فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب

کتاب شب
صد سال سینما، صد فیلمنامه

نسخه الکترونیک کتاب شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب

نیمروز میلان. شیشه‌پاک‌کن‌ها روی ساختمان بلند پیرلّی مشغول کارند؛ جایی که از آن می‌توانند چشم‌انداز وسیع شهر با خیابان‌های پررفت‌وآمد را ببینند. کارکنان درون ساختمان، دفاتر کار خود را برای صرف ناهار ترک می‌کنند. در پیاده‌روها، جمعیت می‌آید و می‌رود؛ پلیس درحال راهنمایی اتومبیل‌هاست، و اتوبوس‌ها پر از آدم‌های عبوس و خسته است. در یکی از اتاق‌های بیمارستان که با سلیقه آراسته شده و آفتاب بر آن تابیده، تومازو گارانی ــ مردی حدوداً ۴۵ ساله ــ بر اثر دردی آزاردهنده که بر وجودش چنگ انداخته، روی تختش به‌خود می‌پیچد. درد باعث برآمدن ناله‌هایی خفه و زوزه‌مانند از او می‌شود. یک دکتر و پرستار در کنار تخت هستند و پرستار درحال آماده کردن سرنگ است. چهره تومازو که از درد تغییرشکل داده، به‌شدت درهم کشیده می‌شود. پرستار سرنگ را به دکتر که آماده تزریق است می‌دهد و دکتر در همان حال سعی می‌کند با زمزمه چند کلمه، بیمار را آرام کند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره این مجموعه

فیلمنامه های تعداد اندکی از هزاران فیلم تاریخ سینمای جهان، توسط ناشران معتبر منتشر شده است؛ فیلمنامه های آثاری که دیر یا زود کلاسیک شده اند و یا به دلیلی مورد توجه قرار گرفته اند. در همه جای دنیا، چاپ شدن فیلمنامه یک فیلم، مایه اعتبار صاحب اثر است؛ به همین دلیل حتی عده ای فیلمنامه هایشان را با سرمایه خودشان منتشر می کنند. برای علاقه مندان جدی سینما، خواندن فیلمنامه های فیلم های کلاسیک و باارزش تاریخ سینما، وسیله ای ست برای نزدیک تر شدن به عمق این آثار. برای خیلی ها، خواندن فیلمنامه لذت خواندن قصه و رمان را ندارد (به خصوص از آن رو که فیلمنامه، خالی از توصیف درونیات است و توصیف، به شکلی خلاصه، فقط منحصر به ظاهر صحنه است) اما برای تماشاگر جدی سینما، فیلمنامه وسیله ای ست برای درک بهتر فیلم. شاید بتوان آن را نوعی «وسیله کمک آموزشی» توصیف کرد؛ هرچند خواندن برخی از فیلمنامه ها هم به اندازه یک رمان خوب، لذت بخش است. قطعاً به همین دلیل است که در میان انواع و اقسام نشریه های عمومی سینمایی، نشریاتی هم هستند که موضوع های محدودتری را انتخاب کرده اند؛ و ازجمله ماهنامه معروف فرانسوی LAvant Scéne du Cinema فقط به چاپ فیلمنامه اختصاص دارد و حدود ۳۶ سال است که هر ماه فیلمنامه دقیق یکی از آثار مهم تاریخ سینمای جهان را منتشر می کند.
برای سینماگران نیز در هر مرتبه ای که باشند، خواندن فیلمنامه های آثار کلاسیک، همین خاصیت لذت و آموزش را دارد؛ به خصوص در سینمای ما که مدام صحبت از «مشکل فیلمنامه» است. پایه گذاری این مجموعه، از میان همین استدلال ها شکل گرفت؛ برای افزودن به منابع و مصالحی درخدمت عمیق تر کردن دانش سینماگران و تماشاگران جدی سینما. از میان فیلمنامه های کلاسیک تاریخ سینما، در همه سال هایی که ادبیات سینمایی و ترجمه در ایران پا گرفته، تنها کم تر از شصت فیلمنامه به فارسی ترجمه شده، که رقم ناچیزی است؛ هرچند اولین کتاب سینمایی که در ایران منتشر شد، یک فیلمنامه بود (شاه ایران و بانوی ارمن، ذبیح بهروز، ۱۳۰۶)، اما به خصوص در سال های اخیر، انتشار فیلمنامه های ایرانی (فیلم شده و فیلم نشده) رونق چشمگیری پیدا کرده است. این همه اشتیاقی که به فیلم ساختن و فیلم دیدن در این سرزمین وجود دارد، زمینه مناسبی ست برایِ ــ و نیاز مبرمی ست به ــ ترجمه فیلمنامه های آثار مهم و باارزش و ماندنی سینمای جهان؛ زیرا که از آن ها می شود بسیار آموخت.
بانی خیر این مجموعه، درواقع محسن مخملباف است که درحین گپی با او درباره فیلمنامه (که نمی دانم از کجا شروع شد)، صحبت به ضرورت انتشار فیلمنامه های آثار کلاسیک و مهم سینمای دنیا رسید و آرزوی هر دو که «ای کاش، بشود.» و او که همیشه مرد عمل است، مرا تشویق به حرکت در این زمینه کرد. بعد هم قراری گذاشت با مدیر «نشر نی» ــ ناشر آثار خودش ــ و در چند جلسه ای که درباره چندوچون ترجمه و انتشار یک مجموعه فیلمنامه بحث شد، با علاقه شرکت کرد و درکنار حسن نیت و علاقه ناشر، نقش تعیین کننده ای در به نتیجه رسیدن سریع بحث ها و شکل گیری این مجموعه داشت.
نام مجموعه را گذاشته ایم صد سال سینما، صد فیلمنامه. اما این، البته فقط یک اشاره به صدسالگی سینما، و همان بازی دلپذیر همیشگی با اعداد و کلمات است. امیدمان این است که تعدادی از فیلمنامه های باارزش تاریخ سینما در این مجموعه منتشر شود و حتماً کم تر از صد تا نباشد؛ اما اگر ــ برخلاف سنت مرسوم این دیار ــ به آن رقم جادویی رسیدیم، مطمئن باشید که ادامه کار را رها نمی کنیم. معیارمان در انتخاب فیلمنامه ها، بجز آن چه اشاره شد، و همچنین دردسترس بودن آن ها، قابل انتشار بودن فیلمنامه ها براساس ضوابط و قوانین نشر در این جاست. برای آن که از همین آغاز روراست باشیم، باید اعتراف کنیم که در همین فیلمنامه هایی هم که منتشر می شود، ناچاریم «اصلاحیه هایی» در حد چند کلمه و چند جمله (حذف یا تغییر، طوری که به معنا لطمه نزند و آن را دگرگون نکند) اعمال کنیم. سرسختانه تلاش و آرزو می کنیم که سنت غم انگیز ناکام بودن و متوقف ماندن چنین مجموعه هایی را بشکنیم. بنا را بر این گذاشته ایم که به طور متوسط، هر ماه یک فیلمنامه منتشر شود و هر فیلمنامه با مطالبی درباره فیلم، کارگردان و فیلمنامه نویس همراه خواهد بود.

شب، دومین فیلم از سه گانه مشهور میکل آنجلو آنتونیونی، از تحسین شده ترین آثار فیلمساز، و از شاخص های سینمای مدرن جهان است که آنتونیونی در دهه ۱۹۶۰ - دهه ای که در حیطه هنر و فرهنگ، ازجمله با همین شب آغاز می شود - از معماران و شارحان آن است. فیلم اول این سه گانه - ماجرا - قبلاً توسط مرحوم هوشنگ طاهری به فارسی ترجمه شده که در سال ۴۷ (با عنوان حادثه) انتشار یافت و در سال ۱۳۵۶ (با عنوان ماجرا) تجدیدچاپ شد. فیلمنامه سومین فیلم این سه گانه - کسوف - نیز به ترجمه این قلم، در همین مجموعه منتشر خواهد شد. شب، به خصوص از حیث دیالوگ نویسی، نمونه ای مثال زدنی از دیالوگ های کنایی و غیرمستقیم است که به جای دادن اطلاعات صریح، با ابهام و ایهام، بازگوینده درون شخصیت هاست. از بابک احمدی عزیز که در ترجمه این کتاب کمک های بسیاری به من کرد، سپاسگزارم. همچنین سپاس فراوان از استاد دوست داشتنی، کامران شیردل، که اجازه داد نقدی را که سال ها پیش بر شب نوشت، در انتهای این فیلمنامه چاپ شود. این نقد، سال ۱۳۴۵ در یکی از ماهنامه ها چاپ شد و برای تجدیدچاپ، بازنویسی شده است.

هوشنگ گلمکانی

شب

(LA NOTTE (The Night
۱۹۶۰
  • کارگردان: میکل آنجلو آنتونیونی
  • داستان و فیلمنامه: آنتونیونی، انیو فلایانو، تونینو گوئه را
  • مدیر فیلمبرداری: جانی دی ونانتسو (سیاه وسفید، ۱۲۲ دقیقه)
  • فیلمبردار: پاسکواله دسانتیس
  • تهیه کننده: امانوئل کاسوتو (پنی فیلم، رم؛ سوفیتدیپ و سیلورفیلم، پاریس)
  • موسیقی: جورجو گاسلینی
  • تدوین: اِرالدو داروما
  • طراح صحنه: پی یرو زوفّی
  • بازیگران: ژان مورو (لیدیا)، مارچلو ماسترویانی (جووانی پونتانو)، مونیکا ویتی (والنتینا)، برنهارد ویکی (تومازو گارانی)، رُزی ماتساکوراتی (رِزی)، ماریا پیالوتسی (زن جوان بیمار)، جیت ماگرینی (خانم گراردینی)، وینچنزو کوربلاّ (آقای گراردینی)، جورجو نگرو (روبرتو)، روبرتا اسپرونی (برنیس)، اوگو فورتوناتی (چزارینو)، ویتوریو برتولینی، والنتینو بومپیانی، سالواتوره کوازیمودو، جانسِرو فرّاتا

نیمروز میلان. شیشه پاک کن ها روی ساختمان بلند پیرلّی مشغول کارند؛ جایی که از آن می توانند چشم انداز وسیع شهر با خیابان های پررفت وآمد را ببینند. کارکنان درون ساختمان، دفاتر کار خود را برای صرف ناهار ترک می کنند. در پیاده روها، جمعیت می آید و می رود؛ پلیس درحال راهنمایی اتومبیل هاست، و اتوبوس ها پر از آدم های عبوس و خسته است.
در یکی از اتاق های بیمارستان که با سلیقه آراسته شده و آفتاب بر آن تابیده، تومازو گارانی ــ مردی حدوداً ۴۵ ساله ــ بر اثر دردی آزاردهنده که بر وجودش چنگ انداخته، روی تختش به خود می پیچد. درد باعث برآمدن ناله هایی خفه و زوزه مانند از او می شود. یک دکتر و پرستار در کنار تخت هستند و پرستار درحال آماده کردن سرنگ است.
چهره تومازو که از درد تغییرشکل داده، به شدت درهم کشیده می شود. پرستار سرنگ را به دکتر که آماده تزریق است می دهد و دکتر در همان حال سعی می کند با زمزمه چند کلمه، بیمار را آرام کند.

دکتر: آروم باش. الان حالت بهتر می شه.

تومازو برای آسان شدن تزریق، با شدت کم تری به خود می پیچد و به نظر می رسد که تزریق آمپول تاثیر روانی داشته است. نگاهی آشکارا نومیدانه به دکتر می اندازد و زمزمه می کند.

تومازو: دارم با خودم چه کار می کنم؟ دارم با خودم چه کار می کنم؟

پرستار، سرنگ را در سینی می گذارد و دکتر، آهسته و با بی علاقگی یکی از مجله های روی میز کنار تخت را تورقی می کند. تومازو از پنجره به شاخه های بالای درختی در آن نزدیکی نگاه می کند. درخت در باغ این بیمارستان بسیار مدرن است. نمای ساختمان بیمارستان، به طور عمده از قطعه های آلومینیوم و شیشه های بزرگ است و با هیبت تقریباً غول آسایش، تصویر بی روح، اما کامل و بی نقص علم را القاء می کند.
اتومبیلی مدل بالا به کنار ساختمان می رسد و می ایستد. جووانی پونتانو ــ ۳۷ ساله ــ با لباسی آراسته و متانت شخصی دارای موقعیت محترم اجتماعی، از اتومبیل پیاده می شود. اتومبیل را دور می زند که در دیگر را باز کند، اما پیش از آن، در باز می شود و همسرش لیدیا ــ حدوداً سی ساله ــ هم پیاده می شود. او نیز لباسی ساده اما موقر و حاکی از سلیقه دارد. هر دو در سکوت به سوی ورودی بیمارستان می روند.
در سالن ورودی بیمارستان که مثل بیرونش معماری سرد و بی روح دارد، متصدی قسمت پذیرش، پشت یک میز در مقابل دستگاه تلفن مرکزی نشسته است. با لبخندی خشک به طرف جووانی و لیدیا برمی گردد.

جووانی: گارانی، تومازو گارانی. اتاق ۴۵.
مرد: بله. طبقه هفتم. منتظر شما هستند.

جووانی با ملایمت لیدیا را به سوی آسانسور می برد. وارد آسانسور می شوند و در، پشت سرشان بسته می شود. وقتی آسانسور بالا می رود، جووانی و لیدیا از نگاه به یکدیگر پرهیز می کنند. خشکی معمول لحظه های آسانسور سواری، با دکور بی روح درون اتاقک تشدید شده است. لیدیا به سقف خیره شده و جووانی به کف آسانسور زل زده است. سرانجام صدای آسانسور قطع، و در به طور خودکار باز می شود.
لیدیا و جووانی از آسانسور قدم به یک راهروی بی روح و طولانی که بسیار تمیز است می گذارند و گام هایشان بر روی کف برق افتاده راهرو، صدایی خشک و آرام دارد. تقریباً به نیمه راهرو رسیده اند که دری باز می شود و از پشت آن، زن جوانی با نگاهی خیره به آن ها، ظاهر می شود. لبخندی خفیف و مرموز می زند. حالتی خاص و جلب کننده در چهره و چشم های اوست. وقتی جووانی درنگ می کند، با صدایی آهسته حرف می زند.

زن جوان: ببخشید، تلفن من کار نمی کند. نمی تونم کارش بندازم. توجه می کنید؟

زن بدون توجه به لیدیا که پشت سر جووانی ایستاده، لبخندی می زند و درحالی که هنوز با صدایی آهسته و لحنی زیرکانه حرف می زند، موضوع حرفش را عوض می کند.

زن جوان: می تونین طبقه پایین به متصدی پذیرش خبر بدین؟

جووانی می خواهد جوابی بدهد که صدای قدم های یک پرستار می آید و زن جوان، آهسته در را می بندد، و در همان حال نگاهی خسته به جووانی و لیدیا می اندازد. جووانی و لیدیا به راهشان ادامه می دهند. پرستاری که از سوی دیگر راهرو می آید در سر راهش، موءدبانه اما سرد برایشان سر تکان می دهد. چند قدم جلوتر، به اتاق ۴۵ می رسند. جووانی می خواهد در بزند که در باز می شود و پرستار در حال هل دادن چهارچرخه ای حامل وسایل پزشکی بیرون می آید و او هم با سر تکان دادنی بی روح، از آن ها استقبال می کند. درست پشت سر او، دکتر با روپوش سفید و تمیزش خارج می شود. موهایش کوتاه، چهره اش جذاب، اما حالتش به عمد بی حالت است. دکتر در را پشت سرش می بندد، و درحالی که به نظر می رسد لیدیا را نادیده می گیرد، به جووانی نگاه می کند.

دکتر: هنوز تحت تاثیر مرفینه، اما بیداره. می تونید برید تو.
جووانی: صحبت از عمل جراحی بود...
دکتر: تصمیم دیگه ای گرفتیم. عمل جراحی، حالا ممکنه بی فایده باشه. ببخشید.

دکتر برمی گردد و درحالی که نگاهی از زیر چشم به لیدیا می اندازد، دور می شود. جووانی هم نگاهی به لیدیا می اندازد، لحظه ای مکث می کند، سپس درمی زند و وارد می شود. در پی او همسرش نیز به اتاق می رود. تومازو آرام روی تخت استراحت می کند. چهره اش آسوده و چشمانش روشن و درخشان است. نشسته است و کتابی را می خواند. جووانی لبخندی اجباری می زند و سعی می کند شاداب به نظر بیاید.

جووانی: تومازو، مزاحمت شدیم؟

تومازو لبخندی خفیف به او می زند و با دیدن لیدیا به نوعی خویشتن داری می کند.

تومازو: البته که نه. بیایید تو، بیایید تو.
لیدیا: سلام، تومازو.
تومازو: خیلی به دردسرتون انداختم.

حالا تومازو نیز لبخند می زند. وقتی لبخند می زند، خیلی جوان تر به نظر می رسد. مردی درستکار و بسیار نکته بین به نظر می آید که هنوز اساساً فروتن و خوش خلق است.

جووانی: حالت چطوره؟
تومازو: عمل جراحی موفقیت آمیز بود و مریض مُرد! لیدیا: بنشین، هر دوتان.

جووانی روی لبه تخت می نشیند. لیدیا همچنان می ایستد، لحظه ای تامل می کند و سرانجام روی انتهای تخت تومازو تکیه می دهد. گفتگو، به آرامی ادامه دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب شب

با توجه به اینکه آنتونیونی در آثارش تاکید خاصی بر روی کلمات ندارد و به فضاسازی می پردازد، خواندن فیلم نامه جذابیت بسیار کمتری نسبت به تماشای فیلم دارد. ضمایم انتهای کتاب بجز یک مورد چندان جالب نیستند. بخصوص متن آقای شیردل که پیچیده گویی های فراوان دارد.
در 2 سال پیش توسط امین آشنا
عالی
در 3 سال پیش توسط ara dash