حس کننده انجام می گرفت. فقط باندی بین دندان های بیمار قرار می دادند تا مانع از شکستن دندان ها در حین شوک شوند.
این صحنه ها واقعاً زجرآور بود. یک روز به خاطر جشن محلی که در شهر برگزار می شد من، یک مجوز۲۴ ساعته برای خروج از مرکز به مارتین دادم. که در این مدت کوتاه او چند ارتباط نامناسب برقرار کرد. رئیس با نیشخند به من گفت:
ـ تبریک می گویم ژلانک. تو از او یک دختر بی قید و بند درست کردی!
مسلماً این چیزی نبود که من می خواستم اما با عصبانیت پاسخ دادم:
ـ این دختر فقط بیست سال دارد. اما ترجیح می دهم اشتباه بکند، شکست بخورد تا اینکه تمام عمرش را بین دیوارهای سرد یک بیمارستان روانی بگذراند!

نظرات کاربران درباره کتاب اگر خوشبختی جای دیگری هست، اینجا هم می تواند باشد