فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفرين زمين

کتاب نفرين زمين

نسخه الکترونیک کتاب نفرين زمين به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نفرين زمين

کتاب حاضر رمانی اجتماعی و سیاسی از زندگی مردم روستایی است که معلم این دِه در طول نُه ماه به‌صورت شبه‌خاطرات روایت می‌کند. جلال در این رمان به مسأله ارباب‌رعیتی یا سیستم فئودالیته روستایی می‌پردازد و مشکلاتی که مردم روستاها در روزگار خود او با آن دست به گریبانند را نقد می‌کند. ین رمان نیز مانند دیگر نوشته‌های جلال آل‌احمد داستانی گزارش‌گونه و انتقادی از وضعیت سیاسی و اجتماعی روزگارش است که این‌بار در قالب نُه ماه از زندگی یک معلم در روستایی محروم بازمی‌نماید. با آنکه موضوع داستان چندان تازگی ندارد و در آن از حوادث هیجان‌انگیز خبری نیست و تنها روند آرام و زندگی ساده روستاییان را بازمی‌گوید؛ اما شیوه گزارش‌نویسی جلال، خواننده را تا پایان کتاب با خود می‌کشد و خواننده با اشتیاق تا پایان داستان را دنبال می‌کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفرين زمين

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

کتاب حاضر رمانی اجتماعی و سیاسی از زندگی مردم روستایی است که معلم این دِه در طول نُه ماه به صورت شبه خاطرات روایت می کند.
جلال در این رمان به مساله ارباب رعیتی یا سیستم فئودالیته روستایی می پردازد و مشکلاتی که مردم روستاها در روزگار خود او با آن دست به گریبانند را نقد می کند.
قانون «اصل چهار» با شعار اصلاحات ارضی مانند اکثر دهات به این روستا هم آمده. روستاییان، ساده و بی سواد و به نوعی عقب مانده نشان داده می شوند؛ اما هریک به نوعی با این قانون برخورد می کنند. مالک روستا، پیرزنی ازکارافتاده و زمینگیر؛ اما مدیر و مدبر و باسیاست است که سعی می کند در تصمیماتش مردم ده را نیز درنظر بگیرد و به کارهای ده با روشی کدخدامنشانه و با رعایت اصولی دمکراسی سر و سامان بدهد. این زن با مباشرش که مدتها پیش یاغی بوده و به دنبال فرار از ماموران حکومتی به این ده آمده ازدواج می کند تا بدین ترتیب هم از برش و قاطعیت او در انجام امور استفاده کند و هم او را از آوارگی و عصیان نجات دهد. مردم ده باوجود اینکه شاید از تصمیمهای پیرزن ناراضی باشند؛ اما به احترامش سرانجام تصمیم او را می پذیرند. مدیر مدرسه آدم محافظه کاری است که در بعضی از کارهای ده ازجمله آسیاب سنتی دست دارد و با ورود آسیاب موتوری مخالف است؛ اما برای اخلال در کار آسیاب موتوری، دیگران را تحریک می کند.
مباشر به دنبال این است که هرطور می تواند زمینهای ده را تصاحب کند و حتی با پسر پیرزن برعلیه پیرزن تبانی می کند و به دنبال فروش قطعه ای از زمین توسط پسر مالک و بالاکشیدن نصف پول زمین، یک دانگ از زمین را به عنوان حق سکوت از پسر پیرزن می گیرد.
معلم روستا تا پایان کتاب احساس می کند که وجود او باعث شده که از اتفاقات بسیاری جلوگیری شود؛ اما پس از مرگ بی بی و به وجودآمدن درگیریهای شدید بین مردم و مباشر که منجر به کشته شدن مباشر و زخمی شدن عده ای از روستاییان می شود، درمی یابد که این وجود پیرزن بوده که همه چیز را سر و سامان می داده و روستاییان را آرام می کرده و مردم او را جز غریبه ای که کارهای ده و مردمش ربطی به او ندارد، به حساب نمی آورند.
روستاییان با تمام سادگی دهاتی خود از روند زندگی خود راضی نیستند. می دانند که به آنها ظلم می شود؛ اما نمی دانند چگونه با آن مبارزه کنند. گاه به خوبی مسایل را تجزیه تحلیل می کنند؛ اما سرگردانند و نمی دانند چگونه خود را از زیر بار رنج و سختی برهانند. معلم ده تنها نقش یک میانجی را بازی می کند و فکر می کند که باعث شده تا همه چیز بی جنگ و خونریزی سر و سامان یابد اما با مرگ بی بی زخم کهنه روستاییان سرباز می کند و به خشونت و درگیری و خونریزی می انجامد.
جلال در این داستان نیز مانند دیگر نوشته هایش در دهان شخصیتهای رمان تکیه کلامهای مخصوص می گذارد؛ مثلاً یکی از سربنه ها مدام می گوید: «قربان»؛ سربنه دیگر تکیه کلامش «پدرآمرزیده» است؛ نقاش شورابی در پی هر جمله ای می گوید: «می دانی که» یا «می بینی که»؛ فضل اللّه ورد زبانش «راستش» است. جز معلم ده که از شهر آمده، دیگر شخصیتها فاقد بینش سیاسی هستند؛ تنها بر این باورند که هیچ قانونی به نفع رعیت وضع نمی شود و هرچیزی که در بوق و کرنا دمیده می شود و شعار پشتیبانی از کشاورز را جار می زند، چیزی جز فریب تازه ای برای چاپیدن آنها نیست.
مردم روستایی به باورها و اعتقادات دینی بسیار پایبندند و این پایبندی تا آنجایی است که گاه به خرافات می انجامد.
زن در این رمان، هیچ جایگاه اجتماعی ای ندارد و برای مردان در حکم اسباب و اثاثیه خانه است؛ حتی گاه روستاییانی هستند که درمقابل مبلغی، دختران خود را به صیغه مردان ده درمی آورند؛ یعنی درحقیقت آنها را اجاره می دهند؛ همانگونه که در این داستان وقتی پدر و مادر فضل اللّه می خواهند برایش زن بگیرند؛ چون او مدتی مصدر خانه سرهنگی بوده و به گفته خودش در آنجا روابطی با زن سرهنگ داشته برای اینکه از سلامتی او مطمئن شوند؛ دختر چوپان ده را در ازای مبلغی پول برایش صیغه می کنند تا اگر مریضی ای داشت؛ در این مدت معلوم شود و دیگر سرنوشت آن دختر برایشان مهم نیست و جالب اینکه پدر دختر نیز به راحتی این معامله را می پذیرد.
درویش علی با آنکه خود را آدم فهمیده ای نشان می دهد و مدام نمایش طرفداری از حق را می دهد؛ اما در اصل به دنبال منافع خودش است و چون از طرف مباشر بیشتر به او می رسد؛ طرفدار اوست و به او کمک می کند. نقش دوگانه درویش که از سویی به حال دهاتیها دل می سوزاند و از طرف دیگر در عمل از مباشر حمایت می کند؛ شخصیتش را تا حد یک مزدور و سرسپرده پایین می آورد.
معلم ده همکار دیگری به نام میرزاعمو دارد که قبل از ساخته شدن مدرسه، مکتب دار بوده و بعداز آنکه مدرسه ساخته شد، همان بساط مکتبش را در چارچوب آیین نامه آموزش و پرورش در مدرسه عَلَم می کند. میرزاعمو بسیار پایبند باورهای مذهبی است تا جایی که معتقد است با کندن قنات در ده باعث شده اند که آب چاه عمیق روستای هم جوارشان به نام «گته ده» خشک شود و درنهایت باعث آوارگی مردم و ویرانی آن ده شده اند؛ بنابراین تا آخرین لحظه زندگیش از آب ده نمی خورد و هرسال آب باران جمع می کند و در طول سال از آن استفاده می کند. این اعتقادش که دیگر به حد خرافات رسیده، چنان محکم است که وقتی دو کوزه از کوزه های آب بارانش می شکند، مطمئن می شود که زمان مرگش فرارسیده است.
سرانجام باید گفت که این رمان نیز مانند دیگر نوشته های جلال آل احمد داستانی گزارش گونه و انتقادی از وضعیت سیاسی و اجتماعی روزگارش است که این بار در قالب نُه ماه از زندگی یک معلم در روستایی محروم بازمی نماید. با آنکه موضوع داستان چندان تازگی ندارد و در آن از حوادث هیجان انگیز خبری نیست و تنها روند آرام و زندگی ساده روستاییان را بازمی گوید؛ اما شیوه گزارش نویسی جلال، خواننده را تا پایان کتاب با خود می کشد و خواننده با اشتیاق تا پایان داستان را دنبال می کند.

سیدعلی شاهری

میزان

۱

بسیار خوب. این هم ده. دیروز عصر رسیدم. مدیر، بچه ها را به خط کرده بود و به پیشباز آورده. بیست سی تایی. وسط میدانگاهی ده. اسمش؟... حسن آباد یا حسین آباد یا علی آباد. معلوم است دیگر. اسم که مهم نیست. دهی مثل همه دهات. یک لانه زنبور گلی و به قد آدمها. کنار آب باریکه ای یا چشمه ای یا استخری یا قناتی؛ یعنی که آبادی؛ با این فرق که من در یکی معلم ورزش بوده ام، در دیگری معلم حساب و حالا اینجا باید معلم کلاس پنجم باشم که امسال باز شده و راه بردنش دیگر کار محلیها نیست. اصلاً نمی دانم چرا نمی گذارند مدرسه های شهر بمانم. پنج سال است که از دانشسرا درآمده ام و همه اش ویلان این نیمچه آبادیها. شاید خودم این جور خواسته ام؟... نه. حتماً چیزی توی این پیشانی نوشته. «بی خودی که خرجت رو ندادن.» سه سال آزگار نان یک دانشسرای ولایتی را خوردن و جای دیگران را تنگ کردن و پسر یک مامور پست بودن که دنبال خر بندری اش آنقدر از «رودک» به «هشتگرد» سگدو زد تا خره مرد و حالا براش دوچرخه خریده اند. بله دیگر، چشمت کور. تو هم می خواستی تخم و ترکه یک آدم پدر و مادردار شهری باشی تا لای دست فاحشه های پاریس راه و رسم تمدن را بیاموزی و گره کراوات و دستمال سفید و رنگرزی غرب... و آن وقت در فرودگاه که از لای زرورق بازت کردند، بدانی که سر غذا چنگال به دست چپ و کارد به دست راست و شراب سفید با گوشت سفید و شراب قرمز با... از این قزعبلات. رها کنم.
بدی کار این بود که معلم ورزش توی ده خیلی بیکار می ماند. جایی که داس زدن روزانه اش کمر پرمدعاترین میداندارهای زورخانه «باغ پسته بک» را می شکند، معلم ورزش یعنی سرنگهدار. آنجا هم که معلم حساب بودم، برایم درآوردند که میان مالک و رعیت را به هم زده و بفهمی نفهمی... بله اخراج. مدیریت هم که ازم نمی آمد؛ یعنی برام پاپوش دوختند. چطور؟... خوب دیگر. روزگار است و پر از کلک. فعلاً هم ولم کنید. بعد اگر حوصله داشتم، راستش را برایتان می گویم.
بچه ها نه به ترتیب قد، صف کشیده بودند. بیشتر کلاه نمدی به سر و بزرگها؛ یعنی دهاتیها، دور تا دورمیدانچه آبادی پلاس. با دو سه نفری دم در قهوه خانه که یک شقه گوشت عین چرم قرمز به دیوارش آویخته بود. تا پایم از رکاب کامیون به زمین رسید، بچه ها هورا کشیدند و کف زدند و دهاتیها برگشتند و نگاهی و سایه ریشخندی روی صورت چندتاشان؛ ولی دست زدن بچه ها اصلاً صدا نداشت. انگار نمد به کف دستهاشان بسته بودند. بعد از مدیر، با بزرگترینشان دست دادم. دستش بدجوری پینه داشت. مثل پاشنه پای بابام. لیفه تمبانها بالا کشیده، خبرداری به افتخار ورود معلم تازه. با پیشفنگ دهاتی؟... بیشترشان پابرهنه بودند و چندتایی گیوه داشتند. با تختهایی به کلفتی الوار. خود گیوه ها عین یک کشتی و مچ پاهای لاغر بچه ها، درست مثل دکل، وسطشان فرورفته. حتماً تا دوسال دیگر اندازه پاشان می شد.
مدیر محلی بود. همه چیزش داد می زد. تسبیحی به دست، میانه بالا، مچ دستها به باریکی ترکه، با سری بزرگ و بی کلاه و چهل پنجاه ساله مردی با او بود. موقرمز و آفتاب سوخته و درشت قامت. «آقای مباشر». مدیر اینطور معرفی کرد. حسابی خوش قدوقواره. از آنها که توی شهرها برای ریاست دربه در دنبالشان می گردند. «شاپو»یی به سر و اتوی شلوارش مال زیر دشک و سه چهارتا دهاتی دورش می پلکیدند. دوتاشان را صدا کرد که به دو آمدند جلو. یکی شان می شلید و بدجوری کج و کوله می شد. «کاسکت»هاشان را از سر برداشتند و روی سینه گرفتند و آمدند جلو. دومی کچل بود. تک و توک موهایش عین شوید آفت زده در یک مزرعه از خاک رس. مباشر چیزی به لهجه محلی به آنها گفت که ازش اسم مدیر را فهمیدم. یکی شان چمدانم را از توی کامیون برداشت و دیگری رختخواب پیچم را و راه افتادیم. مباشر این طرف و مدیر آن طرف و بچه ها در دنبال. یک دسته حسابی و علم و کتل دسته، بساط زندگی معلم ده؛ به دوش دونفری که از جلو می رفتند. آنکه می شلید، چمدانم را برداشته بود و هر دفعه که کج و راست می شد، دل من هوررری می ریخت تو. دلم برای رادیوم شور می زد که تپانده بودمش توی چمدان و این ترانزیستورهای پرپری ژاپنی که به یک تلنگر، سیمش پاره می شود... که افتادیم توی کوچه اصلی ده. از زیر ردیف بیدها می گذشتیم و سپیدارها. بیدها گردگرفته و خفه و سپیدارها دلباز و بلند و چشمهای ریز و درشت بر تنه هاشان مانده؛ نگران عبور دسته ما. عین چشم مارهای تصاویر اهرام مصر، نگران رستاخیز مردان مومیایی شده و گرده های تپاله گاو به دیوارها؛ رو در روی سپیدارها و زنها چمباتمه زده لب نهر ظرف می شستند. لبه پاچینهاشان روی زمین افتاده و تخته پشتشان رو به ماه و تک و توکشان با کولبار گرم و نرم کودکی به خواب رفته بر پشت و به همان سمت که ما می رفتیم، آنها پشتشان را می گرداندند. لای هر دری دوسه جفت چشم می پاییدمان. عابران همه سلام می کردند. مردانی که با جفت ورزوهای خیش به کول از شخم برمی گشتند یا بچه ها که دنبال خری با بار تیغ از صحرا. یا پیرمردها که عصازنان راه آخرت را می جستند. مدیر مدرسه سرش به این گرم بود که در گوش هرکس ــ گذرا ــ پچ پچی کند و لابد قرار و مداری برای کاری و مباشر جواب سلامها را می داد؛ اما نه جواب همه را. ناچار جواب بعضیها را من می دادم. اول نفهمیدم که زنها هم سلام می کنند. از بس آهسته بود سلامشان و پشت به ما و درست عین زمزمه ای، یا عین دعایی که در قنوت نماز جماعت می خوانی و نمی خواهی بغل دستی بفهمد که فارسی است یا عربی یا به لهجه محلی و ناچار جواب سلام آنها را هیچکس نمی داد. حقشان هم بود. چنان سلامهایی جواب نداشت. من هم که جراتش را نداشتم. شاید رسم نبود. شاید بدشان می آمد. لابد آدابی دارد هر آبادی و آخر، زنی گفته اند و مردی.
در راه هیچ حرفی با هم نزدیم. نمایشی بود که باید می دادیم و صامت. اهل ده باید مطمئن می شدند که معلم تازه هم چیزی بیش از یک سر و دو گوش ندارد؛ اما پچ پچ بچه ها یک دم نخوابید که از دنبال می آمدند و پاشنه گیوه هاشان را روی زمین می کشیدند و دیگر اینکه در همان یک تکه راه از بس نگاهم کردند، به مدرسه که رسیدیم، احساس می کردم لاغرتر شده ام. آخر با هر نگاهی تصویری ازم برمی داشتند و نقشی از معلم تازه وارد ده؛ از این نماینده شهر تا شب در تاریکخانه ذهنشان ظاهرش کنند و بکوبند به دیوار خاطرات، یا تا ببینند چه چیز پس کله اش زده که به ده آنها آمده.
مدرسه بیابانی بود محصور به چهاردیواری، با یک ردیف اتاق و جلوی آنها ایوانی سرتاسری و دیوارها سفیدنشده و بر پیشانی بنا سرتیرهای سقف نامرتب بیرون زده و گره گوله دار. داد می زد که به عجله ساخته اند. خاک حیاط چنان پوک بود که هنوز غبار گریز بچه ها از مدرسه فروننشسته بود، با اینکه یک ساعتی از تعطیل مدرسه می گذشت. جان می داد برای گلکاری. دوسه تا قلوه سنگ نامرتب، گوشه و کنار حیاط افتاده بود. «آهاه! لابد اینجام قبرستون بوده.» و خودم را کشیدم کنار تا از بغل یکی از آنها بگذرم و نوک پایی و شاید جمجمه ای و بعد شاید مختصر خودنمایی خارج از برنامه برای کلاسم؛ که عقل هی زد: «چیکار می کنی مرد؟ یه دهاتی است و یه عالمه احترام به اموات.» که به دیگران پیوستم و رفتیم به سمت ایوان. بچه ها کنار دیوار مدرسه ردیف شده بودند و مدیر و مباشر هیچ حرفی باهم نداشتند. از مباشر پرسیدم:
«مدرسه تان چندساله است؟»
گفت: «سه سال. می دانید... این طرفها زمین بایر نداشتیم؛ یعنی بیرون آبادی. قبرستان را هم می دانید... دستور دولت بود. نقشه را دولت داد. خرجش را از صدی ده حق اربابی. هرچه باشد اینجا مدعی نداشت.»
گفتم: «راست است. باز جای شکرش باقی است که عالم اموات مهمان نواز است.»
مدیر لبخندی زد و از پلکان پهن وسط عمارت رفتیم بالا. تنه دوتا تبریزی را پوست نکنده فرو کرده بودند وسط حیاط و با طنابی سرشان را به هم بسته؛ یعنی که تور «والیبال» و یک تیرک دراز و پوست کنده هم بود؛ بغل در مدرسه و تکیه به دیوار داده که پارچه ای رنگ باخته بر سرش تاب می خورد. یک گوشه ایوان را آب و جارو کرده بودند و دوسه تا صندلی و میزی و سماور قلقل می کرد و از اسباب سفرم خبری نبود. نفهمیدم آن دونفر کی از ما جدا شدند و کجا. هنوز ننشسته بودیم که مدیر دوباره بلند شد و رفت سراغ بچه ها. لابد که مرخصشان کند. یک جا بند نمی شد. می توانست از همان توی ایوان داد بزند که بروند پی کارشان؛ اما به همین زودی دیده بودم که همه کارهایش را درگوشی می کند. من و مباشر ساکت بودیم. همان شاگردی که سر صف باهاش دست داده بودم، چای می ریخت. مباشر کمی پابه پا شد و بعد گفت:
«خوب. خیلی خوش آمدید. می دانید. راست است که زندگی ده چنگی به دل نمی زند؛ اما می دانید؛ این بچه ها هم حقی دارند.»
«می دانید»هایش خفه ام می کرد؛ اما آفتاب سوختگی اش و موی قرمزش هر عیب دیگری را جبرانی بود. گفتم:
«این را به دیگران باید گفت. من که به پای خودم آمده ام. اصلاً سق مرا با دهات برداشته اند.» و چای را یک هو سرکشیدم؛ جوری که سقم سوخت ودهانم تا بیخ حلق و اشک جلوی دیدم را گرفت. سرم را گرداندم که یعنی دنبال بساط سفرم می گردم.
ـ بردند منزل آقای مدیر.
پسرک، استکان را که برمی داشت این را گفت.
گفتم: «اسمت چیه بابا؟»
گفت: «اکبر.»
و مباشر گفت: با آقای مدیر این جور قرار گذاشتیم. می دانید. ما دهاتیها آداب که بلد نیستیم.» که مدیر رسید و یااللّه و نشست و مباشر دنبال کرد. انگار می خواست خیال خودش را راحت کند:
ـ می دانید. آقای مدیر... شاید بهتر بود تو قلعه اربابی برایشان جا تهیه می کردیم.
پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «آخر می دانید... تو دهات مهمانخانه که ندارند. کدخدا هم، می دانید، فقط برای ژاندارمها جا دارد.»
گفتم: «مهمانخانه را می خواهید چه کنید؟ اصلاً مگر همین مدرسه چه عیبی دارد؟»
نگاهی به هم کردند که قرار و مداری را می رساند و اکبر داشت چای دوم را می گذاشت جلویم که مدیر گفت:
«مدرسه نوبنیاد است؛ اما بیغوله است. شان شما هم نیست. خلاف ادب است. نقل آن یارو است که برایش مهمان آمد، خواباندش تو طویله. بعد هم فرستادش به آب کشی سر چاه. آخر اهل محل چه می گویند؟ می گویند عرضه نداشتید از معلم تازه پذیرایی کنید. تازه شگون هم ندارد.»
گفتم: «هر وجب از خاک خدا یک روزی قبرستان بوده.»
مدیر گفت: «آخر این دفعه اول است که برای ما از خارج معلم می آید. درمانده بودیم که چه کنیم. آنجا هم خانه خودتان است.»
مباشر گفت: «می دانید. تا حالا هیچکس اینجا نخوابیده.»
گفتم: «من اولیش. نترسید. دست مرده ها خیلی از دنیا کوتاه است.»
مدیر به خنده گفت: «به هرصورت، سر مرغها را بریده اند. چندتا از سربنه ها و ریش سفیدها می آیند دیدنتان. نمی شد وسایل پذیرایی را آورد اینجا.»
گفتم: «آخر من مهمان که نیستم. مامور دولتم. لابد تو همین مدرسه یک اتاق خالی می شود پیدا کرد. یا تو خانه یکی از اهالی. صحبت از تعارف نیست؛ اما هرکسی می خواهد تو چهاردیواری خودش سر کند.»
و عاقبت قرار بر اینکه یک امشبه را با خانه او سر کنم و از فردا هرجوری که دلم خواست. بعد از این صحبت کردیم که چطور مدرسه تاکنون با دونفر می گشته و تعارفهای مباشر و قدردانیهایش از مدیر و تنها همکارش که پیرمردی است و اول و دوم را به عهده دارد و پیش از این مکتب خانه داشته و همه باسوادهای ده «عم جزو» و «عاق والدین» را پیش او یاد گرفته اند و بعد بلند شدم که همراه مدیر و اکبر سری به عمارت مدرسه بزنم.

نظرات کاربران درباره کتاب نفرين زمين