فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قمارباز

کتاب قمارباز

نسخه الکترونیک کتاب قمارباز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قمارباز

تنها، قهرمان و راوی داستان که معلم سرخانه‌ای بیش نیست، باوجود اینکه رفتارهای اشرافی را از اینان آموخته؛ اما می‌داند که زندگی احمقانه بورژوایی آنها تا چه حد پوشالی و حقیراست و چون بر این امر آگاه است، از اینکه از این اجتماع پوشالی و مسخره دل بکند و هروقت که لازم شد، هرطور و با هرکه بخواهد زندگی کند، ابایی ندارد و حتی قماربازی خود را با آنکه همه آن را نشانه ضعف او می‌دانند و او را سرزنش می‌کنند، برتر و بهتر از تظاهر به اشرافی‌گری آنها می‌داند. تنها چیزی که قهرمان داستان را در اجتماع حقیر اشرافی این خانواده نگه می‌دارد، عشق و علاقه او به دختر این خانواده است که حتی حاضر است برایش جان خود را بگذارد؛ اما این عشق نیز به‌خاطر همین فاصله طبقاتی، سرانجام نافرجام می‌ماند؛ زیرا دختر با آنکه از ته قلب خود او را دوست می‌دارد؛ اما در ظاهر به او می‌نمایاند که از او متنفر است؛ چون می‌داند که اگر هم بخواهد، نمی‌تواند خود را از قید و بند زندگی اشرافی وارهاند و سنت اجتماع به او اجازه نمی‌دهد که با مردی از طبقه خدمتکار جامعه زندگی کند.

ادامه...

بخشی از کتاب قمارباز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




این کتاب از روی ترجمه فرانسوی آثار کامل داستایوسکی از انتشارات N.R.F. چاپ سال ۱۹۳۱، ترجمه شده است. کتاب قمارباز در این سلسله به وسیله هانری مونگو(۱) به فرانسه درآمده و باید گفت که دقیق ترین ترجمه های این کتاب به زبان فرانسه است.
این نکته را مترجم با مقایسه ای که میان ترجمه این شخص و ترجمه دیگری که هالپرین کامنسکی(۲) کرده است دریافت. نسخه اخیر را که به وسیله کتابخانه «رولیه پلون»(۳) در سال ۱۹۳۰ چاپ شده، مترجم از آقای دکتر خانلری به امانت گرفت و به این وسیله از ایشان تشکر می کند.

ج. آ.

زندگی و آثار داستایوسکی

فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی در ۳۰ اکتبر سال ۱۸۲۱ در بیمارستان فقرای مسکو به دنیا آمد. پدرش میخائیل آندره ئویچ داستایوسکی پزشک نظامی بود و مادرش ماریا فدروفنا داستایوسکایا هنگامی که فئودور ۱۶ساله بود، درگذشت. فئودور دومین فرزند این خانواده بود. در ماه مه ۱۸۳۷ دو فرزند بزرگ خانواده عازم پطرزبورگ شده و فئودور در ۱۶ ژانویه ۱۸۳۸ وارد مدرسه مهندسی نظامی می شود.
پدر فئودور در دوران پیریش بسیار تندخو و عصبانی مزاج می شود تا جایی که رفتاری خشونت بار با موژیکهای (رعیت های روسی) خود درپیش می گیرد و همین امر عاقبت باعث می شود که چندتن از همین موژیکها در سوم ژوئن ۱۸۳۹ او را به قتل برسانند.
از سال ۱۸۴۰ تا ۱۸۴۱ داستایوسکی مشغول کار در زمینه درامهای تاریخی ماری استوارت و بوریس گودونوف است. در ۵ اوت ۱۸۴۱ به مقام افسری ارتش ارتقاء می یابد و در ۱۲ اوت ۱۸۴۳ از مدرسه مهندسی فارغ التحصیل شده و وارد رسته مهندسی ارتش می شود.
در ژوئن و ژوئیه ۱۸۴۴ اوژنی گرانده بالزاک را ترجمه و در شماره های ۶ و ۷ مجله آثار و اشخاص چاپ می کند. ۱۹ اکتبر ۱۸۴۴ به دلایل خانوادگی از خدمت نظام با درجه ستوانی به صورت دایم مرخص می شود.
در ماه مه ۱۸۴۵ داستایوسکی نوشتن داستان کوتاه مردم فقیر را به پایان می رساند و در ۱۵ ژانویه ۱۸۴۶ این داستان در مجموعه پطرزبورگ به چاپ می رسد. در اول فوریه همین سال آدم دوگانه در سالنامه های وطن و در اکتبر همین سال آقای پروخارچین منتشر می شود؛ همچنین در دسامبر این سال داستان کوتاه زن صاحبخانه نیز منتشر می شود.
از آوریل تا ژوئیه سال ۱۸۴۷ چهار داستان پاورقی از داستایوسکی تحت عنوان تاریخچه پطرزبورگ به چاپ می رسد. در دسامبر ۱۸۴۸ شبهای سپید را می نویسد.
در آغاز سال ۱۸۴۹ به عضویت گروه انقلابی ن.اسپشنف درمی آید که نتیجه اش دستگیری او در ۲۳ آوریل همین سال و زندانی شدنش در قلعه الکسئفسکی واقع در دژ پیروپیل است. در ۲۹ آوریل بازجویی و برای مجرمان ردیف اول که داستایوسکی نیز جزو آنان است، حکم اعدام صادر می شود؛ اما درمورد داستایوسکی، دادگاه نظامی او را به هشت سال حبس با اعمال شاقه محکوم می کند و سرانجام رای نهایی درباره او چهارسال حبس است که پس از آن باید با درجه سرباز ساده وارد ارتش شود که داستایوسکی این محکومیت را تا پایان تحمل می کند و در شب ۲۴ دسامبر با گروهی از زندانیان، در غل و زنجیر، عازم سیبری می شود.
او در ۲۴ مارس ۱۸۵۶ تقاضای اعاده حقوق مدنی می کند و در اول اکتبر همین سال دوباره به درجه افسری می رسد.
در ۶ فوریه ۱۸۵۷ در کوزنتسک با ماریا دمیتریفنا ایسایفا ازدواج می کند و در ۱۸ مارس ۱۸۵۹ از خدمت نظام بازنشسته می شود. در همین ماه داستان رویای عموجان و در نوامبر ـ دسامبر همین سال، داستان دهکده استپانچیکوفو و ساکنان آن را می نگارد. در اول سپتامبر ۱۸۶۰ بخش آغازین خاطرات خانه مردگان در روزنامه جهان روسیه به چاپ می رسد و در همین سال، مجموعه آثار داستایوسکی برای نخستین بار در مسکو در دو مجلد منتشر می شود.
در ۱۸۶۳ داستایوسکی عازم خارج از کشور می شود و در ژانویه سال ۱۸۶۴ برادرش میخائیل داستایوسکی اجازه نشر مجله عصر را به دست می آورد و در ۲۱ مارس، اولین شماره این مجله را با چاپ بخش اول از یادداشتهای زیرزمین منتشر می کند.
در ۱۵ آوریل همین سال همسر و در ۱۰ ژوئیه برادرش رخت از دنیا می بندند و در ژوئن ۱۸۶۵ انتشار مجله عصر نیز متوقف می شود.
سرانجام داستایوسکی در سال ۱۸۶۶ شاهکار عظیم خود، جنایت و مکافات را می نویسد و در ۴ اکتبر همین سال شروع به نگارش رمان قمارباز می کند. در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ داستایوسکی اقدام به ازدواج مجدد می کند و این بار با آنا اسنیتکینا پیمان زناشویی می بندد و در ۱۴ آوریل همین سال از روسیه خارج می شود و به سدن، بادن، بال و ژنو می رود و نگارش رمان ابله را شروع کرده، در ۱۲ یا ۲۴ مه همین سال دختر هشت ماهه اش، سوفی را در ژنو ازدست می دهد. تابستان در ویوه، پاییز در میلان و زمستان را در فلورانس می گذراند و در ژوئیه ۱۸۶۹ به سدن بازمی گردد. در دسامبر همین سال زندگی گناهکار بزرگ و در ۱۸۷۰ داستان کوتاه شوهر همیشگی را می نویسد. در ۸ ژوئیه ۱۸۷۱ به پطرزبورگ مراجعت و رمان جن زدگان را شروع می کند که این رمان در سال ۱۸۸۲ یعنی بعد از مرگش چاپ می شود.
در سال ۱۸۷۳ اداره مجله هفتگی شهروند را به عهده می گیرد و سلسله مقالاتش تحت عنوان یادداشتهای روزانه یک نویسنده به چاپ می رسد.
در آوریل سال ۱۸۷۴ نکراسوف، شاعر روسی به خانه داستایوسکی می آید و از او می خواهد که رمانی برای چاپ در مجله سالنامه های وطن بنویسد و داستایوسکی در زمستان همان سال شروع به نوشتن رمان نوجوان می کند و در ژانویه ۱۸۷۵ سالنامه های وطن انتشار رمان نوجوان را شروع کرده، در ضمن داستایوسکی انتشار یادداشتهای روزانه یک نویسنده را به طور مستقل آغاز کرده و داستان کوتاه نازنین هم منتشر می شود.
در نوامبر ۱۸۷۷ نکراسوف به شدت بیمار می شود و داستایوسکی در عیادتی که از او به عمل می آورد آخرین اشعارش را می شنود. در دوم دسامبر همین سال داستایوسکی به عضویت بخش ادبیات روسیه فرهنگستان علوم درمی آید.
داستایوسکی از ۱۸۷۹ تا ۱۸۸۰ مشغول نگارش دومین شاهکارش، برادران کارامازوف است. در ۲۳ مه ـ ۱۰ ژوئن ۱۸۸۰ داستایوسکی در مراسم پرده برداری از مجسمه آلکساندر پوشکین حضور می یابد و در ۸ ژوئن در دومین جلسه «انجمن دوستداران ادبیات روسیه» خطابه ای در رسای پوشکین ایراد می کند.
سرانجام در ۲۸ ژانویه ۱۸۸۱ فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی بر اثر بیماری ریه در ساعت ۸ و ۳۸ دقیقه شب درمی گذرد و پیکرش در اول فوریه ۱۸۸۱ تشییع و در گورستان تیخوینسکی در لورسنت آلکساندر نوسکی به خاک سپرده می شود.

جلال و ترجمه هایش

جلال در طول زندگی خود، علاوه بر داستانهای بسیار، مقالات متعدد و سفرنامه هایش، ترجمه های بسیاری نیز از نویسندگان بزرگی همچون آلبر کامو، آندره ژید، ژان پل سارتر، اوژن یونسکو، فئودور داستایوسکی، ارنست یونگر و... دارد.
جلال نیز مانند بسیاری از روشنفکران و تحصیلکردگان فرنگ رفته آن دوران به فرانسه رفته و در میان موجی که درمیان این ازفرنگ برگشتگان برای ترجمه آثار فرانسوی افتاده، او نیز به ترجمه برخی آثار بزرگان فرانسوی و نیز روسی و غیره دست زده است. البته آثار نویسندگان غیرفرانسوی را باز هم از روی نسخه فرانسوی آن ترجمه کرده است؛ همچون همین رمان قمارباز اثر نویسنده بزرگ و نامدار روس، فئودور میخائیلوویچ داستایوسکی.
اما انتخابهای جلال شامل داستانها و نمایشنامه هایی شده که اغلب جنبه سیاسی و اجتماعی دارند؛ مانند نمایشنامه دستهای آلوده اثر ژان پل سارتر. جلال مانند اغلب روشنفکران زمان خود، باور داشته که برای برقراری عدالت اجتماعی و ازبین رفتن معضلات جامعه، رسالتی بر دوش قلم به دستان و روشنفکران است و آن، آگاهی دادن و بالابردن سطح فرهنگ مردم ستم کشیده دوران اوست و به همین منظور، علاوه بر نوشتن داستانها، مقالات و سفرنامه های سیاسی و اجتماعی، دست بر ترجمه آثاری اینچنین، از نویسندگان خارجی نیز زده است که از آن جمله قمارباز اثر داستایوسکی، نویسنده بزرگ و انقلابی روسیه است که چهارسال از عمرش را در سیبری زندانی بوده و با فقر و بدبختی مردم روسیه تزاری آشناست و آن را از نزدیک لمس کرده است.
جلال نیز مانند اغلب روشنفکران و تحصیلکرده های زمان خود، در ابتدا جذب احزاب چپ شده، از همین رو درمیان نویسندگان خارجی و آثارشان، آنهایی را انتخاب کرده که افکار و عقاید مارکسیستی داشته اند.
قمارباز نیز از همین دست است؛ یعنی بیانی از طرز زندگی و مقایسه بین طبقه بورژوا و اشراف درمقابل طبقه دهقان و مردم پایین دست جامعه است. اشرافی که تمام وقت خود را به بطالت و هرزگی و بیهودگی می گذرانند و از حاصل دسترنج مردم پایین دست جامعه نشخوار می کنند؛ اما آنها را حتی به حساب نمی آورند و تنها به همین بطالتهای خود فخر می فروشند و مردم را برده و خدمتکار خود می دانند. باوجود تظاهر به ادب و رفتاری اشرافی، هزاران آلودگی و هرزگی سراپایشان را فراگرفته است و حتی بعد از ورشکستگی و نابودی مالی، دست از تفاخر احمقانه اشرافی خود برنمی دارند.
تنها، قهرمان و راوی داستان که معلم سرخانه ای بیش نیست، باوجود اینکه رفتارهای اشرافی را از اینان آموخته؛ اما می داند که زندگی احمقانه بورژوایی آنها تا چه حد پوشالی و حقیراست و چون بر این امر آگاه است، از اینکه از این اجتماع پوشالی و مسخره دل بکند و هروقت که لازم شد، هرطور و با هرکه بخواهد زندگی کند، ابایی ندارد و حتی قماربازی خود را با آنکه همه آن را نشانه ضعف او می دانند و او را سرزنش می کنند، برتر و بهتر از تظاهر به اشرافی گری آنها می داند.
تنها چیزی که قهرمان داستان را در اجتماع حقیر اشرافی این خانواده نگه می دارد، عشق و علاقه او به دختر این خانواده است که حتی حاضر است برایش جان خود را بگذارد؛ اما این عشق نیز به خاطر همین فاصله طبقاتی، سرانجام نافرجام می ماند؛ زیرا دختر با آنکه از ته قلب خود او را دوست می دارد؛ اما در ظاهر به او می نمایاند که از او متنفر است؛ چون می داند که اگر هم بخواهد، نمی تواند خود را از قید و بند زندگی اشرافی وارهاند و سنت اجتماع به او اجازه نمی دهد که با مردی از طبقه خدمتکار جامعه زندگی کند.
این طرز زندگی و فاصله طبقاتی در تمامی جوامع بشری از دیرباز تاکنون نمایان است و در طول تاریخ تمامی روشنفکران و مصلحان جوامع بشری در مبارزه ای طولانی و مستمر با آن بوده اند که جلال آل احمد و روشنفکران زمان او نیز از این امر برکنار نبوده، با نوشته ها و ترجمه هایشان سعی بر به انجام رساندن رسالتی داشته اند که قلم بر دوش آنها نهاده بود.

سیدعلی شاهری

۱

پس از دوهفته غیبت برگشته ام. کسان ما الآن سه روز است که در رولتنبورگ سکونت گزیده اند. خیال می کردم مرا مانند مسیح انتظار می کشند؛ ولی اشتباه می کردم. ژنرال که رفتاری بس آسوده و فارغ داشت با من به تفرعن صحبت می کرد و مرا پیش خواهرش فرستاد. پیدا بود که عاقبت موفق شده اند پول قرض کنند و نیز به نظرم آمد که ژنرال از نگاه من پرهیز می کرد.
ماری فیلیپوونا که سرش خیلی شلوغ بود، با من جز چند کلمه حرف نزد؛ باوجوداین، پول را از من گرفت، شمرد و به گزارش من تا آخر گوش داد. برای شام مجللی که به عادت مسکوییها، که هروقت پولدار باشند می دهند، منتظر مزنتسوف، مردکی فرانسوی(۴) و یک انگلیسی بودند. پولینا آلکساندرونا وقتی مرا دید، پرسید که چرا اینقدر دیر کرده ام و بی آنکه منتظر پاسخ من باشد، فوراً منصرف شد. پیدا بود که در این کار تعمد داشت. باوجوداین، می بایست ما با هم صحبت می کردیم. آنچه باید برای او بگویم، بر دلم سنگینی می کرد.
به من در طبقه پنجم، یک اتاق کوچک داده بودند. در مهمانخانه همه می دانستند که من از «ملتزمان رکاب ژنرال» هستم. همه چیز نشان می داد که آنها موفق شده اند خودشان را اینطور بنمایانند. در اینجا همه مردم ژنرال را یک رجل بسیار بزرگ و ثروتمند روس می شمارند. پیش از شام، در ضمن دیگر ماموریتهایی که به من داد، دوتا اسکناس هزارفرانکی هم داد که خرد کنم. من آنها را در دفتر مهمانخانه خرد کردم و حالا مردم اقلاً برای مدت هشت روز ما را میلیونر حساب خواهند کرد. تصمیم گرفته بودم که میشل و نادینا را به گردش ببرم و توی پله ها بودم که ژنرال مرا خواست. وقت گیر آورده بود که از من بازجویی کند و بپرسد که بچه ها را کجا می خواهم ببرم. این مرد به راستی قادر نبود که مرا از روبه رو نگاه کند. خیلی دلش می خواست این کار را بکند؛ ولی من در هر بار چنان نگاه مستقیم و خالی از احترامی بر او می دوختم که پیدا بود طاقتش را نداشت. با جملاتی پر از لغات قلنبه و درهم پیچیده، که دست آخر سررشته اش گم می شد، به من دستور داد که گردش ما باید در محوطه پارک انجام بگیرد و حداکثر تا کازینو بیشتر ادامه نیابد و آخرسر هم به خشم آمد و خیلی زننده و خشک گفت: «وگرنه، شما خیلی خوب بلدید که بچه ها را بردارید و به بازی رولت ببرید...»
و بعد افزود که: «معذرت می خواهم، من می دانم که شما جلف هستید و آماده این هستید که خودتان را به قمار بکشانید، به هرجهت درعین حال که من لله شما نیستم و علاقه ای هم ندارم که باشم، حق این را دارم که از شما بخواهم خودتان را به بدنامی نکشانید.»
و من که از گفته خود او استفاده می کردم، گفتم: «شما فراموش کرده اید که من پول ندارم و برای اینکه آدم در قمار ببازد، گویا پول لازم است.»
ژنرال که اندکی قرمز شده بود، در جواب من گفت: «من حالا به شما می دهم.»
توی کیفش را گشت و به یک دفتر یادداشت مراجعه کرد. درحدود صد و بیست روبل به من بدهکار بود و بعد از من پرسید:
ـ حالا چه باید بکنیم؟ باید طلبهایتان را به تالر(۵) حساب کرد. فعلاً این صد تالر را بگیرید و درباره بقیه اش هم نگران نباشید.
من بی اینکه کلمه ای بگویم، پول را گرفتم. او افزود:
ـ مخصوصاً گفته های مرا بد تعبیر نکنید. شما اینقدر زودرنج هستید که... اگر من این یادآوریها را می کنم، فقط به عنوان تذکر ساده ای است و فکر می کنم که حق دارم...
وقتی با بچه ها برای شام برگشتم، به کسانم برخوردم که دسته جمعی راه افتاده بودند و نمی دانم به دیدن کدامیک از ویرانه های باستانی اطراف می رفتند. با دوتا کالسکه باشکوه و رفیع و با اسبهای عالی. مادموازل بلانش با ماری فیلیپوونا و پولینا یک کالسکه را اشغال کرده بودند و آن مردک فرانسوی و آن انگلیسی و ژنرال در دنبال آنها با اسب می رفتند. عابران می ایستادند و کوکبه آنها را تماشا می کردند. هیمنه آنها تاثیر خودش را کرده بود؛ ولی ژنرال آدمی نبود که بتواند از آن سودی ببرد. من حساب کرده بودم که با چهارهزار فرانکی که از این سفر برایشان آورده بودم و با آنچه که خودشان توانسته بودند قرض کنند، باید الآن هفت تا هشت هزار فرانک داشته باشند و این برای مادموازل بلانش خیلی کم بود.
مادموازل بلانش نیز به اتفاق مادرش در مهمانخانه ما منزل گرفته بود. مردک فرانسوی هم همینطور. گارسونها او را مسیو لوکنت خطاب می کردند. مادر مادموازل بلانش هم مادام لا کنتس خطاب می شد. آخر شاید هم آنها کنت و کنتس بودند.
من کاملاً شک داشتم که موسیو لوکنت در موقع شام مرا بجا بیاورد. ژنرال هم طبق معمول هیچ در فکر معرفی کردن من نبود و یا اقلاً در فکر این نبود که اسم مرا برای او بگوید و موسیو لوکنت هم که در روسیه مدتی اقامت کرده بود، می دانست که یک آموزگار(۶) در نظر روسها چه شخصیت کوچکی است؛ ولی گذشته از اینها او مرا خوب می شناخت؛ اما راستش را بخواهید آنها هرگز منتظر نبودند که مرا سر میز ببینند. فکر می کردم که ژنرال فراموش کرده است دستورهای لازم را بدهد وگرنه بی شک مرا هم به میز مهمانان دعوت می کردند. من خودم، خودم را معرفی کردم. گرچه این کار برایم به قیمت یک نگاه ناراضی ژنرال تمام شد و ماریا فیلیپوونای مهربان فوراً یک صندلی به من نشان داد. ملاقات با مستر آستلی مرا از موقعیت دشواری که داشتم، نجات داد و خواه و ناخواه من دیگر خودم را شریک در جمع آنها می دیدم.
این مستر آستلی یک انگلیسی اصیل بود. من با او در پروس قبل از اینکه به کسان خود بپیوندم، آشنا شده بودم. آنجا مقابل یکدیگر منزل گرفته بودیم. بعد هم او را در مرز فرانسه ملاقات کردم و بعد هم در فاصله پانزده روز، دوبار در سویس دیدمش و حالا او را در رولتنبورگ می یافتم. آدمی به این کم رویی ندیده بودم، کم رویی را به حد حماقت رسانده بود. خودش از این کم رویی اطلاع داشت؛ چون بی شک آدم احمقی نبود. گذشته از این، جذاب و فروتن هم بود. از آغاز همان اولین برخوردمان در پروس، من موفق شده بودم با او حرف بزنم.
برایم گفته بود که در همین تابستان به «دماغه شمالی» مسافرت کرده بوده و گفته بود خیلی میل داشته است از بازار مکاره «نیژنی نووگرود» دیدن کند.
نمی دانستم چطور با ژنرال آشنا شده است. به نظرم آمد که عاشق دیوانه پولینا است. در موقع ورودش، مثل شقایق قرمز شد.
خیلی خوشحال بود از اینکه سر میز مرا کنار خودش می دید و با من درست مثل یکی از دوستان صمیمی خود رفتار می کرد.
سر میز مردک فرانسوی با وضعی توهین آمیز نشسته بود و همه را از بالا نگاه می کرد. در مسکو، برعکس، این طور که به یاد من مانده است، همیشه داد سخن می داد. از مسایل مالی و سیاست روز خیلی صحبت می کرد. ژنرال گاهی به خودش اجازه می داد که با او مخالفت کند؛ ولی خیلی با فروتنی و فقط برای حفظ شخصیت خودش.
خلقم سخت تنگ بود و طبق معمول، قبل از شام باز این سوال همیشگی را از خودم کرده بودم که: «چرا من به این ژنرال چسبیده ام؟ چرا آنها را مدتی پیش از این ترک نکرده ام؟» گاهی نیم نگاهی به پولینا الکساندرونا می افکندم که کوچکترین توجهی به من نداشت. عاقبت خشم بر من مستولی شد و از جا دررفتم.
با صدایی بسیار بلند خود را وارد بحث کردم. بیش از همه وسیله ای می جستم که با آن مردک فرانسوی دربیفتم. درحالی که خطابم به ژنرال بود ــ فکر می کنم که حتی حرف او را هم قطع کردم ــ به او یادآوری کردم که در تابستان گذشته، روسها هرگز نمی توانستند غذای خود را سر میز مهمانخانه ها صرف کنند. ژنرال نگاهی پراز تعجب به من افکند و من ادامه دادم:
ـ شما اینقدر کم احترام برای خودتان قایل هستید که هرگونه توهینی را تحمل می کنید. در پاریس، در کنار رود رن و نیز در سویس، میز مهمانیها چنان با این لهستانیها و رفقای جانجانی فرانسویشان اشغال شده که یک روس، حتی کوچکترین محل اعرابی هم ندارد.
اینها را به زبان فرانسه می گفتم. ژنرال نگاهش را همینطور به من دوخته بود و نمی دانست که خشمگین شود و یا فقط به این بی نزاکتی من باتعجب نگاه کند.
مردک فرانسوی همانطور که از بالا با آدم حرف می زد، رو به من گفت: «حتماً به شما تذکر خواهند داد.»
من در جوابش گفتم: «در پاریس من با یک لهستانی مشاجره ای داشتم. بعد هم با یک افسر فرانسوی که از او طرفداری می کرد؛ ولی یک عده از فرانسویها طرف مرا گرفته بودند و به حرفهای من گوش می دادند که تعریف می کردم چطور نزدیک بود در فنجان قهوه جناب کشیش مونسینور تف بیندازم.»
ـ تف؟
ژنرال به صدایی بلند و تعجب آمیز این را گفت. نگاهش دور میز می گشت. مردک فرانسوی مرا با نگاهی تحقیرآمیز می نگریست.
من جواب دادم: «البته! دو روز تمام به این فکر می کردم که رسیدگی و مواظبت به کارهای شما مرا به رم خواهد کشاند. از این رو به سفارت پاپ مراجعه کردم که گذرنامه ام را ویزا کنم. در آنجا یک کشیش ریزه پنجاه ساله مرا پذیرفت. لاغربود و قیافه سرد و یخ زده ای داشت و با لحن مودب ولی خشک از من خواست که صبر کنم. من کار داشتم؛ ولی باوجوداین، نشستم و کتاب عقیده ملی را از جیبم درآوردم و به خواندن یک مقاله توهین آمیز نسبت به روسیه پرداختم. در این هنگام حس کردم که از اتاق پهلویی کسی را خدمت جناب کشیش مونسینور راهنمایی کردند. کشیشی که مرا پذیرفته بود، مشوش شد و شروع کرد به دعاخواندن. من درخواستم را تکرار کردم و او این بار خشک تکرار کرد باید صبر کنم. پس از یک لحظه یک اطریشی وارد شد و من خیال کردم که او بی معطلی به طبقه اول راهنمایی خواهد شد. من که خیلی اوقاتم تلخ شده بود، صاف جلوی کشیش رفتم و با لحنی تند و یک دنده اظهار داشتم: حالا که جناب کشیش مونسینور اشخاص را می پذیرد، می تواند کار مرا هم زود انجام بدهد. آقای کشیش کمی عقب رفت و هاج و واج مانده بود. مثل اینکه می خواست بگوید: چطور یک روس بی هیچ چیز، جرات می کند خودش را با مهمانان جناب کشیش مونسینور مقایسه کند؟ و خیلی با بی حیایی و مثل اینکه خوشحال است از اینکه به من حمله می کند، سر تا پای مرا برانداز کرد و بعد فریاد کشید: «خیال می کنید که عالیجناب کشیش (مونسینور) حاضر خواهند شد قهوه شان را به خاطر پذیرفتن شما کنار بگذارند؟» من هم خیلی سخت تر و بلندتر از او فریاد کشیدم: «اهه! من خودم را مسخره قهوه عالیجناب مونسینور شما که نکرده ام! من توی قهوه اش تف می کنم! اگر فوری کار گذرنامه مرا تمام نکنید، می روم و خودم پیدایش می کنم!» و آقای کشیش درحالی که ترسیده بود، عقب عقب تا دم در رفت و گفت: «چطور؟ وقتی که یک جناب مطران را به حضور پذیرفته اند.» و دستهایش را باز کرده بود و صلیب وار جلوی در را گرفته بود و می خواست به من بفهماند که اگر بمیرد، نخواهد گذاشت که بگذرم. من از گفته های خودش استفاده کردم و گفتم که لامذهب و وحشی هستم و همه کشیشها و مطرانها و اسقفهای او را به مسخره می گیرم و غیره... خلاصه خودم را سختگیر نشان دادم. کشیش، نگاهی پراز کینه به من افکند، گذرنامه ام را از دستم به سختی بیرون کشید و به طبقه اول رفت و پس از یک لحظه تذکره من ویزا شده بود. می خواهید ببینیدش؟»
گذرنامه ام را از جیبم درآوردم و ویزای نماینده پاپ را نشان دادم.
ژنرال که گویا می خواست چیزی بگوید، گفت: «اجازه بدهید.»
مردک فرانسوی خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: «شما خوب کاری کرده اید، این کار خیلی احمقانه نبوده است.»
ـ آیا لازم است که باز هم درباره روسهای خودمان مثل بیاورم که جرات نمی کنند دم بر بیاورند و نزدیک است که ملیتشان را هم انکار کنند؟ مطمئن باشید که در پاریس، اقلاً در مهمانخانه ای که من زندگی می کردم، وقتی داستان مشاجره مرا با آن آقای کشیش شنیدند، خیلی بیشتر از من توجه می کردند. یک لهستانی گنده بک که بیشتر از همه مهمانخانه نشینها با من دشمنی داشت، از آن پس با من جور دیگری رفتار می کرد. فرانسویها باز هم گذاشتند تعریف کنم که دو سال پیش من با کسی برخورد کردم که در سال ۱۸۱۲ یک تیرانداز فرانسوی او را با تیر زده بود، فقط برای اینکه دلش خواسته بود تفنگش را خالی کند. این شخص در آن وقت یک بچه ده ساله بوده است که خانواده اش وقت نکرده بودند مسکو را ترک کنند.
مردک فرانسوی، دیگر از جا دررفت و گفت: «غیرممکن است! سربازهای فرانسه رو به بچه ها تیر خالی نمی کردند!» و من در جواب گفتم: «باوجوداین، این حقیقت محض است. این داستان را من از یک افسر بازنشسته شرافتمند شنیدم و نیز جای زخم را هم خودم روی گونه اش دیدم.»
مردک فرانسوی تندتند و باعجله حرف می زد. ژنرال می خواست از او حمایت کند؛ ولی من به او از جمله سفارش کردم که برود خاطرات ژنرال پرووسکی(۷) را که در سال ۱۸۱۲ زندانی فرانسویها بوده است مرور کند. دست آخر ماریا فیلیپوونا به قصد برگرداندن مطلب، موضوع دیگری را به میان کشید. ژنرال خیلی خودش را از من ناراضی نشان می داد؛ زیرا که من و مردک فرانسوی به فریادکشیدن افتاده بودیم.
مجادله ما دونفر، برعکس برای مستر آستلی خوش آیند به نظر می رسید و او درحالی که از روی صندلی بلند می شد، از من خواست که یک گیلاس شراب با او بنوشم.
عصر، در موقع گردش، من توانستم با پولینا آلکساندرونا یک ربع ساعتی صحبت کنم. همه از راه پارک به سمت قمارخانه راه افتاده بودند. پولینا روی نیمکت مقابل فواره نشسته بود و به نادینا اجازه داده بود که برود و، نه زیاد دور از آنجا، با رفقای کوچکش بازی کند. من نیز میشل را گذاشته بودم که برود و ما تنها مانده بودیم.
طبق معمول از اوضاع و احوال صحبت کردیم. پولینا عصبانی شد از اینکه من بیش از هفتصد فلورین(۸) نتوانسته بودم به او تحویل دهم، او یقین داشت که در پاریس من جواهراتش را به دوهزار فلورین و حتی بیشتر از این به گرو خواهم گذاشت و می گفت: «من پول بیشتری لازم دارم؛ وگرنه ازدست خواهم رفت.»
از او پرسیدم که در مدت غیبتم چه ها گذشته است و او گفت: «هیچ چیز. جز اینکه از پطرزبورگ دو خبر جدید دریافت کرده ایم؛ اول اینکه «مادربزرگ» سخت مریض است و سپس، دو روز بعد، خبر اینکه او خواهد مرد. این خبر دومی را از ئیموته پطروویچ داشتیم که به مطمئن بودن مشهور است و حالا منتظر خبر قطعی هستیم.»
ـ پس حالا همه منتظر مرگ او هستند.
ـ بله، همه. از شش ماه پیش تا حالا این تنها امید است.
من پرسیدم: «و شما هم؟ شما هم امیدوارید؟»
ـ ولی من هرگز با او خویشاوندی ندارم. من فقط دخترخوانده ژنرال هستم. باوجوداین، می دانم که مادربزرگ، مرا در وصیت نامه اش فراموش نخواهد کرد.
من با اطمینان خاطر گفتم: «به نظر من شما پول خوبی به ارث خواهید برد.»
ـ بله. او مرا خیلی دوست می دارد؛ ولی چرا به نظر شما این طور می آید؟
من هم به نوبه خود از او سوال کردم: «بگویید ببینم، مثل اینکه آقای مارکی هم در جریان همه این اسرار خانوادگی هست؟»
پولینا با نگاهی جدی از من پرسید: «این مطلب به چه درد شما می خورد؟»
ـ اگر من اشتباه نکرده باشم، گویا ژنرال وسیله این را پیدا کرده است تا از او قرض بگیرد؟
ـ خوب حدس زده اید.
ـ پس شما خیال می کنید که اگر او از وضع مزاجی بابوشکا(۹) خبر نداشت، در کیسه اش را اینطور شل می کرد؟ یادتان هست که موقع شام وقتی از مادربزرگ صحبت بود، او اسمش را سه بار «بابوشکا» گفت؟ چه خویشاوندی نزدیکی!
ـ شما حق دارید! همچه که بفهمد من هم ارث می برم، فوراً از من خواستگاری خواهد کرد. این چیزی است که می خواستید بدانید.
ـ من فکر می کردم که این کار مدتی است شده است.
پولینا جواب داد: «می دانید که قطعاً اینطور نیست.»
و بعد از یک دقیقه سکوت ادامه داد که: «این انگلیسی را کجا دیدید؟»
ـ من مطمئن بودم که درباره این مطلب از من سوال خواهید کرد.
و بعد برایش ملاقاتهای پیشین خودم را با مستر آستلی نقل کردم و دنبال آن افزودم که: «خیلی محجوب است و خیلی زود سرخ می شود. مسلماً باید عاشق شما باشد.»
پولینا اظهار داشت: «بله عاشق من است.»
ـ او ده برابر این مردک فرانسوی ثروت دارد. راستی این یارو ثروتی هم دارد؟ راستی نمی شود درباره ثروتش شک کرد.
ـ آنچه که درباره اش هیچ شک نمی شود کرد، این است که او یک قصر دارد. ژنرال این را همین دیروز برای من گفت. همین برای شما کافی است.
ـ من اگر جای شما بودم در ازدواج با انگلیسی تردید نمی کردم.
پولینا پرسید: «چرا؟»
ـ مردک فرانسوی قشنگ تر است؛ ولی آدم پستی است. این انگلیسی گذشته از شرافتمندی اش، ده برابر او ثروتمند است.
پولینا آرام تر از همیشه گفت: «بله؛ ولی فرانسوی، گذشته از مارکی بودنش خیلی هم باهوش تر از انگلیسی است.»
من با همان لحن ادامه دادم: «راستی حقیقت دارد؟»
ـ خیلی هم حقیقت دارد.
سوالهای من برای پولینا خیلی ناخوش آیند بود. می فهمیدم که می خواهد مرا با لحن کلام خود و با شگفت آوربودن جوابهایش تحریک کند. فوری همین را به او گفتم و او در جوابم گفت: «چه می خواهید؟ من خوشم می آید که ببینم شما خشمگین بشوید. گذشته از اینکه شما باید صبر و تحمل مرا درمقابل حدسها و سوالهای خودتان جبران کنید.»
و من به آرامی جواب دادم: «اگر من به غیر حق ادعا می کنم که حق ایراد همه گونه سوالی را از شما دارم، فقط به خاطر این است که برای هرگونه جبران مافاتی آماده ام و حتی حاضرم الآن زندگی ام را به شما تقدیم کنم.»
پولینا زد زیر خنده و گفت: «آخرین باری که ما از کوه شلاگنبرگ بالا می رفتیم، شما گفتید که با یک اشاره من حاضرید خودتان را با سر به پایین پرت کنید. یادتان هست که گودی پرتگاه هزارپا بود؟ عاقبت روزی خواهد رسید که من این اشاره را بکنم! آن هم فقط برای اینکه ببینم شما چطور به قول خودتان وفا می کنید و مطمئن باشید که از این راه به روحیات شما پی خواهم برد. من از شما درست برای این نفرت دارم که مجازتان گذاشته ام و به شما خیلی اجازه داده ام و بازهم بیشتر خواهم داد؛ چون به شما احتیاج دارم و چون به شما احتیاج دارم، باید فعلاً با شما مدارا کنم.»
پولینا داشت از جایش بلند می شد. لحن کلامش آمیخته به هیجان بود. او از مدتی پیش همیشه صحبتهای میان ما را، با یک لحن پراز بغض تمام می کرد. بله، درست خود این کلمه، پراز بغض.
من از او پرسیدم: «اجازه می دهید یک سوال دیگر هم بکنم؟ مادموازل بلانش کیست؟»
این سوال را برای این کردم که نگذارم او بی اینکه عقیده خودش را درباره مادموازل بلانش بیان کرده باشد، برود.
ـ شما خوب هم می دانید که مادموازل بلانش کیست. هیچ واقعه تازه ای از موقع حرکت شما تاکنون به وقوع نپیوسته. مادموازل بلانش اگر سر و صدای «مادربزرگ» محقق شود، به طور قطع خانم ژنرال خواهد شد؛ زیرا مادموازل بلانش هم مانند مادرش و نیز مانند رفیقش آقای مارکی، از خرابی کار ما بی اطلاع نیست.
ـ و ژنرال هم عاشق دیوانه او است؟

نظرات کاربران درباره کتاب قمارباز

بعد از بردش تو قمار بی وقفه میخوندم ،از اون نقطه ب بعدش خیلی سریع پیش رفت ،نمیدونم چرا نتونستم پولینا رو بشناسم !؟ یا حتی خود قمار بازو !
در 3 ماه پیش توسط par...meh