فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده شصت دقیقه‌ای

کتاب خانواده شصت دقیقه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب خانواده شصت دقیقه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانواده شصت دقیقه‌ای

من فکر می‌کنم اگر متوجه باشیم که مراحل زندگی خانوادگی چقدر زودگذرند، برایمان آسان‌تر می‌گذرند. یادم می‌آید وقتی بچه‌هایم کوچک بودند، سال‌های پیش رو برایم مثل آغاز یک تعطیلات طولانی تابستانی در زمان کودکی ابدی به نظر می‌رسید. اما بعد یک نفر پیشنهاد کرد یک ساعت شنی را تصور کنم که به جای شن در آن روزها را ریخته‌اند. این تأمل برانگیز است. وقتی بچۀ شما به دنیا آمد، در آن ساعت ۶۵۷۰ روز ریخته شد. (تعداد روزها تا زمانی که آنها به هیجده سالگی برسند.) اگر بچه شما ده ساله است ۳۶۵۰ روز آن تا حالا رفته و ۲۹۲۰ روز دیگر باقی مانده. هیچ مقداری از پول، قدرت یا مقام اجتماعی نمی‌تواند حتی یک روز به آن اضافه کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانواده شصت دقیقه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



درباره نویسنده

راب پارسونز در «کاردیف» انگلستان به دنیا آمد و در همان جا رشد کرد. او فرزند یک پستچی و یک مستخدم بود و در خانه ای بزرگ شد که هرگز در آن آبِ گرمی وجود نداشت. با وجود اینکه پدر و مادر او، خودشان به کلیسا نمی رفتند، اما یک شنبه ها رابِ ۴ ساله را به کلیسا می فرستادند و این برای او تجربه ای بود که کمکش کرد در برهه ای از زندگی اش تصمیمات مهمی بگیرد.
با اینکه از دانشکده آموزش زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد، اما بعد از آن، دوره های وکالت را پشت سر گذاشت. تا سال ۱۹۸۰ یک مشاور حقوقی موفق و شریک یک دفتر وکالت بزرگ بود. در سال ۱۹۸۶ راب در یکی از نشست های «جیمز دابسون» و گروهی از رهبران مذهبی انگلیسی شرکت کرد. وقتی که دابسون از آنها خواست تا در دفتر تشکیلات آنها حضور پیدا کنند، زندگی راب تغییر کرد. او و همسرش در طول سال های وکالت، وقت زیادی را صرف مشاوره دادن به زوج هایی کردند که در ازدواجشان دچار مشکل شده بودند. در آن دوره، بریتانیا بالاترین آمار طلاق را در اروپا داشت. او می دانست که اگر در این راه کاری انجام دهد، خدا هم از او راضی خواهد بود.
در سال ۱۹۸۸ او دفتر کارش را به منظور کمک به خانواده ها ترک کرد و به یک موسسه خیریه پیوست که در آن به خانواده هایی کمک می شد که از فروپاشی در رنج بودند.
راب کتاب های زیادی درباره زندگی خانوادگی و مسائل مربوط به زندگی مشترک نوشته است. مجموعه کتاب های «۶۰ دقیقه ای»، «نوجوانان»، «چیزهایی که روزهای یک شنبه به من یاد ندادند» و... از جمله این کتاب هاست. اهمیتی که او به خانواده می دهد، منجر به برگزاری سمینارهای متعددی گردیده است. راب علاقه خاصی برای کمک به والدینی دارد که مایلند زندگی شان را در ارتباط با فرزندانشان تغییر دهند و به خصوص کسانی که می خواهند این اقدام را در ارتباط با نوجوانانشان انجام دهند.
بیشتر نوشته های او را می توان از عناوینی که دارند، شناخت. او می گوید: «بعضی اوقات، بچه ها از ما می خواهند که کاری برایشان انجام دهیم و ما در جواب به آنها می گوییم: «بعداً». اما این بعداً هرگز از راه نمی رسد تا اینکه بچه ها دیگر از شما درخواست نمی کنند. همه پدرهای دنیا به من می گویند که می خواهند وقت بیشتری را صرف بچه ها و خانواده شان بکنند... بعد چشم باز می کنند و می بینند که ۶۵ سالشان است و عمرشان به بیهودگی گذشته است.»
راب و همسرش دایانا وقتی ۱۶ ساله بودند همدیگر را در کلیسا ملاقات کردند. آنها ۳۷ سال است که با هم ازدواج کرده اند و دو بچه بزرگ به نام «کیتی» و «لوید» و یک نوه دارند که به زودی دو تا می شوند. خانواده پارسونز شامل «ران» هم می شود که مردی بی خانمان است و از وقتی که بچه بوده، نزد دایانا و راب زندگی می کند. او یک شب، ۳۰ سال پیش و درست قبل از به دنیا آمدن کیتی، پشت در پیدایش شد.
راب برنامه پرمشغله ای دارد و دایانا هم در اغلب مواقع همراه اوست. او همچنین مامور رسمی یکی از موسسات خیریه انگلستان است.

اتاق انتظار بیمارستان

راب پارسونز در «کاردیف» انگلستان به دنیا آمد و در همان جا رشد کرد. او فرزند یک پستچی و یک مستخدم بود و در خانه ای بزرگ شد که هرگز در آن آبِ گرمی وجود نداشت. با وجود اینکه پدر و مادر او، خودشان به کلیسا نمی رفتند، اما یک شنبه ها رابِ ۴ ساله را به کلیسا می فرستادند و این برای او تجربه ای بود که کمکش کرد در برهه ای از زندگی اش تصمیمات مهمی بگیرد.
با اینکه از دانشکده آموزش زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد، اما بعد از آن، دوره های وکالت را پشت سر گذاشت. تا سال ۱۹۸۰ یک مشاور حقوقی موفق و شریک یک دفتر وکالت بزرگ بود. در سال ۱۹۸۶ راب در یکی از نشست های «جیمز دابسون» و گروهی از رهبران مذهبی انگلیسی شرکت کرد. وقتی که دابسون از آنها خواست تا در دفتر تشکیلات آنها حضور پیدا کنند، زندگی راب تغییر کرد. او و همسرش در طول سال های وکالت، وقت زیادی را صرف مشاوره دادن به زوج هایی کردند که در ازدواجشان دچار مشکل شده بودند. در آن دوره، بریتانیا بالاترین آمار طلاق را در اروپا داشت. او می دانست که اگر در این راه کاری انجام دهد، خدا هم از او راضی خواهد بود.
در سال ۱۹۸۸ او دفتر کارش را به منظور کمک به خانواده ها ترک کرد و به یک موسسه خیریه پیوست که در آن به خانواده هایی کمک می شد که از فروپاشی در رنج بودند.
راب کتاب های زیادی درباره زندگی خانوادگی و مسائل مربوط به زندگی مشترک نوشته است. مجموعه کتاب های «۶۰ دقیقه ای»، «نوجوانان»، «چیزهایی که روزهای یک شنبه به من یاد ندادند» و... از جمله این کتاب هاست. اهمیتی که او به خانواده می دهد، منجر به برگزاری سمینارهای متعددی گردیده است. راب علاقه خاصی برای کمک به والدینی دارد که مایلند زندگی شان را در ارتباط با فرزندانشان تغییر دهند و به خصوص کسانی که می خواهند این اقدام را در ارتباط با نوجوانانشان انجام دهند.
بیشتر نوشته های او را می توان از عناوینی که دارند، شناخت. او می گوید: «بعضی اوقات، بچه ها از ما می خواهند که کاری برایشان انجام دهیم و ما در جواب به آنها می گوییم: «بعداً». اما این بعداً هرگز از راه نمی رسد تا اینکه بچه ها دیگر از شما درخواست نمی کنند. همه پدرهای دنیا به من می گویند که می خواهند وقت بیشتری را صرف بچه ها و خانواده شان بکنند... بعد چشم باز می کنند و می بینند که ۶۵ سالشان است و عمرشان به بیهودگی گذشته است.»
راب و همسرش دایانا وقتی ۱۶ ساله بودند همدیگر را در کلیسا ملاقات کردند. آنها ۳۷ سال است که با هم ازدواج کرده اند و دو بچه بزرگ به نام «کیتی» و «لوید» و یک نوه دارند که به زودی دو تا می شوند. خانواده پارسونز شامل «ران» هم می شود که مردی بی خانمان است و از وقتی که بچه بوده، نزد دایانا و راب زندگی می کند. او یک شب، ۳۰ سال پیش و درست قبل از به دنیا آمدن کیتی، پشت در پیدایش شد.
راب برنامه پرمشغله ای دارد و دایانا هم در اغلب مواقع همراه اوست. او همچنین مامور رسمی یکی از موسسات خیریه انگلستان است.
نیمه شب است. در اتاق بیمارستان محلی هستم. یکی از همسایه ها را که دچار زمین خوردگی شده به اینجا آورده ام و تقریباً چهار ساعت است روی یک صندلی پلاستیکی نشسته ام. صندلی طوری طراحی شده که تمام اعضای بدنم تا جایی که امکان دارد در آن احساس ناراحتی کند.
بلند می شوم، پاهایم را تکان می دهم و به سمت ماشین فروش قهوه می روم. زن جوانی حدود بیست وچهار ساله آنجاست. او که کاملاً پریشان احوال است سعی می کند سکه ها را داخل ماشین بیندازد. به او پیشنهاد می کنم برود روی صندلی بنشیند، پول را از او می گیرم و برایش قهوه می خرم و می برم.
ما شروع به صحبت می کنیم. او به من می گوید که پدرش به شدت بیمار است و احتمال دارد همان شب تمام کند. در حالی که جرعه های قهوه را می نوشیم از او می خواهم درباره پدرش با من حرف بزند.
او قطره اشکی را از روی صورتش پاک می کند، لبخند می زند و می گوید: «پدر و مادرم فوق العاده بودند. زندگی خانوادگی ما محشر بود. من نمی دانستم که چقدر زندگی ما خوب بود تا اینکه به کالج رفتم و از دوستانم شنیدم که در خانه های آنها چه می گذرد. موضوع این نبود که ما بگو مگو نداشتیم، خیلی وقت ها داشتیم. ما باهم خیلی فرق می کردیم. من یکی خیلی پر شر و شور بودم. دو تا خواهر و یک برادر دارم. گاهی وقت ها توفان به پا می کردیم، اما همیشه کلی می خندیدیم و می دانستیم آخرش این ما هستیم که به داد همدیگر می رسیم.»
می گویم: «یک خانواده عالی.»
سرش را تکان می دهد و می گوید: «بابا از یک خانواده فقیر بود، اما در کارش موفق بود. در واقع در سال های اولیه زندگی والدینم، او آن قدرخود را وقف کارش کرده بود که کارشان داشت به جدایی می کشید. بعد از آن همه چیز عوض شد. البته نه اینکه او دست از کار زیاد بردارد، اما دیگر مثل گذشته نبود و هروقت به او نیاز داشتیم در کنارمان حاضر می شد. من در زمین بازی مدرسه بودم و ناگهان می دیدم که او بی سر و صدا وارد شده. شاید بعضی وقت ها دیر می کرد، اما از اینکه این جور چیزها را از دست بدهد نفرت داشت؛ در مورد مسا بقات فوتبال برادرم هم همین طور بود.
بعد از اینکه او و مادرم آن دوره سخت را پشت سر گذاشتند، الویت های او تغییر کرد.»
پرسیدم: «مادرت هنوز زنده است؟»
گفت: «آه، بله. الان بالا در بخش، پیش اوست.»
گفتم: «بیشتر برایم بگو...»
حدود ساعت دو صبح بود که ما صحبتمان را قطع کردیم، صحبتی که همه اش درباره زندگی خانوادگی او بود. او برایم در مورد تعطیلات و کریسمس ها گفت؛ از زمان های خوب و زمان های سخت و اختلاف هایی که در نهایت با اشک و بخشش حل می شدند. در مورد کارهای احمقانه ای که انجام می دادند حرف زد، مثلاً اینکه بعد از دیدن فیلم «کتاب جنگل» از روی آن برای همدیگر اسم گذاشته بودند و یک هفته کامل همدیگر را با آن اسم ها صدا می کردند.
گفت: «مشکل اصلی این بود که همه ما نوجوان بودیم. مادرم وقتی ما باهم کار احمقانه یا ترسناکی انجام می دادیم همیشه همین را می گفت (مثل یک بار که با طناب از کوه پایین می آمدیم و خواهرم همان طور سروته مانده بود) یا وقتی که دوره سختی را می گذراندیم. او همیشه می گفت: ''اینها خاطره می شوند.''»
او به سختی آب دهانش را قورت داد و من گفتم: «شما خیلی خاطره داشتید. این طور نیست؟»
گفت: «بله، صدها خاطره.» و لبخند زد: «خب بهتر است حالا برگردم به بخش. ممنونم که با من حرف زدید، کمک بزرگی بود.»
بالاخره ساعت ۹ صبح بیمارستان را ترک کردم. همان طور که به سمت اتومبیلم می رفتم، متوجه زوج جوانی شدم که محل پارکشان کنار من بود. آنها با احتیاط زیاد، نوزاد تازه متولد شده ای را همراه سبدهای گل رنگارنگ داخل ماشین می گذاشتند. من با صدای بلند گفتم: «تبریک.» پدر به من لبخند زد.
وقتی سوار اتومبیلم شدم، دیدم که دارم به زن جوان کنار ماشین قهوه فکر می کنم و آرزو می کنم که ای کاش پدرش می توانست برخی از درس هایی را که آموخته بود، با این والدین جوان که به تازگی زندگی خانوادگی خود را شروع کرده اند در میان بگذارد. و همان طور که به ذهنم اجازه پرسه زدن می دادم، احساس کردم صدای آن مرد پیر را می شنوم که درباره آن چیزهایی که زندگی را مستحکم می کنند، حرف می زند: «وقت گذاشتن برای همدیگر، قدرت خنده، بر پا کردن خانه ای که در آن همیشه اختلاف ها به بخشیدن ختم می شوند و اینکه چگونه می شود خاطره ساخت.»
من بیش از بیست سال به همه جای دنیا سفر کرده ام و به داستان های خانوادگی مردم گوش سپرده ام. از مسکو تا ملبورن، از دوربان تا دونکاستر. آنها با من از آنچه به خانواده هایشان استحکام بخشیده گفته اند و گاهی از آنچه که خانواده هایشان را نابود کرده است.
بچه های من الان در آستانه آغاز زندگی خودشان هستند. اگر آنها به من اجازه دهند (یک اگر بزرگ!) دلم می خواهد چه چیزی را با آنها در میان بگذارم؟ شاید چیزهایی که آرزو می کردم آنها را به روش متفاوتی انجام می دادم؛ آنچه که به نظر می آمد موثر باشد و موثر نبود. من آنها را ذره ذره از صحبت هایی جمع کرده ام که با خانواده ها در تمام دنیا داشته ام. بیشتر وقت ها صحبت افرادی را شنیده ام که می گفتند: «ای کاش اینها را در مورد زندگی خانوادگی ام زودتر یاد گرفته بودم.» بنابراین فرزندانم چه این مطالب را بخوانند و چه نخوانند ـ و با قبول اینکه فهرست های هر کسی می تواند متفاوت باشد ـ در اینجا ده درس را برای استحکام زندگی خانوادگی آورده ام. این یک کتاب «شصت دقیقه ای» است، یعنی می توانید آن را به سرعت و در عرض یک ساعت بخوانید.
یک ساعت؟ در یک ساعت چه حرف با ارزشی را می توان بیان کرد که بشود آن را در کمتر از چهارهزار ثانیه خواند؟
خُب، حداقل یک چیز... و من این را می دانم: خانواده شما در هر شکل و اندازه ای که باشد ـ یک پدر و یک مادر، یک والد تنها، خانوده ای که در آن پدر یا مادر ناتنی باشد ـ در این کتاب کوچک نکته هایی هست که می تواند به خانواده شما استحکام ببخشد یا شاید از فروپاشی آن پیشگیری کند. خانواده هایی را می شناسم که با اجرای تنها یکی از درس های این کتاب، روابط خانوادگی شان تغییر یا حتی نجات پیدا کرده است.
ممکن است در این زمان، در حال گذراندن دوره سختی باشید. من در کار خود شاهد این هستم که در زندگی واقعی برای حل مشکلات خانواده ها نمی توان به پاسخی ساده باور داشت، اما امیدوارم بتوانید در این کتاب چیزی را بیابید که به شما کمک کند ـ حتی در این حد که شما در حال تجربه هرچه که باشید، تنها نیستید.
پس از کجا شروع کنیم؟ ما با درس زندگی پدرِ دختری شروع می کنیم که او را در بیمارستان ملاقات کردم و می خواست با چنگ انداختن به زمان، تغییری را در خانواده خود ایجاد کند.
شاید به نظر ساده برسد، اما حیاتی است. اگر این درس را نیاموزیم، هرچه برای زندگی مادی کسانی که دوستشان داریم تلاش کنیم، باز هم نمی توانیم یک خانواده مستحکم بسازیم. موفقیت در تمام درس های دیگر بستگی به موفقیت در این درس دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده شصت دقیقه‌ای

شاید از ظاهر و جلد کتاب تصور کنید ازین کتابای یه دقیقه ای پولدارشو و شادشو و فلان باشه. اما عالیه عالی.. حرفهای منطقی و مفید که واقعا می تونه کاربردی باشه.. فقط تصویر جلد کاش یطور دیگه بود. وگرنه محتوا عالیه
در 3 هفته پیش توسط