فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟

کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟

نسخه الکترونیک کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟

همه‌ی آدم‌ها دیوانه‌اند. فقط نوع دیوانگی آن‌ها فرق می‌کند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانه‌ام. هر چند که دیگران همیشه می‌ترسند که نکند بهشان بگویند دیوانه اما من ترسی ندارم. حتا از دیوانگی خودم لذت هم می‌برم. اگر لازم باشد روی کاغذ می‌نویسم و پایش را امضا هم می‌کنم. خودم هم آن‌قدر جسور هستم که وقتی کسی را می‌بینم که رفتار و حرف‌هایش شبیه عاقل‌ها نیست در چشمش زل می‌زنم و می‌گویم دیوانه!

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.92 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



۱

همه ی آدم ها دیوانه اند. فقط نوع دیوانگی آن ها فرق می کند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانه ام. هر چند که دیگران همیشه می ترسند که نکند بهشان بگویند دیوانه اما من ترسی ندارم. حتا از دیوانگی خودم لذت هم می برم. اگر لازم باشد روی کاغذ می نویسم و پایش را امضا هم می کنم. خودم هم آن قدر جسور هستم که وقتی کسی را می بینم که رفتار و حرف هایش شبیه عاقل ها نیست در چشمش زل می زنم و می گویم دیوانه!
من هم که فقط منتظر همین حرف ها هستم که قاطی بکنم و دخل طرفم را بیاورم. یک بار هم در مترو با یک زن ولگرد جر و بحث کردم. با موبایلش صحبت می کرد و به طرفش با صدای بلند می گفت که یک شب تا صبح چقدر پول می گیرد. من هم عصبانی شدم و با هم جر و بحث کردیم. بهم فحش داد. چیزی نگفتم تا وقتی که خواست پیاده شود، از پشت مانتویش را گرفتم و تا بالا جر دادم. در آن شلوغی تا به خودش بیاید در بسته شده بود و من برایش شستم را به علامت بیلاخ نشان می دادم.
نگار تنها کسی است که این روزها جرات می کند به من بگوید دیوانه. او می گوید دیوانگی من از نوع گیر دادن است؛ می گوید چیزی نیست که به آن گیر ندهم. به خدا به آسمان به زمین به مردم. یکی از روزهایی که جر و بحث می کردیم نگار گفت: دیوانه! پدر من و برادرهایم از سیاست و ادبیات چیزی نمی دانند که باهاشان بحث می کنی و خیطشان می کنی.
من هم گفتم: خوب وقتی از چیزی سر در نمی آورند غلط می کنند درباره اش حرف می زنند.
زل زد در چشم هایم و در حالی که بغض کرده بود گفت: خیلی نفهمی. چیزی هست که تا حالا بهش گیر نداده باشی؟
البته این حرفش هر چند تا حد زیادی درست است اما منصفانه نیست. چون من به سر کار رفتن و غذا درست کردن و به حرف زدنش گیر نمی دهم. اما خودش به فیلم دیدن، کتاب خواندن و بحث کردنم گیر می دهد، تا حالا هم با وجود دیوانگی ام، یک سالی تحملم کرده. اما همیشه از این می ترسم که یکی از همین روزها بگوید دیگر نمی تواند با من دیوانه زندگی کند.
الان از مدرسه برگشته ام و فیلمی را نگاه می کنم که هشت بار دیگر هم آن را دیده ام. هر بار هم که نگار می خواهد حرفی بزند می گویم: هیس. اینجایش خیلی حساس است.
برخلاف خیلی ها از اینکه رودررویم بگویند دیوانه ام، ناراحت نمی شوم. فقط این را می دانم اگر من و امثال من مثل دیوانه ها در یک حصار حبس نشده ایم، دلیلش این است که راستی و صداقت دیوانگی خودمان را به هم نشان نداده ایم. برای مثال خود من. موهایم را شانه می کنم به سمت بالا. ریش پرفسوری می گذارم و همیشه دو طرف صورتم اصلاح شده است. کت و شلوار می پوشم و یک کیف پاپکو به دست می گیرم؛ می روم مدرسه و صبح تا غروب در دبیرستان درس می دهم.
همین ظاهر معمولی کافی است که غیر از نگار کسی به من نگوید دیوانه. اما گفتم که از اینکه کسی به من بگوید دیوانه ناراحت نمی شوم. پس شاید بهتر باشد لباس خوب نپوشم. لفظ قلم حرف نزنم. دیگر ریش پرفسوری نگذارم و مثل ژولیده های کارتن خواب زل بزنم در چشم مردم تا به من بگویند دیوانه. یا اینکه همین حرف هایی را که دارم می گویم بنویسم و جایی چاپ کنم تا شاید به آرزویم برسم و روزی بچه های محل دورم جمع شوند و همه یک صدا به من بگویند دیوانه، دیوانه.
ــ آرمان چرا بی خودی می خندی؟
ــ من؟ من دارم فیلم نگاه می کنم.
ــ فیلم بی وفا کجایش خنده دار است که من ندیدم؟ اینکه یک زن به مرد خیانت می کند خنده دار است.
ــ هیس. اینجایش خیلی حساس است.
زل زده است به من و حرف نمی زند. می خواهد با این حرکتش من را از کارم منصرف کند. اما من پرروتر و سمج تر از این حرف ها هستم که با نگاهش از کارم دست بکشم. ولی یادم می افتد که کاری دارم. از جایم بلند می شوم.
ــ من می روم پیش آقای شاهی.
هنوز همان طور نگاهم می کند. می گویم: به جان تو زود برمی گردم نمی دانم چه کارم دارد؟ لابد کار مهمی دارد! زود برمی گردم.
ــ من نفهمیدم با این آدم آهنی چه سر و سرّی داری که هیچ وقت هم برای من تعریف نمی کنی.
ــ بنده خدا تک و تنهاست. چند بار گفته ام که بعضی وقت ها بهش سر می زنم از تنهایی دق نکند. نمی دانم دیگر باید برای تو چه تعریف کنم؟
ــ ای کاش کمی به فکر من هم بودی که دارم از دست این کارهایت دق می کنم.
***
وبلاگش را باز می کند و پست جدیدش را می خواند.
این زندگی در کل بی ارزش تر از آن است که درباره اش حرفی بزنیم. اما به نظرم دو چیز به آن ارزش می دهد. ایمان به خدا و عشق که وقتی درباره شان چیزی می شنویم، می خواهیم عق بزنیم. مطمئنم خیلی ها با من هم عقیده اند که زندگی به جز این دو همه اش بی ارزش است. اما این دو را خیلی ها در نظرمان بی ارزش کرده اند تا جایی که تمام این هستی را یک آشغال دانی بیشتر فرضش نمی کنیم. کمی به خودمان بیاییم و ببینیم که چه کسی یا چه چیزی مفهوم خدا و عشق را در ما کشته است؟ یادمان باشد که اجازه ندهیم کسی خدا را در نظرمان بی ارزش کند. یادمان باشد اگر عشق را مسخره کنیم، مثل این است که خودمان را مسخره کرده ایم. چرا مفاهیم وجود ما نباید حصاری داشته باشد؟ چرا باید اجازه بدهیم کسی به مفاهیم خوب ذهن ما دستبرد بزند و چیز دیگری جایش قالب کند؟
همه ی اتفاقات بزرگ، از ذهن کوچک و بی حصار ما اتفاق می افتند؛ برای شناختن خدا و عشق هم بدانید کجا می روید و از چه کسی راهش را می پرسید. چه بسا انسان هایی که در پی خدا بودند و در جهنم خودشان گرفتار شدند. چه بسا انسان ها که پی عشق بودند و به نفرت رسیدند.
خواسته یا ناخواسته به این دنیا آمده ایم. به این دنیای بی ارزش. اما یادتان باشد که باور ما ارزش این هستی است. شش دهه از عمرم می گذرد. شاید دیر به این نکته ی مهم رسیده ام اما این مهم نیست. مهم این است که من رسیده ام...
و ادامه می دهد: حالا صبر کن تا نظرات را برایت بخوانم.
سر تکان می دهم و می گویم: می شنوم.
اما در دلم می گویم: لعنت به تو. من که می توانم همه ی این ها را در خانه ی خودم بخوانم. حالا باید من را به اصرار بکشانی به خانه ات و آن دستگاه کوچک لعنتی را هم بگذاری زیر گلویت و شروع کنی به خراشیدن مغز من؟
نظر اول: اگر فکر می کنی این زندگی بی ارزش است نظر خودت است. من که چنین نظری ندارم. بی ارزش خودت هستی با این نظریات شبه فیلسوفانه و مزخرف. موفق نباشی.
نظر دوم: من موافقم با جمله ی اول و مخالفم با بقیه ی مطلب. خدا چیست؟ عشق یعنی چی؟
نظر سوم: من به خدا اعتقادی ندارم. اگر خدا هست پس کجاست که در این دنیا آدم هایش مثل سگ و گربه همدیگر را تکه پاره می کنند؟ اگر خدایی هم هست پس ما را آفریده که کشته شدن ما را تماشا کند. این خدا به چه دردی می خورد؟
نظر چهارم: عشق؟ از نفرت می نوشتی بهتر بود.
نظر پنجم: خدا شفایت بدهد الهی آمین.
نظر ششم: باز هم یک مطلب جالب از شما خواندم خوشحالم که هنوز از نفس نیفتاده ای. فکر زیبایی در سرم انداختی اینکه از مفاهیم ذهنی خودم دفاع کنم و برای خودم حصاری داشته باشم. به من هم سر بزن. به روزم.
نظر هفتم: این زندگی بی ارزش است. تو هم بی ارزشی. من هم بی ارزشم. همه ی این زندگی بی ارزش است و هیچ چیزی هم آن را با ارزش نمی کند.
نظر هشتم: دوستی می گفت خدا کودکی است که یک مزرعه ی مورچه دارد. می فهمی چه می گویم؟
نظر نهم: درباره چیزی که نوشته ای خیلی حرف ها می شود زد. ساعت ۱۱ آنلاین باش با هم بچتیم.
می خواهد نظر دهم را بخواند و بعد نظر بعدی و بعد نظر بعدی که آهی می کشم و خستگی ام را این طور نشان می دهم. می فهمد که خسته ام. هر چند که سعی می کنم همیشه احترامش را داشته باشم اما اگر الان نمی فهمید که خسته ام شاید برمی گشتم و می گفتم الاغ! نفهم! بی شعور! من خسته ام و کار و زندگی دارم. همیشه هم از این سه کلمه برای فحش دادن استفاده می کنم. هر چه باشد معلم ادبیات هستم و باید عفت کلام داشته باشم. نه اینکه مثل بعضی از این مردم الاغ که قد گاو هم نمی فهمند از فحش هایی استفاده کنم که آخرشان کش دارد.
ــ می دانم خسته شدی آقا معلم. بقیه اش باشد برای یک وقت دیگر. اما خیلی جالب است که من با از دست دادن پسرم در جنگ و همسرم در یک حادثه هنوز امیدوارانه زندگی می کنم. این موهای سفید من و این چهره ی شکسته و پرخط و نقش هنوز هم یک روح بشاش دارد. من هنوز هم برای انسانیت و ارزش ها می جنگم. حالم به هم می خورد از آدم هایی که مفهوم خدا و عشق را نمی فهمند. کاش این دنیا یک بار دیگر مثل زمان حضرت نوح برود زیر آب. البته دور از ذهن هم نیست. یخ قطب ها در حال آب شدن است. جزیره ها در حال فرو رفتن. نوبت ما هم می شود.
ــ راستی چرا خدا دنیا را زیر آب برد؟
ــ شرمنده شد.
ــ از چی؟
ــ از آفرینش انسان ها. وقتی که بدبختی تمام عالم را پر کرده بود، خدا بهتر دید که این جهان از نو شروع بشود. همان تعداد کم انسان های با ایمان برای دنیای نو کافی بود. اگر هنوز هم دنیایی هست به اعتبار انسان های باخداست.
ــ برای این می گویم باور نمی کنم چون الان فساد و بدبختی انسان ها نسبت به گذشته بیشتر شده. اگر این طور بود که الان باید همه چیز زیر آب می رفت.
ــ گفتم که عجله نکن. روزی دوباره همه ی دنیا را آب می گیرد. اگر هم نگیرد مردم در گند و کثافت خودشان غرق می شوند.
حرفی نمی زنم و او می پرسد.
ــ می دانی چرا دوستت دارم؟
ــ نه.
چون به عقیده و تفکراتم کاری نداری. سعی نمی کنی چیزی که خودت می دانی و به آن اعتقاد داری به من تحمیل کنی. من هم سعی نمی کنم که عقایدم را به زور به کسی بخورانم؛ فقط دوست دارم از آن ها صحبت کنم. همین.
به من چه که چه عقیده ا ی دارد. او هم به این نوع دیوانگی مبتلاست؛ دیوانگی انسانیت و ارزش ها. فکر می کند با وبلاگ نویسی قدم بزرگی در راه انسانیت برمی دارد. می گویم: خوب بگذار او هم از دیوانگی اش لذت ببرد. حالا درباره اش بحث کنم که چه؟ مگر آن چند باری که اوایل آشنایی مان با هم بحث کردیم به کجا رسیدیم؟
بعضی نوشته هایش را دوست دارم و بعضی ها را نه. از بخت بد روزگار من شده ام همدمش. باید هفته ای یکی دو بار بیایم به خانه اش تا برایم مطالب وبلاگش را بخواند. می گوید: می دانم که در خانه هم می توانی به وبلاگم سر بزنی اما نیاز به هم صحبت دارم.
تا جایی که من دیده ام زندگی اش اینترنت است. همیشه یا در سایت ها و وبلاگ ها سیر می کند و یا در حال چت کردن درباره ی مسائل سیاسی و فلسفی با دیگران است. البته خودم هم چندان بی میل نیستم که باهاش معاشرت داشته باشم. دوست دارم از زندگی اش سر در بیاورم. دوست دارم از تمام زندگی اش حرف بزند. اما هیچ وقت این کار را نمی کند. درباره ی این چیزها حرف نمی زند. من هم چاره ای ندارم جز اینکه هم صحبتش باشم تا شاید چیزی دستگیرم شود.

۲

سلام. مدتی است که با مجله ی شما آشنا شده ام. خیلی خوشحالم خیلی. چون حالا می توانم از گذشته ام که تا حالا نتوانسته ام برای کسی تعریف کنم، برای شما بنویسم. می دانید چند سال پیش در زندگی من اتفاقی افتاد که گفتم شاید بهتر باشد که برایتان بنویسم که چاپش کنید، تا اگر دخترهای دیگری مثل من گرفتار این مسائل شدند، بدانند که با کمی جسارت می توانند سرنوشت شان را تعیین کنند.
می گویم: آهان پس این هم یکی از آن هاست که فکر می کند اتفاقات زندگی اش آن قدر مهم است که همه ی مردم باید بدانند؟
نگار می گوید: آرمان تو را به خدا مسخره نکن. این نامه با نامه های دیگر فرق دارد. تو را به خدا فقط گوش کن.
من قاتلم. زود قضاوت نکنید. فقط همین را برایتان بگویم که از این قتل آن قدر خوشحال بودم که دوست داشتم با خون آن کثافت غسل کنم. من یک قاتل حرفه ای نیستم. جانی، احمق و دیوانه هم نیستم. فقط این را می دانم که برای دفاع از حیثیت و شرفم کشتمش. بعضی وقت ها به خودم می گویم نباید می کشتمش اما باز می گویم کشتم چون باید می کشتم. کشتم چون راه دیگری نداشتم. عقده ی مستانه و لیلا و شیلا و میترا هم که مثل خوره به جانم افتاده بود، باعث شد کشتمش. نه نمی خواهم این قتل را به گردن کسی بیندازم. کشتم چون با تمام وجودم احساس کردم باید بکشم. زندگی ام را فقط می توانم به خون تشبیه کنم. البته مثل خونی که از شاهرگی کف خیابان ریخته و ماسیده. خونی که به هیچ دردی نمی خورد مگر ترساندن دیگران. حالا زندگی ام مثل خونی که کف خیابانی ریخته همان طور بی جان و عذاب آور است. تا همین جا نمی دانم درباره ی من چه تصوری دارید اما این نامه را تا آخر بخوانید تا ببینید که من چه زجری کشیدم.
ــ من که تصور بدی ندارم. تو چی نگار؟ تو تصور بدی داری؟
نگار چشم غره ای می رود و باز ادامه می دهد.
من و مستانه از راهنمایی تا دبیرستان با هم دوست بودیم. همه به دوستی ما حسودی می کردند. همیشه با هم بودیم. خانواده هایمان با هم آشنا بودند و هیچ مانعی برای در کنار هم بودن ما نبود. مثل دو تا خواهر بودیم. از همه چیز همدیگر خبر داشتیم. یا من خانه ی آن ها بودم یا او خانه ی ما. اما نمی دانم یک دفعه چه بلایی سر مستانه آمد. سال آخر دبیرستان بودیم. مستانه سه ماه بود که روزبه روز افسرده تر و عصبی تر می شد. حتا با من هم مثل گذشته ها حرف نمی زد. به خانه مان نمی آمد و من را هم به خانه شان دعوت نمی کرد. دیگر مثل گذشته ها نمی خندید. هر وقت هم که سوالی می کردم جواب نمی داد. یک روز خیلی التماسش کردم که مشکلش را به من بگوید. طوری التماسش کردم که اشک خودم هم درآمد اما باز هم جوابی نداد. به خاطر نزدیکی ما به همدیگر، همه چشم امیدشان به من بود که بفهمم برای چه ناراحت و افسرده است. بهش گفتم که برویم پیش روانشناس که قبول نکرد. هر راه دیگری هم پیشنهاد کردم قبول نکرد.
ــ حتم دارم که مستانه عاشق شده و حالا من باید این اراجیف را گوش بدم که ببینم مشکل این مستانه خانم چیست. اما جالب نوشته. حالا ادامه بده تا ببینیم به کجا می رسیم.
نگار بی اهمیت به حرفم باز می خواند.
یک روز که روز جمعه بود، به من زنگ زد و گفت: اگر دوست داری بدانی که چه بلایی سرم آمده بیا پارک تا برایت تعریف کنم. گفتم: چرا پارک؟ بیا خانه مثل همیشه. اما قبول نکرد و مجبور شدم لباس بپوشم و بروم پارک. رفتم و منتظر شدم. از دور دیدمش که می آمد. پژمرده تر از قبل بود. رنگ صورتش کبود بود. نزدیک تر که آمد صدای نفس زدنش را شنیدم. هیچ وقت ندیده بودم آن طور نفس نفس بزند. روی صندلی خودش را ول کرد و تکیه داد. بی حال بود. صدای نفسش اعصابم را به هم می ریخت. پرسیدم خوب بگو چه شده.
اما دهانش باز بود و هر لحظه بیشتر رنگش کبود می شد. یک دفعه نفسش آرام تر شد و گفت: یک ماشین دربست بگیر خیلی حالم بد است. زودباش. دستپاچه شدم. تند تند می پرسیدم چه شده؟ اما نای جواب دادن نداشت. به زحمت سوار ماشینش کردم و وقتی در ماشین نشست از حال رفت. گریه می کردم. کاری نمی توانستم بکنم. رساندمش بیمارستان. بردمش بخش اورژانس. صدایی نمی آمد. پرستاری از اتاق بیرون آمد و گفت: این دیوانه چرا شکمش را بسته با این حال و روزش. تو چه نسبتی با این خانم داری؟ گفتم: من دوستش هستم. گفت: زنگ بزن به شوهرش بگو بیاید برای بستری شدن کارهایش را انجام بدهد. پرسیدم: خانم چی شده؟ تو را به خدا به من بگویید چرا باید بستری باشد؟ گفت: این خانم وقتی حامله است نباید شکمش را باندپیچی کند چرا این طوری کرده؟
من هاج و واج مانده بودم که چی شده. تمام تنم یخ کرد. منگ شده بودم. فکرم به هزارجا رفت. اما مستانه که اهل این حرف ها نبود. ما حتا با پسری یک گفت وگوی عاشقانه هم نداشتیم چه برسد به این کارها. پرستار وقتی برگشت گفت: زنگ زدی به شوهرش؟ گفتم: خانم تو را به خدا اگر چیزی شده به من بگویید. حالش خیلی بد است؟ گفت: نه الان بهتر شده اما اگر بستری باشد بهتر می شود. گفتم: نه خانم پرستار باید ببرمش خانه اگر شوهرش بفهمد که بیرون آمده خون به راه می اندازد. شوهر بددلی دارد خانم پرستار تو را به خدا اگر می شود ببرمش خانه. پرستار وقتی حرف هایم را شنید دوباره به اتاق رفت و با دکتر برگشت. دکتر پرسید: خانم شما می دانستید که دوستتان حامله است؟ گفتم: نه آقای دکتر این خانم با شوهرش مدتی اختلاف دارد حالا هم خانه ی پدر و مادرش است. می خواهد طلاق بگیرد شاید به خاطر همین بوده که نخواسته کسی بفهمد حامله است. دکتر گفت: اگر بخواهد باز هم این کار را بکند برای خودش و بچه خطرناک است. پرسیدم: آقای دکتر چند ماهه است؟ گفت: به احتمال زیاد سه ماه را رد کرده.
رفتم به اتاق تا ببینمش. روی تخت دراز کشیده بود و تا من را دید به گریه افتاد. من هم گریه کردم.
صدایم را نازک می کنم و مثل زن ها می گویم: اوا چه حساس. من هم گریه ام گرفته.
امکان نداشت که چنین چیزی را به من نگوید اما خوب نگفته بود و من هم هیچی نمی دانستم. لباس هایش را پوشاندم و راه افتادیم. خواستم ماشین بگیرم که مستانه قبول نکرد و گفت: می خواهم قدم بزنم. از ماجرای حامله شدنش چیزی نگفت. فقط گفت: فقط می خواستم همین را برایت بگویم. گفتم: با چه کسی این کار را کردی؟ نشست کنار خیابان و شروع کرد به عق زدن. هیچ حرفی نمی زد. بعد بلند شد و راه افتاد. هر چه دنبالش کردم بی محلی کرد تا اینکه سوار ماشینی شد و رفت. من ماندم تنهای تنها. نمی دانستم چه کار کنم. هر چه هم فکر کردم کمتر به نتیجه رسیدم. مدتی بود که حالت تهوع داشت. باورتان می شود؟ مستانه، دختری که همه آرزوی این را داشتند که مثل او باشند به این حال و روز افتاده بود. مگر مسخره تر از این هم می شود؟ فقط نمی دانم چرا هیچ وقت برایم تعریف نکرد که چطور اتفاق افتاده. هر چه التماسش کردم هر چه قسمش دادم چیزی نگفت. بعد از اینکه به خانه رفتم زنگ زد و از من کمک خواست که یک جوری از شرش خلاص شود. من هم قول دادم که کمکش می کنم. اما من چه کمکی می توانستم بکنم؟
روزبه روز افسرده تر می شد. تا به خودمان جنبیدیم چهار ماهش کامل شد و نمی توانستیم کاری بکنیم. از هر کس که می شد سوال می کردم. از هم کلاسی ها. از میترا دختر عمویم که یک پتیاره بود که همیشه سر رفتارش با هم دعوا داشتیم. در اینترنت هم درباره ی سقط جنین جست وجو کردم اما چیزی که حلاّّل درد مستانه باشد پیدا نکردم. البته میترا یواش یواش داشت شک می کرد. ولی من می گفتم که فقط کنجکاو شده ام. او هم برایم از دوستانش تعریف می کرد که حامله شده بودند و خودشان را خلاص کرده اند. برایم طوری تعریف می کرد که انگار داشتن چنین دوست هایی افتخار است. می گفت بین دوستان من دیگر باکره بودن یعنی عقب افتادگی یعنی امل بازی. نمی دانید که من چقدر از میترا متنفر بودم. یک آدم کثیف که عموی پولدارم هیچ به فکرش نمی رسید از او مراقبتی بکند و زن عمویم هم که فقط به فکر تجملات و مهمانی بود و دختر دردانه شان هر غلطی که می خواست می کرد. آرایش های غلیظ و تیپ های مسخره که نگاه هر کسی را خیره می کرد. خلاصه که هر چه از کثافت بودنش بگویم کم گفته ام. خود من که شک داشتم میترا باکره باشد. یک بار ازش سوال کردم که تو هم مثل دوست هایت از باکره بودن خسته شدی؟ اما در جوابم فقط پوزخند زد. دهن کثیفش همیشه یا بوی مشروب می داد یا بوی سیگار. وقتی مُرد هم معلوم شد که باکره نبوده. آن قدر از او متنفرم که پاک یادم رفت داشتم چی تعریف می کردم.
ــ من هم به کل داشت یادم می رفت که چی تعریف می کرد.
به یکی از همکلاسی ها گفتم که دخترخاله ام تازه ازدواج کرده و حامله شده اما بچه را نمی خواهد و او هم شماره تلفن خانم دکتری را داد و گفت که زنگ بزنم و با خودش حرف بزنم البته باید اول خودم را معرفی می کردم که از طرف چه کسی زنگ می زنم. به دکتر زنگ زدیم. زنی گوشی را برداشت. من برایش تعریف کردم که چه مشکلی داریم و او چند سوال پرسید اینکه دخترخاله ام چند ساله است و ماه چندم حاملگی است و چندمین بار است که حامله شده و سوال های دیگر. آخر همه ی این حرف ها گفت: ببین دختر خانم به دخترخاله ات بگو هزینه ی زیادی دارد. اگر می تواند پرداخت کند آدرس بدهم که بیایید. اگر پول کافی ندارد وقت من را تلف نکنید. وقتی که قیمت را پرسیدم سرم گیج رفت و گوشی را قطع کردم. به مستانه گفتم و او هم وا رفت. ما آن قدر پول نداشتیم. دوباره به سراغ هم کلاسی ام رفتم و گفتم: دخترخاله ام می گوید دکتر پول زیادی خواسته و من آن قدر پول ندارم. او هم گفت زنی را می شناسد که از روش های قدیمی استفاده می کند اما خطرناک است ولی پول کمتری می گیرد. پرسیدم روش های قدیمی یعنی چه طوری؟ گفت که درست نمی داند. اما روش های مثل پر داخل رحم کردن یا خوردن علف های گیاهی که یک باره فشار آدم بالا می رود و بچه خودش را ول می کند. ولی وقتی از اتفاقاتی که شنیده بود یا شاید هم دیده بود برایم تعریف کرد، دلم لرزید. خطرناک بود. نه پولی برای دکتر رفتن داشتیم نه جرات رفتن پیش این زنکه ای که دوستم می گفت. گفته بود که برای این یکی باید خودش همراه ما باشد. من هم که نمی خواستم او بفهمد این مشکل مستانه است نه دخترخاله ام. تا اینکه رسید به آن روز نحس.
ــ آهان فکر کنم از اینجا به بعد خیلی جالب می شود نگار. ادامه بده تا کمی بخندیم.
سر کلاس نشسته بودیم که مستانه حالش به هم خورد و از معلم اجازه گرفت و رفت بیرون. خواستم دنبالش بروم که معلم اجازه نداد. معلم هم جورهایی چپ چپ به من نگاه می کرد. فکر کنم که شک کرده بود. یک ربع که از بیرون رفتن مستانه گذشت، زنگ تفریح خورد. دویدم به سمت حیاط اما از مستانه خبری نبود. به سمت دستشویی رفتم. یکی از بچه ها گفت که مستانه را دیده که رفته به کدام دستشویی و هنوز بیرون نیامده. اول فکر کردم که شاید هنوز هم در حال عق زدن است. گوشم را به در نزدیک کردم. صدای ناله شنیدم. در زدم اما جوابی نداد. در را هل دادم که به سختی باز شد. به هر ضرب و زوری بود در را باز کردم و وارد دستشویی شدم. خشکم زد. داشتم دیوانه می شدم. مستانه در حالی که پاهایش از هم باز بود و خون از وسط پایش بیرون می آمد، بی هوش و با چشمانی که سیاهی اش رفته بود و سفیدی اش مانده بود به دیوار تکیه داده بود. نگاهم به پرهای خون آلود افتاد. هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا برایش تعریف کردم که چه طور می تواند با پر خودش را خلاص کند. نمی دانستم چه کار کنم. مگر می توانستم کاری هم بکنم. اشک جلو چشمانم را گرفته بود.
ــ منم اشکم درآمد. چند تا دستمال کاغذی بده.
رد خون را تا چاه کاسه ی توالت گرفتم و در چاه جنینی را دیدم که آغشته به خون بود. آن لحظه چنان داد زدم که از هوش رفتم. لعنت بر مستانه. لعنت به لیلا. لعنت به میترا. لعنت به این دنیای کثیف. بالاخره روزی از همه انتقام می گیرم. از همه ی کثافت های عالم. صبر کنید تا ببینید.
ــ هیچی دیگر از حالا مردم باید مواظب خودشان باشند که این خانم یک وقت سروقتشان نرود.
همیشه از خودم می پرسم چرا به من نگفت با چه کسی این کار را کرده؟ این اتفاق مثل خالکوبی همراهم مانده و از ذهنم پاک نمی شود. مثل اینکه اتفاقی را روی ذهن شما خالکوبی کنند؛ اتفاقی که همیشه جلو چشم است و نمی شود فراموشش کرد. هنوز درگیر این اتفاق بودم که میترا هم مُرد. شبی برای عمویم خبر آوردند که میترا از طبقه ی دهم ساختمانی به پایین پرت شده. گفتند که در یک مهمانی شبانه بوده که همه قرص اکس مصرف کرده بودند و در مهمانی آن قدر حال همه بد بوده که هیچ کسی نفهمیده بود چه اتفاقی برای میترا افتاده. میترا هم مُرد. هر چند که از او متنفر بودم اما دختر عمویم بود. با تمام نفرتم باز هم دوستش داشتم. مُردن میترا هم بیشتر دیوانه ا م کرد.
ــ فاتحه. برای شادی روح آن مرحوم تنبک بزنید.
نگار چشم های خواب آلوده ام را نگاه می کند و می گوید: تا اینجا که جالب بود. نه؟
ــ جالب بود. خیلی خیلی جالب بود. اما الان آن قدر خسته ام که احساس می کنم دارم می میرم. بقیه اش برای بعد.
ــ تو هم که همه اش در حال مردنی. وقتی می آیی خانه یا پای کامپیوتری یا کتاب می خوانی یا فیلم می بینی. من هم که بوقم.
لبخند می زنم و می گویم: نه عزیزم تو بوق نیستی تو شیپوری. به ساعت نگاه کن. ساعت دوازده شب است. می خواهم بخوابم.
ــ بتمرگ تو هم. هیچ وقت نشد به حرف هایم گوش کنی.
ــ یعنی من به حرف های تو گوش نمی کنم؟ شاید مشکل اینجاست که من مرد هستم و به اندازه ی زن ها حوصله ی چند ساعت حرف شنیدن ندارم. تا وقتی مدرسه هستم که هیچ. وقتی هم که خانه هستم باید وقتی برای خودم داشته باشم یا نه؟
ـ قبول. اما نباید وقتی خانه هستی با من هم باشی؟ همه اش باید به کارهای خودت برسی؟
ــ مگر من با تو نیستم؟ مگر بعد از کارهایم با هم حرف نمی زنیم؟ مگر به نامه ای که می خواندی گوش نکردم؟
ــ خوب بقیه اش را هم گوش کن.
ــ لزومی ندارد. فردا را که از ما نگرفته اند. فردا بخوان. یک نامه که نباید خواب من را بگیرد. نگاه کن هنوز چند صفحه مانده. من باید بیدار بمانم تا تمام شود؟ نامه نوشته یا کتاب داستان؟
آرام تر می شود و می گوید: به نظرت یعنی مستانه این کار را کرده؟
وقتی جوابی برای گفتن ندارد، زود لحنش نرم می شود و بحث را عوض می کند.
ــ حالا که نظری ندارم. خوابم می آید. در ضمن آدم های الاغ و نفهم و بی شعوری که این کارها را می کنند تعدادشان کم نیست. بگیر بخواب.
ــ باز هم گیر بده. پاشو برو سرت را از پنجره بکن بیرون و فریاد بزن آی مردم الاغ و نفهم و بی شعور چرا سقط جنین می کنید؟ پاشو خجالت نکش.
نگاهش می کنم. یکهو از جایم بلند می شوم و می روم پنجره را باز می کنم. نگار هم که می داند من دیوانه تر از این حرف ها هستم که از فریاد زدن و گفتن این چیزها خجالت بکشم می دود به سمتم و می گوید: ببخشید غلط کردم. تو را به خدا آبروریزی نکن.
ــ آبروریزی یعنی چی؟ می خواهم داد بزنم. به کسی چه ربطی دارد؟
ــ بس کن. دیوانه نشو. بیا بگیر بخواب. غلط کردم.
برمی گردم و می روم روی تخت دراز می کشم و چشمانم را می بندم.
ــ کمی بیدار بمانی تمام می شودها.
زل می زنم به چشم هایش و سگرمه هایم را درهم می کشم و می گویم: وقتی خوابم می آید یعنی خوابم می آید. می خواهی بخوانی بخوان اما من گوش نمی کنم. حالا اگر دوست داری خودت را خسته کن.
انگشت های اشاره ام را فرو می کنم در گوش هایم و نگاهش می کنم. می رود به آشپزخانه. چیزهایی می گوید که درست نمی شنوم.
با تمام خستگی ام منتظر نگار می مانم که بیاید و کنارم بخوابد. می داند که موقع خواب باید کنارم بخوابد و من یک دستم را بیندازم دور گردنش و دست دیگرم را بگذارم روی سینه اش تا خوابم ببرد.
ــ پس کجا رفتی؟ بیا بگیر بخواب.
ــ خوابم نمی آید. کار دارم. خودت بخواب.
ــ تنها بخوابم؟ لج بازی می کنی؟ پس این یادت باشد تا تلافی اش را سرت دربیاورم.
***
نسترن می گوید: دیدی برایش مهم نیستی؟ حتا نمی آید کنارت بخوابد. ببین به چه کسی دل خوش کردی. به این می گویی زن باوفا؟ به این می گویی همدم؟ اگر من زنت بودم که این رفتارها را با تو نمی کردم. می آمدم دست می کشیدم به موهایت. نازت را می کشیدم و کنارت می خوابیدم که احساسم کنی و بدانی که همیشه کنارت هستم. نه اینکه از محل کارم برایت نامه بیاورم و بخوانم و خستگی ات را بیشتر کنم. هیچ کسی مثل من تو را درک نمی کند آرمان. انتخاب نگار انتخاب اشتباهی بود. چرا باور نمی کنی؟
می گویم: خفه شو. نگار هر چی باشد از تو بهتر است.
ــ خودت خوب می دانی که من از نگار برای تو بهترم. گور پدرش. ولش کن بیا با هم زندگی کنیم. به خودت سخت گیر. اشتباه کردی حالا بیا اشتباهت را جبران کن.
ــ خفه شو. فقط خفه شو.

۳

ــ زن شما به شما خیانت کرده. می خواهید باور کنید می خواهید باور نکنید اما من دوست شما هستم و برای اینکه آبروریزی بیشتر از این نشود خواستم بدانید و کاری بکنید.
ــ شما؟
ــ گفتم که یک دوست.
ــ این دوست اسم ندارد؟
ــ خوب شاید به موقع اش.
ــ یعنی کی؟
ــ وقتی که این غائله تمام شد.
ارتباط قطع می شود. اعصابم کمی به هم ریخته. کمی که نه خیلی. در زندگی یک مرد چه چیزی می تواند بدتر از خیانت همسرش باشد. با خودم تکرار می کنم خیانت خیانت خیانت. با چه کسی؟ کجا؟ چرا؟
از درد دندان هایم می فهمم که چقدر آن ها را به هم فشار داده ام. دهانم را باز می کنم و نفس می کشم. تصویری محو در ذهنم نقش می بندد. مثل تصویری که در ذهن تام کروز درباره ی نیکول کیدمن در فیلم eyes wide shot شکل می گیرد که ملوانی را در حال عشق بازی با همسرش می بیند. می خواهم سعی کنم که چیزی یادم بیاید که نشانه ای از یک خیانت را برایم تداعی کند اما چنین چیزی در ازدحام اتوبوس که بوی عرق بغل دستی ات دارد خفه ات می کند، سخت است.
دوست دارم سرم را بکوبم به شیشه ی اتوبوس. یا شاید هم دوست دارم با سر بکوبم به دماغ پیرمرد دماغ گنده ای که کنار یکی هم سن خودش نشسته و از گذشته ها بلند بلند صحبت می کنند. رسیده اند به دوره ی جوانی شان که چه عشق و حالی در خیابان لاله زار داشته اند و چه کرده و چه دوست دارند بکنند. اگر ولشان کنی هنوز هم دوست دارند کله ی کچلشان را که فقط دورش مو دارد روغن پارافین بمالند و شلوار دمپا گشاد و کفش قیصری بپوشند و راه بیفتند بروند کاباره.
یکی از پیرمردها می گوید: من هر شب تا یک شیشه آب جو و یک بطری عرق سگی را تمام نمی کردم خانه نمی رفتم. آقا خوش بودیم آن زمان ها. هر کس هر کاری می خواست می کرد. موسی به دین خود بود و عیسی به دین خود. مسجد بود مِی فروشی هم کنارش. هر که اهل خدا بود می رفت مسجد هر که نبود مِی خانه بود. ده تومان کار می کردم دو تومانش را می خوردم و کیف و حال و قمار. دو تومانش خرج خانه و عیال. بقیه اش می شد پس انداز. اما حالا چی؟ مثل سگ بدو آخرش هم هیچی. مِی خانه را بستند، مسجد هم بی رونق شد. به قول شاعر:

به قمارخانه رفتم همه پاک باز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی

وقتی از کسانی مثل این پیرمرد که به نظرم اندازه ی یک الاغ هم نمی فهمد و از خوردن عرق سگی هم ابا ندارند، این بیت های پرمعنی را می شنوم، می خواهم سرم را بکوبم به دیوار. شاید هم من الاغم که بی اندازه به این چیزها اهمیت می دهم. خودم را با گوشی ام سرگرم می کنم. به شماره ی مزاحم هم که زنگ می زنم تماس را رد می کند. راستی چرا من به او می گویم مزاحم؟ او که گفت دوست من است. اما خوب بگوید. هر که گفت دوست من است من که نباید باور کنم. تا حالا که فقط به اندازه ی یک مزاحم بوده و بس. باز سعی می کنم صبح را به یاد بیاورم. سعی می کنم لحظه به لحظه اش را به یاد بیاورم چون خیانت چیزی نیست که بشود با یک حرف و دو حرف دنباله اش را گرفت. باید همه ی رفتارها را دوباره به یاد بیاورم.
نگار گفت: اول دست و صورت. نگاهی کرد و ادامه داد: وای که مردم از دست تو. مثل بچه ها هر روز صبح باید یادآوری کنم که...
برای لج بازی به خاطر دیشب که نیامد کنارم بخوابد، دست و صورتم را نشستم. آهان همین جاست. چرا دیشب نیامد کنار من بخوابد؟ چرا بی خودی بحث راه انداخت و بعد خودش را از من دور کرد؟ من که فکر می کنم اولین نشانه های یک خیانت، دور شدن زن از مرد یا مرد از زن است. انگار دارم به سرنخ هایی می رسم. صبحانه آماده بود. برای اینکه اول صبح را برایش مثل زهرمار تلخ کنم نگاهی به سفره کردم که عسل و خامه و پنیر و کره و آب پرتقال و گردو و چیزهای دیگر بود. گفتم: حقوقت دو برابر شده؟ این هایی که روی میز چیدی صبحانه ی یک هفته است.
از رفتار و طرز حرف زدنم فهمید که به خاطر حرکت دیشبش عصبانی هستم. اما به روی خودش نیاورد. لبخندی زد و با لوندی های خاص خودش که پشت چشم نازک می کرد و کودکانه حرف می زد، گفت: نه برای شوهر عزیزم درست کردم تا خوب غذا بخورد و خوب کار کند.
و من در ادامه ی حرفش گفتم: تا خوب پول بیاورم و بدهم به شما تا خوب پول ها را خرج کنی. نه؟
لقمه را که برده بود تا دم دهانش همان جا نگه داشت و گفت: دوباره دیوانه شدی؟ فکر کنم که امروز به کل از دنده ی چپ بیدار شدی که گیر بدهی. منظورت چی بود؟
جوابش را ندادم.
ــ ببین تو کار می کنی من هم کار می کنم. منظورت چی بود که پول می آوری خانه که من بخورم؟
ــ من مجبورت نکردم کار کنی. حالا مگر آن مجله ی زپرتی چقدر حقوق می دهد که بخواهی سر من منت بگذاری؟
چند لحظه ای ساکت ماند و بعد نگاهم کرد و گفت: ببخشید. اشتباه کردم که دیشب نیامدم کنارت بخوابم. عصبانی بودم. تو همه اش حالم را می گیری. حق بده که من هم ناراحت باشم.
یکی از دلایلی که نگار را دوست دارم این است که همیشه وقتی اشتباه می کند به اشتباهش اعتراف می کند. به نظرم اگر در هر خانه ای یک معترف به اشتباه بود خیلی از بدبختی ها نبود. کلمه ی ساده ای مثل ببخشید و اشتباه کردم از خیلی جر و بحث های الکی جلوگیری می کند. شجاعت گفتن ببخشید به نظر من از شجاعت جنگیدن در صف اول جنگ هم بالاتر است. وقتی عذرخواهی کرد دیگر بدخلقی نکردم. حالا همه ی این ها به درک. اگر نگار خیانت کرده باشد و بیاید و اعتراف کند و بگوید ببخشید، ببخشم؟
بعد نظرم را در رابطه با نامه ای که خوانده بود پرسید. نامه ی آن دختر با آن اتفاقات. نظر خاصی که نداشتم. نامه ای بود که دختری ارسال کرده بود به دفتر مجله ای که نگار در آن کار می کند، از همان مجله هایی که مردم زندگی هایشان را بی هیچ سانسوری تعریف می کنند تا کسی مثل روانشناس یا مشاور برایشان راه حلی پیدا کند. می خواست که بقیه ی نامه را برایم تعریف کند که قبول نکردم و گفتم که می خواهم شب بقیه اش را برایم از روی خود نامه بخواند. هر چند که مسخره اش کردم اما به نظرم نامه ی جالبی بود. همیشه همین طور بود. نامه هایی را که خیلی برایش جالب بود، می آورد خانه و برای من می خواند. بعد که می دید از این سرگذشت های تکراری خسته می شوم، بقیه اش را برایم تعریف می کرد. همیشه از این همه نامه های احساساتی که می آورد خانه و با شور و حرارت برایم می خواند مسخره اش می کنم. شاید به خاطر این مسخره کردن های من باشد که از من زده شده و به من خیانت کرده؟ خیلی وقت ها به خاطر این نامه ها مسخره اش کرده ام. اما خوب حق داشتم. بیشتر نامه ها از دخترهایی بود که برای اولین بار عاشق پسری شده بودند و بعد از مدتی پسر مورد علاقه شان بهشان پشت کرده بود و آن ها هم فکر کرده بودند که دنیا یک باره خراب شده روی سرشان. پس دست به قلم برده بودند و همه ی زندگی شان را تعریف کرده بودند که ای وای پسرها چقدر نامرد هستند. بیشترشان نامه های دخترهای هفده هجده ساله بود. خوب این چیزها به نظر من خیلی مسخره است. از ساده لوحی این دخترها همیشه خنده ام می گرفت که چه راحت به کسی دل می بستند. یعنی ممکن است که به خاطر مسخره کردن های من از من زده شده باشد تا حدی که خیانت کند؟ اما نه، من که بعضی وقت ها از نامه ها تعریف هم می کردم. وقتی درباره ی نامه ی دیشب هم حرف زدیم گفتم که نامه ی جالبی است. بهش گفتم این نامه با نامه های دیگر فرق دارد و دوست دارم تا آخرش بخوانم. اما نه، موقع خواندن نامه خیلی مسخره اش کردم.
پوزخندی می زنم و به خودم می گویم: آخر دیوانه مگر می شود به خاطر تمسخرهایم نگار به من خیانت کند؟ حالا اینکه دلیل خیانتش چه بوده به درک. حالا که سرنخ خیانت را به دست آوردی. همین که دیشب نیامد کنارت بخوابد مساله ی ساده ای نیست.
تلفن های زن مزاحم را در ذهنم مرور می کنم. سه بار زنگ زد. بار اول وقتی گفت، گفتم اشتباه گرفتید و قطع کردم. دوباره زنگ زد جواب دادم گفت: شما آقای آرمان پاکروان نیستید؟
گفتم: چرا هستم اما این چیزی که شما می گویید فکر نمی کنم درباره ی همسر من باشد و قطع کردم و سه باره زنگ زد و حالا هم که دیگر گوشی اش را جواب نمی دهد.
راستی موقع بیرون آمدن از خانه نگار را بوسیدم و او گفت: کی برمی گردی؟
تعجب کردم و گفتم: مثل همیشه، چطور؟
گفت: هیچی. همین طوری پرسیدم.
این هم یک سر نخ دیگر. آن از رفتار دیشب. این هم از این سوال مشکوک. او که می داند من همیشه چه موقع به خانه می آیم پس چه دلیلی دارد که بپرسد؟ شاید برای خیانت به زمان نیاز دارد. همه چیز برای مخفی ماندن نیاز به زمان هم دارد. حالا این هم یک سرنخ دیگر. اما نه، نگار خیلی وقت ها این سوال را پرسیده. یعنی این خیانت خیلی قبل تر از این ها شروع شده و من خبر نداشتم؟ نه، امکان ندارد که چنین چیزی بوده باشد و من نفهمیده باشم. حالا من باید چه کار کنم؟ می خواهم به این فکر کنم که اتوبوس می رسد به ایستگاه مدرسه.
وارد حیاط می شوم. دانش آموزان را می بینم که می روند به کلاس هایشان. فراش مدرسه حیاط را جارو می کند. من را که می بیند لبخند می زند و سلام می کند.
سری تکان می دهد و می گوید: این بچه ها در مدرسه چه یاد می گیرند آقای پاکروان؟ چرا یاد نمی گیرند آب دهانشان را نیندازند زمین و چرا یاد نمی گیرند آشغال هایشان را بیندازند سطل آشغال و...
شانه بالا می اندازم و می گویم: یاد دادن این چیزها به عهده ی ما نیست. به عهده ی خانواده هاست. هر چند که ما هم گاهی درباره اش صحبت می کنیم.
با دستمالی که از جیب درمی آورد عرق پیشانی اش را می گیرد. آهی می کشد و می گوید: فقط مدرسه نیست، هر جا می روی همین طور است. کوچه و خیابان ها از گند و کثافت پر شده. من که چند کلاس سواد بیشتر ندارم به خدا بیشتر از این ها حالی ا م می شود. من نصف عمرم را در روستا توی پهن طویله ها زندگی کردم. کارم تمیز کردن طویله بود. همان جا هم مشق هایم را می نوشتم. باور می کنی؟ اما زندگی در طویله من را گاو نکرد. نمی دانم این ها کجا زندگی می کنند که اندازه ی گاو هم نمی فهمند. احترام و حرف درست و حسابی هم که هیچ. این ها می خواهند بشوند دکتر و مهندس های آینده؟ این ها می خواهند این مملکت را اداره کنند؟ این مملکت که...
ــ خوب دیگر سیاسی نشو پدرجان. خدا قوت.
همه جا همین طور است. هر کس از چیزی که ناراضی است حرفش را شروع می کند و می کشاندش به سیاست و اداره ی مملکت. این جمله را جایی خوانده ام یا شنیده ام که ضعف دولت ها را از آنجایی ببینید که همه ی مردم درباره ی سیاست حرف می زنند نه زندگی. در کشور ما هم که از بچه های شب شاش تا پیرزن های بی دندان، حرف سیاسی می زنند.
وارد دفتر دبیران می شوم. دفترم را از کمد برمی دارم. راهی کلاس می شوم که سید را می بینم می گوید: سلام. دیشب اخبار را دیدی؟
ــ سلام. نه ندیدم.
ــ ای کاش دیده بودی! یک گزارش گرفته بودند از یک گروه شیطان پرست. نمی دانی چه حرف هایی می زدند لامذهب ها. چیزی به اسم دین و مذهب را که قبول نداشتند هیچ، می گفتند ما بچه های شیطانیم. مسخره نیست؟
وقتی با سید درباره ی این چیزها بحث می کردم، او هم به مسائلی که من سر کلاس با بچه ها در میان می گذاشتم اعتراض می کرد و می گفت: این چیزها که می گویی هیچ ربطی به درس ندارد. در ضمن باعث ضایع کردن حق دانش آموزان می شوی.
***
حاضر و غایب می کنم. مرادی حاضر نمی گوید. صابری که مبصر است می گوید: آقا غایب است.
ــ چرا؟
ــ آقا مادرش دیشب بچه پس انداخته یعنی زاییده آقا. امروز نیامده.
بچه ها می خندند. در کلاس من هر چند همه احساس راحتی می کنند اما به کسی هم اجازه ی پررویی و بی ادبی نمی دهم.
ــ یاد بگیر درست حرف بزن. اینجا مدرسه است نه قهوه خانه ی مش قنبر.
دوباره همه می خندند.
ــ آقا قرار نبود ما را ضایع کنید.
ــ پس ضایع حرف نزن.
ــ خوب آقا مادرش زاییده. من چه بگویم؟ بگویم تولید مثل کرده؟
خنده ام می گیرد و می گویم: خیلی راحت می توانی بگویی که مادرش وضع حمل کرده. حتا این هم لازم نیست در کلاس بگویی. می توانی خیلی راحت بگویی که مشکلی داشته نیامده.
چند دقیقه ای می نشینم و کاری نمی کنم. به نگار فکر می کنم و حرف های آن مزاحم در سرم می چرخد.
صابری می گوید: آقا امروز درس نمی دهید؟
ــ اگر ناراحت نمی شوید نه درس نمی دهم.
ــ پس آقا ما چه کار کنیم؟
ــ هر کاری که می خواهید بکنید. فقط زیاد سر و صدا نکنید.
در افکارم غرق می شوم. از بس فکر کرده ام، سرم درد می کند. سعی می کنم به بچه ها نگاه کنم و ببینم درباره ی چی حرف می زنند تا شاید کمی از فکر بیرون بیایم. کمی که به خودم می آیم متوجه می شوم که صابری با بغل دستی اش درباره ی فیلم بی وفا حرف می زند. هر چند که آرام حرف می زند که من چیزی نشنوم اما گوش هایم تیز است و بعضی حرف هایش را می شنوم.
صابری می گوید: فیلم توپی بود پسر. فردا بهت می دهم ببینی. چه صحنه هایی داشت!
شرفی می پرسد: داستانش چی بود؟
ــ داستانش؟ صبر کن برات تعریف کنم. در فیلم زن ریچاردگر بهش خیانت می کند. با یک مرد دیگر...
صدایش را آرام تر می کند و من دیگر گوش هایم آن قدر تیز نیست که بفهمم چه می گوید. اما خودم فیلم را دیده ام و همه اش را می دانم. راستی نگار چرا دیروز به خاطر اینکه فیلم بی وفا را می دیدم آن قدر شاکی بود؟ من فیلم های زیادی را برای چندمین بار دیده بودم اما به این اندازه شکایت نکرده بود. چند بار آمد
و غر زد که خاموشش کن. شاید دیدن این فیلم باعث عذاب وجدانش
می شود. نمی دانم چرا وقتی آدم سعی می کند از فکر چیزی فرار کند شدنی نیست.
بچه ها جوک تعریف می کنند و می خندند. من هم حواسم گاهی در کلاس است و به جوک هایشان می خندم و گاهی حواسم به نگار است و به مزاحمی که زنگ زده. چند بار دیگر شماره ی مزاحم را می گیرم اما در دسترس نیست. زنگ تفریح می خورد. از کلاس بیرون می روم. سید را می بینم.
ــ آقای پاکروان کلاس شما همه اش صدای خنده است.
ــ مشکلی هست؟
ــ بله چون بچه های کلاس من هم فکر می کنند باید مثل بچه های کلاس شما هِرهِر بخندند.
ــ خنده بر هر درد بی درمان دواست.
ــ آقای ادبیاتی! کمی هم به فکر تدریس من باش. حالا از چی می گفتی که می خندیدند؟
هر چند که از چیزی حرف نزدم اما برای آنکه حرصش را در بیاورم می گویم: از شکم می گفتم و از زیر شکم. چطور؟
ــ جان مادرت دست از این روشنفکر بازی ها بردار. این بچه ها وقتی برایشان از این چیزها تعریف کنی یا راهشان را گم می کنند یا رسمشان را.
ــ آن قدر تعریف می کنم تا خودشان را پیدا کنند.
ــ زهی خیال باطل. چند بار دیگر هم شنیده بودم که درباره ی مسائل جنسی سر کلاس حرف می زنی اما باور نکردم. این بحث ها ذهن بچه ها را منحرف می کند. رفیق من این ها چه ربطی دارد به درس ادبیات؟
ــ شما که انسان با خدایی هستید و به خودتان اجازه نمی دهید درباره ی این چیزها حرف بزنید. حرف زدن درباره ی این چیزها به نظر شما دشمنی با خداست؛ پس بگذارید ما حرف بزنیم.
ــ برای چی؟ بچه ی دبیرستانی مسائل جنسی به چه دردش می خورد؟
ــ خوب این طوری فکر می کنید که کشورهای غرب و شرق به ریشتان می خندند؟
ــ نه رفیق من. تو با من مشکل نداری. تو با ریش من مشکل داری.
ــ نه قربان ریشت بروم. من با ریشه ی شما مشکل دارم. بچه ی سوم دبیرستان به بلوغ رسیده یا نه؟ باید بداند با بلوغش چطور کنار بیاید یا نه؟
زل می زند به چشم هایم. من هم همین طور.
ــ امروز هیچ حالت خوب نیست. بدجوری قاطی کردی. در ضمن مواظب حرف زدنت هم باش. من کسی نیستم که اجازه بدهم امثال تو به همین راحتی به شخصیتم توهین کنند.
ــ شما بهتر است مواظب خودت باشی.
لعنت به من که سر این مسائل همیشه باید با چند نفر زبان نفهم جر و بحث کنم. به خودم می گویم: الاغ بیکاری برای خودت دردسر درست می کنی؟ این دسته آدم ها عقده ای هستند تو هم بدترش می کنی. لعنت به من. با خودم فکر می کنم که چه کسی بحث هایی را که درباره ی مسائل جنسی سر کلاس داشته ایم به گوشش رسانده. بعد می گویم: خوب همان طور که بحث های کلاس سید به من می رسد، همان طور هم بحث های کلاس من به او می رسد.
***
از صبح تا غروب که مدرسه بوده ام و حالا باید بروم خانه. نشسته ام داخل اتوبوس. از تلفن مزاحم اعصابم هنوز هم به هم ریخته است. هیچ کلاسی درس ندادم. حالا در این کشمکش ذهنی در اتوبوس جریان نامه ای که نگار خوانده بود باز هم به ذهنم هجوم می آورد. شاید برای فرار از فکر خیانت باشد که خودم را مشغول چیز دیگری می کنم. شاید همین بهتر باشد که خودم را با نامه ای که شنیدم سرگرم کنم. شاید مهم ترین قسمت این نامه صحبت درباره ی قتل بود که خیلی دوست دارم بدانم آن دختر چه کسی را کشته و الان کجاست. نامه را از زندان نوشته یا نه؟ اما فکر خیانت از سرم دور نمی شود. به خودم می گویم: می خواهی چه کار بکنی؟ می روی خانه. قشنگ همه جا را می گردی. شاید این خیانت در خانه ی خودت اتفاق افتاده یا شاید چیزی از این خیانت، ردش کشیده شده باشد به خانه. هر چه باشد خطاکار همیشه ردی از خودش می گذارد. حالا هر چیزی می تواند باشد. یک شاخه گل که شاید وسط کتابی مخفی کرده یا یک کارت پستال عاشقانه. یا... چه می دانم. بعد که چیزی پیدا کردی می نشینی منتظر آمدن نگار و وقتی که آمد، مثل همیشه او را می بوسی شاید این بار از روی نفرت. بی محابا برمی گردی و می گویی نگار تو به من خیانت کردی مگر نه؟ نگار رنگش می پرد و خودش را می بازد و به لکنت می افتد و می خواهد منکر شود که با جدی بودن تو منصرف می شود و می بیند هیچ راهی ندارد، جز فرار کردن. می خواهد از در خارج شود که جلویش را می گیری و چاقویی که آماده کرده ای دستت می گیری و خون جلو چشمانت را می گیرد و... شاید هم خودش چنان بترسد که برود خودش را از پنجره پرت کند پایین. خدا کند این اتفاق بیفتد. آن وقت من خودم را سرزنش نمی کنم. اما اگر کسی باور نکرد که کار خودش بوده و متهم شدی چی؟ نه دیوانه این چه کاری است؟ برو خانه یکی از آن فیلم ترسناک ها بگذار و نگاه کن یا همان فیلم بی وفا که باز هم غر بزند. وقتی نگار می آید، رویت را از تلویریون برنگردان. طبق عادت به سمتش نرو و سعی کن تا فضا برای یک قشقرق، راحت به راه بیفتد. حتم دارم که می آید و غر می زند که یادت رفته من را ببوسی یا باز هم می گوید خدایا من نمی دانم یک فیلم را چند بار نگاه می کنند. باز هم جوابش را نمی دهی. هر چه می گوید محلش نمی گذاری تا وقتی عصبانی شد مثل دیوانه ها از جایت بلند می شوی و می گویی مگر بوسه ی من برایت اهمیتی هم دارد؟ بعد می گوید منظورت چیست؟ و برایش می گویی که منظورت چیست و به سمتش حمله می بری و خفه اش می کنی. بدون هیچ سر و صدایی؛ بعد تکه تکه اش می کنی و در چمدانی می گذاری. مثل شخصیت بوف کور هدایت که زن اثیری را تکه تکه کرد و چپاند در چمدان. این بهتر است. بله این بهتر است. تو چرا باید به زندان بیفتی؟ بعد جایی می بری و گم و گورش می کنی. شاید هم بدهی به سگ های بیابان. زنی که خیانت می کند همان بهتر که خوراک سگ های بیابان بشود و... یا بی هیج حرفی به خانه برو. لباس هایش را در چمدان بریز و بگذار دم در. وقتی که می آید فقط بگو من همه چیز را می دانم. برو گمشو و دیگر برنگرد. نه این کار را هم نکن. اول سعی کن آن کثافتی را که با نگار ارتباط دارد پیدا کنی و شاید مثل همان فیلم بی وفا که ریچارد گر مخ فاسق زنش را متلاشی کرد، تو هم جایی گیرش بیندازی و مخش را پخش کنی روی زمین.
یاد حرف شاهی می افتم که در وبلاگش نوشته بود: چرا مفاهیم وجود ما نباید حصاری داشته باشد؟ چرا باید اجازه بدهیم کسی به مفاهیم خوب فکری ما دستبرد بزند و چیز دیگری جایش قالب کند؟
چند لحظه فکر می کنم. نگار، من، خیانت، مزاحم، مزاحم، مزاحم، حالا من الاغ از صبح تمام فکرم را متوجه حرف مزاحمی کرده ام که نمی شناسم و نمی دانم چرا باید تمام اعتمادم را از دست بدهم و فکرهای احمقانه بکنم. خاک بر سر من. این همه به مردم گیر می دهم و به خاطر افکارشان مسخره شان می کنم و حالا خودم چه فکرهایی که نمی کنم. پنجه ام را مشت کرده ام و دوست دارم چند بار محکم بکوبم به دماغم. من چرا باید به همین راحتی اعتمادم را از دست بدهم؟ چرا باید با یک ارتباط تلفنی همه ی عشق و اعتمادم به نگار را فراموش کنم؟
خودم را به خاطر این فکرهای احمقانه سرزنش می کنم. از خودم به خاطر این فکرها بدم می آید. حالم از خودم به هم می خورد. چند بار می گویم: من الاغم. اگر الاغ نبودم که نباید به این چیزها فکر می کردم. اما به هر حال باید بفهمم که این ماجرا از کجا آب می خورد.
کلید را به در می اندازم چند لحظه ای این پا و آن پا می کنم. می خواهم همه ی حواسم را خوب جمع کنم که مبادا کار احمقانه ای بکنم یا حرف بیجایی بزنم. صدای رباتی شاهی را می شنوم که انگار از گوشم وارد می شود و روی مغزم خط می کشد.
ــ سلام. آقا معلم. خسته نباشی.
صبح موقع بیرون رفتن آقای شاهی را در راه پله ها دیدم. نان تازه گرفته بود. به محض دیدنم دستگاه را زیر گلو گذاشت و گفت: به به آقای معلم. حال شما؟ صبح شما به خیر. بفرما نان تازه.
ــ تشکر. صرف شده.
ــ بعدازظهر سری به من بزن. کار مهمی دارم.
کار مهمش هم چیزی نیست جز همان نظریات فلسفی یا بحث های سیاسی که گاهی حال آدم را به هم می زند و گاهی هم مثل پست آخرش باعث می شود که درست فکر کنم و اجازه ندهم کسی مفهوم چیزی را در ذهنم عوض کند.
گفتم: اما من که دیروز مزاحم شدم. باشد برای وقتی دیگر.
ــ یک چیز خیلی مهمی را باید نشانت بدهم. دارم دق می کنم. بیا تا نشانت بدهم و کمی به حرف هایم گوش که شاید این بغضم ترکید و راحت شدم.
شاید برای آنکه آرام تر شوم و بعد بروم خانه بهتر باشد. کلید را بیرون می کشم و وارد خانه ی شاهی می شوم. خانه اش مثل همیشه مرتب است. از گذشته اش چیزی نمی دانم. چون هیچ وقت از زندگی اش حرفی نمی زند. فقط می دانستم که همسرش در حادثه ای ــ که جریانش را هیچ وقت تعریف نمی کند ــ کشته شده و پسرش هم در جنگ شهید شده. گاهی وقتی از همسرش هم حرفی می زد، می گفت آن شهید خدا بیامرز و من برای بار اول پرسیده بودم شهید؟ و او بی آنکه جوابی بدهد حرف خودش را ادامه داده بود. اما خیلی دوست داشتم که بدانم آن دفعه چرا درباره ی زنش گفته بود آن شهید خدا بیامرز.
مثل همیشه من را به سمت کامپیوترش می برد و هیچ وقت من را به اتاق های دیگرش دعوت نمی کند. دو صندلی کنار هم گذاشته است. مقداری میوه روی میز کنار صندلی است و رایانه روبه رویمان. اینترنت پرسرعت دارد. وبلاگش را باز می کند و می گوید: ببین چی نوشتم. تا این را بخوانی برمی گردم.
می رود به آشپزخانه.
خیلی جالب است وقتی که به وبلاگ های شما سر می زنم می بینم که خیلی از شماها خدا را هم بنده نیستید. حتا خدا را مسخره می کنید. بعضی از شماها از خود خدا می گویید و از ذات خدا هم حمایت می کنید اما برای اینکه گفته باشید خدا فقط و فقط شما را تایید می کند و بقیه بروند و بمیرند. حرف هایی از شما می شنوم که فکر می کنم شما خدا را بیشتر شرمنده می کنید تا انسان های کافر. بعضی از شماها که به اسم خدا برای خودتان دکان هم زده اید و مردم ساده دل را فریب می دهید. در ذهن شما چه می گذرد؟ چه چیز این دنیا شما را آن قدر مغرور کرده که هیچ بشری را بالاتر از خودتان نمی بینید. به خودت نگاه کن. یک جسم از گوشت و استخوان و رگ و پی. همین و مغزی که هدیه شده به تو برای فکر کردن. اگر قدرت داری اگر پول داری اگر مقام داری و هنوز نمی دانی که همه ی این ها بازی است و آ ن قدر مغرور شده ای که فکر می کنی زمانه به دست توست، بازنده ی واقعی تویی. همه رفته اند و تو هم می روی. آن وقت چه جوابی برای خدا داری؟
شما فکر می کنید که مرگ چند قدمی دور از ما نسبت به دیگران است. نه این فکر را هم نمی کنید. فکر می کنید که این مرگ یک قصه ی خیالی است برای شما و یک داستان واقعی است برای دیگران. مرگ را مثل کسی بدانید که پشت سر شما کلتی به دست دارد و هر وقت که دلش بخواهد می چکاند در مغزتان. شاید اگر این تهدید را در ذهن داشته باشید ادعای هیچ چیز نکنید.
مرگ همیشه در کنار شماست. اگر این را از خاطرتان فراموش نکنید چه بسا بسیاری از کارهای زشت شما و ادعاهای شما دیگر رنگ نمی گیرد. خانه های این دنیا اجاره ای است هر چند که سندش به نامت باشد. فریب چه چیز این دنیا را می خوری؟
من خسته و بی حوصله متن را می خوانم مثل متن های قبلی اش. گاهی جمله های زیبا هم به چشم می خورد. آقای شاهی که رفته بود حالا با یک سینی و دو استکان چای که از لرزش دستش، نیمی از چای روی نعلبکی ریخته می آید و می گوید: خواندی؟
بی آنکه معطل جواب سوالش بشود می پرسد: چطور بود؟
ــ جالب است. تعداد آدم های مدعی ارتباط مستقیم با خدا این روزها کم نیست. به قول شما رویشان نمی شود بگویند که خدا هستند وگرنه می گفتند.
ــ چه پول هایی که از همین مردم ساده دل نمی گیرند. امروز در یکی از سایت ها می خواندم که فردی خودش را منجی معرفی کرده و نزدیک چند هزار مرید داشته که از بعضی زن ها و دخترها هم سوءاستفاده کرده. من نمی دانم مردم دوره ی ما که خیلی هایشان سواد بالایی هم دارند، عقل و شعورشان را چه کرده اند که حتا به ساده ترین و روشن ترین مسائل هم فکر نمی کنند و آن قدر چشم و گوش بسته اند که... ول کن. گور پدرشان. امروز خواستم بیایی تا چیزی را نشانت بدهم.
با آنکه یک سال است که هم صبحتش هستم اما هنوز نفهمیده ام چه تفکری دارد. هیچ وقت نفهمیدم کدام طرفی است. گاهی از دوره ی شاهنشاهی با آب و تاب حرف می زند و می گوید عجب دورانی بود و بعد یکباره فحش می کشد به تمام خاندان پهلوی و بعد از انقلاب تعریف و تمجید می کند و دوباره همه را لعن و نفرین می کند. نعلبکی و استکانش عکس ناصرالدین شاه دارد و روی دیوار قاب عکس پسرش با لباس فرم خلبانی است که شق و رق جلو یک هواپیمای شکاری ایستاده. گفته بود که این آخرین عکسش قبل از عملیاتی بود که در آن شهید شد. خودش هم مثل نظامی ها مرتب و منظم است. همیشه صورتش اصلاح شده و لباس هایش اتو کشیده است. وارد سایتی می شود. صفحه ای را باز می کند. فضای خالی چند عکس روی صفحه پیداست.
ــ عکس چی هست؟
نگاهم می کند. در چشمانش خیسی اشک هایی را می بینم که موج می زند اما سرازیر نمی شود. عکس ها باز می شوند. توضیح زیر هر عکس را می خوانم. نفسم بند می آید. نمی دانم باید باور کنم یا نه. می خواهم بالا بیاورم. خودم را کنترل می کنم. به شاهی نگاه می کنم.
ــ یعنی باور کنم؟
سر تکان می دهد و می گوید: عین حقیقت است.
رویش را به صفحه ی نمایشگر هم نمی کند. شاید آن قدر دیده که دیگر توانایی دیدن ندارد. خیره به من نگاه می کند. شاید می خواهد از حالت صورتم، فکرم را بخواند.
حالا من هم چشم از آن عکس های ندیدنی برداشته ام و به آقای شاهی نگاه می کنم. عکس های رستوران یکی از کشورهای آسیای شرقی است که مهمانان را در حال خوردن جنین انسان نشان می دهد و عکس هایی از آشپزخانه که آشپزها با شوری وصف ناشدنی مشغول درست کردن و پختن جنین ها هستند. نمی دانم آن مرد یا زنی که گوشت آن جنین را به دندان گرفته و می جود، چه فکر می کند که لبخندی هم گوشه ی لبش نشسته. می گویند حیوان ها همنوع خود را نمی خورند، مگر در زمان نیاز، برای زنده ماندن. اما حالا انسان ها با شادی همدیگر را می خورند. اسم هیتلر بد در رفته است. به نظر من لاشه ی سگش به این بی شرف ها شرف دارد. از کجا معلوم که بعضی از این جنین خورها همان هایی نباشند که مقالات ضد جنگ می نویسند یا از حقوق بشر حرف می زنند.
در توضیح عکس ها نوشته جنین ها به قیمت چند هزار دلار به رستوران ها فروخته می شود و رستوران ها هم با قیمت های بیشتری در اختیار مردم می گذارند. دستم می لرزد. گوشه ی چشمم می پرد. تنم خیس عرق شده. دوست دارم فریاد بزنم شاید هم دوست دارم گریه کنم.
دستی به شانه ام می زند و می گوید: این توهین به ما نیست که همه ی این موجودات دست و پا دار و ناطق را انسان حساب کنند. شاید فکر می کنی که بعضی از این ها چقدر حیوان هستند. اما اشتباه نکن اگر به این حرامزاده ها بگویی حیوان به حیوان ها هم توهین کرده ای. صبر کن تا نشانت بدهم.
فایلی را باز می کند که چند عکس در آن است. اولین عکس را باز می کند.



می گوید: این عکس ها را عکاسی به نام «گری وندروالت» در آفریقا گرفته. نگاه کن. این حیات وحش است. یک شیر ماده یک حیوان را شکار کرده. اقتضای طبیعتش هم همین است. می کشد تا شکمش را سیر کند. حالا عکس بعدی.



ــ شیر در حین پاره کردن شکم شکار می فهمد که این حیوان باردار بوده. بچه را از شکم بیرون می کشد. عکس های بعدی را نگاه کن.



ــ بچه را نمی خورد. آن را می برد و می گذارد کنار. اما عکس آخر را ببین.



ــ این شیر بدون اینکه چیزی از شکار بخورد، می افتد و می میرد. کارشناسان می گویند هیچ دلیلی برای مرگ این شیر نمی توانند پیدا کنند، جز اینکه بگویند این شیر از کار خودش چنان پشیمان بوده که دق می کند و می میرد. بله یک حیوان از روی اقتضای طبیعی اش شکار کرده و وقتی شکارش را باردار دیده به این حال و روز می افتد. ولی این کثافت های بی شرف حرامزاده را چه بگوییم. به خدا اگر نام این ها را حیوان هم بگذاریم به نظر من که به حیوان ها توهین کرده ایم. تو بگو این ها را چه صدا بزنیم؟
نگاهم می کند. منتظر است من چیزی بگویم. اما حرفم نمی آید. چه می توانم بگویم؟ این بار هر چه می گوید ، همه را قبول دارم.
سری تکان می دهد و می گوید: معذرت می خواهم که این ها را نشانت دادم. اما از خودم می پرسم این دنیا چه می خواهد از ما؟ ما از این دنیا چه می خواهیم؟ می دانی از وقتی این عکس ها را دیدم به چه عقیده ای رسیدم؟ اینکه خدا مرده. اگر نمرده بود کاری می کرد. اگر آرزویم این است که یک بار دیگر این دنیا مثل زمان نوح زیر آب برود به من نخند. از وقتی این عکس ها را دیده ام می گویم خدا یعنی چه؟ یا عقلش را از دست داده یا قدرتش را! چرا غم همیشه باید در دل امثال من باشد و لبخند روی لب های این کثافت های بی شرف. این حرف هایم برخلاف آن نوشته ای است که دیروز برایت خواندم. اما خدا از ما چطور انتظار دارد که با دیدن چنین صحنه هایی پرستشش کنیم؟ چطور هنوز ایمان به خدا را در دلم زنده نگه دارم؟ چطور عاشق باشم؟ خدا شاهد است که در هر سخنرانی که می رفتم، چه داخل کشور و چه خارج از کشور همیشه فریاد می زدم که انسان بودن کار سختی نیست. اما خدا حنجره ام را گرفت. نمی دانم چرا. شاید حرف ناحقی زدم که خدا من را به این حال و روز انداخت. حالا برای دو کلام حرف باید این دستگاه لعنتی را زیر گلویم فشار بدهم که شاید صدایی ازش دربیاید. حالا هر کس لباسی به تن کرده و می گوید که انسان است. یکی لباس دین و یکی لباس جنگ. اما انسانیت را در وجود هیچ کدامشان ندیدم. مردکه های عوضی جایی به اسم سازمان حقوق بشر راه انداخته اند و همه اش شعار و شعار. گور پدر همه شان. این ها از حقوق بشر که هیچ، از حقوق سگ و گربه هم نمی توانند دفاع کنند. اگر می توانستند که نباید چنین چیزهایی آن هم به صورت علنی اتفاق بیفتد.
چانه اش می لرزد. اشک هایش سرازیر شده. نفس نمی کشد یا شاید من صدای نفس کشیدنش را نمی شنوم. از سوراخ کوچک روی گلو مگر چقدر می شود هرم غم ها را دم و بازدم کرد. هنوز هم هیچ حرفی نمی زنم.
ادامه می دهد: این دنیا به نظرم به خاطر این رو به فناست که آن هایی که باید رسم انسانیت و عشق و خداپرستی را به مردم یاد بدهند خفه شده اند یا خفه شان کرده اند. بعد دیگران که جای این آدم ها را خالی می بینند، می شوند کاسه ی داغ تر از آش و همه جا هستند و مدعی همه چیز حتا خدا بودن. این ها هستند که این زندگی را بی ارزش می کنند. ذهنی خالی از خدا. ذهنی خالی از عشق. یک زندگی سراسر بی ارزش و پوچ.
می خواستم بروم و حالا نشسته ام و قصدم رفتن نیست. می رود به آشپزخانه و یک لیوان آب برایم می آورد و می گوید: خوش به حالت که همسری کنارت هست که وقتی می بینی اش غم های عالم را فراموش می کنی و در دنیای دیگری هستی. اما من چه؟ همه چیزم را از دست دادم. زن، بچه، سال ها نشستم پشت این رایانه و سرکشیدم به تمام عالم. تمام بی صفتی ها را دیدم. مردم و زنده شدم. فکر می کنم همین روزهاست که قلبم از دست این موجودات کثیف از کار بیفتد. شاید آخر دنیا همین جاست که ما هستیم. برو به همسرت برس. برو تا نگرانت نشده.
به لیوان سر خالی نگاه می کنم. چون تا بیاید، سر لیوان از لرزش دستش خالی شده. با خودم می گویم: گذر زمان و پیری، لقوه به جانش انداخته یا دیدن صحنه های این چنینی؟ دوست دارم بپرسم این همه سال کجاها سخنرانی کرده؟ دوست دارم بپرسم که چه کاره بوده؟ اما می دانم اگر خودش تعریف کند که هیچ، اگرنه سوال من جوابی ندارد.
پای رفتن نیست و حوصله ی ماندن هم ندارم. احساس پوچی می کنم. احساس می کنم که یک موجود یخ زده ام. به سختی از روی صندلی بلند می شوم. می روم به سمت خانه ی خودم. آن قدر فرصت نیست که بخواهم درباره ی ورودم و برخوردم با نگار فکری بکنم. به خصوص که حالا فکری مهم تر پیدا کرده ام. خیانت هر چه قدر هم که دردناک باشد، دردناک تر از این نیست که عده ای گوشه ای از این دنیا جنین می خورند.
لحظه ای به خودم می گویم خودت را کشتی با غم و غصه ی عالم. بی خیال همین حالا برو دست شاهی را بگیر و یک دست دیگرت را هم بینداز دور کمرش و با هم تانگو برقصید. بلند شو دیوانه. پس دیوانگی به چه دردی می خورد؟ برای همین وقت هاست که خودت را از شر غم و غصه ی عالم رها کنی. برو به شاهی بگو برایت بابا کرم برقصد. مطمئنم که بلد است. بلند شو. اما نه، دیوانگی من که از این دیوانگی ها نیست.
در را باز می کنم. نگار جلویم ایستاده. با چهره ای درهم مثل سگ هاری که می خواهد گاز بگیرد می گوید: چرا دیر آمدی؟
ــ خانه ی شاهی بودم.
ــ تو که دیروز خانه ی شاهی بودی. امروز برای چه رفتی؟ بگو. باز هم دروغ بگو.
زل می زنم به چشم هایش که کمی سرخ است. چانه اش می لرزد. لباسش را عوض نکرده. یکهو بغضش می ترکد و با گریه می گوید: آرمان چرا به من خیانت کردی؟
***
نسترن می گوید: پس بالاخره نگار فهمید که بهش خیانت کردی.
می گویم: خفه شو. من به کسی خیانت نکرده ام.
ــ چه جالب. پس با من بودن خیانت به نگار نیست؟ پس این کار یعنی چی؟
ــ اه بس کن. باز هم شروع کردی؟
می خندد و دسته موی سمت چپش را دور انگشت اشاره اش تابی می دهد و می آورد روی بینی اش و خود را ول می کند روی مبل. پشت چشم نازک می کند و دستی روی رانش می کشد و می گوید: چقدر دوستم داری؟
پوزخندی می زنم و می گویم: چقدر دوستت دارم؟ چه سوال مسخره ای! من از تو متنفرم. می فهمی؟ متنفر.
ــ بهانه پشت بهانه. بگو نمی خواهمت، راحتم کن.
ــ فکر می کنم قبل از این هم گفته باشم.
ــ نه، نگفتی.
ــ حالا که گفتم.
ــ نه. تو الان عصبانی هستی. مطمئنم که تو دوستم داری. مثل همیشه. مثل قبل از آمدن نگار. مگر نه؟
ــ نه، حالا فقط نگار را دوست دارم. فقط نگار.
ــ کسی که تو را با تمام وجودش دوست دارد منم نه نگار. تو تمام وجود من هستی. خودت خوب می دانی. تو به من زندگی دادی. من عاشقت شدم. تو هم عاشقم شدی. خودت به من گفتی. اما حالا نمی دانم چه مرگت شده.
ــ من به تو گفتم با من بمان اما گفتی نه. همان موقع همه چیز تمام شد می فهمی؟
ــ خوب اشتباه کردم. حالا آمده ام که تا ابد با تو بمانم. تا آخر دنیا. فقط کافی است که یک بار دیگر از من بخواهی که با تو باشم. یک بار دیگر.
ــ اما دیر شده. نگار جای تو را در قلبم پر کرد. خودت را خسته نکن.
ــ اما خوب می دانی که عاشق واقعی تو منم.
ــ نگار هم عاشق من است. با تمام وجودش. من هم عاشقش هستم.
دیگر حرفی نمی زنم تا دست از وراجی اش بردارد. اما دست بردار نیست. بلند می شود به سمت پنجره می رود و داستان خودش و رییس شرکتش را که مدام بهش بند می کند تعریف می کند. پرده ها را مرتب می کند و می گوید که با هم قرار گذاشته اند بروند درکه در یکی از رستوران ها بنشینند و درباره ی چیزهایی که من دوست ندارم حرف بزنند. می گوید شاید هم قبول کردم بروم خانه اش و...
من نگاهش می کنم و می گویم: هر غلطی می خواهی بکن. به درک. این طوری بهتر فراموشت می کنم.
اما مگر می شود کسی اولین عشقش را فراموش کند؟ مگر می شود لرزش های اولین عاشق شدن را فراموش کرد؟ این یکی از آن اتفاقاتی است که به قول دختر نامه نویس مثل خالکوبی روی ذهن همیشه با آدم می ماند. تا ابد.
بلند می شود. کیفش را روی شانه اش می اندازد. دست هایش را داخل جیبش می کند و می گوید: من رفتم.
ــ بهتر.
لبخندی می زند و می گوید: دوست دارم بگویم که می روم و دیگر برنمی گردم اما چون از همین حالا دلتنگ دیدنت هستم، نمی گویم.
ــ ای کاش می گفتی و برای همیشه می رفتی.
ــ اگر هم بگویم و بروم این تو هستی که باز به سراغم می آیی. می دانم که از دستم دلخوری. نترس. داستان من و رییسم دروغ بود. می خواستم ببینم که تو چه کار می کنی.
ــ تو همه چیزت دروغ است.
ــ هر کاری می کنی بکن اما تحقیرم نکن. وگرنه...
ــ وگرنه چه؟
ــ هیچی.
ــ نه بگو ببینم وگرنه چه؟ می خواهی چه کار بکنی؟
ــ می دانی که از دست سلیطه هایی مثل من خیلی کارها برمی آید.
ــ پس خودت هم می دانی سلیطه ای. حالا می خوای چه غلطی بکنی؟
ــ اینکه جفت پا بپرم وسط زندگی ات و همه چیز را جهنم کنم.
ــ ببین خودت بهتر می دانی که هیچ غلطی نمی توانی بکنی. پس چرا حرف مفت می زنی؟ چرا می خواهی بیشتر تحقیرت کنم؟
ــ فکر می کنی من نمی توانم کاری کنم؟ پس حالا ببین که چه کار می کنم.
ــ تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی.
همه ی افکارم به هم ریخته. چرا نمی توانم او را از این ذهن لعنتی ام بیرون کنم و دیگر سراغش را نگیرم؟ من که چیزی در زندگی ام کم ندارم. پس چه چیزی من را به سمت این عفریته می کشاند؟

با خستگی از خواب بیدار می شوم. نگار هنوز غرق خواب است. کتری را آب می کنم. می گذارم روی گاز. می روم حمام. بیرون که می آیم، میز صبحانه آماده است. می نشینم روی صندلی.
نگار می گوید: صبح به خیر عزیزم.
ــ صبح به خیر.
ــ عزیزمش کو؟
ــ صبح به خیر عزیییزم. راضی شدی؟
ــ بله.
می خندد و با کاردی که در دستش دارد می خواهد روی دستم بزند که دستم را می کشم. البته اگر هم نکشم او که نمی زند. اما به هر حال قاعده ی بازی، ترس من از حرکت اوست. بازی چیزی است که با تمام تفریحی بودنش، باید قاعده اش را بدانی وگرنه به جنگ تبدیل می شود.
می نشیند روبه رویم و می گوید: مدرسه چطور بود؟
ــ مثل همیشه.
ــ همین؟ بگو کی می آید. کی می رود. چطوری هاست.
ــ مدرسه مدرسه است دیگر. مثل همیشه. تو تعریف کن.
ــ باشد. دیروز الناز ناراحت بود. پرسیدم چرا؟ گفت انگاری که بچه دار نمی شوند. از من هم خواست به کسی چیزی نگویم.
ــ آهان تو هم که به کسی نگفتی؟
ــ نه نگفتم. تو که کسی نیستی، شوهرم هستی. آهان یک خبر دیگر. دیدم زهرا گوشی به دست نیم ساعتی با کسی حرف می زد که نمی خواست کسی بفهمد. بعد از زیر زبانش کشیدم که گفت با پسری رفیق شده.
ــ زهرا کدام بود؟
ــ همان که گفتم موهای بور خوشگلی دارد و...
حرفش را قطع کردم و گفتم: آهان فهمیدم.
آن قدر از همکارهایش و کارهایی که می کردند تعریف می کرد که ندیده همه شان را می شناختم و آن قدر از ریز ریز اندام و چهره شان می گفت که شاید اگر آن ها را می دیدم، بی فاصله می شناختم. از کجا معلوم که همین نگار خانم از جای زخم روی کتف من برای همین خانم ها تعریف نکرده باشد و همین بهانه ای شده برای یک مزاحمت. همه ی حرف های بینشان محرمانه است که نباید برای کسی تعریف کنند. اما همه ی حرف ها به راحتی به من می رسد و فکر اینکه نگار هم مثل آن ها به همین راحتی مسائل خصوصی بین من و خودش را برایشان تعریف کند، آزارم می دهد.
ــ زهرا هم یک دل نه صد دل عاشق شده. می گوید پسر بدی نیست. اما خوب نمی شناسدش.
ــ حالا این آقا پسر خوب از کجا پیدا شده؟
ــ فکر کنم در خیابان همدیگر را دیده اند.
ــ چه جالب پس این همه عرعر و وق وق در مجله می نویسید که آی این کارها را نکنید و آی با پسری رفیق نشوید و از این حرف ها پس فقط برای مردم است نه برای خودتان؟
ــ باز هم گیر دادی؟ یک بار شد به مجله ی ما گیر ندهی؟
ــ حرف ناحق زدم؟ آخر ما نفهمیدیم از نظر مجلاتی مثل مجله ی شما رابطه ی دختر و پسر خوب است یا نه؟
لب هایش را چند ثانیه ای به هم فشار می دهد، آن چاله ی دوست داشتنی روی گونه اش نمایان می شود و می گوید: چه می دانم. همه ی رابطه ها که بد نیست شاید خیلی هم خوب باشد. ما از کجا می دانیم؟
ــ آفرین! من هم همین را می گویم که شما در مجله دختر و پسر را از رابطه می ترسانید. از کجا معلوم که ختم به خیر نشود؟ چرا به جای هزار داستان چرت که از فریب دخترها می نویسید، دو تا داستان از زرنگی دخترها چاپ نمی کنید که با چه ترفندهایی پسرها را امتحان می کنند و چطور نتیجه می گیرند؟ مثل همین نامه ای که برایم خواندی. چرا جرات ندارید که این نامه را چاپ کنید؟
ــ تو که می گویی این نامه دروغ است.
ــ من نگفتم این نامه همه اش دروغ است. در ضمن حتا اگر دروغ هم باشد برای اینکه کمی دل و جرات به زن ها بدهید چاپ کردنش بد نیست. چرا همه اش توی مجله ی شما از زن های بدبخت و بیچاره داستان و خبر چاپ می شود. یک زن در این کشور نیست که بخواهید از تفکر خوبش در زندگی چیزی بنویسید؟ همه اش از این سرگذشت های آبکی نوشتید که همه ی عالم و آدم فکر کنند که رابطه ی بیرون از خانه یعنی بدبختی و بیچارگی. اما هیچ وقت نیامدید رابطه ی درست را برای مخاطبتان توضیح بدهید. همه اش از عاشق های قلابی داستان و سرگذشت چاپ می کنید.
نگار دست هایش را از هم باز می کند و می گوید: وای آقای معلم! چه حرف های قشنگی می زنید. شما کجا بودید تا حالا؟ ای وای ما شما را زیارت نکرده بودیم چه حیف شد. دیگر نمی گذارم از خانه بیرون بروی. اگر مردم بفهمند که شوهر دیوانه ی من چه نابغه ای است، احتمال دارد بلایی سرش بیاورند. نه عزیزم خیلی خطرناک است دیگر از خانه بیرون نرو!
همان طور که در چشم هایش خیره شده بودم گفتم: برو خودت را مسخره کن.
لبخندی می زند و می گوید: چه کار کنیم؟ می گویی آبکی؟ قبول. اما همین چند تا مجله و کتاب به قول شما آبکی هم نبود که دیگر هیچی. بابا این رمان ها و شعرهای روشنفکرانه خفه مان کرد. ما که چیزی نمی فهمیم. زن های خانه دار چه کار دارند به فلسفه و رمان های درهم و برهم و چه می دانم این ادا و اصول ها. با طرف داری با زبان خودش حرف می زنی نمی فهمد. آن وقت انتظار داری که داستان هایی چاپ کنیم که برای فهمیدنش مثل چند لایه شکم آدم، آن را بشکافند و به اصل ماجرا برسند. کجایی عزیزم؟ بیشتر زن ها شب از خستگی مثل مرده می افتند و صبح خستگی شان در نرفته از خواب بیدار می شوند و می روند سر کار و زندگی شان.
ــ من کی گفتم که همه باید داستان های حرفه ای بخوانند؟ من می گویم چیزهایی چاپ کنید که دردی از کسی دوا کند. این شکست های داستانی شما برای کسی تجربه نمی شود. اگر از شکست می نویسید، از شکستی بنویسید که خیلی ها در معرضش هستند تا آن ها هم استفاده کنند. می گویم اگر ده تا از شکست می نویسید، دو تا هم از موفقیت بنویسید.
دستش را زده زیر چانه اش و می گوید: فکر کردی من کی ام که داری این طوری تخصصی صحبت می کنی؟ من فقط یک کارمند ساده ام. نگاهم کن. من زنت هستم. همین. اگر می خواهی بحث تخصصی بکنی، خوب استاد محترم، شما تشریف بیاورید دفتر مجله، این چیزها را برای سردبیر توضیح بدهید. من ادبیات نخواندم و از این حرف های تو هم چیزی سرم نمی شود.
ــ بی خیال. من دیوانه ام. من الاغم که بحث می کنم.
ــ آفرین عزیز. صبحانه بخور، غصه نخور! باقالی بخور، دوا نخور!
لجم را درآورده با این حرف هایش. این کار را خوب بلد است. من هم همیشه این مواقع به دنبال چیزی می گردم که حسابی حالش را بگیرم.
می پرسم: الان کجا می روی؟
ــ خوب معلوم است. می روم دفتر مجله. چطور؟
ــ یعنی...
و ادامه ی حرفم را نمی زنم که حسابی کفرش را در بیاورم.
ــ یعنی چی؟ حرفت را بزن.
ــ یعنی الان نمی روی به من خیانت کنی؟
لیوان آب را از روی میز برمی دارد و می پاشد به صورتم و می گوید: خیلی بی شعوری. می دانی از این حرف ها بدم می آید اما می گویی؟
بدجوری حرصش را درآوردم. به نظرم شوخی بدی برای کفری کردنش بود. بلند می شوم. دست هایش را می گیرم. اما دست هایش را از دستم رها می کند. دست هایم را گره می کنم دورش و با بوسه ای عذرخواهی می کنم. زن ها همه شان این طور هستند. زودرنج. زود هم فراموش می کنند و مردشان را می بخشند. اگر خدا بعضی از خصلت ها را در وجود زن نمی گذاشت به نظرم دنیا زمان آدم و حوا به پایان می رسید. زن ها بخشنده اند. حداقل این یکی که نصیب من شده این طور است. ما مردها گاهی چنان سیم هایمان اتصالی می کند که بی جهت حرف های احمقانه ای می زنیم و بحث را به جایی می کشانیم که جز آزار زن ها سودی ندارد. اما بعدش هم مثل سگ پشیمان می شویم.
ــ اگر می خواهی ببخشمت بعدازظهر باید برویم پارک.
ــ چشم می رویم پارک.
ــ چیپس و پفک هم می خواهم.
ــ چشم.
ــ بستنی زعفرانی هم می خواهم.
ــ این بار می ترسم اگر بگویم چشم، بگویی آن مانتو مغز پسته ای را هم می خواهم.
ــ از کجا فهمیدی؟
ــ تو چقدر پررویی.
ــ خوب بخر دیگر. مانتویم کهنه شده.
ــ گران است. من می دانم.
ــ ما که نپرسیدیم. برویم قیمت کنیم. خودم قیمت کنم؟
ــ نه با هم می رویم قیمت می کنیم.
ــ آفرین شوهر گلم.
گوشی همراه نگار زنگ می خورد. به سمت گوشی اش می رود. نگاهی به شماره می کند و نگاهی به من.
ــ باز هم همان عوضی است.
نگار جواب نمی دهد و او قطع می کند. از نگار قول گرفته ام که جوابش را ندهد تا من فکری کنم. نگاهم می کند. نمی دانم شاید خیلی اشتباه می کنم که فکر می کنم قبول کرده بین من و مزاحم هیچ ارتباطی نیست.
می گویم: خوب تو زنگ بزن.
ــ اما تو گفتی که زنگ نزنم.
ــ الان که با هم هستیم. زنگ بزن شاید فهمیدیم که کار کیست.
نگاهی می کند و انگار که تردید داشته باشد، گوشی اش را این دست به آن دست می کند و شماره را می گیرد.
ــ جواب نمی دهد.
گوشی را پرت می کند و می گوید: این عوضی همه ی فکرم را ریخته به هم.
ــ چرا همه ی فکرت را ریخته به هم. ببین تو یا به من شک داری یا نداری. کدامش؟
ــ من به تو شک ندارم. فهمیدی؟ اما می خواهم بدانم این عوضی کیست.
ــ برای چی؟ من که گفتم اهمیت نده. بعد از مدتی خودش خسته می شود.
ــ آخر این کدام آدم عوضی است که از جزئیات بین من و تو خبر دارد؟
ــ ببین نگار، خوب گوش کن. من نمی دانم الان چه فکری می کنی. اما من اهل خیانت کردن و این حرف ها نیستم. خودت بهتر می دانی. من فکر نمی کردم که تو به این راحتی نظرت نسبت به من عوض شود.
ــ یک بار گفتم من به تو شک ندارم. پس حرف زیادی نزن. اعصاب من را هم به هم نریز. ما باید بفهمیم این عوضی کیست.
ــ اگر بخواهی می توانم شماره اش را پیگیری کنم. اما اهمیت ندادن بهترین کار است. همین که ما باز هم مثل گذشته کنار هم باشیم بیشتر از هر چیزی این مزاحم را اذیت می کند.
ــ مگر نشناسمش.
ــ امیدوارم که هیچ وقت دستت به دستش نرسد. گور پدرش. ولش کن. اعصاب خودت را خرد نکن. مهم من هستم و تو. ما هم به هم اعتماد داریم. همین. برای چند روزی هم گوشی ات را خاموش کن.
***
از خانه بیرون می آیم. گوشی ام زنگ می خورد. باز همان مزاحم لعنتی. مانده ام این آدم چه لذتی از آتش انداختن به زندگی دیگران می برد؟
ــ سلام.
ــ سلام مزاحم.
ــ ای کاش همه ی مزاحم ها مثل من بودند.
ــ یعنی چطوری؟
ــ اینکه به فکر مردم بودند و آن ها را از خیانت زن هایشان باخبر می کردند.
ــ بله درست است. راستی می دانی دیشب زنم را کشتم؟
چند لحظه ای سکوت و بعد صدای نفس کشیدنش را می شنوم.
ــ انگار حرف هایم را باور نکردی؟
ــ وقتی زنم را کشتم یعنی باور کردم. حالا بگو ببینم این مردی که با همسرم در ارتباط بود کی هست؟ نکند شوهر تو بوده که تفت کرده بیرون؟
ــ نخیر. اول اینکه من شوهر ندارم دوم اینکه اگر هم داشتم آن قدر خوشگل هستم که من را تف نکند! هر کس من را می بیند، آب از لب و لوچه ا ش آویزان می شود.
صدایش به لرزه افتاده. این نشانه ی این است که حالا این من هستم که روی مغزش نقش یک سوهان را بازی می کنم.
ــ خوب حالا باید چه کار کنم؟ دوست داری یک شب با هم باشیم؟ صدایت که نرم و لطیف است، امیدوارم تن و بدنت هم همین طور باشد. شوهر هم که نداری دیگر چه بهتر. البته باید بیوه باشی. من باور نمی کنم که تو را قبل از این مردی تف نکرده باشد، چون این دسته آدم ها عقده ای می شوند و دوست دارند با زندگی دیگران بازی کنند. حالا بی خیال این حرف ها. قرار بگذاریم؟
ــ کثافت آشغال. فکر کردی من هرزه ام. عوضی...
ارتباط قطع می شود. صدایش به لرزه افتاده بود و از حرف آخرش حتا می توانستم بغض گلویش را هم حس کنم. اما حالا من دست بردار نیستم. شماره اش را می گیرم ارتباط برقرار می شود. اما حرفی نمی زند.
ــ خوب گوش کن آدم بدبخت. نگار گفت که بهش زنگ زدی. اول اینکه نمی دانم چرا این قدر احمقی که به هر دوی ما زنگ زدی. شاید فکر کردی که از دو طرف آتش به پا کنی بهتر است. اما نگار دیشب آمد و همه چیز را برایم تعریف کرد. همه چیز هم بین ما حل شد. نمی دانم دنبال چی هستی. خوب گوش بده اگر یک بار دیگر زنگ بزنی بدان که پیدا کردنت برای من کاری ندارد. آن وقت اگر دستم به تو برسد...
صدایی از آن سوی گوشی می شنوم که با عجله می گوید: قطع کن. قطع کن.
ارتباط قطع می شود. صدایی که می گفت قطع کن چقدر برایم آشناست. خدایا صدای کی بود؟ هر چه فکر می کنم چیزی یادم نمی آید. دوباره تماس می گیرم اما گوشی اش خاموش است. یک صدای آشنا. یعنی کی می توانست باشد. یعنی چند نفر دست به یکی کرده اند که زندگی من را از هم بپاشند؟ به هر حال فکر می کنم که خوب ترساندمش. گوشی را در جیبم می گذارم و منتظر اتوبوس می ایستم.
***
فراش مدرسه مشغول جارو کردن حیاط است.
ــ سلام آقای پاکروان.
ــ سلام. خسته نباشی. خدا قوت.
ــ سلامت باشی. می خواستم چیزی به شما بگویم.
نزدیکش می روم و می گویم: در خدمتم.
ــ از من نشنیده بگیر. اما دیروز ناظم و چند تا از این معلم ها داشتند پشت سر شما حرف می زدند. به ناظم می گفتند که شما سر کلاس حرف هایی می زنید که نباید بزنید. ناظم هم گفت که اگر ثابت بشود که شما در کلاس بحث های غیردرسی می کنید به منطقه گزارش می دهد. از ما گفتن. من نمی دانم که سر کلاس چه می گویید، به هر حال خواستم حواست جمع باشد که بهانه دستشان ندهی.
ــ کدام معلم ها این حرف ها را می زدند؟
ــ از من نپرس چون نمی گویم. فقط همین را خواستم بدانی.
ــ خیلی ممنون. خدا قوت.
می روم به سمت دفتر دبیران. نرسیده به دفتر، می شنوم که چند تا از معلم ها در حال حرف زدن هستند و اسم من هم در میان حرف هایشان هست. راهرو شلوغ است و نمی توانم فالگوش بایستم. وارد دفتر می شوم. سید و سه تای دیگر از معلم ها دور هم هستند و یکی شان تا من را می بیند سرفه می کند و سید که مشغول حرف زدن است، حرفش را قطع می کند. چند لحظه ای در چهارچوب در می ایستم و نگاهشان می کنم. پوزخندی می زنم و محلشان نمی گذارم.
دفتر حضور و غیاب را برمی دارم و می خواهم سر کلاس بروم که سید می گوید: سلام آقای پاکروان تحویل نمی گیری؟
دفترم را برمی دارم و می گویم: آدم رفیقش را تحویل می گیرد نه نارفیق را.
ــ چرا این طوری حرف می زنی؟ مگر چیزی شده؟
ــ چیزی نیست. همه چیز خوب است. فقط من حالم خوش نیست.
می روم سمت کلاس. نرسیده به کلاس صدای چند دانش آموز را می شنوم که با صدای بلند با هم حرف می زنند.
ــ همه خفه من دارم درس می خوانم.
ــ عینکی این همه درس خواندی چی شد؟ کجا را گرفتی؟
ــ ای بابا بس کنید. حالا شماها زر بزنید این مملکت درست می شود.
ــ ببین بچه ریقو تو چیزی از سیاست سرت نمی شود. پس خفه خون بگیر.
چند لحظه ای پشت در این پا و آن پا می کنم که بحث تمام شود اما انگار وضع رو به وخامت است. در را باز می کنم. همه ساکت می شوند و سر پا می ایستند.
ــ بفرمایید بنشینید. اگر اظهار لطف هایتان به هم تمام شده، اگر اینجا را با چاله میدان اشتباه نگرفتید، اگر آقایان اجازه می دهند من درس را شروع کنم.
هیچ کس حرفی نمی زند. حضور و غیاب که تمام می شود، نیم ساعتی با وسایل کیفم، خودم را سرگرم می کنم. بچه ها هم پچ پچ می کنند و در گوشی حرف می زنند.
صابری می پرسد: آقا امروز هم انگار حوصله ی درس دادن ندارید؟
صدایم را بالا می برم و می گویم: درس؟ برای چی؟ مگر این همه درس دادم آدم شدید؟ چیزی یاد گرفتید؟
چند نفری سرشان را پایین می اندازند.
ــ نه، درس نمی دهم. این درس ها به درد شما نمی خورد. حالا شما بفهمید حافظ و مولانا کی بودند و این طرز حرف زدنتان باشد به چه دردی می خورد؟ می خواهیم بحث کنیم.
ــ آقا درباره ی چه موردی؟
ــ درباره ی سیاست. نظرتان چیست؟ به نظرم فعالان سیاسی کلاس ما خیلی زیاد باشند. حالا یک نفر بگوید بحث سیاسی برای چی بود؟
احمدی می گوید: هیچی آقا. چند تا از بچه ها مخشان عیب کرده همه اش درباره ی این چیزها حرف می زنند. یکی می گوید من فلانی را قبول ندارم. یکی دیگر می گوید من آن یکی را قبول دارم.
ــ خوب دیگر چه می گویند؟ خودشان نمی خواهند حرف بزنند؟
کسی حرف نمی زند.
می گویم: خوب پس بهتر است درباره ی ازدواج حرف بزنیم.
کسی حرف نمی زند. تا همین جا کافیست. همین که احساس می کنم از کارشان شرمنده شدند دیگر ادامه نمی دهم.
احمدی می گوید: آقا ببخشید. به خدا نمی خواهم الکی وقت کلاس را بگیرم اما آقا شنیدیم که ترکیه مولانا را به اسم کشورش ثبت کرده.
ــ چیز جدیدی نیست. شاعرها و دانشمندهای دیگری هم داشتیم که به اسم کشورهای دیگر ثبت شده اند.
صابری می گوید: اما آقا نباید کاری بکنیم؟ به نظرم در مساله ی تهاجم فرهنگی که حسابی زاییدیم. پس سعی کنیم که به ما تجاوز فرهنگی نشود. این حرکت به نظر شما تجاوز به فرهنگ ما نیست؟
صابری یکی از آن بچه هایی است که همیشه حرف هایش بزرگتر از سنش است و گاهی چیزهایی می گوید که ساعت ها فکرم را مشغول می کند.
ــ حرفی برای گفتن ندارم. فقط می توانم بگویم متاسفم. من هم به سهم خودم ایمیل هایی به جاهایی که مرتبط با این مساله هستند، فرستاده ام. اما تا حالا که بی نتیجه بوده. نمی خواهم بگویم شما هم بنشینید و نگاه کنید و فکر کنید کاری نمی شود کرد. می خواهم بگویم شما حرفی بزنید. اگر وبلاگ نویس هستید، چیزی در این باره بنویسید اگر شاعر یا نویسنده اید یا هر کار دیگری بلد هستید، حرکتی بکنید. در اینترنت فقط دنبال جوک و عکس و این جور چیزها نباشید. شک نکنید اگر در چیزی پیگیر باشیم و کارمان مداوم باشد به نتیجه ی دلخواه می رسیم. فراموش نکنید که به قول صابری به فرهنگ ما تجاوز شده. پس حرکتی بکنید. آن هایی که به فکر نیستند، هم خائن هستند و هم همدست متجاوز. خیانت فقط در مسائل زن و شوهری و مملکتی نیست. آن احمق بی شعوری که سر کلاس درس همه ی اتفاقات تاریخی و مسائل دینی را به شما جوری غیر از واقعیتش می گوید هم خائن است. آن بی شعور به باور شما خیانت می کند.
صابری می گوید: تکبیر.
قهقهه می زند و بچه ها هم می خندند. من هم نمی توانم جلو خودم را بگیرم. خنده ام می گیرد. به سمت صابری می روم و گوشش را می پیچانم.
***
موقع برگشتن از مدرسه سوار تاکسی می شوم. می خواهم زودتر برسم به خانه تا برای رفتن به پارک وقت بیشتری داشته باشیم. کنار صندلی راننده می نشینم. در عقب هم باز می شود دو دختر سوار می شوند. یکی از دخترها که عینک دودی به چشم دارد، ادامه ی صحبتش را به تاکسی کشانده است و می گوید: گفتم کثافت آشغال با یک خانم محترم درست صحبت کن. گفتش من که دارم درست صحبت می کنم عزیزم! گفتم ببین اگر بخواهی رویت را زیاد کنی، می دهم پدرت را دربیاورند. گفت عزیزم من که با شما دعوا ندارم. پیشنهاد کردم که با هم جایی تنها باشیم. مگر پیشنهاد بدی کردم؟
بی معطلی برگشتم و گفتم: ببین خانم، به نظر شما این درست است که یک خانم محترم با چنین لحنی توی تاکسی، جلو یک مرد غریبه با صدای بلند که مزاحمت هم دارد، این خاطرات کودکانه را تعریف کند؟
هر دو دختر لحظه ای مثل مرده ها، بی حرکت نگاهم می کنند. انتظار چنین صراحتی را نداشتند. صورت هایشان را مثل یک عروسک بچه گانه که برای جذب مشتری زیبا می شود، آرایش کرده اند. طوری که حتا بوی مواد آرایش شان را هم حس می کنم. پره های دماغ یکی شان مثل پره های دماغ الاغی که یونجه اش دیر شده، باز و بسته می شود و بالاخره به حرف می آید: آقای نامحترم! لطف کن گوش هایت را بگیر تا نشنوی!
ــ ببخشید خانم نامحترم! شما صدایتان آن قدر بلند است که سیگار فروش کنار خیابان هم دارد به شما نگاه می کند و به حرف هایتان می خندد. نگاهش کن.
نگاهی به سیگارفروش کنار پیاده رو کرد که با دندان های طلایی رنگ شده از کشیدن سیگار، هرهر می خندد.
دوستش می گوید: آقا بحث بی جا نکن. سرت به کار خودت باشد.
رو به دوستش می کند و می گوید: بیا با یک ماشین دیگر می رویم.
ــ نه من می خواهم حال این آقای نامحترم را بگیرم.
پوزخندی می زنم و می گویم: ببین من این آدم اتوکشیده ای که می بینی نیستم. زر زیادی بزنی همین جا...
باقی حرفم را نمی زنم و به خودم می گویم: همین جا چی؟ همان دیوانه ای می شوی که زیر این چهره مخفی کرده ای؟ همان الاغی می شوی که به همه چیز گیر می دهی؟
ــ همین جا چه غلطی می توانی بکنی؟ می خواهی همین جا حالت را بگیرم؟
دستم را می گیرم جلو دهانم و برایش یک شیشکی می کشم. هر دویشان مات و مبهوت مثل اینکه سال ها مجسمه بوده اند، نگاهم می کنند. تازه اینکه چیزی نیست یک بار هم برای نگار شیشکی کشیدم. آن قدر تعجب کرد که ترسیدم از فرط تعجب سکته کند. انگار که شیشکی ام تمام بدنش را سرّ کرده باشد هاج و واج ایستاده بود و نگاهم می کرد. تا دو روز هم با من حرف نزد. یادم نیست برای چی برایش شیشکی بستم. حالا این دو تا می خواهند حال من را بگیرند؟
می خواهند جر و بحث را کش بدهند که راننده می آید و می نشیند پشت فرمان و می گوید: ببخشید داداش اگر امکان دارد شما عقب بنشینید این خانم بیاید جلو.
نگاهی به زن می کنم که با مانتویی شیری رنگ و سرخاب و سفیداب روی صورت که سنش را از چهل سال چند سال کمتر نشان می دهد، دست به کمر ایستاده و منتظر است من پیاده شوم. تاملی می کنم اما به هر حال می روم عقب. دختر عینک دودی کنار دستم است. ایشی می کند و می گوید: مار از پونه بدش می آید در لانه اش سبز می شود.
رویش را برمی گرداند سمت دوستش. راننده با دستمال ابریشمی که دور گردنش انداخته عرق صورتش را پاک می کند و از آینه ی وسط نگاهی به عقب می اندازد. بعد با همان زن مانتو شیری رنگ صحبت می کند.
زن مانتو شیری می گوید: چه خبر از خانم بچه ها؟
ــ بد نیستند. سلام دارند خدمتتان. اما نمی دانی به خدا این بچه خون ما را کرده توی شیشه. می گویم پدرسگ چی ات کم است آخر عوضی سربازی که نرفتی. گفتیم باشد عیب ندارد. گفتی کار می خواهم. برایت مغازه اجازه کردیم جنس ریختیم همه را فروختی و خوردی و یک لیوان آب هم رویش. خوب ما چی کم گذاشتیم برای تو؟ نمی دانم والا نمی دانم با این عوضی چه کار کنیم! همه اش فکر الواتی است. صبح با این رفیق، شب با آن رفیق. حالا هم به مادرش گفتم بیا یک دختر خوب پیدا کن زنش بدهیم شاید سر به راه شد. می ترسم به خدا. بد دوره و زمانه ای شده.
زن حرف های مرد را تایید می کند و می گوید: خودش کسی را زیر سر دارد؟
ــ گفتم که این عوضی نمی خواهد سرش جایی بند شود. ما می خواهیم به زور سرش را بند کنیم.
ــ سفید و تپل می خواهید؟
لحظه ای پلک هایم گشاد می شود و با خودم فکر می کنم این ها درباره ی گاو و گوسفند صحبت می کنند یا درباره ی آینده ی یک دختر و پسر؟ الان است که باید درست و حسابی دیوانه بشوم و برگردم بگویم: نه خانم! جوان های امروزی برنزه و سبزه بیشتر می پسندند. حالا چه رنگ های دیگری دارید؟ بگویید شاید ما هم مشتری شدیم. یا برگردم و بگویم مگر راننده می خواهد انتخاب کند که می گویی سفید و تپل می خواهید؟
ــ ای لعنت به این ترافیک. کی هست حالا؟
ــ دختر یکی از همسایه هاست. بچه ی خوبی است. دورا دور خودش و خانواده اش را می شناسم. اگر خواستی بگو قدم جلو بگذاریم.
ــ الهی خیر ببینی آبجی! شب با عیال صحبت کنم. خبرش را می دهم. حالا نه این یکی چند تایی را نشان کن، خودت بالا و پایین کن ببین کدام بهتر است.
کمی جلوتر پیاده می شوم. تنم عرق کرده. نمی دانم از گرمای اردیبهشت ماه است یا از این حرف ها. کنار خیابان ببو را می بینم که نشسته و مثل همیشه ترازویی جلویش گذاشته. امیر میوه فروش که چند متری با او فاصله دارد، به طرفش آشغال میوه پرت می کند و می گوید: آهای ببو گلابی! بخور. آهای ببو! با توام توله سگ. چرا نمی خوری؟
ببو نگاهش می کند و محلش نمی گذارد. همه ی بچه های محل به خاطر کله ی گرد و گوش های بل و لب های شتری اش به این اسم صدایش می کنند. یک بچه ی منگول اما بی آزار. بارها دیده بودم که کسبه مسخره اش می کردند و بعضی از بچه ها وقتی از کنارش رد می شدند بهش لگد می زدند یا پس گردنی اش می زدند و می رفتند. او هم با چشمانی سرخ، از شدت ترس، ترازویش را برمی داشت و از دستشان در می رفت. با تمام بدرفتاری هایی که با او می شد، هیچ وقت ندیده بودم به کسی فحش بدهد. چند باری هم با کسبه و بچه هایی که با او بدرفتاری می کردند، جر و بحثم شده بود. اما چه فایده؟ می گفتند: حالا تو چه کاره اش هستی که ازش دفاع می کنی؟
چند باری که روی ترازویش وزنم را کشیده بودم وقتی پولش را داده بودم گفته بود: خیلی ممنون. دستت درد نکند. فردا هم بیا ارزان حساب می کنم.
آن وقت آب دهانش از لب ها آویزان می شد و می خندید و من از لبخندی که روی صورت گردش نقش می بست خوشم می آمد.
هر چند که می دانم فایده ی چندانی ندارد اما هر چه سعی می کنم حرفی نزنم و به قول نگار گیر ندهم نمی شود. به سمت امیر میوه فروش می روم و می گویم: آقای عزیز چرا اذیتش می کنی؟
ــ باز هم شما؟ برو بابا پی کارت؟
ــ یعنی چی باز هم شما؟ یعنی چی برم پی کارم؟
ــ یعنی اینکه مگر شما مفتشی یا کلانتر محلی؟
ــ برای خودت می گویم. این کارها عاقبت خوشی ندارد.
ــ برو مثل پدربزرگ ها برای من درس اخلاق نده معلم دوزاری.
نگاهی می کنم به خالکوبی بازویش که از زیر لباسش بیرون آمده. عکس یک پیاله و زیرش خالکوبی شده ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم.
پوزخندی می زنم و می روم به سمت ببو.
امیر میوه فروش می گوید: هرهرهر به چی می خندی زپرتی؟
برمی گردم و برایش یک شیشکی می کشم. امیر دهانش باز می ماند و خیره نگاهم می کند. می خواهد چیزی بگوید اما انگار دهانش قفل شده و نمی تواند. به هر حال چنین حرکتی از من که یک معلم سر تا پا اتو کشیده هستم خیلی ها مثل امیر را می تواند همین طور میخکوب کند. نمی دانم چرا امروز دلم می خواهد همین طوری پشت سر هم شیشکی بکشم.
می روم به سمت ببو. دستش را دراز می کند. بهش دست می دهم.
ــ بیا بیا ارزان حساب می کنم.
هر چند که وزنم را می دانم اما برای خوشحالی اش هم که شده می روم روی ترازو. نگاه می کند و می گوید: هفتاد تا. هفتاد کیلو. نه نه هنوز هفتاد نشده. چرا الان شد. الان شد.
پولی می دهم و می گوید: دستت درد نکند. باز هم بیا ارزان حساب می کنم.
***
از راه پله بالا می روم. همه جا ساکت است. باز هم دلم می خواهد شیشکی بکشم. اما حالا برای چه کسی؟ شاید این بار به افتخار خودم که هم حال آن دو دختر را گرفتم و هم حال امیر را.
چه بهتر که همین جا شیشکی بکشم که کسی هم نبیند. می ایستم و دستم را جلو دهانم می گیرم و شیشکی می کشم. صدایش می پیچد در راهرو. می خندم. دوست دارم یک بار دیگر هم این کار را بکنم. تا دستم را می گیرم جلو دهانم در طبقه ی دوم باز می شود و سریع می دوم بالا.
ــ آشپزخانه ام.
ــ آماده نشدی؟
ــ چرا، صبر کن.
نگار می آید به اتاق و لباسش را می پوشد. جورهایی نگاهم می کند و من هم نگاهش می کنم و سر تکان می دهم. می گوید: خوب؟
می گویم: خوب؟
ــ چیزی یادت نرفته؟
کمی فکر می کنم و می گویم: قرارمان چیپس و پفک و بستنی بود که باید برویم پارک.
ــ پس یادت رفته.
ــ چی؟ مانتوی مغزپسته ای؟
انگشت اشاره اش را روی لب می زند و من یادم می افتد که نبوسیدمش. به سمتش می روم و می بوسمش.
***
نسترن می گوید: پس بالاخره نگار را مجبور کردی که قبول کند بهش خیانت نکردی؟
ــ من کسی را مجبور نکردم که قبول کند. من هم که خیانت نکردم. مگر دروغ گفتم؟
ــ حالا کی بود این مزاحم؟
ــ نمی دانم.
ــ به من شک نکردی؟
پوزخندی می زنم و می گویم: تو که وجود نداری.
ــ اما تو به نگار خیانت کردی. همین که به فکر من هستی یعنی خیانت به نگار. راستی نکند که به غیر از من با کس دیگری هم سر و سرّی داری؟ هر چند این شیطنت ها به تو نمی آید ولی خوب بعضی آدم ها کارهایی می کنند که ازشان انتظار نمی رود. حالا پای کس دیگری هم در میان است؟
ــ تو را به خدا دست از سر من بردار. تا کی می خواهی این اراجیف را سرهم کنی؟
ــ از کجا معلوم که نگار باور کرده؟ مطمئنم که با خودش گفته صبر می کنم وقتی که مچش را گرفتم آن وقت یک حال حسابی می گیرم.
ــ نخیر. نگار مثل تو این فکرهای احمقانه را به سرش راه نمی دهد. برو گمشو و مزاحم نشو.
ــ من نمی خواهم مزاحمت باشم. اما این تو هستی که دست از سر من برنمی داری. به من می گویی برو من می روم. اما باز خودت من را برمی گردانی. من که به تو کاری ندارم. تو دیوانه ای و نمی دانی که چه کار می کنی. تا کی می خوای به این بازی ادامه بدهی؟
ــ نمی دانم. فکر می کنم که دیگر وقتش شده که از دستت خلاص شوم.
ــ من هم خوشحال می شوم. امیدوارم به نتیجه ای برسی عزیزم. راستی یک سوال بپرسم.
ــ بی ربط باشد حالت را می گیرم.
نه بی ربط نیست. به نظرت نگار مثل تو که با من در ارتباطی و زیر بار هم نمی روی که به همسرت خیانت می کنی، فکرش پیش کس دیگری نیست؟
ــ لطف کن خفه شو.
ــ خوب سوال پرسیدم.
ــ چرا همه اش سوال هایی می پرسی که اعصاب من را بریزی به هم؟
ــ ببین پس معلوم شد که قبول داری هر آدمی شاید یکی مثل من را با خودش داشته باشد؟
ــ این حرفم معنی اش این بود؟ خوب حالا بیاییم و فرض کنیم نگار هم مثل من یکی را برای خودش دارد؛ که چی؟
ــ اینکه از با من بودن احساس گناه نکن. ما می توانیم همین طور ادامه بدهیم.
ــ نمی خواهم. تو باید از زندگی من بروی بیرون. می فهمی؟ باید زندگی من فقط برای نگار باشد. همین و بس. پس لطف کن خفه شو.
ــ باشد می روم. ولی این را بدان اول به زندگی ات گند می زنم، بعد می روم. همین طوری ول کن نیستم. صبر کن و ببین.

۵

راه می افتیم که برویم پارک. اما از صبح دارم فکر می کنم که آن صدای آشنا صدای چه کسی بود. به نگار نمی گویم. چون اگر بگویم دیگر ول کن نیست و آن قدر سوال می کند که اعصابم را می ریزد به هم.
به سر کوچه که می رسیم عده ای جمع شده اند. نگار می گوید: دعوا شده؟
جلوتر می رویم. صحبت از ببو است. این بار چه کارش کرده اند خدا می داند. یکی از بچه های محل من را می بیند. می پرسم: چی شده؟
ــ ببو دخل امیر میوه فروش را آورده.
ــ ببو؟ چطوری؟ چرا؟
ــ امیر هی سر به سرش گذاشت تا وحشی شد. یک لحظه حواسش به ببو نبود، ببو هم از پشت سرش رفت و ترازویش را کوبید به سر امیر. نمی دانی چه خونی می آمد.
زمین را نشان می دهد و می گوید: ببین چه خونی ریخته.
ــ تقصیر خودش بود. ببو که به کسی کاری نداشت.
ــ می دانم همین نیم ساعت پیش هم که داشتی می رفتی خانه دیدم که داری با امیر سر ببو بحث می کنی. من هم چند بار گفته بودم که سر به سرش نگذارد. گوش نکرد این هم عاقبتش.
ــ حالا چی شد؟ ببو کجا رفت؟
ــ امیر که بی هوش شد افتاد زمین. بردنش بیمارستان. ببو هم فرار کرد.
دست نگار را می گیرم و راهمان را می رویم. نگار می گوید: امیر میوه فروش زده تو سر ببو؟
ــ تو که الان اینجا بودی وقتی این پسر داشت تعریف می کرد. پس چرا گیج می زنی؟
ــ اه یک سوال کردم ها ببین چطور جواب می دهی.
ــ نه امیر ببو را نزده. ببو امیر را زده. با ترازو زده تو سرش.
ــ نه من که باور نمی کنم. این بچه که آزارش به کسی نمی رسید. تو چرا با امیر بحث کردی؟ به میوه فروش محل هم گیر می دهی؟ هزار بار نگفتم با مردم بحث نکن.
حرفی نمی زنم. تازه خوب است جر و بحثم با آن دو دختر را برایش تعریف نمی کنم. وگرنه کفری می شود حسابی. آن وقت است که پارک رفتن را مثل خوردن زهرمار برایم تلخ کند.
راه می افتیم به سمت پارک. هم خوشحالم هم ناراحت. خوشحال از اینکه ببو از خودش حرکتی نشان داده و ناراحت از همین حرکتش که باعث این اتفاق شده. اگر بلایی سر امیر بیاید چه؟ اگر شکایت کند چه؟ با خونی که روی زمین ریخته بود، می شد حدس زد که ضربه ی خیلی محکم بوده. همه ی فکرم این است که چه به سر ببو می آید.
وارد پارک می شویم. نگار مثل بچه ها می گوید: من چیپس. من پفک. من بستنی.
به سمت بوفه ی پارک می رویم. برایش هر چه می خواهد می خرم. با ولع، انگار که سال هاست چیزی نخورده، پفک می خورد. من هم می خورم.
ــ چه خبر از مدرسه؟
ــ مثل همیشه. تو چه خبر؟ امروز مزاحمی که نداشتی. تلفنت رو خاموش کردی؟
ــ خاموش نکردم ولی کسی هم زنگ نزد. به تو زنگ زد؟
ــ زنگ زد ولی ترساندمش دیگر زنگ نزد.
ــ چی گفتی که ترسید؟
ــ گفتم اگر باز هم زنگ بزنی رد شماره ات را می گیرم و شکایت می کنم.
ــ خوب این کار را بکن. چرا دست دست می کنی؟
ــ ول کن. حوصله ی دادگاه و این حرف ها را ندارم. بعدش هم حالا صبر کن ببینیم باز هم زنگ می زند. الکی که نمی شود شکایت کرد.
هر چند که این حرف ها را به نگار می زنم اما دلم می خواهد که خودم پیگیر باشم تا ببینم به چه نتیجه ای می رسم. چیزی نیست که به همین راحتی از کنارش بگذرم. به خصوص که یک صدای آشنا را هم شنیده ام.
دختر و پسری شاید بیست ساله دست در دست هم آرام آرام از جلویمان رد می شوند.
دختر می گوید: به مادرم گفتم که با هم در ارتباط هستیم. عکست را هم نشانش دادم.
پسر می گوید: چرا این کار را کردی؟ مادرت چی گفت؟
ــ هیچی. گفت حالا ببینیم قسمت چیست.
پسر انگار از اینکه دختر به مادرش جریان را گفته، ناراحت شد. نگار گفت: دیدی، دیدی پسره ناراحت شد. نه؟
ــ فکر کنم همین طور است.
چند متر پایین تر دختر و پسر روبه روی هم ایستاده اند و معلوم است که با هم بحث می کنند.
نگار می گوید: چی شد؟ این ها که با هم خوب بودند.
ــ می توانم حدس بزنم. پسره از اینکه دختره با مادرش موضوع را در جریان گذاشته ناراحت است.
ــ چرا؟
خیره می شوم در چشم های نگار و می گویم: برای اینکه پسرها در این سن به فکر ازدواج نیستند به فکر دوست دختر هستند که وقت بگذرانند و خوش باشند.
ــ عجب روانشناس مقتدری. چقدر قاطع حرف می زنید استاد. در همین دو کلام این ها این همه چیز فهمیدی؟
ــ ببخشید این نظر من بود. فقط نظر بود همین. غلط کردم ببخشید.
دختر از پارک می رود بیرون و پسر راه رفته را بازمی گردد و دوباره از جلو ما رد می شود که پسر دیگری از پشت شمشادها بیرون می آید و به همان پسر اولی می گوید: چی شد؟ چرا دعوایتان شد؟
پسر اولی می گوید: ول کن. دختره دیوانه است. فکر کرده من به فکر عروسی ام اسکول.
پسر دومی می گوید: ای بابا ردش نمی کردی خوب چیزی بود.
ــ این نشد یکی دیگر. چیزی که زیاد است دختر. مثل پشکل ریخته توی همین پارک.
از ما دور می شوند و می روند. نگار مات و مبهوت نگاهم می کند و می گوید: نه استاد انگار چیزهایی بلدی ها.
ــ بلد نیستم فقط کمی توجه می کنم همین. حالا می دانی چه می شود؟
ــ نه.
ــ همین دختری که الان قهر کرد، می رود خانه و می نشیند کل زندگی اش را می نویسد و از پسرهایی که دخترها را مثل پشکل می بینند می نویسد و پست می کند برای مجله ی شما.
ــ ای خدا من را از دست این دیوانه راحت کن. تو هم که فقط منتظری اتفاقی بیفتد و از مجله ی ما ایراد بگیری. گیر نده تو را به خدا.
پفک تمام شده و بسته ی چیپس را باز می کند. منتظرم خوراکی هایش تمام شود و وقتی تمام می شود دور دهانش را پاک می کند و می گوید: خوب حالا برویم نمایشگاه پارک. شنیدم که از بچه های عکاسی چند تا کار گذاشته اند برای نمایش.
می رویم به سالن نمایش عکس ها. اولین عکس تصویر پیرمردی است که کاپشن پوسیده ای به تن دارد و زیر باران مشمعی به سرش کشیده. از حالت ایستادنش معلوم است که می لرزد.
دومین عکس تصویر یک مادر است کنار خیابان که دختری ده یازده ساله، بی رمق و یا چشمانی خمار سرش را روی پای او گذاشته و مادر دستش را دراز کرده به سوی عابران.
سومین عکس تصویر کودکی است که یک بسته فال به دست دارد و انگشت اشاره ی دست دیگر را کرده در دهانش و زل زده به لنز دوربین.
چهارمین عکس تصویر مردی است که کنار خیابان به پشت افتاده و از زردی چهره و پول خردهایی که دورش ریخته، می شود حدس زد که مرده باشد.
محو عکس ها شده ام که ناگهان تنم می خورد به کسی و سریع می گویم: ببخشید معذرت می خواهم.
به چهره اش نگاه نمی کنم. از کنارش رد می شوم.
ــ اگر معذرت نخواهی هم باز دوستت دارم.
چشم های نگار گرد شده و من برمی گردم سمت صدا. نگاهش می کنم. چشمانم را تنگ می کنم و در یک لحظه هر دو به سمت هم می آییم و همدیگر را در آغوش می کشیم. باورم نمی شود رفیق مو قشنگم که بعد از دو سال می بینمش آن قدر کچل شده باشد که در نگاه اول نشناسمش. نگار لبخند بر لب ایستاده و نگاهمان می کند. نگار و سروش را به هم معرفی می کنم. می رویم و می نشینیم در کافه و شربت آلبالو سفارش می دهیم. سروش می گوید: خوب رفیق عزیز! چه حال چه خبر؟ رفتی قاطی مرغ ها و ما را فراموش کردی؟
ــ سروش من رفتم قاطی مرغ ها و شما را فراموش کردم تو چرا من را فراموش کردی؟ راستی چرا این ریختی شدی؟ پس کو آن موهای دخترکش؟
ــ توفان همه را با خودش برد.
ــ چه خبر از درست؟ تمام شد یا نه؟
آهی می کشد و می گوید: خواندم و فوق لیسانس هم گرفتم.
ــ آفرین به تو. چه پشتکاری. از من هم رفتی بالاتر.
ــ چه فایده؟
ــ چرا این قدر مایوس؟ تو که باید الان خیلی فعال باشی.
ــ دلت خوش است. مدرکم را گرفتم و بیکارم. نه جایی استخدامم می کنند نه اجازه ی فعالیت به خودم می دهند. چند تا نمایشنامه دارم. نه اجازه دادند چاپش کنم نه اجازه دادند نمایش بدهم. این هم حال و روز ما. من هم که فقط باب میل خودم می نویسم و کار می کنم پس محکومم به بیکاری.
ــ پسر خرج و مخارجت چی؟ از کجا می خوری؟
شانه بالا می اندازد و می گوید: این یک راز است. یک راز بزرگ.
ــ این قدر بزرگ که نتوانی به من هم بگویی؟
نگار می گوید: شاید وجود من باعث شده که آقا سروش راحت نباشد.
ــ نه خانم این حرف ها نیست. حالا که این طور فکر کردی باید برایتان بگویم که از دستم دلخور نشوید. اما قول بدهید که جایی درز نکند.
قول می دهیم.
ــ با یکی از رفیق هایم کار می کنم. در کوچه و خیابان.
ــ در کوچه و خیابان. چه کاری؟
ــ مطربی و خوانندگی و مداحی. یک روز دوستم می شود آکاردئون زن و من می شوم کور عینکیِ کاسه به دست. از خیابان ولیعصر می رویم بالا و پایین. اگر جشن و مراسمی باشد صورتم را سیاه می کنم و آواز می خوانم. اگر مراسم عزایی باشد تیپ مشکی می زنم و باز با حالتی که شناخته نشوم در کوچه و خیابان نوحه و روضه می خوانم و...
ــ جوک نگو.
ــ باور کن. جوک نیست. عین واقعیت است.
ــ حرف مفت می زنی. چرت می گویی.
سرش را می اندازد پایین و می گوید: هر طور که دوست داری فکر کن.
ــ حالا قبول که این کار را کردی مگر چقدر درآمد دارد؟ به کجایت می رسد؟
ــ اگر قول بدهی که رقیبم نشوی باید بگویم در ماه حداقل دو برابر حقوق تو که معلم هستی درآمد دارم.
نگار بی هیچ حرف و حرکتی نگاهمان می کند و شاید مثل من فکر می کند که همه ی این حرف ها را در خواب می شنود. سگرمه هایم درهم است و از شدت عصبانیت نفسم را تند تند از بینی ام دم و بازدم می کنم. سروش متوجه عصبانیت من شده و ادامه می دهد: گفتم که آن طورها هم که فکر می کنی بد نیست.
ــ لطف کن هیچی نگو.
نگار لبش را گاز می گیرد که یعنی کمی مودب تر.
ــ یادم هست که می گفتی در زندگی مهم این است که به بن بست نخوری. همیشه باید یا راهی پیدا کرد یا راهی ساخت. امروز اگر این بن بست ها جلو من هست این طوری ازشان فرار می کنم.
پوزخندی می زنم و می گویم: عجب راه فرار جالبی. به نظرت به جایی می رسی؟
ــ دارم می رسم. از درآمد همین کار پول جمع کردم و دارم می روم فرانسه. غربی ها با تمام بی احساسی شان در زندگی و سرد بودن روابطشان تا دلت بخواهد برای هنر احساس دارند و ارزش قائلند. می روم آنجا. مهم این است که من هنرم را جایی خرج کنم. حالا چه اینجا چه فرانسه.
چند لحظه ای است که بی هیچ حرفی نشسته ایم. سروش شربت آلبالویش را یک نفس سر می کشد و بعد از جایش بلند می شود و می گوید: من را ببخشید. با کسی قرار دارم باید بروم. خیلی خوشحال شدم که دیدمتان. امیدوارم باز هم همدیگر را ببینیم.
دستش را می فشارم می گویم: وقت کردی زنگ بزن باز هم با هم باشیم. اگر هم به این زودی ها رفتنی شدی بی خبر نرو.
خداحافظی می کند و می رود. نگار هم دستم را می گیرد و از روی صندلی بلندم می کند. حرفم نمی آید. نگار هم می داند و سعی می کند به حرفم بیاورد.
ــ باور نمی کنم. چرا باید این آدم ها این کارها را بکنند؟
جوابش را نمی دهم. جوابی هم ندارم که بدهم. قدم زنان می رویم وسط پارک. مجسمه ی بوفالویِ سنگی وسط پارک گذاشته اند. نگار می گوید: من خیلی این را دوست دارم. نگاه کن یک تیکه است. چطور این را درست کرده اند؟
ــ نمی دانم. اما مجسمه ی جالبی است.
ــ عجب، یک چیزی پیدا شد که نه تنها گیر ندادی بلکه تعریف هم کردی. تازه گفتی که نمی دانم. این خیلی جالب بود.
ــ خوب نمی د انم دیگر. این جرم است؟
ــ نه ولی تا به حال چیزی از تو نپرسیدم که بگویی نمی دانم.
ــ آهان، پس دانستن جرم است.
اخم می کند و رویش را از من برمی گرداند.
ــ باز هم دیوانه شدی؟ خوب حالا این دوست شما این حال و اوضاعش است، به من چه؟ چرا با من حرف نمی زنی؟ ما آمدیم پارک که خوش باشیم. نه اینکه من به اخم های جنابعالی نگاه کنم.
دستی روی مجسمه ی بوفالو می کشد و انگار از صافی سنگ لذت می برد. پسرکی که مجسمه را دیده به مادرش می گوید: مامانی من می خواهم سوار شوم.
ــ اینکه برای سوار شدن نیست برای دیدن گذاشته اند اینجا.
پسرک پا به زمین می کوبد و می گوید: من می خواهم. من می خواهم.
ــ عزیزم! من جان ندارم بلندت کنم!
نگاهی به مادر می کنم و می گویم: اگر اجازه بدهید من بلندش می کنم که سوار شود.
قبول می کند و بچه را از زمین بلند می کنم و سوار مجسمه می شود. پسرک خودش را روی مجسمه تکان می دهد و می گوید: آخ جان پیتیکو پیتیکو. مامانی ببین! ببین سوار شدم!
ــ دارم می بینم. آفرین پسرم.
به پسربچه حسودی ام می شود. ای کاش هم سن او بودم و من هم پیتیکو پیتیکو می کردم. می رفتم در قالب زورو یا مرد عنکبوتی یا شاید هم بتمن و سوپرمن و خودم را قدرتمندی می دیدم که هر کاری می تواند بکند. ای کاش همه چیز مثل اصرار همین بچه برای سوار شدن راحت بود.
ــ باید برویم خانه. زود باش بیا پایین. الان برنامه ی عمو پورنگ شروع می شود ها!
با خودم می گویم: اما الان که وقت برنامه ی عمو پورنگ نیست! عجب مادر دروغگویی! دروغ گفتن، خیانت به بچه نیست؟
بچه سر تکان می دهد و من می آورمش پایین. نگار نگاه پسرک می کند و لپش را می کشد. مادرش تشکر می کند و می روند. لبخند نگار از شیرین زبانی بچه محو نشده. می گویم: دوست داری بچه ی تپلی مثل این داشته باشی؟
ــ من که دوست دارم، تو قبول نمی کنی!
ــ اول مادر بودن را تمرین کن بعد.
زیر لب چیزی زمزمه ای می کند که نمی شنوم.
ــ خوب بلند بگو من هم بشنوم برای کی حرف می زنی؟
ــ با خودم حرف می زنم. فضولی که سوال می کنی؟ ببین بالا بری پایین بیای من مانتو مغز پسته ای را می خواهم.
ــ چه ربطی داشت؟ ما درباره ی بچه حرف می زدیم.
ــ الان فقط درباره ی مانتو مغز پسته ای حرف می زنیم.
ــ من که پول ندارم.
ــ حالا برویم قیمتش را بپرسیم. به خدا اگر نیایی برمی گردم عقب عقب راه می روم.
اصرار کودکانه ی نگار این طوری است. هر وقت که چیزی را می خواهد و من مخالفت می کنم عقب عقب راه می رود که توجه دیگران را جلب کند و می داند که از این جلب توجه بیزارم.
ــ می خوای ببینی که من هم بلدم اذیتت کنم؟
ــ چه کار می کنی؟
می پرم و سوار بوفالوی سنگی می شوم و طوری که همه بشنوند داد می زنم: پیتیکو پیتیکو من زورو شدم. همه نگاه کنید من زورو شدم.
نگار پنجه به صورت می کشد و می گوید: وای خدایا. بیا پایین خجالت بکش. چه کار می کنی؟
چند جوان که دورتر از ما ایستاده اند، می خندند و یکی شان می گوید: خوش به حالت زورو.
نگار می آید و دستم را می کشد. از بوفالوی سنگی پایین می آیم. خنده اش گرفته. مشتی به بازویم می زند و می گوید: پس حالا نگاه کن.
عقب عقب راه می رود و باز همه نگاهمان می کنند و می خندند. دختری می گوید: آقا قرص های شما چه رنگی است؟ یکی دو تا هم بدهید به ما. مردیم از این افسردگی.
نگار که حواسش می رود به دختر، پایش پیچ می خورد و می افتد زمین. می روم طرفش، به پشت افتاده. خیال بلند شدن ندارد. دستم را دراز می کنم طرفش و می گویم: بلند شو. خجالت بکش.
ــ من بلند نمی شوم.
ــ می خواهم بروم مانتو را قیمت کنم. نمی آیی؟
دستم را می گیرد و از جایش بلند می شود و می گوید: دیدی باز هم تسلیم شدی؟
دستم را گرفته و یک قدم جلوتر من را به دنبال خودش می کشد. چهار پلیس از کنارمان می دوند به سمت مرکز پارک و چند جوان که تا آن زمان بی هراس نشسته بودند پا می گذارند به فرار. دو تا از جوان ها را می گیرند. دو پلیس هم دنبال بقیه می روند. هر دو جوان را دستبند می زنند. به سمت خروجی پارک می روند یکی از جوان ها می گوید: به خدا من کاری نکردم. من کاره ای نیستم. یکی از پلیس ها بسته های کوچکی را از جیب پسر در می آورد و می گیرد جلو چشمش و داد می زند: اشتباه گرفتم؟ من اشتباه گرفتم؟
یک پس گردنی و یک لگد حواله اش می کند و می روند. از پارک بیرون می آییم و قدم زنان می رویم تا میدان. به پاساژ مانتوفروش ها می رسیم و مانتوی مغزپسته ای را نشانم می دهد و می گوید: همینه.
ــ نگار اگر گران باشد خودت باید پولش را بدهی. از الان گفته باشم.
داخل مغازه می رویم. از فروشنده قیمت مانتو را می پرسم. وقتی قیمت را می گوید خود نگار متوجه می شود که این مبلغ برای ما خیلی گران است. از فروشنده تشکر می کنیم و می رویم بیرون. رو می کنم به نگار که به زمین نگاه می کند و حرفی نمی زند. هیچ حرفی نمی زند.
خیلی دمغ شده است. نمی دانم چرا باید خریدن یا نخریدن یک مانتو این قدر در خلق و خوی نگار تاثیر بگذارد.
***
نزدیک خانه که می رسیم ماشین های پلیس و یک آمبولانس کوچه را قرق کرده اند. مردم جمع شده اند. آن هم جلو در آپارتمان ما. فکر می کنم شاید دنبال ببو آمده باشند. اما نه، این همه پلیس که برای گرفتن ببو نمی آیند. تازه ببو که بچه محل ما نیست. با گام هایی بلندتر نزدیک می شویم. پلیسی مانع از عبورمان می شود. رو می کنم به یکی از مامورها می گویم: جناب سروان ما اهالی این ساختمان هستیم. اتفاقی افتاده؟
به ماموری که جلو ما را گرفته اشاره می کند که راه بدهد ما رد شویم. نگار رنگش پریده. جلوتر می رویم. سروان می پرسد: شما طبقه ی چندم ساکن هستید؟
ــ طبقه ی سوم.
سروان می گوید: پس آقای شاهی را می شناسید؟
ــ بله همسایه ی روبه رویی ماست. اتفاقی افتاده؟
ما را به داخل راه پله ها می کشاند و می گوید: متاسفانه آقای شاهی به قتل رسیده.
نگار می لرزد و می گوید: چی؟ قتل؟ وای من که بالا نمی آیم.
محکم بازوی من را می گیرد و می لرزد. بعد سست می شود و روی پله می نشیند. حالش بد شده. زن همسایه ی طبقه ی پایین زیر بغلش را می گیرد و می بردش به سمت واحد خودش. سروان نگاهی به من می کند و می گوید: امیدوارم شما حالتان بد نشود. شما باید به ما کمک کنید.
ــ چه کمکی می توانم بکنم؟
ــ فقط خونسرد باشید و همراه من بیایید.
به طبقه ی سوم می رسیم. ترسیده ام. اما باید خودم را کنترل کنم. جلو در واحد آقای شاهی می ایستم. سروان اسم من را می پرسد و وارد می شود. خانه شلوغ است. سروان بیرون می آید و می گوید: بیایید تو. جناب سرگرد می خواهد شما را ببیند.
لرزان قدم برمی دارم. وارد می شوم. وسط حال آقای شاهی که پارچه ای رویش کشیده اند افتاده و خون روی سرامیک تا دو متر دورتر از خودش هم جاده باز کرده. یک کاغذ روی جسد گذاشته اند و رویش نوشته شده ۱ و شماره های دیگری که دور تا دور جسد گذاشته اند. آب دهانم را به سختی قورت می دهم. احساس سنگینی می کنم. مرگ شاهی برایم باورکردنی نیست.
یکی از پلیس ها هنوز از اجسام داخل خانه عکس می گیرد و دو نفر مشغول برداشتن اثر انگشت هستند.
سرگرد می گوید: شما همسایه ی روبه رو هستید آقای پاکروان؟
ــ بله من... من و همسرم.
چرا می گویم من و همسرم؟ شاید برای این است که بهش بفهمانم من سرم در زندگی خودم است. سرگرد با کت و شلوار مشکی که هیچ نشان ترس و اضطراب در چهره اش نمایان نیست و حتا دیدنش دل آدم را قرص می کند، این سوال را می کند و جواب می شنود. چشم های ریزش در میان پلک های گوشتالود و پف کرده جذاب است. صورتش تراشیده و صاف است و آدم از دیدنش لذت می برد.
ــ بفرمایید بنشینید.
روبه روی هم می نشینیم. چند برگه ای در دست دارد که می دانم برای آقای شاهی است. پشت و رویش را نگاه می کند.
ــ چقدر آقای شاهی را می شناختید؟ البته منظورم هم از نظر مدت زمان هم از نظر شخصیتی؟
حرف زدن برایم سخت است. کمی من و من می کنم و می گویم: من از یک سال قبل، از زمان ازدواج با همسرم همین واحد بوده ایم. از همان زمان هم آقای شاهی را می شناختم. او هم چند ماهی زودتر از ما آمده بود اینجا. البته ما مستاجر هستیم. ولی تا جایی که می دانم این خانه مال خود آقای شاهی بود.
ــ خوب بفرمایید که چطور با آقای شاهی آشنا شدید و چه ارتباطی داشتید؟
ــ آشنایی؟ خوب همسایه بودیم. اولین بار که دیدمش روزی بود که جهاز همسرم را آوردیم. مرد مهربانی بود. در خانه را زد و گفت که برایمان چای درست کرده و از ما خواست برای صرف چای به خانه اش برویم. از همان روز کم و بیش ارتباط داشتیم. همین.
قبل از اینکه حرف دیگری بزنم می گوید: ببخشید می توانم بپرسم شغل شما چیست؟
ــ معلم هستم.
ــ خوب آقای پاکروان! این توضیحات من را به جایی نمی رساند. شما که بیشتر از هر کس دیگری با آقای شاهی در ارتباط بودید، باید بیشتر او را بشناسید. پس لطف کنید بیشتر بگویید.
تمام چیزهایی را که بین من و آقای شاهی رد و بدل شده بود برایشان تعریف می کنم. آن بنده خدا که مرده و من هم که یک شنونده بیشتر نبودم.
حرف هایم که تمام می شود، می گوید: می توانم بپرسم که شما موقع وقوع قتل کجا بودید؟
ــ چه ساعتی بوده؟
ــ دو تا سه ساعت پیش.
از این سوالش خوشم نمی آید. این سوال وقتی پرسیده می شود که خودت هم مظنون باشی.
ــ با همسرم پارک بودیم.
ــ پارک؟ شما همیشه با همسرتان پارک می روید؟
ــ هر وقت که لازم باشد.
سری تکان می دهد و می گوید: کی از منزل خارج شدید و موقع خروج چیزی متوجه شدید یا نه؟
ــ ما ساعت ۶ رفتیم بیرون و هیچ چیزی هم ندیدیم.
ــ آقای شاهی با کسی اختلاف داشت؟ شما از چیزی خبر دارید که بتواند به ما کمک کند؟
ــ آقای شاهی با کسی در ارتباط نبود که اختلافی داشته باشد. هیچ کسی را هم نداشت. در گذشته یک زن و یک بچه داشته که مرده اند. همین. نه آشنایی نه فامیلی، هیچی.
می گوید: در صحبت هایتان گفتید که شاهی وبلاگ نویسی می کرد. لطف کنید وبلاگش را نشان بدهید. با کامپیوتر خودش، روشن است.
به سمت کامپیوتر می رویم. از جسد شاهی می ترسم. راستی چرا ما از مرده ها می ترسیم؟ مگر نه اینکه روح از قالب آن ها رفته و دیگر حرکت نمی کنند. شاید فکر می کنیم که روح برمی گردد و مرده زنده می شود.
ــ اینجا اثر انگشت ها برداشته شده؟ اگر تمام شده ما کار داریم.
سروان می گوید: بله قربان تمام شده.
می نشینم روی صندلی و وبلاگ شاهی را نشانش می دهم. بلند می شوم و او می نشیند.
سرسری نگاهی به مطالب می کند. بعد نگاهی به من می کند و می گوید: در حال حاضر با شما کاری ندارم. می توانید بروید. خیلی ممنون از همکاری شما. در ضمن شما حق خارج شدن از شهر را ندارید. شماره تماس تان را هم به جناب سروان بدهید.
ــ ببخشید این قسمت اثر انگشت من هم هست. مشکلی برایم پیش نمی آید؟
ــ اگر کاری نکرده اید از چیزی نترسید. هر چند که اثر انگشتان اینجا هم باشد.
ــ ببخشید که سوال می کنم اما چه کسی خبر داده؟
ــ برای شما چه فرقی می کند؟
ــ می خواهم بدانم. فقط همین. چون ما و آقای شاهی طبقه ی آخر هستیم و کس دیگری در طبقه ی ما در رفت و آمد نیست.
ــ برای ما هم مشخص نیست. شما هم اگر در این رابطه به چیزی رسیدید ما را هم خبردار کنید.
کارتی از جیبش درمی آورد و می گیرد سمت من. نگاهم به جسد است. رو می کنم به سرگرد و می گویم: می توانم جسد را ببینم؟
ابروهایش را بالا می اندازد و می گوید: برای چی؟
ــ می خواهم برای آخرین بار صورتش را ببینم. البته اگر اشکالی ندارد.
ــ شما اجازه ندارید جسد را ببینید فقط جهت اطلاع عرض کنم که صورتی باقی نمانده که شما بخواهید ببینید. گلوله از پشت سر شلیک شده و صورت را از جلو متلاشی کرده. صحنه ی جالبی نیست.
از تو خالی می شوم. انگار هیچ چیزی در وجودم نیست. انگار قلبم از کارافتاده. یاد این جمله ی شاهی می افتم: مرگ را مثل کسی بدانید که از پشت سرکلتی به دست دارد و هر وقت که دلش بخواهد می چکاند در مغزتان.

۴

باز هم شانس آوردم که مستانه تا دم مرگ رفت و برگشت وگرنه نمی دانم اگر می مرد چه بلایی سر من می آمد. بعد از آن اتفاق زندگی ام سیاه شد. سیاه سیاه. همه فکر می کردند که من از همه چیز خبر دارم. همه من را گناهکار می دانستند. همه اش سرکوفت همه ا ش سرزنش. چه کتک ها که از پدرم نخوردم. به خاطر همین رابطه ی من و مستانه قطع شد. برای فرار از تمام ماجراها، برای فرار از دست خانواده ی مستانه که من را مقصر می دانستند، مجبور شدیم اسباب کشی کنیم و به منطقه ی دیگری برویم. اما روحم همیشه در کنار مستانه جا مانده بود.
می گویم: آخی بدبخت بیچاره. چقدر سختی کشیده. دل آدم به درد می آید.
نگار می گوید: خواهش می کنم دست از مسخره کردن بردار.
ــ سعی می کنم ولی قول نمی دهم.
دیگر نتوانستم مستانه را ببینم یا با او صحبتی بکنم. تلفن همراهش همیشه خاموش بود و یک بار که با هزار ترس و لرز به خانه شان زنگ زده بودم، مردی گوشی را برداشته بود و گفته بود که از آنجا رفته اند. تمام امیدهایم برای پیدا کردن مستانه نابود شد. هیچ کدام از هم مدرسه ای ها هم از مستانه خبری نداشتند. پدر و مادرم دیگر به من اعتماد نداشتند. تمام رفت و آمدهایم کنترل می شد. دیگر آزادی قبل را نداشتم. انگار که من حامله شده بودم. انگار که من سقط کرده بودم. گاهی با خودم می گفتم این ها که با من این رفتار را می کنند، پس ببین با مستانه چه کار می کنند. در مدرسه ی جدیدم با کسی دوست نمی شدم. آن قدر موضوع مستانه و مرگ میترا روی من فشار آورده بود که دیگر نمی توانستم با کسی دوست باشم. افسرده بودم و تنها. تنهاترین روزهای عمرم را سپری کردم تا اینکه بعد از مدتی با لیلا آشنا شدم؛ همکلاسی ای که او هم مثل من گوشه گیر و منزوی بود. نمی دانم شاید این شباهت رفتار، ما را به سمت هم جذب کرد و با هم دوست شدیم. هر دو گذشته ای داشتیم که از گفتنش برای هم می ترسیدیم. بالاخره من داستان خودم و مستانه را برایش تعریف کردم و او هم داستان زندگی خودش را تعریف کرد و گفت که با خواهر بزرگترش زندگی می کند. پدر و مادرش مرده بودند و بعد از آن، دوتایی با هم زندگی کرده بودند و به هیچ کسی اجازه ندادند که برایشان آقا بالاسر باشد. اما شاید باور نکنید که زندگی آن ها از تن فروشی شیلا، خواهر لیلا تامین می شد. تا اینجایش خیلی هم باورنکردنی نیست. اما خواهر لیلا ایدز دارد و این را خودش هم می داند؛ اما به هیچ کسی نمی گوید و هنوز کار خودش را می کند.
ــ من که باور می کنم. تو چه نگار؟ تو هم این مزخرفات رو باور می کنی؟ نه؟
سعی کردم که لیلا را متقاعد کنم که نگذارد شیلا به این کارش ادامه دهد، می گفت که خواستم این کار را بکنم اما وقتی که رگ دستش را جلویم زد، از این کار منصرف شدم. لیلا می گفت می خواستم که به یک مرکز بهداشتی معرفی اش کنم که فهمید و این کارش باعث شد قید ماجرا را بزنم. هر دو شبیه هم بودیم. سرگشته و بی چاره. غم و بیچارگی نقطه ی مشترک بین من و لیلا بود. سعی می کردیم که برای هم مرهم درد باشیم. اما این دوستی خوب ما هم، مدت چندانی طول نکشید تا اینکه حسن جیغیل وارد زندگی من و لیلا شد؛ یک شرور عوضی که در راه مدرسه مزاحم ما می شد و حرف هایی می زد که از عنوان کردنش شرم دارم. اما مردکه ی عوضی دست بردار نبود. هر روز مزاحم ما می شد. از هیچ کسی ترس نداشت. حتا شنیده بودیم ماموران پلیس را که می خواستند بازداشتش کنند، به باد کتک گرفته و فرار کرده. چند باری هم که بازداشت شده بود، بعد از مدتی باز ولش کرده بودند.
ــ زرشک. آهان ببخشید قرار بود من خفه باشم و گوش کنم.
داستان ما تازه شروع شده بود. حسن جیغیل دست بردار نبود. به من و لیلا گیر داده بود که یک شب باید با من باشید. ما هم که دیگر با دیدن او خودمان را می باختیم. هر چه فحاشی می کردیم و داد و فریاد راه می انداختیم، فایده نداشت. چون حسن جیغیل از کسی ترسی نداشت و مردم هم که ما را می دیدند کسی جرات دخالت به خودش نمی داد یا نگاهی به ما می انداخت که یعنی خودتان مشکل دارید. هر روز با آن عوضی دعوا داشتیم. سعی می کردیم مسیرمان را عوض کنیم تا آن مردکه ی عوضی را نبینیم. بعضی وقت ها موفق می شدیم و بعضی وقت ها هم نه. باز سر راه مان سبز می شد و دوباره مزاحمت و حرف های رکیک. اما باید کاری می کردیم. نقشه ای کشیدم. شاید احمقانه ترین و شاید شجاعانه ترین نقشه ی عمرم را.
ــ رشته ی درسی شان نقشه کشی بوده که نقشه کشیدن؟
نگار چند لحظه ای نگاهم می کند و من هم حرفی نمی زنم. باز ادامه می دهد.
به لیلا گفتم به ظاهر تسلیم حسن جیغیل می شویم. می کشیمش به خانه. لیلا قبول نمی کرد اما من هر طور بود مجبورش کردم. لیلا می گفت خوب بعدش چی؟ گفتم کاری می کنیم که دیگر طرف ما نیاید. نمی دانم چه نیرویی هر دوی ما را از ترس جدا کرد که تصمیم خودمان را عملی کنیم. حسن را کشاندیم به خانه ی لیلا. گفته بود که با یکی از دوستانش می آید اما ما قبول نکردیم. گفتیم خودت تنها یا اینکه بی خیال ماجرا شو. تنها آمد. مست و پاتیل بود و می گفت: چه دخترهای خوبی. خودشان آمدند و من را دعوت کردند خانه شان. من که چیز زیادی نخواستم از شما. فقط می خواهم کمی با هم زن و شوهر بازی کنیم.
لیلا در حالی که نفس نفس می زد گفت: ببین زود بیا کارت را بکن و برو.
نگاهی به من کرد و نگاهی به لیلا. حدس می زدم که لیلا را با آن چشمان آبی و صورت بی لک و اندام تراشیده اش به من صورت کک و مکی و لاغرمردنی ترجیح بدهد.
ــ چه خوش اشتها.
دست لیلا را گرفت. لیلا رعشه به جانش افتاد. می ترسید. من هم مثل او بودم. اما قبل از همه چیز حرف هایمان را با هم زده بودیم و نقشه را چند بار مرور کرده بودیم. لیلا و حسن جیغیل رفتند به اتاق خواب. دست لیلا را گرفت و پرتش کرد روی تخت و مثل دیوانه ها افتاد روی لیلا. رعشه ای باورنکردنی تمام تنم را گرفته بود. کار داشت به جاهای باریک می کشید. حسن جیغیل لخت شده بود و خالکوبی عقربی بزرگ روی پشتش بدجوری من را ترسانده بود. فکر می کردم اگر به سمتش بروم این عقرب به من نیش می زند. احمقانه است نه؟ اما خوب من ترسیده بودم. نگاه ملتمسانه ی لیلا را می دیدم. حسن جیغیل دیگر حواسش به من نبود. لباس لیلا را در تنش پاره می کرد. لیلا هم استقامت می کرد و منتظر حرکت من بود. سریع به سمت کیفم رفتم. بطری را درآوردم درش را باز کردم و برگشتم به اتاق خواب. حسن پشت به من روی لیلا افتاده بود. معطل نکردم و اسید را پاشیدم روی کمرش. برای لحظه ای بی حرکت ماند و بعد چنان فریاد زد که من و لیلا گوش هایمان را گرفتیم. حسن جیغیل فریاد می زد: سوختم سوختم. فکر این جایش را نکرده بودیم که با عربده های این عوضی چه کار کنیم. بالا و پایین می پرید بعد نگاهش به من افتاد. مثل گاو وحشی به سمتم آمد و دست انداخت دور گلویم و فشار داد. داشتم خفه می شدم. با هم درگیر بودیم که یک دفعه صدای شکستن چیزی به گوشم رسید و دست حسن جیغیل از دور گردنم شل شد و روی زمین افتاد. لیلا را دیدم که پایه ی گلدان شیشه ای در دستش مانده و بقیه ی گلدان هم خرد شده بود. خون از سر حسن فواره می زد. هنوز از هوش نرفته بود. هر چند که صدایش خفه شده بود. مثل مار زخم خورده به دور خودش می پیچید. غرق خون بود. روی چهار دست و پا ایستاد و باز به سمت من آمد. از ترس سطل فلزی کنار تخت را برداشتم و کوبیدم به سرش. لذتی وصف ناشدنی به من دست داد. باز هم کوبیدم و باز هم و باز هم تا جایی که سرش مثل یک انار آبلمبو نرم شد. لیلا ایستاده بود و نگاه می کرد. تکان نمی خورد. مثل یک چوب خشک. یک دفعه استفراغ کرد و از اتاق رفت بیرون. من هم رفتم بیرون و در را قفل کردم. در حد مرگ ترسیده بودیم. قلبم چنان می زد، که فکر می کردم می خواهد از جایش بیاید بیرون. اما چه کار می توانستیم بکنیم. مثل دیوانه ها این طرف و آن طرف می رفتیم. بعد از ساعتی که دیگر صدایی از اتاق نیامد، لیلا گفت باید کاری بکنیم. اگر بمیرد چی؟ گفتم یعنی انتظار داری با آن ضربه های من هنوز هم زنده باشد؟ تازه فکر کنم اگر هم زنده بوده اسید زجرکشش کرده. باید کاری می کردیم اما چه کاری. اتاق پر از خون بود و تن لش حسن را هم که جایی نمی توانستیم مخفی کنیم. آن قدر معطل کردیم تا شیلا رسید.
می گویم: یک لیوان آب.
ــ صبر کن. دارم می خوانم.
ــ من آب می خواهم. در ضمن برای امشب دیگر بس کن.
ــ چرا؟ ای وای خوب کمی صبر کن تا آخرش بخوانم. چیزی نمانده.
ــ نمی دانم. فکر می کنم که این نامه بیشترش چیزی جز دروغ نیست.
ــ دروغ؟ چرا این طور فکر می کنی؟
ــ من نمی توانم این دو دختر جسور را واقعی تصور کنم که این طور بخواهند از مزاحمشان انتقام بگیرند. تو باور می کنی؟ داستان خود این دختر با مستانه زیاد دور از ذهن نیست. توالت خیلی از مدرسه ها و دانشگاه ها به خاطر جنین ها کیپ می شود. اینکه می گوید مستانه برایش تعریف نکرد که چطور حامله شده هم به نظرم دروغ است. می داند اما آن قدر ترس دارد که حتا از گفتنش در یک نامه هم می ترسد. بعدش زندگی لیلا و شیلا هم باورکردنی نیست. چطور دو دختر بی سر پرست یکی شان می شود فاحشه ی خیابان ها و یکی دیگر می رود مدرسه؟ این دور از ذهن نیست؟ اما اینکه خیلی ها ایدز دارند و باز هم تن فروشی می کنند، باز هم چیز عجیبی نیست. خیلی ها وقتی می فهمند که ایدز دارند از روی عقده ی داشتن این بیماری، دست به چنین کارهایی می زنند. حتا خودشان را بی هیچ هزینه ای در اختیار دیگران قرار می دهند. برای اینکه این بیماری را به دیگران هم منتقل کنند تا به نوعی از این زندگی انتقام گرفته باشند. این یک داستان است. داستانی که نویسنده اش تخیل و واقعیت را با هم قاطی کرده. همین.
ــ باز هم گیردادنت گل کرد؟ بگذار بقیه اش را بخوانم. در ضمن فقط گوش بده. از تو نخواستم مثل منتقدها برایم از این نامه ایراد بگیری. حالا صبر کن. ببین با جسد چه کار می کنند.
ــ لطف کن حالا نخوان.
ــ بی مزه.
ــ خودتی. برو آب بیاور.
می رود که یک لیوان آب بیاورد. آن قدر در آشپزخانه خودش را مشغول می کند که تشنگی ام به عطش تبدیل می شود. به لحظه ی ورودم فکر می کنم که نگار گفت: آرمان چرا به من خیانت کردی؟ در یک آن نزدیک بود خودم را ببازم. اما من که به نگار خیانتی نکرده ام چرا باید خودم را ببازم. حرفی نزدم.
گفت: فکر نمی کردم که این قدر بی شرف باشی که روزی به من خیانت کنی.
رفت و لباس هایش را ریخت در چمدانش.
ــ حالت خوب است. می فهمی چه می گویی؟ خیانت یعنی چی؟ چه مرگت شده؟
ــ من می روم خانه ی مادرم.
ــ برو مساله ای نیست. اما اول بگو چی شده.
ــ خودت را به کدام راه می زنی؟ من همه چیز را فهمیدم. همه چیز را می دانم. هنوز هم نمی خوای اعتراف کنی؟ خوب اگر من را نمی خواهی بگو.
تا جایی که می شد صدایم را رها کردم و گفتم: کی گفته که من تو را نمی خواهم؟ کی این حرف ها را زده؟
صدایم آن قدر بلند بود که نگار را از اینکه مبادا همسایه ها از دعوا بویی ببرند، بترساند. پس سعی کرد که آرامم کند. گفت: هیس! همسایه ها می شنوند.
ــ به درک بشنوند. بگو چه شده بعد گم شو برو خانه ی مادرت.
گوشی تلفنش را نشانم داد و گفت: یک نفر از صبح تا حالا زنگ می زند آمارت را می دهد. همه چیز را برایم تعریف کرده. گفت کجاها رفته اید. حتا برای اینکه باور کنم که چقدر از تو شناخت دارد، تمام غذاهایی که دوست داری و تمام کارهای خاص خودت، تمام شاعرها و نویسنده هایی را که دوست داری برایم گفت. حتا به من گفت که یک جای زخم روی کتفت هست. به نظرم مردم توی خیابان نمی توانند جای زخم روی کتف شوهر من را ببینند و بعد بیایند الکی درباره اش حرفی بزنند. گفت از زندگی تو بروم بیرون چون این زندگی جای من نیست.
گوشی را از دستش گرفتم و شماره را نگاه کردم همان کسی بود که به من زنگ زده بود.
گوشی ام را نشانش دادم و همان شماره را جلو چشمش گرفتم. در حالی که از شدت عصبانیت دستم می لرزید گفتم: من که خیانت نکردم. تو چی؟ تو به من خیانت کردی؟
نگار از شدت عصبانیت من رنگ به چهره نداشت. گفت: یعنی چی؟ من؟ من؟
داد زدم: احمق! بی شعور! الاغ! یعنی اینکه یک نفر می خواهد بین ما را به هم بزند. عجب زن نفهمی دارم من. با یک حرف چرا باید تمام اعتمادت به من را از دست بدهی؟ چرا؟ بله به من هم زنگ زد. گفت که تو به من خیانت کردی. من هم به تو شک کردم. اما وقتی فکر کردم، از خودم پرسیدم چرا من باید به یک تلفن و آدمی که نمی شناسم اعتماد کنم. اما تو چی؟ مثل آدم های احمق همه چیز یادت رفت و اعتمادت شد حرف یک مزاحم. همین. این مزاحم هم احمق تر از تو که هم به من زنگ زده هم به تو.
ــ باور نمی کنم. این عوضی چه کسی می تواند باشد که حتا از یک جای زخم روی کتفت هم خبر دارد؟
امیدوار بودم حرفم او را سر عقل آورده باشد. اما با این سوالش دیدم حرف زدن فایده ای ندارد.
آرام گفتم: با من بحث نکن. برو گم شو خانه ی مادرت. اما من نه به خودم شک دارم نه به تو. فقط از این ناراحتم که چرا نباید من را آن قدر بشناسی که بدانی اهل خیانت کردن نیستم. حتا در حد یک گفت وگوی عاشقانه با یک زن.
به اتاق خواب رفتم. در را کوبیدم و روی تخت دراز کشیدم. دوست داشتم گریه کنم. نه به خاطر اتفاقی که پیش آمده. به خاطر اعتمادی که نتوانسته ام در دل نگار بکارم که یک حرکت احمقانه از کسی این طوری بین ما را به هم بریزد. زندگی هایی که همیشه یک روال معمولی را طی می کنند، خوب نیستند. باید دعوا و بحث هایی پیش بیاید که هر دو طرف همدیگر را بهتر بشناسند. من هم با این اتفاق فهمیدم که تمام تلاش هایم برای اعتماد در نگار کم بوده. اما من کجای کارم ایراد دارد؟ باید به این فکر کنم. باید راهی پیدا کنم یا راهی بسازم.
دوست داشتم وقتی به خانه می آمدم نگار می آمد جلویم. کیفم را می گرفت. کتم را از تنم درمی آورد. خسته نباشید می گفت. یک لیوان شربت می داد دستم. مثل همیشه می پرسید چه خبر از مدرسه و من برخلاف همیشه که می گویم هیچی مدرسه مثل همیشه بود و چیزی برای گفتن نداشتم، این بار برایش تعریف می کردم که مزاحمی زنگ زده و چه چیزها گفته و او می خندید و می گفت به من هم زنگ زده. بعد من را می بوسید و می گفت عجب مزاحم احمقی که به هر دوی ما زنگ زده.
آن قدر رمانتیک هم نه. ای کاش وقتی به خانه می آمدم نگار از من می خواست که با هم بنشینیم و حرف بزنیم. بعد به من می گفت که چه اتفاقی افتاده و من هم برایش می گفتم و آن وقت به جای بحث و دعوا می نشستیم و فکر می کردیم چه کسی آن قدر به ما نزدیک است که حتا از جای زخم کتف من هم خبر دارد. یا ای کاش وقتی که گفت این مزاحم حتا می داند که روی کتفت یک جای زخم قدیمی هست. من هم به دروغ می گفتم چرا یک نفر به جز من باید بداند روی سینه ی چپش یک خال دارد. شاید اگر من دست پیش را گرفته بودم، کار به اینجا نمی کشید. اما وقتی شروع بازی یا دعوا دست زن بیفتد، تا خودش نخواهد نمی شود از دستش گرفت. مشغول ای کاش هایم بودم که فهمیدم صدایی از در خروجی نیامده است.
با خودم گفتم: یعنی نگار نرفته؟ برای چی نرفته؟ شاید من وقتی سرگرم ای کاش هایم بودم رفته و من نفهمیدم. اما ناباورانه به در اتاق خواب چشم دوختم که نگار در را باز کرد و آمد به اتاق خواب. گونه اش خیس اشک شده بود. آمد و کنارم دراز کشید و سرش را گذاشت روی بازویم. شروع کرد به فین فین کردن و بالا کشیدن مفش. من هیچ حرفی نزدم. حتا یک کلمه. چون بهترین زمان بود برای فکر کردن. هم برای من. هم برای نگار. نمی دانم که در ذهنش چی گذشت که قبول کرد این یک مزاحمت بیشتر نبوده.
اما چرا زندگی ساده ی من برای دیگران باید یک عقده باشد که بخواهند این طور مزاحم ما باشند. شاید همین سادگی زندگی من است که خیلی ها چشم دیدنش را ندارند. شاید هم این یک تفریح است. خیلی ها از شکست های زندگی دیگران لذت می برند و تعریف کردن و خندیدن به حال و روز شکست خورده ها تفریح است برای آن ها. به همین سادگی. اما این تفریح مزاحم من چقدر می تواند برایش لذت بخش باشد که تمام خصوصیات اخلاقی من و حتا جای زخم روی کتف من را هم می داند؟
ــ آب.
رشته ی افکارم پاره می شود.
ــ رفتی یک لیوان آب بیاوری انگار که رفتی سرچشمه.
ــ خوب خودت برو.
ــ چشم. ببخشید معذرت می خواهم.
ــ خواهش می کنم. دیگر تکرار نشود.
***

۶

آقای شاهی با همان دستگاه که هیچ وقت اسمش را نفهمیدم و صدایش را مثل آدم آهنی می کند، روبه رویم نشسته و می گوید: پس تو هم باور کردی که من مرده ام؟
اما این بار صدایش مثل آدم آهنی نیست. صدایش مثل هیولای فیلم هاست. انگشت هایش هم مثل دراکولا دراز است و ناخن های بلند و سیاهی دارد.
ــ خوب بله باور کردم.
ــ مگر تو جسد را هم دیدی؟
ــ بله. اما نه یک پارچه ی سفید رویش کشیده بودند.
ــ ندیدی چون به شما اجازه ندادند که ببینی. درست است؟
ــ بله همین طور است. اما شما از کجا می دانید؟
ــ همیشه همین طور است بی آنکه ببینیم نظر می دهیم.
ــ حالا شما آمده اید اینجا که با من بحث فلسفی کنید؟ من داشتم قبض روح می شدم. نگار رنگش شده بود مثل مرده. این دیگر چه مسخره بازی است که درآورده اید؟
زل می زند به چشم هایم. یکهو چشم هایش کاسه ی خون می شود. وحشت کرده ام. چشمانم تار می بیند. از شدت ترس، خوب نفس نمی کشم.
ــ آمدم اینجا برایت آواز بخوانم؛ دوست داری؟
پوزخندی می زنم و می گویم: الان وقت این کارهاست؟ آقای شاهی اینجا چه اتفاقی افتاده؟
دستگاه را از زیر گلویش برمی دارد و مثل میکروفن جلو دهانش می گیرد. طوری که انگار روی سن مشغول نمایش است، می ایستد و به تمام اتاق نگاه می کند و می گوید: همگی گوش کنید. می خواهم برایتان یک ترانه بخوانم.
صدای سوت و دست و همهمه در گوشم می پیچد. مثل اینکه در یک سالن کنسرت باشم، تمام اتاق تاریک می شود و دایره ای نورتابیده روی آقای شاهی؛ می خواند. حالا صدایش مثل صدای یک جوان است. چند لحظه ای مکث می کند و حالا خون به جای اشک از چشمش جاری می شود. صدایش مثل نواری که در دستگاه جمع می شود. درهم و برهم به گوش می رسد.
مردی سیاه پوش با کلتی در دست، از پشت سرش می آید و قبل از آنکه بخواهم حرفی بزنم، کلت را پشت سر آقای شاهی می گذارد و شلیک می کند. مغز آقای شاهی می پاشد روی من. فریاد می کشم. از جایم می پرم. روی تخت خوابم نشسته ام و تمام بدنم خیس عرق شده. اطرافم را نگاه می کنم، خانه ساکت است مثل قبرستان. نگار هم نیست، فرستادمش خانه ی مادرش، امشب اینجا نباشد بهتر است. می ترسم از ترس قالب تهی کند. اما من باز هم خانه ام را ترجیح می دهم. هر چند که کسی در چند متری خانه ام کشته شده باشد. لامپ را روشن می کنم. ساعت سه ی صبح است. به سختی نفس می کشم. می روم حمام شاید حالم بهتر شود. از حمام بیرون که می آیم لیوانی آب میوه می خورم و روی تخت دراز می کشم. اما از سنگینی خواب روی پلک هایم خبری نیست. بلند می شوم و کتاب شعر شاملو را می آورم. کتاب را باز می کنم و می خوانم. شعری جلو چشمم می آید که برای اولین بار با صدای فرهاد در خانه ی آقای شاهی شنیده بودم. سعی می کنم با همان شیوه شعر را با صدای آرام بخوانم:

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره تا ته جاده
اونجا که شباش یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پرامید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره بچکه مثل یه چیکه بارون

چشمانم سنگین شده. اما باز گرم خواندن هستم که نسترن می آید روی تخت و می خوابد کنارم. لباس حریر نگار را به تن کرده. محلش نمی گذارم و به خواندن خودم ادامه می دهم نسترن هم صدایم می شود.

آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
روی این تپه
ماه می شه خندون
یه شب ماه میاد
یه شب ماه میاد

شعر تمام می شود و نسترن دست می زند. صدای دست زدنش می پیچد در اتاق. دندان هایم را به هم می سابم اما چیزی نمی گویم. شعر دیگری می خوانم. کتاب را از دستم می قاپد و پرت می کند کنار. سرش را می گذارد روی سینه ام و می گوید: قلبت صدا می کند نسترن نسترن.
ــ نه این قلب دیگر صدا نمی کند نسترن نسترن. صدا می کند نگار نگار.
ــ حالا چی می شود اگر یک شب صدا کند نسترن؟
از جایم بلند می شوم. داد می زنم: نه این قلب لعنتی من دیگر نباید صدا کند نسترن. فقط باید صدا کند نگار نگار. همین که گفتم. لعنت به تو که دست از سرم برنمی داری. لعنت به تو. برو گم شو آشغال. برو و دیگر برنگرد. یادم است که قهر کردی و گفتی که زندگی ام را به گند می کشی. پس چی شد؟ چرا هیچ غلطی نکردی؟
او هم از روی تخت بلند می شود و فریاد می زند: باشد می روم. برای همیشه. اما گفتم که اول زندگی ات را خراب می کنم بعد می روم. حالا می بینی!
ــ تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی. تو هیچی نیستی. هیچی! حالا هم برو گم شو.
ــ حالا ببین چه بلایی سرت می آورم. بیچاره ات می کنم. فکر می کنی که من خیالی هستم؟ نه، من عین واقعیتم که تو خیالی فرضش می کنی.
با تمام توانم فریاد می زنم: خفه شو خفه شو خفه شو.
دستی تکانم می دهد. چشم هایم را باز می کنم. نگار روی تخت کنارم نشسته و می گوید: بیدار شو داری خواب می بینی.
نفس نفس می زنم. باز هم تمام تنم خیس عرق شده. به ساعت نگاه می کنم. نزدیک دوازده ظهر است. از دیشب که خوابیده ام یکسره خواب های عجیب و غریب می بینم. نسترن هم از ذهنم بیرون نمی رود. آزارم می دهد و نمی دانم باید چه کار کنم. اما به هر حال باید کاری بکنم.
ــ با کی آمدی؟ مگر قرار نبود من بیایم دنبالت.
ــ با نازنین آمدم. صبح با سر و صدای همسایه بغلی شان از خواب بیدار شدیم.
ــ چی شده بود؟
ــ چه می دانم پسر همسایه شان خودش را دار زده بود.
پوزخندی می زنم و می گویم: چه جالب این یکی را می کشند. آن یکی خودش را می کشد. ببو می زند توی سر امیر میوه فروش. دختر نامه نویس می شود قاتل. شیلا هم می شود فاحشه. مستانه بچه ی خودش را سقط می کند. آن هم از رفیق فوق لیسانس ادبیات نمایشی ما که هم خودش را سیاه می کند هم مردم را برای شندرغاز پول. به این می گویند اجتماع آرام و بی دغدغه.
ــ عجب صبح دلپذیری! روزی که اولش را با این همه گیر دادن شروع می کنی وای به حال بقیه اش.
صدای نازنین را از بیرون اتاق خواب می شنوم که می گوید: پسره بدبخت نامزد داشت دانشجو هم بود. من نامزدش را می شناختم. با هم هم مدرسه ی بودیم. با همین پسره چند سال نامزد بود. پسره پول نداشت که عروسی کنند. کار و باری هم که نداشت. برای پول سال آخر دانشگاه هم مانده بود. بابای دختر گفته بود اگر دخترم را تا آخر بهار نبری به خانه ات، نامزدی بی نامزدی.
به نگار می گویم: خوب سوژه ای است مگر نه. همین را بنویس در مجله ببین چقدر مخاطب پیدا می کنید. موضوع ازدواج و عشق و فقر و بیکاری و خانواده ی سنتی... همه چیز دارد.
دستش را می گذارد روی گلویم و فشار می دهد و روی تخت ولویم می کند و می گوید: بخواب عزیزم. تو الان حالت خوب نیست. تو امروز هم از دنده ی گیر از خواب پا شدی. حالا توی خواب به کی می گفتی خفه شو؟
ــ به تو.
ــ برای چی؟
ــ هی نق می زدی می گفتی باید مانتو مغز پسته ای را برایم بخری. من هم می گفتم خفه شو.
بالش را برمی دارد و می کوبد به پهلویم و از اتاق خواب می رود بیرون. از جایم بلند می شوم و می روم آشپزخانه پیش نگار و نازنین.
ــ گرسنه ام.
ــ سلام.
ــ سلام نازنین خانم. من گرسنه ام.
نگار می گوید: صبر کن ناهار با هم می خوریم. از صبحانه که گذشته. دیروز آقای شاهی چی شد؟
ــ مرد.
ــ با نمک این را که خودم می دانم. کار چه کسی بود؟
ــ معلوم نیست. در ضمن تمام شب را به آقای شاهی فکر کردم و کابوس دیدم. بگذار از فکرش بیرون باشم. خواهش می کنم.
ــ من که دارم دیوانه می شوم. باور نمی کنم. دلم برایش می سوزد. اقوامش سراغش را نگرفتند؟ کسی دیگر نیامد سوال و جواب کند؟
ــ نه. کسی نیامد. این بنده خدا هم که کسی را نداشت که سراغش را بگیرند.
ــ شاید پول و طلا در خانه بوده که کسی می دانسته و آمده...
ــ نه. هیچ چیز در خانه دست نخورده. حتا مقداری پول هم که جلو چشم بوده، دست نخورده است. کسی که با اسلحه آن هم به این صورت برای آدمکشی می آید، باید حرفه ای باشد. تیر در سر خالی کردن کار آدم عادی نیست. کار آدمکش معمولی هم نیست.
نازنین می گوید: بنده خدا. یک بار دیده بودمش. مرد آرامی بود.
باید موضوع صحبت را عوض کنم، این ها که ول کن نیستند. می گویم: راستی نازنین از این پسره بگو.
هر چند داستان این پسر با داستان شاهی چندان فرقی ندارد، اما هر چه باشد یک غریبه است و کمتر برایش غصه می خورم. صحبت های ما چیزی جز اتفاقات تلخ روزمره نیست. مگر اتفاق شیرینی هم می افتد که برای هم تعریف کنیم؟
نازنین می گوید: هیچی دیگر همین هایی که گفتم. این چیزها دیگر عادی شده. همین امسال ۴ نفر از بچه های دانشگاه ما خودکشی کردند.
ــ راست می گویی؟ برای چی؟
ــ به هزار و یک دلیل. یکی شان یک دختر بود. خیلی معصوم بود خیلی.
ــ خوب چرا این دختر به قول شما معصوم خودکشی کرد؟
ــ نمی دانم.
سرش را پایین می اندازد و می گوید: باورت نمی شود اگر بگویم که این دختر چطور خودکشی کرد.
ــ اگر جالب است بگو.
ــ موقع تعطیل شدن دانشگاه بود از ساختمان دانشگاه بیرون آمدیم. هیچ صدایی بدون هیچ فریادی یکهو دختره وسط حیاط ولو شد. می توانی تصور کنی؟ نه نمی توانی. نمی توانی مغز متلاشی شده ی یک نفر که از ساختمان ۷ طبقه به پایین پرت می شود را تصور کنی. مثل یک خواب بود.
خوب که نگاهش می کنم، می بینم که پرده ی لزج اشک در چشمانش موج می زند. نگار هم می فهمد و می گوید: ای وای شماها به جز مرگ حرف دیگری ندارید بزنید؟
ــ من که منتظر ناهار هستم.
ــ چشم. ناهار هم آماده شد صدایت می کنم.
تصویر نسترن جلو چشم هایم است. زیر لب می گویم: خفه شو. خفه شو.
می روم به سمت کتابخانه ی کوچکم. می خواهم کتابی بردارم و تا حاضر شدن ناهار خودم را مشغول کنم. باز یاد آن صدای آشنا می افتم که می گفت قطع کن. وای خدای من چقدر شبیه صدای نازنین بود. اشتباه نمی کنم. یعنی... نه نازنین که زندگی خواهرش را... ولی انگار صدای خودش بود. اه لعنت به من چرا نمی توانم درست تشخیص بدهم.
کسی زنگ می زند. داد می زنم: جواب بدهید من کار دارم.
ــ بله بفرمایید. بله هستند. شما؟ یک لحظه صبر کنید.
نازنین به اتاقم می آید و می گوید: آقا آرمان، خانمی به اسم نسترن با شما کار دارد.
نفسم بند می آید. به نازنین خیره شده ام. می پرسم: کی با من کار دارد؟
ــ نسترن. چرا این طوری می پرسی؟ چیزی شده؟
تا به حال انجماد روح در یک ثانیه را تجربه نکرده بودم. این برای اولین بار است. نسترن، نسترن، نسترن. آخر چطور ممکن است؟ خدایا خوابم؟ اما نه من که الان خواب نیستم. اما نسترن یعنی چی؟ یعنی یک آدم خیالی تبدیل شده به یک آدم واقعی و حالا آمده گند بزند به زندگی ام و برود. آن هم جلو در خانه؟ مگر می شود؟ به سمت پنجره می روم. شاید این فقط زنی باشد که اسمش نسترن است همین. خودت را نباز. شاید این هم یک بازی است. از پنجره پایین را نگاه می کنم. خدای من. یعنی چی؟ فضای بین واقعیت تا خیال مگر چقدر می تواند به هم نزدیک باشد. خود نسترن است خود خودش. با یک عینک آفتابی و یک دسته گل. چقدر بد است که یک نفر نتواند از بین خنده، گریه، فریاد و چیزهای دیگری که می تواند آدم را خالی کند یکی را انتخاب کند.
نگار می گوید: پس چرا نمی روی؟ بنده خدا منتظر است. حالا کی هست این نسترن؟
دوان دوان می روم دم در. در را باز می کنم. باز هم نگاهش می کنم. خود خود خودش است. خود نسترن. با خراش و سوزشی هم که از سابیده شدن دستم با دیوار موقع پایین آمدن برداشته دیگر احتمال خواب بودنم به کل منتفی است. من بیدارم. خود خود نسترن است. نگاهم می کند و می خندد: سلام. دیدی گفتم هر جا که رفته باشی یک روزی می آیم سراغت. انگار باور نکردی که منم.
***
حالا من و نسترن و نگار و نازنین نشسته ایم دور میز ناهارخوری و غذا می خوریم. سکوتی که سنگینی اش را روی قلبم احساس می کنم تمام خانه را پر کرده. نگار طوری که نسترن متوجه نشود همه ی حرکاتش را زیر نظر دارد. برایم دیدن نسترن همان قدر باورکردنی بود که دیدن خورشید در شب. وقتی جلو در دیدمش گفتم: تو اینجا چه کار می کنی؟
از طرفی دیدن نسترن که زمانی عاشقش بودم هیجان زده ام کرده و از طرفی هم هراس نسترن خیالی را دارم که می خواست رسوایم کند. اما نه اینکه نسترن خیالی نیست. هر چند که نسترن خیالی موجی از عشق به همین نسترن است. تو خودت که می گویی نسترن خیالی پس چرا می ترسی؟ نسترن واقعی رفت و خیالش ماند با من. سه سال تمام. دست از سرم برنداشت و هنوز هم برنداشته و حالا هم که دوباره آمده است. اما این بار خود نسترن است. آن قدر غیرمنتظره است که می ترسم نکند این همان نسترن خیالی باشد که آمده به سراغم و می خواهد همه چیز را به هم بریزد و به قول خودش گند بزند به زندگی ام. نکند که آن مزاحم همین نسترن باشد. اما نه این نسترن که اهل این حرف ها نیست. آن نسترن هم که یک خیال بیش نیست. هیچ می فهمی چه می گویی؟ اگر چیزهایی را که با خودت می گویی دوره کنی، می فهمی که هذیان می گویی دیوانه. خودت را نباز. این یک دیدار دوستانه است همین.
نسترن می گوید: خدا را شکر! همیشه فکر می کردم آدم باعرضه ای باشی و زن خوبی برای خودت انتخاب کنی. دست پختش که حرف ندارد، زیبا و خوش رو هم که هست.
نگار که از زمان ورود نسترن، خنده را فراموش کرده بود، لبخندی به لبش می نشیند و می گوید: لطف دارید. البته شوهر من هم نگفته بود که دوست های خوش تیپ و خوش زبانی مثل شما دارد.
نسترن می گوید: به قول آرمان همه ی ما دیوانه هستیم و ما که ادبیات خوانده ایم با لفظ قلم حرف زدن بهتر می توانیم دیوانگی مان را مخفی کنیم.
نازنین هم برای اینکه از قافله حرف زدن عقب نماند می گوید: شما اهل کجایید؟
نسترن سرش را کج می کند سمت نازنین و می گوید: عزیزم من اهل دلم.
حرف زدن و ادا درآوردنش، خندیدنش، نگاه کردنش، هنوز هم همان طور است که غریبه ترین آدم هایی را که با او آشنا می شدند ذوق زده می کرد. همه مان می خندیم و هر لحظه از سنگینی قلبم کم می شود. من هم باید وارد این گفت وگو شوم.
ــ اینکه می گوید اهل دل است درست است. کسی که تمام داستان های شاهنامه را بداند و کسی که تمام شعرهای حافظ را حفظ است. کسی که در تحلیل شعرهای مولوی گاهی از اساتید دانشگاه هم جلو می افتاد، نمی تواند اهل دل نباشد.
ــ لطف داری دوست خوبم. تو همیشه مشوق خوبی برای من بودی. تو به من زندگی دوباره دادی. تو من را به خودم معرفی کردی آن موقع بود که تازه فهمیدم زندگی یعنی چی؟
نازنین می پرسد: خوب به نظر شما زندگی یعنی چی؟
ــ زندگی یعنی زندگی.
ــ همین؟
ــ بله همین. اما جمله ی زندگی یعنی زندگی جمله ای نیست که به راحتیِ گفتنش به آن برسی.
نازنین شانه بالا می اندازد و به من نگاه می کند. هنوز هم فکر اینکه آن صدای آشنا صدای نازنین بوده دست از سرم برنداشته. به موقع اش باید با ترفندی بفهمم کار او بوده یا نه.
نسترن می گوید: زمانی که با آرمان آشنا شدم فهمیدم زندگی یعنی چی؟ من یک آدم خودخواه بودم. آرمان هم که حسابی چند بار اول آشنایی مان حالم را گرفت. ببینم آرمان هنوز هم فقط بلدی بگویی الاغ و نفهم و بی شعور؟ چیز جدیدتری یاد نگرفتی؟
نگار می خندد و می گوید: یعنی به شما هم این ها را گفته؟
ــ اوایل که خیلی با هم لج بودیم به من می گفت الاغ مونث. منم بهش می گفتم الاغ مذکر.
نگار و نازنین قهقهه می زنند و من بی هیچ واکنشی فقط به نسترن نگاه می کنم.
ــ معذرت می خواهم آرمان فقط می خواستم خاطراتمان تازه شود. همین.
ــ اشکالی ندارد. اگر آن قدر به هم نمی گفتیم الاغ، شاید هیچ وقت به الاغ بودن خودمان پی نمی بردیم. اما همین که فهمیدیم اشتباه می کنیم و باید راه درست را انتخاب کنیم عالی بود.
نسترن می گوید: من که یک الاغ واقعی بودم. خودخواه. عصبی. اما آرمان خود خودش بود.
نگار می پرسد: یعنی چی خود خودش بود؟
ــ یعنی خودش را شناخته بود. او دیگر دغدغه های کودکانه نداشت. همیشه چند قدم جلوتر از تمام بچه های دانشگاه بود. به خاطر همین خیلی ها بهش حسادت می کردند. اما یک ایراد اساسی داشت. اینکه به همه چیز گیر می داد. اما بیشتر اوقات به دنبال مباحث خداشناسی بود.
رو می کند به من سری تکان می دهد و می گوید: چه کتکی خوردی از دست بچه هایی که ادعای دیانتشان گوش فلک را کر می کرد!
نگار قاشق را که تا دهان برده بود به بشقاب برمی گرداند و می گوید: کتک خورده؟ برای چی؟
نسترن می گوید: چند نفر هم کلاسی داشتیم که بدجوری ادعای خداشناسی و دین و این حرف ها داشتند، حرف های عجیب و غریبی می زدند و آرمان هم مسخره شان می کرد و همیشه آن ها را به خرافه گرایی و این چیزها متهم می کرد. آن ها هم سعی می کردند با دلیل حرف بزنند. اما تمام حرف هایشان جلو آرمان رنگ می باخت. در یکی از جلسات آزاد دانشگاه آرمان تمام حرف های آن ها را به باد انتقاد گرفت و از طرف اساتید و بچه ها تشویق شد.
بعد از آن روز بود که نسترن عاشقم شد. اما نه عشقی که بخواهد سرانجام ازدواج باشد. او عاشق تفکرات من شد. چند روز بعد از آن جلسه بیرون از دانشگاه چند نفر از یک استیشن بیرون آمدند و به باد کتکم گرفتند. سه روز بیمارستان بستری بودم. جای زخم کتفم هم برای همان موقع است. نمی دانم بی شرف ها با چی زدند که پوست کتفم ورآمده بود.
نسترن می گوید: هنوز هم همان یادگاری روی کتفت را داری؟
تنم یخ می شود. احساس می کنم گردش خون در رگ هایم کند شده. سنگینی نگاه نگار را حس می کنم. نکند دارد فکر می کند که رنگ خیانت دارد خودش را نشان می دهد. نکند حرف نسترن خیالی درست باشد که می گفت: نگار مانده که نشانه های خیانت تو را پیدا کند و وقتی که مطمئن شد به حسابت برسد.
می گویم: هنوز هم هست. تا آخر عمر هم فکر می کنم که بماند. مثل خالکوبی روی پوست.
نسترن رو می کند به نگار و می گوید: زخم خیلی بدی بود. از بیمارستان زنگ زد به من که برایش پول ببرم. به خانه خبر نداد. تا وقتی هم که خوب نشد به خانه نرفت. هنوز هم تنم از یادآوری کتف بخیه شده ی آرمان می لرزد. آن موقع احساس کردم که چقدر آرمان را دوست دارم.
وای خدای من این احمق چه می گوید؟ دوست دارم بلند شوم و فریاد بزنم که توی عوضی نسترن خیالی هستی یا واقعی؟
ــ شوهرت مثل یک برادر بود برای من. من همیشه توی این شهر غریب پشت و پناهم شوهر تو بود. تنها آدمی بود که می شد بهش اعتماد کرد. همه پسرهای دیگر جورهایی سروگوششان می جنبید اما آرمان نه. خودش بود و خدای خودش. هنوز هم مثل یک برادر دوستش دارم.
نفسم را که چند لحظه ای است در سینه ام حبس شده، بیرون می دهم و از اینکه کار به جایی بدتر نکشید، نفس راحتی می کشم. از این خوشحالم که حرف دهانش را می فهمد و بلد است که دوست داشتن را هم چطور بیان کند.
***
حالا نشسته ایم در اتاق پذیرایی. خدا را شکر نگار و نازنین نسبت به نسترن هر چه فکر زنانه است انگار از ذهنشان رفته بیرون. بیشتر آن ها با نسترن حرف می زنند تا من. نسترن یک باره موضوع بحث هایشان را عوض می کند و می گوید: خوب دوستان عزیز! ساعت بسیار خوشی بود.
کیفش را باز می کند و یک کادو بیرون می آورد.
ــ این هم یک هدیه ی دوستانه از طرف من به دوست هم دانشگاهی. اگر مزاحم شدم ببخشید.
نگار جان بابت ناهار خیلی خیلی ممنونم. نیامده بودم که بمانم. لطف کردی. نمک گیر شدم. امیدوارم جبران کنم.
نگار می گوید: این حرف ها را نزنید. خوشحال شدیم.
ــ دیگر باید زحمت را کم کنم. دارم می روم. دارم از ایران می روم. هر کاری کردم نتوانستم از آرمان خداحافظی نکنم.
ــ تنهایی داری می روی؟ کجا؟
ــ نه با همسرم. می رویم یک جای دور. حالا چه فرقی می کند. ندانی بهتر است.
نگار می گوید: بیشتر بمانید. شما که تازه آمدید. تازه داشت خوش می گذشت.
ــ نه دیگر باید بروم. با همسرم قرار گذاشتم که جاهای تفریحی تهران را نشانش بدهم. بچه ی تهران نیست. حالا هم که داریم می رویم خارج، گفت بیاییم تهران و دیدنی هایش را ببینیم و بعد برویم.
شل شدم. نمی دانم چرا. چرا؟ نمی دانی چرا. شاید دوست داری نسترن همیشه برای تو باشد. تو، هم وجودش را دوست داری هم روحش را. او دارد می رود که دنیای دیگری را شروع کند. او می رود با مردی دیگر. تو می مانی با همان نسترن خیالی. می خواهی چه کار کنی؟ نسترن خیالی را چه کار می کنی؟ می شود چاقویی برداشت و در قلبش فرو کرد؟ نه نمی شود. نسترن می رود و شاید باز بیاید و شاید هم نه. اما چه دخلی به تو دارد؟
ــ خوب دوست عزیز. امری نیست؟
ــ آرمان، نسترن خانم با شماست؟
از فکر بیرون می آیم و می گویم: چه زود می روی؟ بیشتر بمان.
ــ نه، گفتم که باید بروم.
ــ هر جور که راحتی. هر جا که هستی به یاد ما باش.
ــ به گوشی ات زنگ زدم در دسترس نبود. زنگ زدم خانه ی مادرت و آدرست را گرفتم. می دانم که شماره ی جدیدم را نداری. البته من شماره ام را نمی دهم چون وقتی بروم خارج دیگر باید خط جدیدی بگیرم. آن موقع زنگ می زنم و شماره ام را می دهم که با هم در ارتباط باشیم. به هر حال هر چه باشد، غربت غربت است. فرقی نمی کند که پاریس باشد یا نیویورک.
به طرز احمقانه ای حرفی که چند لحظه پیش زدم را تکرار می کنم و می گویم: چه زود می روی؟ بیشتر بمان!
جمله ی زیبایی شنیده ام که می گوید: وقتی که کلمات در ذهن آدم بی ارزش جلوه می کند بی هدف خرجشان می کنی. حالا با رفتن نسترن انگار همه چیز برایم بی ارزش می شود. او می رود و خیلی از کلمات در ذهن من هم بی ارزش می شود و او باز جمله اش را تکرار می کند: نه، گفتم که باید بروم.
من باز تکرار می کنم: هر جور که راحتی. هر جا که هستی به یاد ما باش.

اما میل من چیست؟ میل من ماندن اوست. لعنت به من! می دانم وقتی برود، هرگز باور نمی کنم که اینجا بوده. مثل خوابی می شود که فقط تصویرهایی محو از آن در ذهن می ماند. می شود سرگرمش کرد تا بیشتر بماند. تو که بلدی چرا سعی نمی کنی؟ چرا نمی روی دیوان حافظ را بیاوری و بگویی که برایمان فال بگیر. چرا باز از شاملو و گلستان نگفتی که باز هم به اختلاف سلیقه برسید و ساعت ها بحث کنید. شاید می گویی بگذار برود. همان بهتر که برود. اما چه بهتر می شود؟ از حال و روز من که کسی خبر ندارد؛ حال و روزی که سه سال، نه روز برایم گذاشته و نه شب. می رود. جسمم به بدرقه اش می رود. اما روحم را گوشه ی اتاق می بینم که کز کرده و نسترن خیالی دست می کشد به سرش. می رود. می رود. می رود. و حالا رفته و من مانده ام. در را می بندم و برمی گردم. نگار و نازنین در آشپزخانه اند و ظرف می شورند. روح من هنوز گوشه ی اتاق کز کرده و حالا نسترن خیالی هم برایش گریه می کند. احساس می کنم تکه سنگی شده ام که باید تا آخر عمر به گوشه اتاق نگاه کنم.
***
چشم هایم را باز می کنم. همه جا تاریک است. یعنی باز هم دارم خواب می بینم. اطرافم را نگاه می کنم که نکند آقای شاهی گوشه ای از این خانه نشسته است و باز هم می خواهد برای من آواز بخواند. سر و صورتم را می مالم. باورم نمی شود که شب شده. از موقع رفتن نسترن، برای فراموش کردن غصه ی رفتنش خوابیدم.
بلند می شوم. صدای تلویزیون می آید. از اتاق خواب بیرون می روم. نازنین نشسته است پشت کامپیوتر و در اینترنت سیر می کند. نگار متوجهم می شود و می گوید: ساعت خواب! چی شده؟ بیهوش شدی. هر چی صدایت کردم انگار نه انگار.
ــ گفتم که دیشب خوب نخوابیدم.
ــ خوب است که ساعت دوازده بیدار شدی.
صدای زنگ به صدا درمی آید. از شنیدن صدای در جا می خورم. می ترسم نکند که باز هم نسترن باشد. اما چرا باید بترسم؟ دعا می کنم که نکند پدر و مادر نگار آمده باشند برای مهمانی. هیچ حوصله ی مهمان ندارم. عادت هم که ندارند قبل از آمدن تلفن کنند. می روم در را باز می کنم. سرگرد است که دیروز صبح درباره ی آقای شاهی از من سوال می کرد.
ــ سلام. می توانم چند دقیقه ای وقتتان را بگیرم.
ــ خواهش می کنم. بفرمایید.
می آید داخل و می نشیند روی مبل. نگاهی به اطراف می اندازد. نگار و نازنین هم در آشپزخانه خودشان را مشغول کرده اند.
ــ مهمان دارید؟
ــ مهمان که نه. خواهر همسرم است. در خدمتم بفرمایید.
ــ بله. همان طور که برایتان گفتم آقای شاهی با یک اسلحه ی کمری از پشت سر مورد هدف قرار گرفته. آن قدر هم نزدیک بوده که صورت متلاشی شده. از خانه هم چیزی دزدیده نشده. می خواستم بیشتر بدانم. درباره ی خودتان و آقای شاهی.
چند لحظه ای سکوت می کنم و حرفی نمی زنم. او هم اصراری ندارد که من سریع شروع کنم. مطمئنم که کارش را خوب بلد است. موهای سفید شده ی شقیقه و نگاهش نشان از تجربه دارد. با نگاهش انگار تمام فکرهایم را می خواند. کمی عصبی شده ام اما باید خودم را کنترل کنم. نمی دانم چرا فکر می کنم که مظنون اصلی من هستم.
ــ چیز بیشتری نسبت به حرف هایی که برایتان زدم ندارم. آقای شاهی یک فرد تنهای تنها بود. در مدت یک سال دریغ از یک نفر که دیده باشیم سری به او بزند. در تمام ساعت هایی که با هم بودیم حتا یک بار تلفنش زنگ نخورد. هیچ وقت نفهمیدم از کجا تامین مالی می شود. احتمال می دادم که بازنشسته باشد و حقوق بگیر. همین. تمام وقتش در اینترنت بود.
ــ چرا شما نپرسیدید که از کجا تامین مالی می شود؟
ــ پرسیده بودم. خیلی سوال های دیگر هم پرسیده بودم اما جواب نمی داد. فقط درباره ی چیزهایی که خودش دوست داشت صحبت می کرد. همین.
ــ در اینترنت به دنبال چه چیزهایی بود؟
ــ دنبال چیز خاصی نبود. گفتم که یک وبلاگ نویس بود و عقایدش را در وبلاگش منتشر می کرد و با مخاطبانش در ارتباط بود. گاهی مطالب سیاسی و گاهی هم مسائل فلسفی می نوشت. همین. با هیچ کدام مکالمه ی تلفنی نداشت و دیدار حضوری هم نداشت. نهایتش این بود که با آن ها چت می کرد. البته تا جایی که من می دانم. از تمام بحث هایی که با دیگران داشت با من صحبت می کرد.
ــ ولی خوب احتمال هم دارد که چیزهایی را به شما نگفته باشد.
ــ شاید.
ــ با اهالی محل اختلافی نداشت؟ با همسایه ها یا چه می دانم کسی دیگر.
ــ نه. گفتم که فقط خودش بود و خودش.
ــ با هم اختلاف سلیقه داشتید؟
ــ درباره ی؟
ــ چیزهایی که می گفت و می نوشت.
ــ چیزهایی را که می نوشت همیشه قبول نداشتم. اما بحث هم نمی کردم. فقط تاییدش می کردم این مرد فقط نیازمند همین بود. به خاطر صدایش تمایلی به حرف زدن و بحث کردن نداشتم.
ــ صدا؟ منظورتان این است که صدای بدی داشت؟
می خندم و می گویم: خوب صدایی که بخواهد از یک گلوی بی حنجره و با دستگاه خارج شود، چندان صدای شنیدنی ای نیست.
پلک هایش گشاد می شود و بعد چند لحظه ای چشم تنگ می کند و می گوید: گلوی بی حنجره؟ لطف کنید بیشتر توضیح بدهید.
از حرفش تعجب می کنم. اما به روی خودم نمی آورم و می گویم: یعنی چی بیشتر توضیح بدهم؟ یک گلوی بی حنجره چه توضیحی دارد؟
ــ منظور شما این است که آقای شاهی حنجره نداشت؟
ــ خوب اینکه چیز واضحی است حتا اگر صورتش هم متلاشی شده باشد، جای خالی حنجره و سوراخ روی گلویش را که برای تنفس است باید دیده باشید.
دیگر سوالی نمی پرسد. نشسته و فکر می کند. از جایش بلند می شود و می گوید: لطف کردید.
خداحافظی می کند و می رود. با خودم فکر می کنم که چرا آن قدر این گلوی بی حنجره برایش تعجب آور و سوال برانگیز بود. مگر می شود که ندیده باشد؟ تا جایی که می دانم تمام مشخصات مقتول همیشه از طرف کالبدشکافی برای تحقیق بیشتر و بهتر هم در اختیارشان قرار می گیرد. یعنی چنین چیزی درج نشده؟
***
نزدیک آمدن شیلا بود. باید کاری می کردیم اما چه کاری. زمین پر از خون بود و تن لش حسن جیغیل را هم که جایی نمی توانستیم ببریم. آن قدر معطل کردیم تا شیلا رسید. حال و روزمان آن قدر بد بود که فهمید اتفاقی افتاده. هر طور بود حالی اش کردیم که چه شده. لیلا تمام ماجرا را برای شیلا تعریف کرد. اما او دستپاچه نشد. خیلی خونسرد رفت به آشپزخانه و چاقویی برداشت و در اتاق را باز کرد. فکر می کردیم الان است که حسن جیغیل به سمتش حمله کند. داخل رفت. صدایی نمی آمد. لیلا خواهرش را صدا کرد. گفت: شیلا کجایی؟ چی شده؟ حرفی بزن. شیلا بیرون آمد و گفت مرده. اما شیلا آن قدر راحت این جمله را گفت که انگار یک سوسک مرده. از اتفاقی هم که افتاده بود، خم به ابرویش نیامد. گفت که کمکمان می کند تا از شر جسدش خلاص شویم. من دیگر به خانه شان نرفتم. از لیلا می شنیدم که می گفت خواهرم هر دفعه تکه ای از بدن حسن جیغیل را با خودش می برد جایی گم و گور می کند. بله این طور بود که من قاتل شدم.
ــ چه قاتل نازنینی.
ــ آرمان قرار شد حرف نزنی.
نازنین نامه را از دست نگار گرفت و گفت: بقیه اش را من می خوانم.
در دلم می گویم خوب است تو بخوان تا من خوب صدایت را گوش کنم و یادم بیاد که آن صدای پشت گوشی صدای تو بود یا نه.
اما فکر نمی کنم که هر قاتلی باید مجازات شود. به نظر شما من باید مجازات شوم؟ من برای حیثیت و شرف خودم و لیلا این کار را کردم. من از این کارم پشیمان نیستم. نه تنها پشیمان نیستم بلکه خوشحال هم هستم که شرّ یک آدم کثیف را از روی زمین کم کردم. این را برایتان نوشتم که چاپش کنید که همه ی دخترها و زن ها بخوانند و بدانند که کشتن این کثافت ها هیچ حقی را به گردنشان ندارد. خون این کثافت ها هیچ وقت گریبان گیرشان نمی شود. من دارم زندگی می کنم. در سلامت کامل. هر چند که شب هایم پر از کابوس است. اما باز هم از کارم پشیمان نیستم. کشتم برای دفاع از خودم. برای دفاع از لیلا. این را نوشتم برای زن های بزدلی که وقتی بهشان تجاوز می شود به غیر از التماس و گریه کاری بلد نیستند. شاید بگویند نه ما نمی توانستیم کاری بکنیم. اما یک زن خیلی حیله گرتر از این است که حتا در بدترین شرایط هم نتواند از دست این کثافت ها خودش را خلاص کند.
حالا می فهمم که شیلا چرا با وجود مریضی اش هنوز دست از کارش برنمی دارد. خودش می گوید من خودم را طعمه ی مردهایی می کنم که به زنشان خیانت می کنند. خودم را طعمه ی آدم های کثیف می کنم. من نمی خواهم مثل او باشم. اما حالا او مقدس ترین فاحشه ای است که می شناسم. خنده دار است نه؟ فاحشه ای که با کارش در نظر کس دیگری به تقدس می رسد. ای کاش من به جای او بودم. هر چند که می توانم جای او باشم اما جراتش را ندارم. اما ای کاش مثل او بودم و همه ی کثافت ها را به لجن می کشیدم.
سعی نکنید که ردی از من پیدا کنید. اگر کشته ام و برای شما هم می نویسم، فکر همه جایش را کرده ام. آدرس روی این نامه تقلبی است. اسم ها هم تقلبی است. دنبال من نگردید و فقط جرات داشته باشید و این نامه را چاپ کنید.
می گویم: شما هم که جرات ندارید این نامه را چاپ کنید؟
ــ جرات داریم اما اگر این کار را بکنیم مجله درش تخته می شود.
ــ پس جرات ندارید؟ در ضمن باز هم می گویم که این نامه به این صورتی که نوشته شده یک تصور ساختگی بیشتر نیست. شاید تمام این اتفاق ها افتاده باشد اما نه به این صورت که نوشته شده. تکه تکه کردن جسد هم برایم باورکردنی نیست. به نظرم که دروغ محض است.
ــ از کجا می دانی؟
ــ چون یک فرد قاتل نوشته. برای نوشتن هر چند که از نظر اسم و آدرس رد گم می کند اما از نظر روایی هم سعی می کند که رد گم کند. اتفاق را به همان صورت تعریف نمی کند که نشود ردش را گرفت. به احتمال زیاد کسی را کشته. اما با این حالت روایت سعی می کند که از خودش یک قهرمان بسازد.
ــ من که قبول ندارم. این یک احتمال است. تو با این نامه مثل نقد یک کتاب رفتار می کنی.
ــ بله یک احتمال است. اما من از روی هوا احتمال نمی دهم. کمی فکر می کنم و بعد حرف می زنم. شما هم احتمال بده.
نازنین می گوید: خدایی دمش گرم. عجب کاری کرده.
ــ تو هم که مثل آرمان فکر می کنی. شما طرف قاتل هستید یا مقتول؟
ــ آبجی عجب حرفی می زنی. این کسی که کشته شده یک آدم عوضی بوده. این اتفاق ممکن است برای هر کسی بیفتد. بیا فرض کنیم که این اتفاق برای من و تو می افتاد.
ــ اگر این اتفاق برای من و تو می افتاد خوب به آرمان می گفتیم یا به پلیس زنگ می زدیم.
ــ نه خواهر عزیزم. دنیای ما با دنیای این دختر فرق می کند. این ها هیچ پشت و پناهی نداشتند. خود دختری که این نامه را نوشته به خاطر جریان مستانه، برای خانواده یک شرمندگی بیشتر نبوده. این دختره لیلا هم که بی سرپرست و با یک خواهر ایدزی فاحشه زندگی می کرده. اگر در این موقعیت بودی چه کار می کردی؟ اگر بی کس بودی و همه هم درباره ات فکر بد می کردند، دست به کار نمی شدی که از خودت دفاع کنی؟
ــ به هر حال قتل نمی کردم.
ــ می کردی.
ــ نمی کردم.
ــ من می گویم می کردی. این کار را می کردی.
می گویم: بس کنید.
نامه را تا جایی که خوانده بودیم نازنین خودش خواند و بقیه اش را با هم خواندیم.
ــ من هنوز سر حرفم هستم. جریان این نامه به این صورت نبوده. یعنی اینکه اتفاقات این طوری نبوده. اما به هر حال اتفاقات این نامه هم دور از ذهن نیست.
رو می کنم به نازنین و می گویم: بین بچه های دانشگاه یا مدرسه ی شما اتفاقاتی مثل سقط جنین نبوده.
ــ از این جور اتفاق ها کم نداشتیم.
ــ ببخشید در دانشگاه شما دختر فاحشه نیست؟
گونه هایش سرخ می شود و می گوید: از این دسته هم کم نیست. خرج سنگین دانشگاه را هم از همین راه تامین می کنند.
رو می کنم به نگار و می گویم: از اینکه خواستم این نامه را بخوانی فقط و فقط به خاطر قتلی بود که اتفاق افتاده بود و روایتی که مثل داستان بود. فقط این بود که من را کمی کنجکاو کرد که نامه را برایم بخوانی. همین. از این دختر خوشم آمد که جرات دفاع از خودش را داشته. همین. حتا اگر یک خیالبافی باشد هم برایم دلچسب است. می فهمی؟ با آدرس غلط و اسامی جعلی من باور می کنم که این دختر آدم کشته. اما حالا نه به این صورت. شاید هم من اشتباه می کنم. وقتی همه چیز جعلی است لازم نیست چیزی دروغ باشد. ولی از اینکه گفته نمی داند و مستانه هم تعریف نکرده که چطور حامله شده است این برایم به هیچ وجه باورکردنی نیست. چون دوستان نزدیکی بودند. حالا چرا نخواسته بگوید من نمی دانم.
نازنین دستش را بالا می گیرد و می گوید: من هم موافقم.
ــ هر دوی شما دیوانه اید. هم تو هم نازنین.
ــ کاری نکن بروم در را باز کنم که روح آقای شاهی بیاید سراغت.
ــ اه لوس بی معنی. تازه یادم رفته بود.
غرغرکنان می رود به آشپزخانه و نازنین هنوز نشسته. می پرسد: این پلیس که آمد چی پرسید؟
ــ سوال هایی که دیروز پرسید.
ــ خوب چرا دوباره پرسید؟
ــ برای اینکه ببیند بین جواب های امروز و دیروزم فرقی هست که بخواهد باز هم سوال پیچم کند.
ــ فکر کنم باز هم بیایند. به غیر از تو که کسی با شاهی در ارتباط نبود.
ــ هر چند بار هم که بیاید همین جواب ها را می دهم. کاری هم نکرده ام که بترسم.
ــ به نظرت چه کسی آقای شاهی را کشته؟
چند لحظه ای نگاهش می کنم و می گویم: از دست سرگرد خلاص شدم حالا گیر تو افتادم. سرگرد هم همین سوال را کرد اما من جوابی برایش ندارم.
ــ نگار خیلی نگران است. می گوید می ترسم...
حرفش را ادامه نمی دهد. می گویم: می ترسد که چی؟ من را بگیرند به جای قاتل ببرند؟ درست است که به من مظنون هستند اما اگر مدرک کافی داشتند همان دیروز بازداشت می شدم. تازه آن ساعت من که خانه نبودم. شاهد هم دارم. نگار هم که همه اش فکرهای بی خودی می کند.
با خودم فکر می کنم که همین الان موقعیت خوبی است که بفهمی در آن مزاحمت نازنین هم دست داشته یا نه. اگر همان جمله ی قطع کن را ازش بخواهم تکرار کند و اگر صدای خودش بوده از تغییر چهره اش می فهم که کار خودش بوده و مطمئنم که می فهمد من فهمیده ام و... رو می کنم به نازنین و می گویم: نازنین از تو می خوام که یک جمله را چند بار تکرار کنی. فقط تکرار کن و از من نپرس چرا.
ــ می خواهی بازی کنی؟ چی بازی هست؟
ــ تو فکر کن بازی است. فقط چند بار تکرار کن که قطع کن قطع کن.
بدون هیچ تغییر حالتی می گوید: یعنی چی؟ چند بار بگویم قطع کن قطع کن؟
نه صدایش به لرزه درمی آید و نه رنگ چهره اش تغییر می کند.
ــ بله بلد نیستی؟ فقط خواستم چند بار بگویی قطع کن قطع کن.
شانه بالا می اندازد و چند بار پشت سر هم می گوید: قطع کن.
چشم هایم را می بندم و خوب به صدایش گوش می کنم. صدایش خیلی شبیه آن صداست ولی نمی توانم مطمئن باشم. هیچ دلیل قانع کننده ای هم برای خودم ندارم که بخواهم نازنین را متهم کنم. هر چه باشد نازنین نه با من نه با نگار هیچ خصومتی ندارد و اگر هم داشته باشد آن قدر احمق نیست که بخواهد زندگی خواهرش را با این حرکت احمقانه خراب کند.
***

نظرات کاربران درباره کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟

یه کتاب فوق العاده خوب از اینطور کتاب هایی که آدم رو به خلسه میبرند خیلی خوشم میاد هرچند مطمئنم که خیلی ها با نظرم موافق نیستن
در 2 سال پیش توسط ebr...313
چرا هیچکس نگفته داستان نصفه تموم شده؟ گفتن داستان پایان باز، ولی نه اینکه معما درست کنی و هروقت کم آوردی، همه چیزو ول کنی. نه معلوم شد قضیه مزاحم چی بود، نه قضیه شاهی. حتی تکلیف اون صدای آشنای پشت خط هم معلوم نشد. داستان خوبی بود و خیلی لذت بردم ولی خیلی مسخره بود که اینطوری تموم شد.
در 3 سال پیش توسط کتیبه سپید
داستانش طرح کلی نداشت و آخر معلوم نشد که چی شد اما بعضی قسمتاش متنای جالبی راجب خدا داشت مخصوصا وبلاگ های آقای شاهی جالب بود به هر حال هر کتابی ارزش ی بار خوندنو داره
در 1 سال پیش توسط zahra
رمان خوبی بود یه شب منو مال خودش کرد . متقاوت بود .ارزششو داره
در 2 سال پیش توسط سینا محمودی
ارتباط جلد کتاب با محتوی رو پیدا نکردم....متن ساده و روان ولی کم ارزش... در حد داستانهای دنباله دار مجلات ِ عامی.. در حد سریال های داغون تلویزیون ایران ... در حد ِ همون نامه ای که به مجله نوشته شده... جنین خوردن و قضیه شیر هم که ترویج سطحی نگری و شایعه پراکنی اینترنتی ست .... اگه خیلی بی کتاب موندید بخونینش... اگر رایگان نبود اصلا ارزش نداشت و این همه نظر و ستاره نمیگرفت
در 3 سال پیش توسط beh...ign
دوس ندارم فیلما و کتابایی رو ک اخرش بازه و معلوم نیس چی میشه
در 2 سال پیش توسط sam...deh
اوایل داستان و حتی اسم کتاب تا حدودی جذبت میکنه اما آخرش رو هواست و جمع و جور نشده.. خیلی از موضوعاتش که میتونست پایان داشته باشه دست نخورده مونده..
در 1 سال پیش توسط # M #
در کل تلاش خوبی صورت گرفته بود ولی نبود طرح کلی داستان به کلیت اثر صدمه زده. برطرف نشدن ابهامات بیشتر از اونکه بتونه تخیل خواننده رو به کار بندازه موجب آزار شده و بی هدف به نظر میاد. مرز بین توهم و واقعیت خیلی کمرنگه که میتونه ذهن خواننده رو بیشتر درگیر کنه ولی کماکان بی هدف مونده. کتاب بیشتر شبیه یادداشت های پراکنده ذهن یک نفره تا یک کتاب.
در 2 سال پیش توسط sem...ari
از نظر بنده کتاب خوبی بود و جالب. مشکلات اجتماع رو هم باز گو میکرد و هم از زندگی کردن می آموخت . واقعا جالب بود . خسته نباشی اقای رضایی عزیز ♥
در 3 سال پیش توسط far...aee
چیزی در حد انشای دبیرستان. بیچاره ادبیات داستانی که چه چیزهایی را به اسم داستان به ناف مخاطبش می بندند.
در 3 سال پیش توسط zhi...lla