فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زن زیادی

کتاب زن زیادی

نسخه الکترونیک کتاب زن زیادی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زن زیادی

مجموعه‌ی داستانهای کوتاه کتاب زن زیادی به دردهایی از اجتماع اشاره می‌کند و هریک از نُه داستان این مجموعه دردی از جامعه را نشان می‌دهد که جلال و همفکرانش نسبت به آن اعتراض دارند و خواهان اصلاح وضعیت موجود آن روزگارند.

  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زن زیادی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

جلال آل احمد یکی از پرکارترین نویسنده های ایران است که توانسته در طول عمر کوتاهش آثار ارزشمند و ماندگاری از خود به یادگار بگذارد و صاحب سبکی شود که نامش را تا ابد بر تارک تاریخ ادبیات ایران ثبت و جاودانه کند.
نگاهی به کارنامه ی هنری او بیانگر تلاش بی نظیرش در راه روشنگری جامعه ی یخ زده ی آن روزگار ایران است.
بی شک هم نشینی با نیما یوشیج، پدر شعر نوی ایران و نیز پیوند زناشویی اش با سیمین دانشور در شکل گیری و تکامل اندیشه های او بی تاثیر نبوده است.
همانگونه که نیما یوشیج در شعر پارسی تحول ایجاد کرد و پس از او شاعران بسیاری راه او را تداوم و تکامل بخشیدند و نام نیما به عنوان مبدع و راهگشای سبکی تازه در شعر، ثبت و ضبط شده، نام جلال نیز در نثر فارسی به عنوان مبدع و متحول کننده ی آن، می درخشد و بسیاری از نویسندگان معاصر و پس از او ــ خودآگاه یا ناخودآگاه ــ سبک و سیاق او را درپیش گرفتند و بعضی از آنها حتی از خود او هم پیشی جستند؛ اما نام و اندیشه ی جلال به عنوان پیشکسوت آنان همچنان از جایگاه ویژه ای برخوردار است.
اکنون پس از گذشت چند دهه از مرگ او، رسالتی بر دوش متولیان چاپ و نشر مانده تا یاد و نام او و همه ی پیشروان میدان نثر و نظم ادب پارسی را زنده نگه دارند و با چاپ و انتشار آثار این بزرگ مردان و بزرگ زنان، نسل امروز را با اندیشه و کار آنان آشنا کنند تا امروزیان نیز به ارزش و نقش آنها در تحول نظم و نثر پارسی پی برده و بدانند که زبان و اندیشه ی ایرانی چگونه به آنها رسیده و در طول تاریخ پرنشیب و فراز زبان، چه کسانی پرچمدار و پاسداران آن بوده اند.
انتشارات مجید در راستای همین هدف و آشنایی علاقه مندان با بزرگان ادب پارسی، اقدام به انتشار مجموعه آثار جلال آل احمد یکی از این بزرگ مردان کرده است. از آنجا که نوشته های آل احمد طبق الگوی ویرایشی و رسم الخط آن زمان و با وجود امکانات کم چاپخانه های ایران زیور طبع یافته بود، بر آن شدیم تا از این نظر دست ناچیزی به این آثار برده و آن را تنها مطابق رسم الخط امروزی درآوریم؛ اما برای نیل به این هدف به هیچ وجه به شیوه و سبک نگارش آل احمد کاری نداشتیم و تنها به اصلاح غلط های چاپی و علامت گذاریهایی از قبیل ویرگول، ویرگول نقطه، نقطه و... اکتفا نمودیم. باشد تا مورد رضایت دوستداران آثار آن زنده یاد قرار گیرد.

انتشارات مجید

به عنوان مقدمه

رساله ی پولوس رسول به کاتبان

بعدالعنوان؛ تاکنون ضمن اسفار عهد جدید رساله ای به این عنوان از پولوس رسول دیده نشده بود و در ذیل اناجیل اربع، فقط به ذکر سیزده رساله از این رسول که حواری ممتاز امم و قبایل بود، اکتفا شده بود. این رسایل سیزده گانه، به ترتیب خطاب به رومیان، قرنتیان (دورساله)، غلاطیان، افسسیان، فلیپیان، کولوسیان، تسالونیکیان (دورساله)، تیموتاووس (دورساله)، تیطوس و فلیمون است. رساله ای نیز خطاب به عبرانیان هست که هم منسوب به پولوس رسول و هم منسوب به برنابای صدیق است و همین خود موید مدعایی است که به زودی خواهد آمد.
الغرض! عدد این رسایل چه سیزده باشد، چه چهارده، در میان آنها هرگز ذکری از رساله ای که اکنون مورد بحث است نیست. اما راقم این سطور که مختصر غوری در اسفار عهدین داشته، به راهنمایی یک دوست کشیش نسطوری (که به الزام مشغله ی خویش و به مصداق «کل ماتشتهی البطون تشتغل الفکر والمتون» سخت در اسفار عهدین مستغرق است) و نیز به سابقه ی اشاراتی که در ضمن مطالعات خود یافت، اخیرا به یک نسخه ی خطی از انجیل برنابا به زبان مقدس سریانی برخورد که در حواشی صفحات اول تا هفتم آن ایضا به همین زبان مقدس، رساله ی مانحن فیه، مرقوم رفته است. اما اینکه چرا تاکنون درضمن سیزده یا چهارده رساله ی فوق الذکر نامی از این رساله نیامده است، العلم عنداللّه .

مقدمه

کتاب زن زیادی، اثر جلال آل احمد شامل نُه داستان کوتاه و یک رساله به نام «رساله ی پولوس رسول به کاتبان» است. در مورد این رساله خود جلال در ابتدای آن توضیح کافی داده است و نیاز به شرح و توضیحی از اینجانب نیست و خوانندگان با خواندن آن بی نیاز از شرح و تفسیری دیگر هستند.
سمنوپزان، شرح معضلی اجتماعی است که به طور معمول زن ایرانی گرفتار آن است و آن وجود زن دوم شوهر یا «هوو» است. اینکه یک زن نمی تواند کسی را در داشتن همسرش شریک ببیند، سابقه ای دراز دارد و احساس برتری زن دوم در نظر شوهر، روحش را عذاب می دهد و همیشه در فکر این است که به طریقی او را از نظر شوهر بیندازد. برای این کار هم دست به هر کاری می زند که حوادث این داستان را رقم می زند. زن حاج عباسقلی برای این کار هرسال در ایام فاطمیه نذر سمنوپزان دارد و هنگام هم زدن سمنو، می خواهد تا حاجتش که همان از میدان درکردن هووی خود باشد، روا شود. البته برای این کار دست به دامان سحر و جادوی «عمقزی گل بته» می شود که پیرزنی است که با سحر و جادو و ساختن معجون گره از مشکلات زنها باز می کند و حتی با این معجونها زنهای نازا را سرِ چله آبستن می کند!
مریم خانم، زن حاج عباسقلی حتی شوهر نکردن دخترش فاطمه را هم از چشم هوویش می بیند. یک بار هم طلسم عمقزی خانم را درون آب انبار هوویش می ریزد و سه روز بعد ماهیهای آنها می میرند. وقتی به عمقزی می گوید، عمقزی آن را حمل بر موثر بودن طلسم و دعایش می داند.
سمنوپزان در چاپ دوم کتاب زن زیادی به این مجموعه افزوده شد.
داستان دوم، خانم نزهت الدوله نام دارد. جلال در این داستان زندگی زنی از اشراف جامعه را به تصویر می کشد که همیشه خود را از طبقات دیگر اجتماع کنار می کشند و دیگران را با چشم حقارت می نگرند. خانم نزهت الدوله در کمال غرور درحالی که سه بار شوهر کرده، باز هم به دنبال شوهر ایده آل خود است؛ برای همین هم سعی می کند با آرایش و عملهای جراحی پی درپی، خود را جوان و شاداب نگه دارد. او دختر یک وزیر امور داخله است. شوهر اولش کارمند وزارت امور خارجه است که بعداز ازدواج با او والی مازندران می شود و به همراه همسرش به مازندران می رود و در آنجا رابطه ی زن و شوهر تیره می شود و به ناچار از هم جدا می شوند. اما خانم نزهت الدوله که اکنون با دریافت مهریه ی کلانش زنی ثروتمند است، درپی شوهر ایده آل خود باز هم به این در و آن در می زند تا اینکه با افسری ازدواج می کند که آلبومی از نشانهای شجاعت را بر سینه اش حمل می کند؛ اما درست بعداز ماه عسل درمی یابند که این شوهر نیز شوهر ایده آلش نیست و از او نیز جدا می شود. سومین شوهر خانم نزهت الدوله یک رییس ایل است که به تازگی وارد مجلس شده است. پس از مدت کمی و حوادثی که اتفاق می افتد از او نیز جدا می شود و دوباره درپی یافتن شوهر ایده آل خود است. او این شکستهای زناشویی اش را نوعی تجربه می داند و سعی می کند این تجربه های خود را در اختیار دختران دم بخت اشراف فامیل بگذارد. خانم نزهت الدوله داستان زنان بی دردی است که خوشی بیش از اندازه زیر دلشان را زده و همیشه مغرورانه در رویاهای دست نیافتنی خود غرقند.
این داستان نیز مانند داستان سمنوپزان در چاپ دوم به کتاب زن زیادی اضافه شده است.
دفترچه ی بیمه، نقدی است بر وضعیت تاسف بار قشر آسیب پذیر جامعه، یعنی معلم که هربار برای دل خوش کنک تسهیلاتی را برای آنان فراهم می کنند و درست هنگامی که این معلمان بیچاره به آن عادت کرده اند، از آنان می گیرند. این داستان درباره ی تصمیم دولت برای بیمه کردن معلمان است. گرچه در آغاز اغلب آنها از این کار دولت راضی نیستند زیرا باید هرماه مبلغی از حقوق خود را بابت بیمه ی درمان بپردازند، اما پس از دریافت آن و گذشت اندکی و چندبار استفاده به آن راضی می شوند و تازه از داشتن آن، احساس خوشحالی می کنند که این قانون ملغی می شود و دفترچه های بیمه مانند خیلی تسهیلات دیگر بلااستفاده می شود.
عکاس با معرفت، قصه ی آدمهایی است که به خاطر عیبی که در ظاهر آنهاست، همیشه آن را از دیگران پنهان می کنند و از آشکار شدنش هراسانند. این آدمها همیشه از آینه و عکس و چیزهایی که باعث آشکار شدن عیبشان شود، فرار می کنند. در این داستان مردی از همین دست مجبور است که جلوی دوربین عکاسی بنشیند و عکسی بگیرد. آدم کچلی که از آشکار شدن این عیب هراسان است و وقتی عکاس از او می پرسد که عکسش را با کلاه بگیرد چنان از کوره درمی رود و آثار خشم در صورتش نمایان می شود که عکاس از ترس ادامه نمی دهد و عکسش را با کلاه می گیرد. اما با وجود آنکه مرد، کلاه مخملی اش را تا پشت گوشش پایین کشیده، اما کچلی او بسیار آشکار است. پس از آنکه مرد برای گرفتن عکسش مراجعه می کند، با کمال تعجب می بیند که عیبش در عکس ازبین رفته است. آنقدر خوشحال می شود که مانند بچه ای شادی می کند و عکاس برایش توضیح می دهد که این هنر روتوشکار است. مرد از خوشحالی در پوستش نمی گنجد؛ چند روز بعد با کچلی دیگر به آن عکاسی می آید.
در خدادادخان، جلال آدمهایی را می کوبد که گرفتار بازیهای پوچ و بیهوده ی سیاست گروههای چپی شده اند. خدادادخان با سخنرانی و کارهای به اصطلاح مهم حزبی برای خود مایه ی تفاخری به وجود آورده و غروری متواضعانه دارد! یعنی تظاهر می کند که این کارها و موقعیتش کاری نیست؛ اما با اداره ی مطبوعات حزب و سخنرانیهایش خلاف این را نشان می دهد. خدادادخان دوستی نیز دارد که به تازگی نماینده ی مجلس شده و از این راه علاوه بر مبارزه ی حزبی، رابطه ای هم با حکومت دارد و حتی دوست نماینده اش در انتخاب او به عضویت کمیته ی مرکزی حزب موثر بوده است. خدادادخان پنج سال از دوران جوانی خود را در زندان دیکتاتوری دفن کرده بود و با اعترافهای خود ــ البته به قول دشمنانش ــ از زندان آزاد شده بود؛ اما همین زندانی شدنش باعث انتخاب او به عضویت کمیته ی مرکزی حزب شده بود، گرچه بعضیها دستگیری او را بر اثر اشتباه و تصادف قلمداد می کنند، اما خودش از اینکه از نظر دولت وقت تقصیری نکرده بود و به اشتباه زندانی شده بود، ناراضی است. در نظر او حال که او را بی گناه به زندان انداخته و او مجازاتی را متحمل شده که در آن گناهی نداشته، می تواند گناهِ کیفری را که دیده، اکنون مرتکب شود و این را به عنوان اصلی در رهبران و سران حزب نیز تلقین کرده است. پس در نظر او چنین حبسی نه تنها یک سابقه خدمت حزبی شده بلکه نسخه ای بهتر از این برای حزبیها وجود ندارد! اما خود خدادادخان در مورد اینکه این قصاص قبل از جنایت برای او سابقه درخشان خدمتی باشد، شک دارد و به همین علت هم حاضر به یادآوری گذشته اش نیست!
شخصیت خدادادخان و امثال او، یادآور شخصیت دن کیشوت است که خود را در اوهام حزبی گرفتار می کنند و همیشه اسیر رویاها و خیالهای واهی خود هستند و نیز خود را در این زندگی بیهوده، قهرمان اصلی می دانند و برای خود نقشی نجات دهنده قایلند. گویا جلال در آن زمان که خود نیز گرفتار چنین گروههایی بوده، با آدمهایی از این قبیل برخورد داشته و اکنون که قلم به او فرصت داده است، به کوبیدن شخصیتهای کاذبی می پردازد که همیشه در حال شعاردادنند و هنگامی که در مرحله ی عمل قرار می گیرند، هیچ کاری از آنها برنمی آید. اینان تنها به درد تئوری دادن و از پشت تریبون حرف زدن می خورند و تنها می توانند در محافل دوستانه و نیمه دوستانه ی حزبی داد سخن سردهند و دیگران را با افکار پوچ خود به تعجب وادارند؛ اما در میدان عمل و مبارزه ی واقعی مترسکهایی پوشالیند.
دزدزده، داستان معلمی است که آنقدر در اجتماع نادیده گرفته شده و در هیچ جا به حرفش گوش نداده اند، می خواهد هرطور که شده در جایی حرف بزند که به حرفش گوش دهند و به نوعی او را به حساب بیاورند. پس وقتی دزد به خانه اش می زند، او نه تنها از بردن وسایل اندکش ناراحت نمی شود، که خوشحال هم می شود؛ زیرا اکنون می تواند به کلانتری برود و در آنجا حرف بزند و پاسبانها هم به حرفش گوش خواهند داد و به حساب آورده می شود. هدفش از رفتن به کلانتری و شکایت این نیست که مالش را پیدا کند و اصلاً آن چیزهای مختصرش برایش ارزشی ندارد؛ اما اکنون موقعیت خوبی برایش فراهم شده که حرف بزند و به حساب بیاید و شاید اگر دزد مالش را می دید از او تشکر هم می کرد!
جاپا، داستان معلمی است که دوست دارد تاثیری هرچند ناچیز بر یکنواختی و سرمای بی رحم زندگی بگذارد. اجتماعی که از سرما و بی تحرکی یخ زده است و انسانهای بی درد و گرمی که بی هیچ احساس سرمایی در خیابانها قدم می زنند. معلم دوست دارد اثری از خود بر این یکنواختی و سرما بگذارد؛ او وقتی جای پایی را در میان برفها می بیند، از ته دل آرزو می کند که این جاپای خود او باشد و از این آرزو احساس گرمی و خوشحالی می کند. سرما و برف و یخبندان یادآور جامعه ای خفقان آلود است که برای مردم بیچاره بدبختی و فلاکتش بیشتر نمایان است. خفقانی که گلوی آدمهای طبقه ی پایین جامعه را می فشارد و قشر ثروتمند را در بی خیالی و رفاه از فکر کردن به آدمهای دردآشنا و آزاده فارغ می کند.
معلم می خواهد بر این اجتماع یخ زده اثر بگذارد؛ اما وقتی می بیند که جای پای تمام مردم بر روی هم می ماند و هرکدام اثر پای دیگری را ازبین می برد، ابتدا به خود چنین تسلا می دهد که جای پا مهم نیست؛ باید راه باز شود؛ اما دوباره به خود می گوید که این بازشدن راه تنها به نفع آدمهای مرفه است و آدمهایی که تازه از حمام درآمده و نفسشان مثل اسب بخار می کند! پس می خواهد که اثر پایش باقی بماند و زیر جاپاهای دیگر گم نشود.
معلم، نزدیک خانه اش با لاشه ی گربه ی سیاه خودش برخورد می کند که در سرمای خیابان یخ زده است. این گربه سمبل آدمهای ظلم پذیر و بیچاره ی جامعه اند که باید قربانی رفاه قشر مرفه شوند و جلال اینان را هم گناهکار می داند و این اعتراض خود را با ناسزاهایی که معلم نثار لاشه ی گربه ی سیاه می کند، فریاد می زند.
مسلول نیز داستان معلمی است که احساس می کند در میان دوستان و آشنایان و حتی بچه های کلاسش به حساب نمی آید. او احساس کمبود عاطفی شدید دارد و می خواهد هرطور شده نظر دیگران را نسبت به خود جلب کند. وقتی دکتر به علت سرفه های شدیدش احتمال بیماری سل را در او می دهد، ته دلش از این خبر خوشحال می شود و با اظهار درد و بیماریش برای دوستان و آشنایان و حتی بچه های کلاس احساس ترحم آنها را برمی انگیزد و کمبود عاطفی خود را به این طریق جبران می کند. وقتی دکتر او را به دکتری دیگر معرفی می کند و اظهار می کند که علاجش از دست او خارج است، خوشحال می شود؛ اما چون می ترسد دکتر دیگر این احتمال را رد کند، از رفتن پیش او خودداری می کند و سرانجام با اصرارهای شدید زنش نزد آن دکتر می رود و وقتی دکتر معاینه اش می کند به او خبر می دهد که احتمال سل در مورد او منتفی است. زنش از شنیدن این خبر خوشحال می شود؛ اما معلم از این خبر نزدیک است از کوره دربرود؛ زیرا دوباره زندگی ای بی ترحم و خالی از عاطفه را پیش روی خود می بیند!
جلال در زن زیادی، به تفاوت زن و مرد می پردازد و معتقد است که زن و مرد از مواهب یکسانی در جامعه برخوردار نیستند. مرد هرقدر که عیب داشته باشد، مهم نیست، اما زن با کوچکترین عیبی از طرف شوهر طرد می شود. در واقع زن را کالایی در دست مردان می داند که هرطور بخواهند با او رفتار می کنند و این زن اگر از طرف مرد طرد شود دیگر جایی در میان خانواده ی پدری خود هم ندارد؛ حتی اگر خانواده ی پدری هم به او چیزی نگویند، اما او خود، خودش را زیادی می داند و هر نگاه و حرکتی برایش سنگین می شود. بدین طریق زن در این اجتماع مردسالار موجودی کم ارزش است و قوانین اجتماعی در بازگرداندن حق زندگی او ناتوان هستند. جلال این معضل فرهنگی اجتماع را به نقد می کشد و معتقد است که نظام اجتماعی در مورد زنان باید تغییر یابد. زن در چنین اجتماعی علاوه بر انجام کارهای سخت خانه، حق هیچ اعتراضی به شوهرش را ندارد. هر عیبی که شوهر داشته باشد، مهم نیست اما اگر زن کوچکترین عیبی داشته باشد، شوهر این حق را دارد که هروقت بخواهد او را طلاق دهد و به خانه ی پدریش بازگرداند و این تبعیضی است که فرهنگ و ساختار اجتماعی بر زنان تحمیل کرده و جلال معتقد است که باید به اصلاح آن اهتمام کرد.
مجموعه ی داستانهای کوتاه کتاب زن زیادی به دردهایی از اجتماع اشاره می کند و هریک از نُه داستان این مجموعه دردی از جامعه را نشان می دهد که جلال و همفکرانش نسبت به آن اعتراض دارند و خواهان اصلاح وضعیت موجود آن روزگارند.

سیدعلی شاهری

رساله ی پولوس رسول به کاتبان

اما گمان غالب این فقیر و آن دوست کشیش نسطوری، برآن است که چون انجیل برنابای صدیق، بشارت دهنده به دین مبین اسلام بود و لفظ مبارک فارقلیط (Paracelet) به کرات در آن آمده و به همین دلیل عمدا از نظر آباء کلیسا غیرمعتبر و حتی مردود شناخته شده، این رساله ی وافی الهدایه نیز به سرنوشت انجیل برنابا دچار شده و تاکنون از انظار پوشیده مانده است و با اینکه حتی در اسفار عهد جدید نیز بارها، هم به وجود برنابای صدیق به عنوان یکی از همراهان پولوس رسول و هم به وجود انجیل او، اشارات رفته است (همچنانکه در اعمال رسولان، باب نهم، آیه ی ۲۷ و باب ۱۱ آیه ی ۶ و ۲۵ و باب ۱۵، آیات ۱۲ تا ۳۴ و غیره)، با اینهمه آباء کلیسا، انجیل مذکور و دیگر آثار او ازجمله رساله ای به عبرانیان را که در بالا ذکرش گذشت، جعلی قلمداد کردند و یا در صحت انتساب آن تردید روا داشتند و حتی جسارت را به آنجا رساندند که آنها را نوشته ی دست مسلمانان دانسته و آن را خالی از نصوصی که از منابع موثق کلیسایی اخذ شده است (رجوع کنید به قاموس کتاب مقدس در ماده ی برنابا) می شمارند و اینها همه علاوه بر گمنام نهادن برنابای صدیق و آثارش، مع التاسف موجب ناشناس ماندن رساله ی مانحن فیه از پولوس رسول نیز شده است. حال آنکه یکی دیگر از دلایل اتقان انتساب این رساله به پولوس رسول، تعبیرات خاص انجیلی است که گاهی به استعانت گرفته شده و راقم این سطور آن قسمتها را تعمیمالفوائده، بین الهلالین گذاشته. دیگر اینکه سبک و روال انشاء انجیل که گذشته از تکرار تاکیدآمیز کلمات و مفاهیم و افعال یا حذف افعال و روابط، حاوی تشبیهات نغز و ساده و زیبا و بدوی است، در این رساله ی مختصر نیز دیده می شود. از همه ی این حدس و تخمینها گذشته، اینک فقیرِ راقم سطور با کمال خضوع و احتیاط ترجمه ی رساله ی مذکور را که به پایمردی همان دوست کشیش نسطوری از سریانی به فارسی به ختام نیک رسانده است، در معرض قضاوت صاحب نظران قرار می دهد و از فحول سروران میدان ادب، امید عفو و اغماض دارد.
تذکر این نکته نیز ضروری است که اگر هراس از قطع نان و آب آن برادر غیردینی نسطوری نبود، بسیار به جا بود که ترجمه ی این رساله ی پولوس رسول هم به نام و عنوان او که مالک نسخه ی منحصربه فرد خطی آن و درحقیقت کاشف آن است، منتشر شود. واللّه الموفق.
اینک ترجمه ی متن رساله ی پولوس رسول به کاتبان:

باب اول

این است رساله ی پولوس رسول، بنده ی پدر ما که در آسمان است، به کاتبان: ۱. پولوس رسول که نه از جانب انسان و نه به وسیله ی انسان، بلکه از جانب پدر که پسر را از مردگان مبعوث کرد ۲. (و رسول خوانده شد و جدانموده شد برای انجیل خدا) ۳. به کاتبان، به محرران، به نساخان، به منشیان، به محققان، به طومارنویسان، به مدیحه سرایان، به ارجوزه خوانان، به مورخان، به مترجمان، به نوپردازان، به کهنه درایان ۴. در کلام پسر انسان واقع شد که (در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود ۵. همان در ابتدا نزد خدا بود. ۶. همه چیز به واسطه ی او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت. ۷. در او حیات بود و حیات نور انسان بود). ۸. و اما بعد، فرزند آدم کلمه را شناخت و به آن نوشت و نویساند و روی زمین مسخر کرد و آبادانی کرد و نعمت یافت و کلمه بود و آبادانی بود. ۹. و کلمه کلام شد و کاتب بود و قانون شرع نهاده شد. ۱۰. و کلمه بود و قوانین نهاده شد و کلام به دفتر و دیوان شد. ۱۱. کلمه بود و کلام به دفتر و دیوان بود و دیوانخانه بود و بنای حبس و زندان شد. ۱۲. کلمه بود و کلام به دیوانها بود و دیوانخانه بود و فرزند آدم به زندان درافتاد. ۱۳. کلمه بود و کلام بود و زندان بود و چلیپا نهاده شد. ۱۴. کلام بود و چلیپا بود و پسر انسان بر چلیپا شد. ۱۵. کلمه بود و چلیپا برپای ماند و پسر انسان به آسمان رفت و کلام با هر قطره ی باران به زمین رسید و پراکند. ۱۶. کلام بود و دیوان مندرس شد و دیوانخانه فروریخت و کلام با هر دانه ی تخم سر از زمین برداشت. ۱۷. کلمه بود و کلام بود و ملکوت پدر ما که در آسمان است با هر زرع و نخیل بود. ۱۸. و کلمه بود و کلام را کاتبان نوشتند و محرران و نساخان پراکندند و کلمه، اسپرس محققان شد. ۱۹. و کلام بود و کتاب بود و طومارنویسان به طومارها کردند و همگی عالم را به آن درنوشتند. ۲۰. و کتاب بود و طومار بود و مدیحه سرایان پوزه بر درگاه امرا می سودند. ۲۱. کلام بود و کلام، مدیحه بود و مدیحه سرا، شاعر بود. ۲۲. کلام بود و شاعر بود و امیران شمشیرها می آختند. ۲۳. امیران بودند و شمشیرها آخته بود و شاعران بر درگاهشان پوزه سای و خندقها کنده شد. ۲۴. شمشیرها آخته بود و خندق بود و از خون جوانان انباشته شد. ۲۵. خون جوانان بود و خون پیران بود و هردو تازه بود و بدان آسیابها گرداندند. ۲۶. شمشیرها آخته بود و خندقها به خون انباشته و خباثت بر عالم سلطان بود. ۲۷. خباثت سلطان بود و خون جوانان بسته شد و آب از آسیابها افتاد و مورخان دررسیدند. ۲۸. نعشها بر زمین بود و خونها بسته و لاشخورها بودند و مورخان نیز. ۲۹. لاشخور بود و مورخ بود و خباثت بر عالم حکمروا بود و خندقها انباشته و جنگلها سوخته و این تاریخ شد. ۳۰. تاریخ بود و مورخان آن را به طومار کردند و سیم و زر بر اشتران به گنجینه ها بردند. ۳۱. تاریخ به طومار بود و طومار ارجوزه شده و ارجوزه، ابزار شیاطین بود و اینهمه کلام بود. ۳۲. و سالها چنین بود و قرنها چنین بود. ۳۳.

باب دوم

و کلمه بود و کلام بود و کلمه در کتاب بود و کتاب در مغرب به زندان بود. ۱. کتاب بود و کند و زنجیر در مغرب بود وکاتبان به زنجیر بودند. ۲. مغرب بود و مشرق بود وخورشید طلوع می کرد و خورشید غروب می کرد. ۳. خورشید بود و در مغرب فرومی رفت و کتاب بود و در مشرق طالع می شد. ۴. و نور از شرق برمی خاست و خورشید هم. ۵. و خورشید در مشرق بود و زندان در مغرب. ۶. خورشید برمی آمد و خورشید فرومی نشست و یکبار از روزن زندان به درون تافت. ۷. چنین بود که نور از شرق تافت و غرب را روشن کرد. ۸. زندان بود و کاتب بود و کند و زنجیر و خورشید تافته بود و کلمه در دل کاتب شد. ۹. کلمه در دل کاتب بود و کند بر پای و شور در سر؛ چنین بود که کاتب قوت یافت. ۱۰. خورشید همچنان می تافت و نورانی بود و شعله ی کتاب، سوزان و بی رونق شد. ۱۱. خورشید بود و زندان بود و کاتب در دل زندان بود و کلمه در دل او و در پس دیوارهای زندان آن جلیلی دیگر را به دیوان همی بردند. ۱۲. دیوارها برپا بود و خورشید می تافت و می دید که آن جلیلی دیگر کلام را به نوک پای خویش بر ریگ نوشت. ۱۳. دیوارها برپا بود و خورشید همچنان می تافت و رخوت را می زدود و کلام از دل کاتب به جوارح او سرمی زد و چه بسا که سر به بیابان گذاشتند. ۱۴. و چنین بود که پسر انسان به جستجوی درخت معرفت شد و چهارگوشه ی عالم را درکوفت. ۱۵. و سالها چنین بود و قرنها چنین بود تا درخت معرفت در اقصای شرق یافته شد. ۱۶. پسر انسان بود و درخت معرفت را یافته بود و هنوز نگران بود تا دانه را بیابد. ۱۷. تخم معرفت بود و پسر انسان آن را شکافت و ناگهان کلام بود. ۱۸. و کلام به زندان بود و زندان در مغرب بود و آفتاب از شرق برمی خاست و به غرب می رفت و پسر انسان دانا بود که معرفت را یافته بود. ۱۹. معرفت بود و معرفت کلام بود و کلام در دل کاتب بود و کاتب در زندان بود، اکنون معرفت از راه رسیده بود. ۲۰. کاتب بود و قدرت کلام در او بود و معرفت آمد و قوت او بیشتر شد و پی زندانها سستی گرفت. ۲۱. خورشید همچنان از شرق می تافت و نور بود و گرما بود و تاریکی گریخت. ۲۲. و چنین بود که زندان فروریخت و کلام عالمگیر شد. ۲۳. کلام عالمگیر بود و خورشید طلوع می کرد و خورشید غروب می کرد و کلام بر دوگونه شد. ۲۴. کلمه ای در شرق بود و کهن بود و وحدت داشت چون با آفتاب برمی خاست و کلمه ای در غرب هویدا شد و تازه شد که منقسم بود و چون از تاریکی زندان برآمده بود. ۲۵. شرق بود و کلمه در شرق واحد بود و با آفتاب در آسمان بود و دور از دسترس عوام. ۲۶. غرب بود و کلمه در غرب منقسم بود و از تاریکی زمین برخاسته بود و پراکنده بود. ۲۷. و هر کاتب در قسمی بود و کلام منشعب بود و کاتب در دل دریا بود یا در آسمان سیر داشت و در مکاشفه بود. ۲۸. و چنین شد تا کاتبان بودند و محرران و نساخان و منشیان و محققان و طومارنویسان و مدیحه سرایان و ارجوزه خوانان و مورخان و مترجمان و نوپردازان و کهنه درایان. ۲۹. سالها چنین بود، قرنها چنین بود. ۳۰.

نظرات کاربران درباره کتاب زن زیادی

نظر من اینه که وقتی همه این کتاها رو میشه از اینترنت به صورت "رایگان" دانلود کرد، خیلی کار بیخودیه که میگید فقط باید درون مترو و از طریق اینترنت این کتاب رو مطالعه کرد. به نظرم دانلودش میکنم از اینترنت و دیگه نیازی به این بازی ها نیست.
در 6 ماه پیش توسط نیما نوروزی فر
در قالب چند تا داستان اومده که بدون سرانجام تموم میشه :(
در 11 ماه پیش توسط www...377
من کتاب صوتیشو از یک نفر تو تلگرام با قیمت ۶۰۰۰تومان خریدم معرکست. تلگرام فروشنده@tasavor_music
در 1 ماه پیش توسط Ali...har