فیدیبو نماینده قانونی اندیشه پویا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه اندیشه پویا

مجله ماهنامه اندیشه پویا
شماره ۲۸

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه اندیشه پویا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره مجله ماهنامه اندیشه پویا

در این شماره می‌خوانید: نورمالیزاسیون مقدمۀ دموکراتیزاسیون استبداد منور نذر کردن وزیر نشوم نبض زندۀ زمانه خود عقلایی اندیشی و جادویی اندیشی کافکا و غیاب سمفونی تاریک زندگان

بخشی از مجله ماهنامه اندیشه پویا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دیباچه

۲۸ مردادِ روحانی

روحانی در آغاز فصلِ مذاکرات در عرصه سیاست داخلی مطلوب نهایی خود را اعلام کرده است: مجلسی شبیه مجلس اول

رضا خجسته رحیمی

«نباید فکر کنیم پس از حصول توافق می توانیم هر طور که بخواهیم حرف بزنیم و عمل کنیم و دیگران در برابر این تغییر رفتار ما واکنشی نخواهند داشت.... قطعاً شرایط پساتحریم برای تحقق اقتصاد مقاومتی بهتر از قبل است و در کنار این شرایط جدید باید فضای مناسب اجتماعی و سیاسی را نیز فراهم کنیم.... هیچ حزب، جناح و گروه قانونی در کشور نباید احساس یاس کنند.... مجلس شورای اسلامیِ آینده متعلق به یک حزب و جناح نخواهد بود. این نظر مقام معظم رهبری و گفته قانون اساسی ماست و مگر می شود جناحی بگوید که من یک خم رنگ رزی پیدا کرده ام که می توانم آن جا را به هر رنگی که بخواهم درآورم؛ این گونه نیست.... شورای نگهبان چشم است و چشم نمی تواند کار دست را بکند، نظارت و اجرا نباید مخلوط شوند.... مگر مجلس اول پس از انقلاب اسلامی که در آن زمان حتا شورای نگهبان نیز وجود نداشت و همه، حتا گروهک های مخرب، در آن حضور داشتند بهترین مجلس تاریخ این کشور نبود؟... در دوران پساتحریم شما دو وظیفه مهم و سنگین برعهده دارید. اول یک حرکت بزرگ اقتصادی و جذب سرمایه و تکنولوژی، و دوم برگزاری باشکوه، دقیق و سالم انتخاباتی که همه در آن مشارکت کرده و به آن افتخار کنیم».
(حسن روحانی در جمع استانداران، چهارشنبه، بیست وهشتم مرداد ۱۳۹۴)

بیست وهشتم مرداد یک روز تاریخی است؛ نه فقط به خاطر ناگواریِ سقوط دولت مصدق، که به خاطر اهمیت سخنان رئیس جمهورْ روحانی در جمع استانداران؛ وقتی که او به صراحت لهجه ای مثال زدنی، در آخرین دقایق سخنرانی اش در این روز، اولین مجلس پس از انقلاب را بهترین مجلس تاریخ کشور خواند؛ تاکید کرد پارلمان خم رنگ رزی نیست که بتوان آن را به هر رنگی درآورد؛ و آغاز یک حرکت بزرگ اقتصادی و برگزاری یک انتخابات باشکوه را دو برنامه خود در فضای پساتوافق اعلام کرد. این سخنان اولین نشانه های ورود روحانی به موضوع گشایش سیاسی در عصر پساتوافق بود. او این سخنان را گفت و به یکی از سخت ترین و پیچیده ترین بحث وجدل ها در علم سیاست و گذار به دموکراسی وارد شد؛ گذارهای همزمان و ناسازگار. این که آیا می توان دو فرایند اصلاحات اقتصادی بازارگرا و دموکراتیک سازی داخلی را در کنار هم پیش برد، یا به تاخیر انداختن دموکراسی بهایی است که باید برای حل مسئله اقتصاد پرداخت، پرسشی است که کارشناسان و متخصصان گذار به دموکراسی دهه های متوالی است به بحث و جدل درباره آن مشغولند. روحانی اما روز بیست وهشتم مرداد با سخنرانی اش در جمع استانداران، انتخابش را اعلام کرد. او گذار ِهمزمان را انتخاب کرد؛ و با محاسبه تمام هزینه های این انتخاب، عزم خود برای اصلاح سیاسی را بیش از این به تعویق نینداخت. حالا چه خواهد شد؟

۱
به اعتقاد بسیاری از کارشناسان علم سیاست پیگیری همزمان دو هدف رشد اقتصادی و گشایش سیاسی در فرایند گذار بدون تنش نیست و این دو هدف می توانند تضعیف کننده همدیگر باشند. از همین روست که بسیاری کشورها مسیر توسعه بدون دموکراسی را انتخاب کرده اند و بسیاری رهبران اصلاح طلب نیز حداقل در کوتاه مدت و پیش از دموکراتیک سازی، اصلاحات اقتصادی را برگزیده اند. در تقدم دادن به اصلاحات اقتصادی عمدتاً به نمونه شیلی اشاره می کنند که نظام سیاسی اش از سال ۱۹۷۳ به سوی اقتدارگرایی شدید حرکت کرد و تا بیست سال بعد، یعنی بعد از بازسازی کامل ساختار اقتصادی و وداع با سرمایه داری دولتی، هیچ اقدامی در جهت بازسازی دموکراسی در این کشور صورت نگرفت؛ یا حتا به نمونه چین که پروستاریکا و اصلاحات اقتصادی را با گلاسنوست و اصلاحات سیاسی همزمان نکرد. برخی رهبران سیاسی با همین نگاه، تمایلی به توسعه سیاسی ندارند؛ همچنان که در تحلیل کارنامه دولت سازندگی و خاستگاه اصلاحات اقتصادی در آن دولت، گفته می شد که هاشمی رفسنجانی اعتقادی به گشایش سیاسی در کشور نداشت و اصلاحات سیاسی، در زمره اهدافِ انتخابی اش نبود (اگرچه در گذر از عصر انسداد سیاسی دولت های نهم و دهم، او نیز به ضرورت اصلاحات در عرصه سیاست داخلی واقف شد). با آگاهی از مخاطرات گذارهای همزمان، بسیاری از نزدیکان و مشاوران روحانی نیز در دو سال گذشته از اولویت تاکتیکیِ توسعه اقتصادی و اصلاح فضای کسب وکار در داخل کشور صحبت کرده اند؛ اصلاحاتی که با بیش ترین اجماع در لایه های قدرت می تواند همراه باشد و الیت سیاسی بیش تری را با خود در ساختار قدرت همراه خواهد کرد.

۲
روحانی از همان ابتدای پیروزی در انتخابات ۹۲ می توانست دو استراتژی متفاوت اتخاذ کند. یکی این که در همان آغاز همه هدف هایش را اعلام کند و برای رسیدن به این هدف ها تاکید مداوم بر آن ها را انتخاب نماید و به جنگ مخالفانش رود؛ و دیگر این که اصلاحات در عرصه های مختلف را از هم جدا و هر گشایش و اصلاحاتی را در زمان معین اعلام و آغاز کند، که بالتبع برخی هواداران و بخشی از بدنه اجتماعی هوادار او را در کوتاه مدت چندان خوش نمی آمد، اما می توانست از حجم مخالفت ها با او نیز بکاهد. روش اول را متخصصان گذار، روش ریشه ای و ضربتی خوانده اند و روش دوم را روش تکاملی و فابیانی. اما کارآمدترین روش های اصلاحی در فرایند نوسازی نه روش های ریشه ای و ضربتی و نه روش های تکاملی و فابیانی، که روش هایی هستند ترکیبی: این که یک اصلاحگر هدف هایش را براساس امکانات و اجماعِ حداکثری از هم تفکیک و طبقه بندی کند؛ و در زمان مناسب و پیش از آن که مخالفان نیروهای شان را در مقابله با هر هدف بسیج کنند، به سرعت هدفی را از دستور کار سیاسی اش خارج نماید و به هدف دیگر بپردازد. توانایی در دستیابی به ترکیبی موثر از این دو روشِ ضربتی و فابیانی، نشانه و آزمونی است در ارزیابی ذکاوت یک سیاست مدار اصلاح طلب. روحانی از فردای پیروزی اش در انتخابات ریاست جمهوری به منظور تسهیل در فرایند تحقق اهدافش باید میان اصلاحات در ساختار اقتصادی و اصلاحات در نهادهای سیاسی توازنی ایجاد می کرد، آن چنان که هیچ یک مزاحمتی به ضرر دیگری ایجاد نکند. او به همین منظور، با طبقه بندی اهداف خود و مرحله ای کردن آن ها و نمایش علائمی از جدیت در پیگیری هر کدام از این اهداف، ترکیبی از روش های ضربتی و فابیانی را برای پیش برد برنامه اصلاحی خود انتخاب کرد. در اولین گام، رای و اعتماد مردم به خود را به ابزاری تبدیل کرد برای کنترل تورم؛ سپس با آغاز مبارزه با فساد که از بیش ترین اجماع برخوردار بود، تقویت اعتماد را در دستور کار قرار داد؛ در همین حال به موازاتِ کنترل تورم، مذاکرات دیپلماتیک را به منظور عبور از رکود اقتصادی و پایان دادن به فسادِ برآمده از تحریم ها آغاز کرد؛ موضوعی که اجماع بر سر آن کم تر از اجماع موجود برای اصلاحات اقتصادی بود؛ و با ورود به عصر پس از توافق، برای نهادینه کردن دستاوردهای دیپلماتیک و سرمایه گذاری خارجی از یک سو و گسترش اهداف اصلاحی اش در عرصه سیاست داخلی از سوی دیگر، تمایل خود را برای برگزاری یک انتخابات آزاد اعلام کرد. او تا پیش از به فرجام رسیدن برجام، عزم خود را برای اصلاح در عرصه سیاسی نشان نداد و بدین ترتیب با برنامه ای مرحله ای، اهداف اصلاحی خود را از عرصه هایی با حداکثر اجماع آغاز کرد تا به عرصه هایی با اجماع کم تر رسید. روحانی برنامه خود را به صورت مرحله ای پیش برد؛ و البته در هر مرحله، شروع اصلاحاتش را به صورت ضربتی و ریشه ای و با اقدامی نمادین که نشان از جدیت او داشت، اعلام کرد؛ ابتدا با افشای بابک زنجانی و مبارزه با فساد و کِلِپتوکراسی دوران احمدی نژاد؛ سپس از طریق تماس تلفنی اش با باراک اوباما که مقدمه ای شد برای عادی سازی دیدارهای سریالی ظریف و کری؛ و حالا با سخنان صریحش درباره نظارت استصوابی، همزمان با برگزاری کنگره حزب اتحاد ملت ایران اسلامی که اولین نشانه تجمیع اصلاح طلبان محذوف در عصر پسااحمدی نژادی است.

۳
ورود دیرهنگام اما به موقعِ روحانی به عرصه اصلاحِ سیاست داخلی و سخنان او در جمع استانداران، چنان که منتقدان گذارهای همزمان نیز هشدار می دهند، واکنش های تندی را برانگیخت. (برخی مسئولان مهم کشور در برابر او موضع گرفتند و در سهل گیرانه ترین موضع گیری انتقادی، احمد توکلی به حسن روحانی توصیه کرد رد صلاحیت احتمالی «افراد ذی صلاح» را با «تعاملات سیاسی» و نه با فشار بر شورای نگهبان حل کند.) این واکنش ها آن قدری بود که برخی اطرافیان رئیس جمهور را نیز نسبت به تضعیف و سست شدن اجماع موجود برای حل مسئله هسته ای، مبارزه با فساد و به تبعش اصلاح اقتصادی نگران کرد (نگاه کنید به سخنان مشاور اقتصادی رئیس جمهور در همین شماره اندیشه پویا). اما آیا روحانی باید همچنان خواستِ اصلاح در عرصه داخلی را به تعویق می انداخت؟ روحانی با آگاهی از مخاطرات گذارهای همزمان، اصلاحات سیاسی را به رغم آن که مطالبه ای جدی از سوی رای دهندگان در خرداد ۹۲ بود، تا رسیدن به توافق هسته ای و اصلاح روابط خارجی ایران و غرب در تعلیق نگه داشت. اما چگونه می توان حداکثر زمان برای به تعویق انداختنِ این مطالبات و گذار سیاسی را محاسبه کرد؟ و آیا در حالی که هنوز توافق ایران و غرب و مبارزه با فساد دورنمایی لرزان دارد، اشاره روحانی به حدودِ نظارت استصوابی، اقدامی نگران کننده به حساب می آید؟
حداکثر تدبیر روحانی جز این نمی توانست باشد که تلاش برای اصلاح سیاسی را تا استوار شدن پایه های توافق ایران و غرب و حرکت به سوی توسعه اقتصادی در کشور به تعویق بیندازد؛ اما او حالا به خوبی می داند که در تقسیم بندیِ مرحله ای و فابیانیِ اهداف خود، نوبت توسعه سیاسی رسیده است؛ چرا که: (یکم) سرمایه گذاری مشترک خارجی در کشور محتاج حداقلی از ثبات سیاسی است و آغاز کردن اصلاحات سیاسی، نشانه ای است برای اعتماد به سرمایه گذاری در کشور. (دوم) تا پایان دوره ریاست جمهوری روحانی در سال ۹۶، انتخابات مجلس جدی ترین و یگانه ترینِ فرصت دولت او برای آزمودن امکان گشایش سیاسی در کشور خواهد بود و او مذاکرات سیاسی را به منظور نتیجه دادن در موعد انتخابات پارلمان باید از هم اکنون آغاز کند. (سوم) به تعویق انداختن بیش تر اصلاحات سیاسی، بنا بر دوره ای بودنِ ریاست جمهوری در ایران و در حالی که عمر دولت اعتدال از نیمه گذشته، می تواند غیرقابل جبران باشد و این دولت نمی تواند مدل توسعه اقتصادیِ منهای دموکراسی را با توجه به محدود بودن دوره ریاست جمهوری اش انتخاب کند. (چهارم) بدون اصلاحات سیاسی، نتایج برآمده از مذاکرات هسته ای ایران و غرب نهادینه نخواهد شد، شرایط برگشت پذیر خواهد بود، و نتیجه صرفاً این خواهد بود که روحانی با برجام سایه یک بحران جدی را بدون دستاوردی سیاسی، از سرِ رادیکال ها در ایران برداشته است.

۴
اساس دولت اعتدال، نه فقط در سیاست خارجی که در سیاست داخلی نیز بر اصلاح از طریق مراوده و اجماع و پیمان است و استراتژیِ آن در رسیدن به پیمان، استراتژیِ دو گام به پیش و یک گام به پس. این دولت اعتقادی به برانگیختن توده های هوادار و فشار از پایین ندارد (مشاور سیاسی روحانی در گفت وگویی به اندیشه پویا گفته بود که مدل این دولت فشار از پایین نیست) اما این بی اعتقادی به فشار از پایین به معنیِ توسعه بدون دموکراسی نیست؛ بلکه بیش تر بدان معنی است که دولت اعتدال ــ و نه فقط دولت اعتدال بلکه ترجمه رای مردم در خرداد ۹۲ ــ به کارآمدیِ رادیکال شدنِ مطالبات اجتماعی و فشار از پایین امیدی ندارد. عجیب آن که به رغم هزینه بالا و تجربه فشار از پایین در چند سال گذشته، از همان ابتدای کار دولت اعتدال، برخی تحول خواهان رادیکال تلاش های این دولت برای حل وفصل بحران ها از طریق مذاکره و مراوده و ایجاد اجماع در بالا را به سیاست زدایی از جامعه تعبیر کردند. این منتقدان که فارغ از نتیجه، و بی اعتقاد به روش های هزینه و فایده، دلبسته تعیین تکلیفِ سیاست در خیابان هستند، به هر نوع مراوده در بالا بدبین اند؛ حال آن که روش پیشنهادی آن ها نه تنها در ایران که متعاقبش در مصر و حتا یونان نیز فرجام مطلوبی را به بار نیاورده و صرفاً به اقتدارگرایی بیش تر از سوی جبهه مقابل انجامیده است. (در همین شماره اندیشه پویا ایوان کراستف به درستی پیش بینی می کند که نتیجه چپ گرایی سیپراس، برآمدن راست های رادیکال در اروپا خواهد بود.) اگر در این سخن ساموئل هانتینگتون حقیقتی نهفته باشد که «حکومت های دموکراتیکِ بادوام، به ندرت اگر نخواهیم بگوییم هرگز، بر اثر کنش های توده ای طبقات فرودست بنا نهاده شده اند» باید نتیجه گرفت که یک گذار موفق جز از طریقِ تعدیلِ فشار از پایین ممکن نخواهد شد و گذارهای محافظه کارانه، گذارهای بادوام تری خواهند بود. در چنین شرایطی به منظور عبور از شرایط استثنایی دولت احمدی نژاد (این شرایط را سعید حجاریان در مقاله ای در همین شماره اندیشه پویا برشمرده است) هرگونه روالمند و نرمالیزه کردن شرایط سیاسی در ایران به دو مولفه کلیدی احتیاج دارد. (اول) تقویت میانه روها در حکومت به منظور پذیرا شدنِ بیش ترِ خواستِ اصلاحات در بالا و (دوم) تقویت جامعه مدنی و سیاسی به منظور پیش بردنِ خواستِ اصلاحات در بدنه جامعه. روحانی به همین منظور از یک طرف به دنبال ترویج میزانی از تحمل اصلاحات در اعضای ائتلاف حاکم، و به همراهی آن ها، آماده کردن فضا برای حذف رادیکال هایی است که در فضایی غیررقابتی و استثنایی، نهادهایی همچون پارلمان را به تسخیر خود درآورده اند؛ و از سوی دیگر به دنبال گشودن دریچه هایی به روی فعالیت سیاسی نیروهای اصلاح طلب به منظور سهیم کردن آن ها در قدرت سیاسی است. بدین ترتیب روحانی برخلاف آن دسته از سیاست مدارانِ اصلاح طلبی که به شیوه ای انقلابی، کار خود را با دوشاخه کردن نیروهای سیاسی در کشور و ایستادن بر فراز این شکاف ها پیش می بردند، می خواهد که اصلاح سیاسی در کشور را با کم ترین هزینه ممکن مدیریت کند.

۵
عملکرد روحانی و دولتش در ابتدای کار، چنان بود که به فاصله گذاری برخی اصلاح طلبان با او انجامید. سخن آشنایی بود که «شکست روحانی شکست اصلاحات نیست» و این که «اصلاحات نباید تمام سرمایه خود را در حساب روحانی ذخیره کند». دولت او به واسطه سکوت نسبی اش در زمینه سیاست داخلی چنین طعنه ها و انتقاداتی را از سوی برخی نیروهای اصلاح طلب برانگیخت؛ و البته شاید به همین دلیل حساسیت ویژه ای نیز در میان لایه های میانه روی جناح اصول گرا برنینگیخت. اما به مرور خصوصاً در عصر پساتوافق، از فاصله اصلاح طلبان با دولت اعتدال کاسته شد؛ آن چنان که عملکرد دولت، در عصر پساتوافق حداکثر اعتماد را در میان نیروهای اصلاح طلب به دنبال داشته است. دولت روحانی بدین ترتیب با هزینه سیاسی کم تر، در تبدیل حمایت حداقلی اصلاح طلبان به حمایت حداکثری آ ن ها موفق شد (برعکس دولت اصلاحات که به مرور از دایره همراهانش کاسته و تنهاتر شد). او راه را برای حضور موثر نیروهای اصلاح طلب ــ که شاخص آن اعطای مجوز به حزب اتحاد ملت ایران اسلامی و برگزاری کنگره آن بود ــ گشود و زمینه بازگشت یک جناح محذوف را به عرصه سیاست رسمی در ایران هموار کرد اما با حداقل تنش سیاسی، و آن چنان که حساسیت نیروهای میانه رو در جناح مقابل را برنینگیخت. و حالا گام بعدی او مذاکره در جهت کاستن از محدودیت های نظارت استصوابی در انتخابات مجلس برای سهیم کردنِ جریان اصلاح طلب در قدرت خواهد بود.

۶
روحانی از هم اکنون، با همین سخنانش در جمع استانداران و اعلام سقف مطالبات خود (الگوی انتخابات مجلس اول)، مذاکره بر سر نظارت استصوابی را آغاز کرده است. او مطالبات خود را بیان می کند، مذاکره می کند، اما صحنه را ترک نمی کند؛ قرار نیست قهر کند؛ نمی گوید چنین انتخاباتی را برگزار نمی کنم که مجبور شود ناباورانه «چنین انتخاباتی» را برگزار و امیدها به خود را تبدیل به یاس کند. او شعار نمی دهد. کار سیاست مدار، کار دیپلمات، شعار دادن نیست. روحانی در همین سخنرانی اش در جمع استانداران گفته است که دیپلماسی و مذاکره چنان که «گاهی پیش از این انجام می شد صرفاً نشستن پشت میز و بیانیه خواندن» نیست. مذاکره، هنر است؛ هنری که در مذاکرات هسته ای ایران به نتیجه نشست (چقدر هنرناشناس اند تحلیلگرانی که می گویند چه ظریف بود و چه جلیلی، عزم ایران رسیدن به چنین نقطه ای بود). و حالا روحانی برای گشایش سیاسی در کشور نیز به نظر نمی رسد که به راه حلی جز کاربستِ مذاکره اعتقاد داشته باشد. روحانی به دنبال نرمالیزه کردن سیاست داخلی کشور و بازگشت به عصر پیشااحمدی نژادی، از طریق مذاکره و مراوده است. اما آیا او موفق خواهد شد؟ آن چه کار او را در این مسیر سخت تر خواهد کرد تزریقِ منطق مذاکره به جریان مقابل خواهد بود. از همین روست که او محتاج حفظ لایه های میانه رو در جناح مقابل است؛ چرا که وقتی رادیکال ها به زورآزماییِ هم می روند، کم تر فرصتی برای مذاکره پیدا می شود و دو طرف جز در شرایطی محدود روی خوشی به مذاکره نشان نمی دهند. روحانی به مذاکره در سیاست داخلی خوش بین است. و ما نیز محکومیم به خوش بینی و امید؛ چرا که اگر روحانی شکست بخورد، اگر او نتواند منطق مذاکره را به جریان مقابل تزریق کند، اگر او نتواند کلیدی را در درهای سیاست داخلی بچرخاند، این آخرین فرصت ما برای اصلاح شکست خواهد خورد. روحانی آخرین فرصت است (این را حتا مهدی نصیری نیز در هنگام انتخابات ریاست جمهوری گفته بود)، و آخرین فرصت، یعنی ارزشمندترین فرصت؛ که نمی توان بی تفاوت از کنارش گذشت؛ که نمی شود حسابِ تقدیر خود را از تدبیر او جدا کرد؛ که نمی شود با تصمیمات او نفس های مان در سینه حبس نشود. اکنون باری دیگر روحانی باید هنر دیپلماسی خود را به کار بندد. این بار در عرصه داخلی؛ و ما تا پایان این مذاکرات، تا پایان این شمارش معکوس، تا هنگام انتخابات مجلس، با امید و ناامیدی، و نفس هایی حبس در سینه، او را همراهی خواهیم کرد.
***
حسن روحانی پیش از آن که یک سیاست مدار باشد یک دیپلمات است و اگر سیاست مداران انقلابی، دورترین فضای ذهنی را نسبت به پیچیدگی های قدم گذاشتن در یک فرایند اصلاحی داشته باشند، دیپلمات ها بهترین اصلاح طلبان اند؛ کسانی که صددرصد مطالبات شان، و حتا خواست هایی فراتر از مطالبات شان را مطرح می کنند اما به برآورده شدن شصت درصد از این مطالبات قانع اند. کسانی که چه در عرصه خارجی و چه در عرصه داخلی به دنبال نتیجه برد ـ برد در سیاست اند؛ به دنبال عبور از جنگ و جدال اند، حتا به قیمتِ اجماع بر سر حداقل ها؛ و به دنبال حذف و تحقیر طرف مقابل نیستند، حتا در ممکن ترین لحظات. این از خوش عهدی ایام است که در عصر ویرانِ پسااحمدی نژادی، چراغ این قریه خاموش نیست و کلید اصلاح در ایران به دستان یک دیپلمات سپرده شده است؛ دیپلماتی که اکنون باید هنر خود را در سیاست داخلی نیز بیازماید؛ و اگر نبود ظهور روحانی در این برهه حساس از تاریخ معاصر ما، او فقط یک دیپلمات و نه یک سیاست مدار اصلاح طلب، باقی می ماند. همچنان که می گویند اگر آدام اسمیت سده هایی پیش تر به دنیا آمده بود ممکن بود یک فیلسوف اخلاق بزرگ بشود اما هرگز یک اقتصاددان بزرگ نمی شد.

بازتاب



مشکل رئالیسمِ نوعِ رخشان بنی اعتماد

درباره گفت وگوی «اندیشه پویا» با رخشان بنی اعتماد

روبرت صافاریان

در شماره گذشته مجله اندیشه پویا مصاحبه ده صفحه ای علیرضا اکبری با رخشان بنی اعتماد را خواندم؛ مروری بر کارنامه سینمایی او از ابتدا تا آخرین فیلمش قصه ها که این روزها بر پرده سینماهاست و مناسبت این مصاحبه نیز بود. چنان که از پرسش ها برمی آمد مصاحبه کننده از علاقه مندان سینمای رخشان بنی اعتماد است و هرچند گاهی انتقاداتی نیز از جانب خود و کسان دیگر مطرح می کند، اما در مجموع مصاحبه کننده و مصاحبه شونده یک صدا در تایید و ستایش کارنامه سینمایی رخشان بنی اعتماد سخن می گویند. برای رعایت انصاف لازم می دانم بگویم که آقای اکبری از من تقاضا کرده بود مقاله ای درباره سینمای رخشان بنی اعتماد بنویسم تا آن را در کنار مصاحبه چاپ کند، اما من به دلیل کمبود وقت نتوانستم این کار را بکنم؛ اما راستش نه فقط به خاطر کمبود وقت. من از علاقه مندان فیلم های خانم بنی اعتماد نیستم، هرچند به ایشان به عنوان یک فعال اجتماعی احترام می گذارم (و چه کلمه عجیبی است این کلمه احترام که راه دیگری است برای بیان این که چیزی را دوست ندارید یا با آن احساس همدلی نمی کنید، اما از این که احساسی خصمانه به آن داشته باشید نیز پرهیز می کنید). فکر می کنم تصویری که در فیلم های ایشان از جامعه ای که در آن زندگی می کنم ارائه می شود تصویر درستی نیست، اما این را هم می دانم که ایشان اتفاقاً درست به خاطر همین ارائه تصویر واقع گرایانه از جامعه است که ستایش می شوند. و این تناقض توضیحش قدری مشکل است. مسئله رئالیسم در این جا مطرح است، مسئله تحقیق و شناخت مستند نیز. در همین مصاحبه خانم بنی اعتماد مرتباً تاکید داشته اند که حتا وقتی می خواهند فیلم داستانی بسازند تحقیق می کنند و کارهای شان بر تحقیقات مفصل درباره موضوعات فیلم ها متکی هستند. به راستی نیز ایشان تعداد زیادی فیلم مستند ساخته اند و در کنار ساختن فیلم های داستانی هرگز مستندسازی را رها نکرده اند. و من می خواستم کسی را که به نوعی نماینده رئالیسم اجتماعی در سینمای ماست به ارائه تصویری نادرست از جامعه متهم کنم و این کار را به خاطر حساسیتش در موقعیتی که قصه ها مدت ها اجازه نمایش پیدا نمی کرد، دقت و وقت زیادی می طلبید و نیاز به تماشای دوباره فیلم های شان. اما با چاپ آن مصاحبه، و تصویر یک جانبه ای که در آن در مجموع از فیلم های رخشان بنی اعتماد عرضه شده بود، لازم دیدم دست کم خلاصه ای از نقدم را مطرح کنم و تفصیلش را (و ارائه شاهد مثال های بیش تر را) بگذارم برای زمانی دیگر و نوشته هایی دیگر.
رخشان بنی اعتماد یک فعال اجتماعی است، یک اکتیویست. فیلم سازی هم برایش جزئی از فعالیت اجتماعی اش است و تاثیر آن بر مخاطب یا جامعه برایش مهم است. تقریباً همه فیلم هایش اهداف آموزشی دارند. می خواهد با فیلم هایش بر فکر بینندگانش تاثیر بگذارد و امور جامعه را اصلاح کند. بنابراین به شخصیت های نمونه احتیاج دارد تا سرمشق رفتار تماشاگرانش شوند.
اکتیویست بودن خوب است به عنوان انسان و عضوی از اجتماع، اما فاجعه بار است برای هنرمند. هنرمند زندگی انسان ها را (به ناچار در یک محیط اجتماعی و سیاسی معین) به تصویر می کشد فارغ از این که قصه های این آدم ها چه تاثیری روی بینندگانش می گذارد. در ذات هنرِ بزرگ، یک جور بی مسئولیتی هست که در آن هنرمند جز به خودش و آن چه می بیند و آن طور که می بیند پاسخ گو نیست. به همین سبب گفته اند که همه عرصه های زندگی مشروط به نوعی مصالحه و مصلحت اندیشی و کوتاه آمدن هستند، جز عرصه اثر هنری، که در آن هنرمند کاملاً آزاد است و فارغ از هر قیدوبندی واقعیتِ بیرون و درون خود را به تصویر می کشد. هنرِ هدفمند، فارغ از این که اهدافش اجتماعی باشد یا اخلاقی یا سیاسی، فقط آن تکه هایی از واقعیت را می بیند که در خدمت پیام آموزشی اش باشند، و لذا دور می افتد از واقعیت به مفهوم بی قیدوشرطش. آن رفتارهای آدم ها که نشان دادنش باعث بدآموزی می شود، حذف می شود. در این جا می توانم مثالی از کارهای بنی اعتماد بیاورم. از فیلم خون بازی که درباره اعتیاد است. در این فیلم رنج و درماندگی معتاد را می بینیم، اما لذتش را خیر. تجربه اعتیاد همان طور که بسیاری از معتادان به شما خواهند گفت به عذابش خلاصه نمی شود، بلکه نشئه اش و تجربه از خودبی خودی اش هم هست (هرچند کوتاه مدت و با عواقب رنج آور و چه بسا مرگ بار). در همان سال فیلم سنتوری هم بود. مهرجویی در آن جا اعتیاد و درماندگی اعتیاد را نشان می دهد، اما حال و لذتش را هم. و این دوگانگی متناقض است که فیلم را واقعی می سازد. در رئالیسمِ نوع رخشان بنی اعتماد این تجربه ناقص به نمایش درمی آید، برای این که نمایش لذت این کار و حالی که یک معتاد می کند و لذتی که می برد هرگز نشان داده نمی شود. در حالی که تمام تلخی تجربه مصرف مواد هیجان زا و مخدر و... در این است که چرا این لذت نمی تواند پایدار باشد، چرا تاوان آن چنین سنگین است؟ در سنتوری هم پایانی آموزشی داریم. علی به کمک پزشکان ترک می کند، اما در آن جا موسیقی است که به عنوان راهی برای این لذت جویی مدام، وسیله تجربه نوعی خلسه به جای مصرف مواد توصیه می شود. در سنتوری با تصویری جامع از مسئله روبه روییم؛ تصویری از درون. در حالی که در خون بازی شاهدی هستیم از بیرون، نه همراه معتاد که همراه نجات دهنده اش (مادر معتاد). اصولاً فیلم های رخشان بنی اعتماد درباره نجات دهنده ها و نمونه ها هستند، نه قربانی ها. من معتقدم هنر واقعی آن جا شکل می گیرد که هنرمند خود را در میان تناقضات رها می کند، گاه حرف هایی می زند که چندان شایسته بیان در فضای عمومی نیستند، خود را رها می کند تا بیننده اش را در تجربه ای درونی شریک سازد، اما هنر آموزشی نگران است مبادا چیزی نشان دهد یا کاری بکند که جنبه بدآموزی داشته باشد. و همان طور که گفتم نتیجه اش نه مشارکت در تجربه قربانیان، بلکه ارائه شخصیت های نمونه است و کارهایی که می شود برای قربانیان کرد. غافل از این که این نجات دهندگان ممکن است همان هایی باشند که زندگی را باخته اند، همواره از بیرون آن را تجربه کرده اند، هیچ گاه دل به دریا نزده اند.



روش بنی اعتماد شاید به عنوان رسانه اجتماعی معقول و منطقی باشد، اما در هنر به خلق آدم های یک بُعدی و نمونه وار می انجامد؛ عموماً با رفتارهایی که ناپذیرفتنی اند. نمونه اش رابطه ای است که در فیلم روسری آبی شاهدش هستیم. رابطه یک کارخانه دار پابه سن گذاشته با یک زن کارگر جوان به نام نوبر که «روسری آبی» صدایش می کنند. این رابطه دو مشکل اساسی دارد؛ یکی تفاوت سن و دیگری تفاوت جایگاه طبقاتی. در فیلم موانعی که در راه این رابطه قرار می گیرند سراسر بیرونی اند؛ یعنی از سوی دخترهای مرد پولدار اعمال می شوند. خودِ مرد یک آن فکر نمی کند که دخترک شاید دارد به خاطر پولش به او نزدیک می شود (در واقع حرف بستگانش از این نظر کاملاً منطقی است، و گرنه یک دختر جوان چرا باید عاشق پیرمردی شود که جای پدرش است؟ بنی اعتماد در مصاحبه هایش گفته است در جست وجوی امنیت اقتصادی است، اما در فیلم این موضوع پرورش پیدا نکرده است) و دخترک هرگز فکر نمی کند که این مرد می خواهد مدتی از او بهره جوید و بعد رهایش کند به امان خدا. حتا از نظر رفتار روزمره یک دختر آلونک نشین و یک مرد مرفه، قاعدتاً باید تناقض هایی بروز کند، اما در این فیلم خبری از این تناقضات نیست. نمی گویم هرگز نمی شود که بین مردی مسن و پولدار و دخترکی کارگرزاده عشقی به وجود بیاید، اما این عشق چیز بسیار پیچیده تری خواهد بود، بسیار پرفرازونشیب تر و آلوده به انواع شک و تردیدها و موانع؛ نه موانعی بیرونی از نوع مخالفت دخترهای این مرد، بلکه موانعی درونی، پیامدهای تفاوت های طبقاتی و سنی آن طور که در درون آدم ها رسوب کرده اند. حقیقتاً موانع طبقاتی در این میان به شدت دست کم گرفته شده اند. فیلم دو پیام دارد. اول این که می گوید سالمندان هم حق دارند عاشق شوند. و از این منظر شخصیت نمونه، مرد سرمایه دار فیلم است (رسول با بازی عزت الله انتظامی). دیگر این که تلویحاً عشق را عاملی می داند که می تواند بر اختلافات طبقاتی فائق آید. این جا برخلاف عنوان مصاحبه، راه حلی کاملاً سانتی مانتال ارائه می کند.
این نیز جالب است که پیام اجتماعی فیلم می تواند کاملاً محافظه کارانه باشد و وقتی از فیلم ساز فعال اجتماعی سخن می گوییم معنی اش این نیست که لزوماً با کسی طرفیم که راه حل های رادیکال پیشنهاد می کند. او معضلات اجتماعی مطرح می کند و آدم های نمونه ای که با این معضلات درمی افتند. فیلم های بنی اعتماد دست چینی هستند از این معضلات اجتماعی: مشکلات کارگران (فقر، ممنوعیت اعتراض و...)، بی عدالتی نسبت به زنان، فحشا، خشونت خانگی، مشکلات سالمندان، ایدز، بوروکراسی و... هرچند اکراه دارم از به کار بردن واژه «سیاه نمایی» (کما این که هر انتقادی را می توان به عنوان سیاه نمایی تخطئه کرد) اما سیاه نمایی برای این گونه دستچین کردن مصائب لفظ مناسبی است. بیننده ناآشنا به اجتماع ایران، با تماشای فیلم قصه ها فکر می کند در این جامعه جز خشونت و ظلم و بدبختی، خبری نیست. اصلاً حبس کردن خود در گفتمان های رایج، در موضوعات تعریف شده، که بعد باید آدم هایی و موقعیت هایی ساخته شوند تا آن موضوعات را مطرح کنیم، معنایی جز حذف بخش های نامطلوب واقعیت ــ و در این جا «نامطلوب» به معنای نامطلوب از منظر اهداف آموزشی یا تبلیغاتی فیلم است ــ ندارد. و حاصل کار تصویری است غیرواقعی از واقعیت اجتماعی جامعه مان که در کنار همه این مصیبت ها فاقد لحظات و رویدادها شاد و امیدآفرین نیز نیست.
در این جا می خواهم برگردم به آن پرسش ابتدای نوشته که چگونه می خواهم کسی را که به تحقیق و مستندسازی و مسائل اجتماعی علاقه مند است به نمایش تصویری نادرست از جامعه متهم کنم. خلاصه اش این است که اگر دیدمان از فیلم سازیِ واقع گرا، آموزشی باشد، هزار تحقیق میدانی هم نمی تواند مانع این شود که واقعیت را در همه ابعادش در فیلم های مان منعکس نکنیم. در این نوع فیلم سازی که ضرورتاً باید پیام مان «درست»، یعنی در راستای دیدگاه های پذیرفته شده باشد،۱ آدم ها یک بُعدی درمی آیند و کل جامعه نیز یک بُعدی به تصویر کشیده می شود. به نوعی اجتماعی گرایی مفرط دچار می شویم که همه رنج ها و مصائب را ناشی از عوامل بیرونی اجتماعی و سیاسی می دانیم و نه دست کم بعضاً ناشی از طبیعت خود آدمی زاد و موقعیت بشر روی این کره خاکی، و دست کم تا حدودی ناشی از شری که در نهاد بشر است و تناقضاتی که کسی راه حل شان را نمی داند. و این گونه رمز و راز و امیال ناشناختنی از مناسبات آدم ها حذف می شوند.
این نوشته را می خواهم با بخشی از مصاحبه که در آن بنی اعتماد درباره «طوبا» سخن می گوید به پایان ببرم. بنی اعتماد می گوید «طوبا ربطی به من ندارد، اما طوبا خود من است». او همچنین می گوید «طوبا از طبقه زحمتکش جامعه است، ولی بسیاری از ویژگی های زن ایرانی را از طبقات مختلف در خودش دارد... از نظر خود من یکی از کامل ترین شخصیت های فیلم هایم بوده است». اما طوبا را جور دیگری هم می توان تفسیر کرد، با استناد به همین حرف ها؛ طوبا زن کارگر واقعی نیست که در یکی از محلات فقیرنشین شهر زندگی می کند. او تبلور یک ایده است؛ ایده زن ایرانی به روایت رخشان بنی اعتماد. او رخشان بنی اعتماد است، که چادر به سر کرده و مثل عوام حرف می زند تا بیننده متوجه نشود با زنی تحصیل کرده از طبقات متوسط سروکار دارد.

یادداشت:

۱. در زبان انگلیسی لفظی در این زمینه جا افتاده است. وقتی می گویند politically correct باشیم، یعنی مبادا چیزی خلاف ملاک های جاافتاده به عنوان ملاک های ترقی خواهی بگوییم، مثلاً شخصیت سیاه پوست منفی داشته باشیم یا سیگار کشیدن را امری مطلوب معرفی کنیم، یا سخنی اهانت آمیز درباره زنان بگوییم با تعریفی از «اهانت» که روزبه روز گسترده تر می شود.

مصدق را چه به ظریف؟

در یکی از روزنامه ها یادداشتی خواندم که نویسنده اش بدون اشاره به اندیشه پویا نوشته بود که برخی خام دستانه و ذوق زده ظریف را با مصدق مقایسه می کنند و چنین شبیه سازی هایی اشتباه است و گفته بود که ما با ظریف کار داریم و ظریف هنوز در ابتدای راه است و بسیار با مصدق آخر راه فرق دارد. به گمانم به جلد شماره قبل شما بازمی گشت. برای خودم هم سوال بود که آیا این شبیه سازی تاریخی بین ظریف و مصدق درست است یا نه؟ متشکر می شوم که در شماره آینده توضیح دهید.
سعید هدایتی

سردبیر: دوست عزیز! سوال شما سوال بجایی است. شاید فردی و نویسنده ای ــ چنان که به یک مورد هم اشاره کرده اید و البته معلوم نیست منظور آن نویسنده اندیشه پویا بوده باشد ــ با یک نگاه بسیار گذرا و بدون مطالعه محتوای مجله و بی نیاز از شناخت نویسندگان و سابقه طرح این موضوع در مجله، چنین برداشت کند که دعوی ما ایجادِ این همانی میان ظریف و مصدق بوده است. اما مطالب شماره قبل مجله اندیشه پویا و نه مطالب شماره های قبل تر به دنبال طرح چنین شباهتی نبوده اند. البته ظریف و مصدق از یک نظر در تاریخ دیپلماسی ما شبیه اند و آن این است که هر دو تلاش و همت زیادی را مصروف پیش بردن یک پرونده مهم در مجامع بین المللی و دفاع از منافع ملی کشور کرده اند. چنین شباهتی بسیار روشن است و نادیده گرفتنی نیست. اما آیا ظریف و مصدق هر دو یک نتیجه مشابه از مذاکرات مهمی که پیش می بردند به دست آوردند و از این حیث قابل مقایسه اند. برخلاف یک باور رایج و سردستی ــ که شاید آن نویسنده هم با دیدن جلد اندیشه پویا در دامش افتاده ــ مذاکرات مصدق با قدرت های خارجی به پیروزی نرسید، به هر دلیل؛ و مذاکرات ظریف با قدرت های خارجی به پیروزی رسید، به هر دلیل. مصدق دو پیشنهاد آخر قدرت های جهانی را که می توانست در جهت منافع ملی ایران باشد رد کرد. بیش تر به دلیل دلواپسی برخی اطرافیان و به رغم اختیارات کاملی که در اتخاذ نظر و توافق داشت. او به دلیل فضای عمومی جامعه نمی خواست متهم به سازش شود و سازش نکرد. اما ظریف ــ شاید به دلیل همراهی جامعه ــ این توافق را به سرانجام رساند و مذاکره صرفاً برای مذاکره نکرد. بنابراین یکی قلمداد کردن دستاورد ظریف و مصدق چندان منطقی به نظر نمی رسد. حالا چرا انتقاد می کنند که اندیشه پویا ظریف را با مصدق یکی کرده؟ الله اعلم.

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه اندیشه پویا