فیدیبو نماینده قانونی انتشارات میراث اهل قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روسری قرمز

کتاب روسری قرمز
ده عاشقانه جنایی بر اساس ماجراهای واقعی

نسخه الکترونیک کتاب روسری قرمز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روسری قرمز

ساعت ۹ صبح شنبه، به مرکز پیام جنایی، یک مورد قتل همراه با سرقت گزارش شد. مردی در خانه‌ای در خیابان ستارخان، به قتل رسیده بود و نتایج تحقیقات اولیه‌ی کلانتری محل، حکایت از سرقت وسائل باارزش منزل داشت. کارآگاه پارسا و سرباز ایمانی چند دقیقه‌ای در راه بودند تا به کوچه‌ی پرستو رسیدند. در انتهای کوچه و در برابر ساختمان مرمری سفید چهار طبقه، ماشین‌های کلانتری، ماشین بازپرس ویژه قتل و مینی‌بوس پزشکی قانونی توقف کرده بودند و جمعیت زیادی دور حلقه‌ی زردرنگ امنیتی جمع شده بودند. همهمه‌ای برپا بود. چند زن که نزدیک مینی‌بوس سفیدرنگ بودند با جملاتی مثل «حقش بود!»، «حیف اون بچه» و «آدم یه زن مثل دسته‌گل داشته باشه و باز شلوارش دوتا شه...» به‌جای ابراز ناراحتی، با همسر مردی که به قتل رسیده بود ابراز همدردی می‌کردند.

ادامه...

بخشی از کتاب روسری قرمز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آمپول استروئید

وقتی سوار اتوبوس مسافربری شد دلشوره ی خاصی داشت. به چهره ی «هما» که با زنجیر قرمزرنگ پستانک بازی می کرد خیره شد و به یاد اصرارهای شوهرش افتاد که می خواست به شمال نزد خانواده اش برود و یک ماهی در آن جا بماند.
احساس می کرد برای «داریوش» دیگر عزیز نیست. به یاد دوران آشنایی اش افتاد که داریوش می گفت بدون او حتی نمی تواند نفس بکشد. هنوز سه سال نگذشته بود که همه چیز تغییر کرده بود. چه کنایه ها که به جان نخریده بود. حتی بقال محله هم به او هشدار داده بود که مراقب شوهرش باشد. اگر این کنایه ها و شایعه ها درست باشد؛ چه کار باید می کرد؟
به یادش آمد که وقتی با چمدان و بدون همراهی داریوش سوار آژانس شده بود تا به ترمینال برود، «شهناز» را دیده بود که از پشت پنجره، او را دید می زد. یعنی واقعا این زن بیوه با داریوش رابطه دارد؟!
اتوبوس در جاده چالوس با آن همه زیبایی و سرسبزی دامنه ی کوه به پیش می تاخت و قطرات اشک «رعنا» از زیر عینک آفتابی اش بی صدا به روی پیراهنش می چکید. با چه امیدی در خانه داریوش پا گذاشته بود. پسری دوست داشتنی و مهربان که در مراسم عروسی فامیلی، وقتی رعنا از شهسوار به تهران رفته بود به او دل باخته بود. خیلی زود سر سفره عقد نشستند و تا روزی که در کوچه ی پرستو، خانه نخریده بودند زندگی خوبی داشتند.
وقتی اتوبوس از دامنه پیچ در پیچ کوه بالا می رفت؛ رعنا به دره ای عمیق چشم دوخت و در دل آرزو کرد داخل آن سقوط کنند؛ اما با دیدن بازیگوشی هما انگشت به دندان گرفت و به خود دلداری داد. شاید همه اشتباه می کنند. شاید سر داریوش به سنگ بخورد و باز زندگی اش عطر عاشقی بگیرد...
مدت ها بود که جلوی خانواده و دوستانش، نقش بازی می کرد. همه این خانواده ی کوچک سه نفره را خوشبخت ترین خانواده فامیل می دانستند. اما رعنا وقتی با خودش خلوت می کرد؛ گریه امانش نمی داد. حالا هم با وجودی که هنوز یک هفته از آمدنش به خانه پدری نمی گذشت؛ اما با بهانه ی دلتنگی هما، داشت بر می گشت به تهران تا شاید دلشوره ی عجیبش برطرف شود.
***
ساعت ۹ صبح شنبه، به مرکز پیام جنایی، یک مورد قتل همراه با سرقت گزارش شد. مردی در خانه ای در خیابان ستارخان، به قتل رسیده بود و نتایج تحقیقات اولیه ی کلانتری محل، حکایت از سرقت وسائل باارزش منزل داشت.
کارآگاه پارسا و سرباز ایمانی چند دقیقه ای در راه بودند تا به کوچه ی پرستو رسیدند. در انتهای کوچه و در برابر ساختمان مرمری سفید چهار طبقه، ماشین های کلانتری، ماشین بازپرس ویژه قتل و مینی بوس پزشکی قانونی توقف کرده بودند و جمعیت زیادی دور حلقه ی زردرنگ امنیتی جمع شده بودند.
همهمه ای برپا بود. چند زن که نزدیک مینی بوس سفیدرنگ بودند با جملاتی مثل «حقش بود!»، «حیف اون بچه» و «آدم یه زن مثل دسته گل داشته باشه و باز شلوارش دوتا شه...» به جای ابراز ناراحتی، با همسر مردی که به قتل رسیده بود ابراز همدردی می کردند.
سروان مددی که در حال نوشتن مطالبی روی برگه های صورتجلسه صحنه جرم بود؛ با دیدن کارآگاه پارسا جلو آمد و در حالی که لبخند می زد گفت: «قربان! ظاهرا طرف آشناست، زودی می گیریمش!».
جای تعجب داشت. سروان قبل از اینکه کارآگاه چیزی بگوید؛ ادامه داد: «ساعت ۷ صبح همسر مقتول که با بچه اش تازه از شمال برگشته بوده؛ وارد حیاط می شه و چشمش به طناب قرمزرنگی میوفته که از پنجره ی طبقه دوم ساختمون تا نیم متری کف حیاط آویزان بوده. از اون جا که پنجره باز بوده و توی این هوای سرد همچین اتفاقی عجیبه، سریع خودش رو به در خونه می رسونه و زنگ می زنه؛ اما شوهرش جواب نمی ده. کلید خونه رو هم جز شوهرش هیچ کس نداشته. این بنده ی خدا هم بقیه ی همسایه ها رو خبر می کنه و یکی هم زنگ می زنه پلیس.»
قصه ی مددی به اینجا که رسید؛ کارآگاه پارسا به سرعت پرسید: «و قاتل کیه؟» سروان هم بدون مکث گفت: «شریک مقتول!». کارآگاه چیزی نپرسید؛ اما مددی ادامه داد: «مقتول مردی به نام داریوشه. به گفته ی ساکنین محل، مشکلات اخلاقی زیادی داره و زن و بچه اش را هی چند وقت یک بار به اجبار می فرستاده شهرستان که تنها باشه و خلاصه...» کارآگاه با بی حوصلگی پرید وسط حرفش و گفت: «خب؟! بعدش؟!»
_ مقتول یه باشگاه بدنسازی رو اداره می کنه و از مدتی پیش با شریک خودش اختلاف شدیدی پیدا کرده؛ چندباری هم با هم دعوا کردن. کار به بیمارستان هم کشیده حتی... چند نفر از اهالی هم گفتند که اون ها همدیگه رو تهدید به قتل کردن. حتی با دخالت ریش سفیدای محل هم قرار آشتی گذاشتن، اما ظاهرا عاقبت به خیر نشدن.
کارآگاه پارسا از مددی پرسید: «همین؟! اینم شد دلیل قتل؟!» مددی با قیافه ی حق به جانب جواب داد: «نه قربان! یکی از همسایه ها متوجه فرار یه مرد هیکلی از داخل پنجره و با همون طناب قرمز شده.»
بعد از تمام شدن نطق مددی، پارسا با کمی تردید به سمت ورودی ساختمان مرمری رفت. ابتدا طناب را وارسی کرد و سپس داخل ساختمان شد و از پله ها به سمت طبقه دوم بالا رفت.
در پاگرد طبقه دوم ساختمان، اکیپ فیلم برداری و انگشت نگاری تشخیص هویت در حال بررسی صحنه جرم بودند. کارآگاه به قفل شکسته در ورودی واحد دوم نگاهی انداخت و از سروان شنید که چون در قفل بوده و به خاطر این که صحنه جرم و مسیر فرار قاتل به هم نخورد؛ از پنجره وارد نشده اند و با شکستن قفل، وارد شده اند. جستجوی خانه برای پیدا کردن کلید هم بی نتیجه بود.
داخل خانه شد. سلیقه زنانه ای روی در و دیوار، پرده ها و آشپزخانه دیده می شد و نشان می داد همسر مقتول زن باسلیقه ای است. صنایع دستی زیادی جای جای اتاق پذیرایی و گوشه راهروها چیده شده بود. دقیقاً روبه روی در ورودی که به راهرویی دو در دو باز می شد و در دو سمت آن حمام و سرویس بهداشتی قرار داشت، پذیرایی ۵۰ متری را دید که مبل استیل طلایی رنگ زیبایی دورتادور آن چیده شده بود و یک میز ناهارخوری در ضلع شمالی اتاق قرار داشت.
وقتی در وسط اتاق قرار گرفت؛ میز شیشه ای را دید که روی آن دو لیوان شربت خالی؛ مقداری میوه دست نخورده؛ یک سرنگ خالی و شیشه آمپول استروئید (آمپول تقویت عضلات در بدنسازی) بود. پشت میز هم جسد داریوش که طاق باز روی مبل افتاده بود، دیده می شد. مردی قوی هیکل که لباس راحتی شیکی به تن داشت و آستین دست راستش بالازده بود.
سرش به حالتی که از دور تصور می رفت روی مبل خوابیده است مقداری به عقب و بالای مبل خم شده بود. وقتی پارسا روی صورت مقتول خم شد، متوجه اثر رژ لب! روی لب های مقتول شد.
گزارش پزشک صحنه، حاکی از استفاده ی سیانور و مرگ آنی مقتول بود. قتل با برنامه ریزی قبلی و با آرامش و دقت انجام شده بود. قاتل آشنا بود؛ اما چرا یک آشنا باید از پنجره فرار کند؟!
کارآگاه پارسا وقتی از جسد دور شد، طناب فرار را دید که به پایه ی میز ناهارخوری بسته شده بود و از پنجره ی باز اتاق پذیرایی در ضلع شمالی اتاق، به بیرون آویزان بود. درون اتاق پذیرایی همه چیز سالم و دست نخورده بود.
پارسا به اتاق خواب خانه نیز سرک کشید و با دیدن جعبه های خالی جواهرات و کیف سامسونت به هم ریخته ای که روی تخت افتاده بود پی برد که قاتل بعد از ارتکاب جنایت، به سرقت اشیای باارزش و کم حجم دست زده است.
دیگر کاری در آن جا نداشت. از پله ها که پایین می رفت صدای فریادهای مردانه ای را شنید که مدام می گفت: «من قاتل نیستم! داریوش دوستم بود. هما کوچولو عین دخترمه و...»
در طبقه اول، کارآگاه، مردی قوی هیکل و عصبانی را دید که دست بند به دست؛ بین دو مامور کلانتری ایستاده بود. او هیکلی بزرگ با سرشانه های عضلانی داشت و یک تی شرت آستین کوتاه سفیدرنگ تنش بود. موهای کوتاه، چهره ای سبزه، شلوار سرمه ای رنگ اسپرت و کتانی سفیدرنگ که همگی نشان از ورزشکار بودن داشت.
اما کارآگاه پارسا بدون این که از او بازجویی کند؛ سراغ مردی را گرفت که فرار قاتل را دیده بود. «محسن» ساکن خانه ای در ردیف روبه رویی ساختمان مقتول بود. خانه ای که از محل جنایت، دو خانه فاصله داشت. وقتی در برابر کارآگاه قرار گرفت، خیلی آرام و درحالی که زیر لب حرف هایی می زد گفت:
_ داریوش آدم کثیفی بود، همه ی همسایه ها می دونن. همه نفرینش می کنن. با این کاراش هم زنش رو بیوه کرد، هم بچه اش رو یتیم.
_ چه قدر داریوش رو می شناختی؟
_ همان قدر که همسایه ها می شناختن. برخوردی با هم نداشتیم.
_ تو چی دیدی؟
_ ببین داداش! من خودمم زیاد مطمئن نیستم. من کفتربازم. دیشب ساعت دو، این حدودا، دلم هوای پرنده هام رو کرد. پاشدم یه سری بهشون بزنم. رفتم رو پشت بوم که چشمم افتاد به پنجره خونه اینا. دیدم یه بابای هیکلی با تی شرت سفید و شلوار تیره و کتونی سفید؛ داره از اون طنابه میاد پایین. اگه خونه کسی غیر از این یارو داریوش بود؛ حتماً سر و صدا می کردم؛ اما چون از این مردک خوشم نمی اومد؛ گفتم به من چه!
_ قیافه ی اون یارو هیکلیه که از طناب پایین می اومد رو ندیدی؟
_ نه. صورتش پیدا نبود. فکر کردم شاید خودشه. کلیداشو گم کرده داره از پنجره می زنه بیرون! آدم عوضی ای بود! هرکاری بگی ازش برمی اومد!
_ هر کاری؟! یعنی چی؟!
_ من گناه کسی رو نمی شورم. ولی پشت سرش درباره خلاف های سنگین و زن و مواد و اینا زیاد شنیدم.
به درخواست کارآگاه، شریک داریوش که عباس نام داشت، رو به دیوار ایستاد و از محسن خواستند تا از پشت بام نگاهی به او بیندازد. محسن که خیلی هیجان زده نشان می داد، به سرعت گفت: «این خودشه! قاتل همین نامرده! با همین لباس هام بود.»
***

نظرات کاربران درباره کتاب روسری قرمز

کتاب خیلی خوبی بود.من از فیدیبو بخاطر معرفی این کتاب به من. من یاد کتابهای جنایی پلیسی جناب احمد محققی؛بازپرس ویژه قتل عمد؛تو دهه ۷۰ انداخت.الحق که چه قلمی داشتن رو دستشون دیگه کتاب جنایی نیومد من تمووووم کتابهای آ.محققی رو بارها وبارها.... خوندم و درس گرفتم والبته از قلم شیواشون لذت برم. این کتاب هم خوب بود ولی داستانها پیچیدگی خاصی نداشت وخیلی چالش برانگیز نبود.
در 1 سال پیش توسط ف. د
قصه های جالب و کوتاهی رو میتونید تو این کتاب بخونید دلیل اینکه ۴ ستاره میدم اینه که روند داستانها خیلی تنده و توصیف صحنه ها هم دقیق نیست و تصور موقعیت درست برای خواننده امکان پذیر نیست
در 3 سال پیش توسط فائزه آقاجانی
منهای داستان دومش که ناقص بود و انگار یکی دو صفحه کم داشت، کل مجموعه سرگرم کننده بود.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
روایت‌هایی مستند از جنایت‌های عاشقانه دلایلی که که در انتهای هر روایت میاید، برای علاقه‌مندان به کارهای پلیسی جذاب خواهد...
در 2 سال پیش توسط آرمین اسدزاد
کتاب جالبیه متن ساده و روانی داره واسه کسایی که از داستانای محققی خوششون میاد خوبه
در 2 روز پیش توسط سعیده حسینی
متن ساده است و نویسنده شتاب عجیبی در روایت داستان ها دارد. علت وقوع قتل ها و رقم خوردن جنایات وحشتناک خیلی اموزنده ست. از بعضی مسایل در زندگی واقعا باید دوری کرد چون حتما عاقبت هولناکی در انتظار است. نکته ای که جالب نیست اظهار کلافگی و افسردگی و اه و ناله و تنفر بیش از حد کاراگاه ویژه قتل در هنگام احضار شدن برای مأموریت است. این شغل ها احتیاج به استعداد و علاقه ویژه ای دارد. نباید از سر ناچاری واردش شد.
در 1 روز پیش توسط مریم .
من هنوز نخوندم ولی برام جالب بود که یکی مثل منم به نوشته های آقای محققی علاقمند بود
در 1 سال پیش توسط hem...ieh
من خیلی کتاب جنایی دوست دارم و میخونم، اما این کتاب بیشتر شبیه روزنامه ای بود که یه کوچولو داستان هم وارد کرده بود که هیچ تاثیری نداشت. و جالب تر داستان دوم بود که قاتل معرفی نکرد، خیلی کوتاه و بدون هیچ نقطه اوج و یا جذابی.
در 8 ماه پیش توسط Z S M
متن جاذبه ابی نداشت و از داستان دوم ، سوم به بعد از اوایل داستان میشه قاتل رو حدس زد
در 7 ماه پیش توسط vmi...aee
کتاب جالبی بود ممنون از دوست عزیز و کاردرست جناب ابراهیمی
در 1 ماه پیش توسط mar...rfa