فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ناصر ارمنی

کتاب ناصر ارمنی
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب ناصر ارمنی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ناصر ارمنی

می‌گویند ناصر هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش خانه‌ی بالای حسین‌آباد را خرید. می‌گویند پدر ناصر که دو زنه شد، مجبور شد خانه‌ای دیگر بخرد و به مفهوم واقعی کلمه، «تجدیدفراش» کند. یک زن در خیابان مختاری، خانه‌ی آبا و اجدادی، یک زن در بالای حسن‌آباد، توی محله‌ی ارمنی‌ها...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ناصر ارمنی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زمزم

سهراب همیشه آخر کار کم می آورد. از پنج تا چهار تا را پیدا می کند. اما پنجمی انگار آب می شود و در زمین فرود می رود. اهل محل همیشه نصیحتش می کنند:
ـ سهراب دست از این کار بردار. تو که چهارتاش رو پیدا کردی. اصلاً فرض کن پنجمی را هم پیدا کردی، یه سکه طلا که بیشتر به تو نمی دن. برو دنبال یه کار حسابی. اگر تا حالا رفته بودی سر به کار حسابی، کلی از این سکه ها گرفته بودی.
اما در این گشتن یک عشقی هست که کمتر کسی می فهمد. هر کسی یک عشقی دارد، اما خیلی کمند آدم هایی که به صراحت دنبال عشقشان بروند. مثلاً یکی عاشق رانندگی است، می رود دنبال حرفه بی تحرک کاسبی. یکی عاشق کاسب شدن است، به عشقش پشت پا می زند، می شود پزشک. البته هیچ وقت آدم نمی تواند از عشقش به طور کامل دست بکشد. شاید برای همین باشد که خیلی از کاسب ها خودشان با اتومبیل به دنبال اجناس می روند و یا خیلی از پزشکان مثل کاسب ها در مطب شخصی شان طوری می نشینند که انگار پشت دخل دکان نشسته اند. آدم باید عاشق باشد، یا حداقل عاشق پیشه باشد تا بتواند به صراحت دنبال عشقش برود و در این راه البته از خیلی از چیزها باید بگذرد. سهرا در این عشقش هم عاشق است، هم عاشق پیشه. از خیلی از چیزها هم در ا ین راه گذشت. با کارت پایان خدمت و دیپلم حتماً می توانست به شغلی بهتر از پیشخدمتای برسد. اما عشقش نگذاشت. البته سهراب عاشق پیشخدمت شدن نبود. اما با این شغل می توانست به عشقش برسد. از همان روز که با صاحب چلوکبابی قرارداد بست، چند نفری فهمیدند مو ضوع از چه قرار است. سهراب در قرارداد با صاحب چلوکبابی قید کرد تا روزی در چلوکبابی کار می کند که در آن نوشابه زمزم به مشتری ها داده شود. فقط نوشابه زمزم. ضمناً او حقوقش را هم نصفه می گیرد، اما در عوض تشتک تمام نوشابه ها متعلق به اوست. صاحب چلوکبابی مثل هر آدم سالم دیگری اول در عقل سهراب شک کرد. یبعد این موضوع را مضمونی کرد برای خندان اهل محل:
ـ باز باباش و عموش عاقل تر بودن. خدا بیامرزا از این پسره عاقل تر بودن، این دیگه دست اونارو از پشت بسته. اونا حداقل دنبال چیزای نون و آبدار می رفتن. دنبال روغن نباتی قو، بلیط بخت آزمایی. تشتک نوشابه به جای نصف حقوق. مسخره س.
اما بعد از مدتی صاحب دکه روزنامه فروشی که کمتر با کسی حرف می زند، یا واسطه به بقیه فهماند که در مورد سهراب اشتباه می کنند. صاحب دکه صولاً آدم کم حرفی است. بیشتر داخل دکه روزنامه و مجله می خواند. سرش توی کار خودش است. همه اهل محل به او احترام می گذارند. برای این که خیلی چیز می داند. شاید برای همین است که با بقیه هم کلام نمی شود. خودش را همشان بقیه اهل محل نمی داند. صاحب دکه یک روزنامه را برای اهل محل حرام کرد. صفحه شش آن را پاره کرد. آن را به دو نیم کرد. بعد دور یک آگهی با خودکار قرمز خط کشید و آن را از بقیه آگهی ها متمایز کرد. همان صفحه شش نصفه را تا کرد و گذاشت لای در بسته چلوکبابی. با این که هیچ کدام از اهل محل ندیدند. چه کسی این روزنامه را لای در چلوکبابی گذاشته، اما همه مطمئن بودند که این کار صاحب دکه روزنامه فروشی است، چون فقط او با این دقت روزنامه می خواند. اولین کسی که آگهی را دید و خواند، صاحب چلوکبابی بود.
تا عصر تقریباً تمام اهل محل آگهی را خواندند. بعد همه به داخل مغازه چلوکبابی سرک کشیدند و سهراب را دزدکی نگاه کردند که چطور با چاقو لاستیک پشت تشتک ها را در می آورد و بعد با چه دقتی تشتک ها را یکی یکی نگاه می کند. بعد هم همگی رفتند پهلوی صاحب دکه روزنامه فروشی و از او به خاطر آگهی روزنامه تشکر کردند. البته او فقط خندید و سری تکان داد. در آگهی نوشته بود:
زمزم، ذائقه ایرانی، نوشابه ایرانی.
در پشت تشتک بعضی از نوشابه های زمزم یکی از پنج کلمه جمله بالا حک شده است. شما هم می توانید با پیدا کردن هر پنج کلمه جمله بالا جزو برندگان سکه طلای زمزم باشید.
بعد از خواندن این آگهی اهل محل با احترام بیشتری به سهراب نگاه می کردند. سهراب پسری بود که به موقع دیپلم گرفته بود. به موقع سربازی رفته بود و بعد هم رفته بود دنبال شغل مورد علاقه اش و اینها یعنی تمام مواردی که برای پسر خوب بودن لازم است. حاج احمد آقای عطار که انصافاً مرد با خدایی است، نماز اول وقتش در مسجد ترک نمی شود و تازه هر وقت آقا نیاید او به جای آقا پیش نماز می ایستد، یک روز ظهر بعد از ناهار به صاحب چلوکبابی که با هم خیلی رفیقند، یک روز ظهر بعد از ناهار به صاحب چلوکبابی که با هم خیلی رفیقند، گفت:
ـ الحمدلله به همت شما و خواست خدا این بچه، سهرا ب رو می گم، عاقبت به خیر شد. یعنی الحمدلله به باباش رفت. نه به عموش. البته خدا هم عموش رو رحمت کنه، هم باباش رو. اما خب، عموش همچنین دین و ایمون درست و حسابی نداشت. چندین بار آقا بهش گفت. این بلیط بخت آزمایی حرومه. آقا حرص می خورد و به عموش می گفت که این پیکان که برنده شدی از خر دجال هم بدتره.
و صاحب چلوکبابی به حاج احمد آقای عطار گفت:
ـ بله، آقا راست می گفت. آخرش هم عموش با همون پیکان تصادف کرد و مرد.
ـ خبر عموش کارش اشتباه بود ولی باباش مسلمون بود. خدا و پیغمبر حالیش می شد. این پسره هم به باباش رفته. وقتی می بینیم بعدازظهرا چه جوری تشتک سوا می کنه، یاد بابای خدا بیامرزش می افتم که چطور از توی روغن نباتی قو سکه پیدا می کرد. خیلی ها معتقدند باباش خونه رو با پول همین سکه ها ساخته.
ـ خب می دونین حاج آقا، اینا عاشق کارشون هستند. باباش، عموش، خودش. اینا عاشق پول در آوردن این جوری هستن. بیشتر از یک آدم عادی جون می کنن ولی فقط از این جور پول در آوردن کیف می کنن.
ـ بله، عاشقی چه چیزی که با پول و این جور چیزا نمی شه تو چرتکه انداختش. حالا سهراب هم چیزی پیدا کرده یا نه؟
ـ بله. توی همون هفته اول، این جوری که خودش می گفت چهار تا از پنج تا رو پیدا کرده. حالا فقط مونده یه زمزم. که اگه اون رو هم پیدا کنه، سکه رو گرفته.
ـ اگه به باباش رفته باشه که پیدا می کنه.
قدیمی های محل پدر و عموی سهراب را خوب به خاطر دارند. عموی سهراب از جوانیش بلیط بخت آزمایی می فروخت. در شماره هایی که به نظرش برنده می شدند، با خریدار شریک می شد. با یکی از کسبه محل که البته بعد از انقلاب ـ راست و دروغش به ما ارتباطی ندارد ـ یک دفعه عابد و زاهد و مسلمان شد، شریکی سند گرفتند و چند سال بعد عموی سهراب این خانه را از همان کاسب ـ که به خاطر آبرویش اسمش را نمی نویسیم ـ خرید. سال بعد عموی سهراب خودش تنهایی یک پیکان برنده شد. این همان پیکانی بود که آقا به آن خر دجال می گفت و عاقبت هم عموی سهراب با همان خر دجال به درخت خورد و مرد. اما پدر سهراب زن گرفته بود و مجبور بود یک کار ثابت داشته باشد. برای این که هم کار کند و هم بتواند به همان شیوه هایی که می خواهد پول در بیاورد، در یک دکان بقالی، شاگرد شد. شاید آن زمان ها در تمام تهران، بقالی دو نبش دریانی محل ما، تنها مغازه ای بود که روی درش نوشته بودند:
ـ در این مغازه روغن نباتی قو فقط به صورت باز فروخته می شود. حتی اگر یک پیت حلبی کامل بخواهید.
به خلاف اکثر بقالی ها که از فروختن روغن نباتی معذور بودند. این آگهی را البته پدر سهراب نوشته بود، برای این که آن زمان ها در داخل پیت حلبی روغن نباتی قو، به عنوان جایزه یک سکه طلا می گذاشتند. شاید بی دلیل نباشد که پدر سهراب دقیقاً دو ماه بعد از این که کارخانه روغن نباتی قو ورشکست شد، سکته کرد و مرد. به هر حال سهراب هم مثل عمو و پدرش عاشق گشتن بود. گشتن و پول در آوردن. اما گویا از آن دو تا بدشانس تر بود. سهراب همیشه آخر کار کم می آورد. خودش با این که خیلی کم حرف بود. یک باره به صاحب چلوکبابی گفت:
ـ از پنج تا چهار تا رو پیدا کرده ام، تازه اون هم دوازده دست. من دوازده دست چهارتایی رو پیدا کردم. نوشابه ایرانی، ذائقه ایرانی، اما هنوز یه زمزم هم پیدا نکردم. پنجمی انگار آب می شه می ره تو زمین. همیشه همین جوره. من تو آخری کم می آرم.
عصر نشده بود که صاحب چلوکبابی این واقعه را برای همه اهل محل تعریف کرد. همه اهل محل نگران شدند. دلشان برای سهراب می سوخت. دو ماه می شد که از سربازی آمده بود اما هنوز یک سکه هم جایزه نگرفته بود. خیلی ها می گفتند اگر پدرش یا عمویش به جای او به دنبال تشتک ر فته بودند تا به حال چندین سکه برنده شده بودند. آنها خوش شانس تر بودند. بعد هم همه شروع کردند به نصیحت کردن سهراب:
ـ سهراب دست از این کار بردار، تو که چهارتاش رو پیدا کردی، اصلاً فرض کن پنجمی رو هم پیدا کردی، یه سکه طلا که بیشتر به تو نمی دن. برو دنبال یه کار حسابی. اگر تا حالا رفته بودی سر یه کار حسابی، کلی از این سکه ها گرفته بودی.
اما سهراب با هیچ کس همکلام نشد. از دست همه ناراحت بود. علی الخصوص از دست صاحب چلوکبابی که این قضیه را به بقیه گفته بود. سهراب همینطور دنبال تشتک زمزم می گشت و جواب هیچ کسی را هم نمی داد تا این که یک روز صاحب دکه روزنامه فروشی به چلوکبابی آمد. این واقعه خیلی عجیب بود. برای این که در طی این همه سال او همیشه از خانه غذا می آورد. عجیب تر این که در بین غذا وقتی سهراب را دید، او را به میز خودش دعوت کرد. به خاطر کم حرفی اش وقتی شروع به صحبت کرد، همه متعجب شدند. صاحب چلوکبابی خود را به نزدیک میز رساند و به جملات مختصر روزنامه فروشی به دقت گوش داد:
ـ ببین سهراب، بابات و عموت هم این کاره بودن. اما اون وقتا اوضاع فرق می کرد. وقتی قو می گفت جایزه می دم، می داد، مثل حالا نبود. این کار تبلیغاته. من می فهمم. یعنی چی. برای این که عمرم توی تبلیغات بوده. درد تو رو هم می دونم چیه. اینا چهارتاش رو می نویسن رو تشتکا. اما پنجمی رو نمی نویسن. چرا؟ برای این که جوونایی مثل تو رو، بی ادبی می شه، خر کنن و از کار و زندگی بندازن.
صاحب چلوکبابی با تمام وجود حرف های صاحب دکه روزنامه فروشی رو قبول داشت، اما سهراب بدون این که حرف های روزنامه فروشی رویش تاثیر گذاشته باشد، گفت:
ـ البته فرمایش شما صحیحه. ما قضیه من ربطی به تبلیغات نداره. این مربوط به منه. من همیشه آخر کار کم می آرم. چهار تا رو پیدا می کنم... اما از این پنجمی.
و بعد سهراب بلند شد و به داخل آشپزخانه چلوکبابی رفت. روزنامه فروش هم به دکه خود رفت. اما عصر که شد همه اهل محل به هوش و ذکاوت صاحب دکه روزنامه فروشی آفرین می گفتند.
اهل محل همه برای سهراب نگران بودند. البته سهراب خیلی خوددار بود. از قیافه اش نمی شد فهمید که به چه فکر می کند. هر رو زبعدازظهر می نشست و با یک چاقو لاستیک پشت تشتک ها را در می آورد. انگار نه انگار که بیشتر از دو ماه است که به دنبال زمزم می گردد. کسبه که اکثراً بعدازظهرها مغازه هایشان را می بستند و به خانه می رفتند، با توجه به خاموش بودن چراغ های چلوکبابی مجبور بودند صورتشان را به شیشه چلوکبابی بچسبانند، طوری که بخار نفس هایشان شیشه را کثیف می کرد. آن وقت سهراب را می دیدند که با همان دقت همیشگی با چاقو لاستیک پشت تشتک ها را در می آورد. این دقت اهل محل در سهراب هیچ تاثیری نمی گذاشت الا این که مجبور می شد روزی یک بار شیشه چلوکبابی را پاک کند. بعضی از هل محل که خیلی نگران حال سهراب بودند مخفیانه به صاحب چلوکبابی گفتند:
ـ شما اجازه ندین این با چاقو لاستیک تشتکا رو در بیاره. خب الان حالش خوب نیست دیگه. الان خیلی ناراحته. یه دفعه دیدی سر همین تشتکا با چاقو بلایی سر خودش آوردا. کاره دیگه.
صاحب چلوکبابی از این حرف اهل محل خیلی ترسید. برای همین بلافاصله با حاج احمد آقای عطار مشورت کرد:
ـ حاج آقا جون، من می ترسم این جوون یه وقت خدا نکرده با چاقو یه بلایی سر خودش بیاره. یاینایی که مثل سهراب کم حرفن اتفاقاً خطرناکتون. یه دفعه به سرشون می زنه. من می ترسم. خیلی هم می ترسم.
حاج احمد آقای عطار با لحنی مطمئن صاحب چلوکبابی را دلداری داد، اما خودش هم به حرف خودش اطمینان نداشت. برای همین در اولین فرصت سهراب را از آشپزخانه صدا زد:
ـ بببین سهراب جان. عزیز من. من تو رو دوست دارم. چرا؟ برای این که خدا و پیغمبر حالیته. برای این که به قول حاج آقا ـ به صاحب چلوکبابی اشاره کرد ـ کمرت تا می شه. از طرفی بابای خدا بیامرزت رو هم می شناختم. عمرت رو هم همینطور. بین این درسته که شماها خانوادگی عاشق گشتن هستیم. ولی بالاخره هر کاری حساب داره. تو خودت رو بی خودی قاطی این قضیه کردی. این درسته که این کار یتوی خون شماهاس، ولی آدم نباید همه چیزش رو ف دای عشقش بکنه. تو داری جوونیت رو می ذاری پای این تشتکا. مثل بابات، بابات یه اشتباهی کرد، تو هم باید بکنی؟ گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ من دارم چی می گم. خدا شاهده نه فقط من، خیلی از اهل محل حیرون کار تو شدن. تو داری خودت رو حروم می کنی، فقط برای این که ادای بابات رو در بیاری.
سهراب انگار تازه از خواب بیدار شده باشد، سرش را از روی ستون دست هایش بلند کرد و به حاج احمد آقای عطار خیره شد.
ـ حالا نمی خوام بگم فقط داری ادا در می آری. نه. بالاخره این توی خون تو هست، اما ببین سهراب جان، منطقی فکر کن. تو جای پسر منی. عزیز من! تو الان فقط دو ماه که از سربازی اومدی. دو سال خ دمت رفت ی. تو این دو سال که تشتک جمع نمی کردی. پس می شه بدون تشتک جمع کردن هم زندگی کرد، درسته؟
سهراب روی صندلی تکانی خورد و در جواب حاج احمد آقای عطار بدون مقدمه گفت:
ـ نه، حاج آقا اتفاقاً درست نیست. بدون گشتن نمی شه زندگی کرد، یعنی شاید شماها بتونین اما من یکی نمی تونم.
ـ دِ آخه چرا نمی تونی؟ تو دو سال توی سربازی تشتک که جمع نمی کردی. پس می شه بدون گشتن زندگی کرد.
ـ همینه دیگه شماها نمی دونین. حاج آقا من توی سربازی هم می گشتم. منتها به جای تشتک چیز دیگه پیدا می کردیم. اما فرقی نمی کرد. اصلاً همون جا بود که من فهمیدم چرا بابام و عموم حاضر بودن مسخره اهل محل بشن، اما دنبال گشتن خودشون برن. همون جا بود که فهمیدم پنجمی رو نمی شه پیدا کرد. اما حالا می خوام ثابت کنم که پنجمی پیدا می شه. حاج احمد آقا من پنجمی را پیدا می کنم. این دفعه دیگه پیدا می کنم.
سهراب همین طور که حرف می زد از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. حاج احمد آقای عطار هم از جا بلند شد و سرداریش را به دوش انداخت، بعد به صاحب چلوکبابی گفت:
ـ خدا یار عاشقاس. این حرفارو باید باور کرد، اینا شعر نیست. خدا آدمی رو که دنبال عشقش باشه دوست داره. خدا یار عاشقاس.
غروب نشده بود که همه اهل محل وقتی همدیگر را می دیدند با لحنی سرشار از شگفتی به هم می گفتند:
ـ خدا یار عاشقاس.
اما هیچکدام از دیگری نمی پرسید چرا.
***
هیچکس حتی حاج احمد آقای عطار نف همید که سهراب در سربازی به دنبال چه می گشته است. شاید این که به دنبال چه چیزی می گشته، اصولاً هم مهم نباشد. مهم گشتن است و این که خدا در سربازی هم سهراب را به عشقش رسانده بود. ما گذشته از نظر اهل محل و حاج احمد آقای عطار، خدا واقعاً یار عاشقان است. سهراب در سربازی هم مثل همین حالا گوشه گیر و منزوی بود. دلیلی برای صحبت کردن با دیگران برایش وجود نداشت. البته دیگران هم برای صحبت کردن با او دلیلی نداشتند، اما از آنجایی که خدا یار عاشقان است، یک روز فرمانده علام کرد که یک گروهان سرباز ـ همان گروهانی که سهراب در آن بود ـ برای یک عملیات تجسسی به مناطق جنوبی کشور اعزام می شوند. تقریباً همه افراد گروهان از شنیدن این خبر افسرده شدند. آنها مجبور بودند تا چند روز دیگر پادگان داخل شهر را رها کنند و برای عملیات تجسسی به جنوب بروند. البته افسردگی سربازان گروهان فقط به دلیل دور شدن از شهر بود وگرنه جنگ مدت ها بود که تمام شده بود. در میان تمام سربازان گروهان فقط یک نفر بود که از شنیدن این خبر خوشحال شده بود. سهراب بلافاصله بعد از شنیدن کلمه «تجسس» از زبان فرمانده انگار دنیا را به او داده باشند، از خوشحالی در پوست نمی گنجید. همان روز بعد از ظهر مرخصی گرفت و با دو خط اتوبوس خود را به محل رساند تا این خبر خوش را به مادرش بدهد. آن روز بسیاری از اهالی محل سهراب را دیدند، اما به او توجهی نکردند. خود حاج احمد آقای عطار که بعدازظهرها روی صندلی تاشو کنار در دکان می نشیند، سهراب را دید و حتی با او سلام و علیک کرد. امروز احتمالاً به خاطر نمی آورد که به سهراب گفت:
ـ به به آقا سهراب، مرخصی اومدی آنقدر خوشحالی؟
و سهراب در جواب به حاج احمد آقا دلیل خوشحالیش را که همان رفتنم به ماموریت تجسسی بود برایش شرح داده بود. آن روز حاج احمد آقای عطار فقط از خوشحالی سهراب به خاطر رفتن به جنوب.
متعجب شده بود.
اما از آنجایی که خدا یار عاشقان است، گروهان پنجاه نفری به جنوب رفت و در یکی از پایگاه های خالی مربوط به زمان جنگ مستقر شد. در دشتی وسیع و بی آب و علف که فقط تپه های کوچک و خاکریزهایی کوچکتر یکنواختی اش را به هم می زد. پایگاه را در جایی پشت یک تپه نسبتاً بلند ساخته بودند. چند سالی از پایان جنگ گذشته بود و پایگاه خالی بود. چند روز اول صرف این شد که سربازان گروهان به تمیز کردن پایگاه بپردازند. سهراب بسیار سرحال بود و برای اولین بار در طول خدمت به صورت منظم وظایفش را انجام می داد. آن قدر که خیلی ها موقع ورود به آشپزخانه پوتین هایشان را به پادری کنار در می ساییدند. چون سهراب کف آشپزخانه پایگاه را برق انداخته بود. در این چند روز هیچکس نفهمیده بود برای چه به جنوب و این دشت خالی آمده اند. سربازان روستایی که سواد درست و حسابی نداشتند، از بقیه معنی کلمه تجسس را می پرسیدند و آنهایی که نه تنها سواد درست و حسابی داشتند، بلکه می خواستند سوادشان را به رخ بقیه بکشند، با آب و تاب، معنای تجسس را شرح می دادند و از شرح این کلمه ضربان قلب سهراب زیاد می شد. بالاخره یک روز ظهر فرمانده گروهان برای سربازان هدف از این عملیات تجسسی را شرح داد:
ـ خسته نباشید. این چند روز اول صرف این شد که این جا رو تمیز کنین. اما از امروز می رسیم به اصل عملیات. عملیاتی که شما رو به خاطرش آوردن توی این بیابون بی آب و علف. در بین اسرایی که آزاد شدند، عده ی زیادی که ما فکر می کردیم اسیر شدن، وجود نداشتن. اینها البته همون مفقودالاثرها هستن، چند تا از اسرا در مورد پنج تا از این مفقودالاثرها خبرایی آوردن. اونا به ما گفتن که این پنج تا بعد از اسارت، قبل از منتقل شدن به پشت خط، فرار می کنن و عرااقی ها اونارو از پشت با تیر می زنن. این پنج تا شهید برای این که اقلاً یکی دو تاشون راه فرار داشته باشن، هر کدوم به یه طرف فرار می کنن. اما عراقیا هر پنج تا رو می زنن و جنازه ها می مونه روی زمین. چون این منطقه تا آخرای جنگ دست عراقیا بوده، جنازه هاشون پیدا نمی شه. احتمالاً همین جاها مونده. حالا کجا؟ ما نمی دونیم. فقط گفتن نزدیک این پایگاه. این جنازه ها هر کدوم یه پلاک داشتن. شماها باید بگردین و ایشالا پلاکارو پیدا کنین. از فردا صبح می تونین شروع کنین. هر کسی یه پلاک پیدا کنه، ده روز مرخصی تشویقی داره.
ـ ده روز.
ـ اول اجازه بگیر بعد حرف بزن. بله. ده روز تشویقی.
در بین سربازها همهمه ای در گرفت. همه از شنیدن خبر ده روز مرخصی تشویقی به وجد آمده بودند. شب کسی نمی توانست بخ وابد. در سالن پایگاه همه روی پتوهای سربازی دراز کشیده بودند و با هم حرف می زدند.
ـ ده روز. ده روز خیلیه. من که صد در صد باید یکی پیدا کنم.
ـ ده روز مرخصی رو می ذارم برای آخر خدمت. کیفش مال اون موقعه س.
ـ حالا کی پیدا کرده. یه اسیر اومده یه حرفی زده. همه ماهارو انداخته تو هچل. یارو بعد از این همه سال اسارت اصلاً این پایگاه یادش نمی مونه.
ـ چرا. یادش می مونه. پنج تا رو وقتی در می رفتن دیدن. خاطره بدیه. حتماً یاد آدم می مونه.
ـ ولی دمشون گرم. دل و جراتی داشتن. خیلی دل می خواد.
ـ کسی که اول تصمیم گرفته بره از همه دل و جراتش بیشتر بوده. من پلاک همون رو پیدا می کنم. حالا می بینن.
ـ بسه دیگه. بگیرین بخوابین. حالا کی پیدا کرده. تو این دشت به این بزرگی کی می تونه پلاک یه بند انگشتی رو پیدا کنه.
تا چند دقیقه بعد همه خوابیده بودند. بنابراین هیچ کدام از کسانی که دور و بر سهراب خوابیده بودند. متوجه پتوی خالی او نشدند. سهراب در نیمه شب مثل یک شبح از پایگاه خارج شد. شب ها باد خنکی در دشت می وزید. خواب از سرش پرید ایستاد و با دقت شروع کرد به فکر کردن.
ـ به فرض من از در پادگان می خوام فرار کنم. به کدوم سمتن می دوم. عقب که نمی رم. پس می رم جلو. اما کدوم جهت. پنج تا بودن. می خواستن هر کدوم به طرفی برن که احتمال تیر خوردن کم بشه. به سمت بیابون که نمی رفتن. چون پستی بلندی نداره و جایی برای قایم شدن نداره. پس به سمت اون خاکریز می دویدن.
بعد شروع کرد به دویدن. همین طور که می دوید با خودش حرف می زد. صدایش بریده بریده و مقطع به گوشش می رسید.
ـ بعد من رو می بینن. با دست نشون می دن. من نمی تونم آنقدر تند بروم. برای این که حتماً دستبند به دستم زدن.
این را گفت و آرام به سمت پایگاه برگشت. بعد در حالی که دستانش را به هم قفل کرده بود، شروع کرد به دویدن. نمی توانست تند بدود. مجبور بود تعادلش را با حرکت دادن بدنش به چپ و راست حفظ کند.
ـ حالا من رو می بینه. با دست نشون می ده. گلنگدن تفنگ رو می کشه. تیر می زنه. پدر سگ دقیق زد.
پایش به سنگی خورد و به زمین افتاد. چون دستانش را به هم قلاب کرده بود، نتوانست به موقع دستانش را ستون کند و چانه اش به زمین خورد. چانه اش خراش برداشت.
ـ مردن هم بد دردیه. بدبختا بدجور مردن.
همین طور که دراز کشیده بود. با دست دو سه تا سنگ را روی هم گذاشت و آن جا را مشخص کرد. اما ته دلش راضی نبود.
ـ نه، احتمالاً تیر اول به هدف نمی خوره یارو راهش رو کج می کنه به... به سمت چپ. به سمت چپ که زودتر بر سه نزدیک اون درخت.
حدوداً یازده بار دیگر به سمت پایگاه برگشت و این مسیر را دوید. یک بار با دست بسته، یک بار با پای بسته، یک بار با تیر سوم به زمین افتاد و به هر حال تا صبح حدود یازده سنگ به صورت علامت روی خاک دشت مشخص بودند. بعد هم با خیال راحت به سالن پایگاه رفت و روی پتوی سربازیش دراز کشید. صبح هم مثل بقیه از خواب بیدار شد. وقت صبحانه در حالی که همه داشتند از ده روز مرخصی حرف می زدند، یکی متوجه زخم روی چانه سهراب شد. این شاید اولین بار بود که در طول دوره سربازی، سربازها در مورد سهراب حرف می زدند.
ـ چی شده عمو؟ چونه ت چی شده. خون اومده ها.
ـ نمی دونم.
ـ حتماً تو خواب کسی لقتت کرده.
همه خندیدند. هیچکس فک ر نمی کرد دوباره مجبور بشوند در مورد سهراب حرف بزنند. به همه یک سرنیزه دادند و آنها را روانه بیابان کردند. باد گرم مثل سیلی به گوش سربازها می خورد. اوایل صبح همه فکر می کردند ظرف چند ساعت هر پنج پلاک را پیدا می کنند و به شهر برمی گردند. آن قدر هیجان داشتند که هر کدام با سرنیزه گوشه ای را گود می کرد و وقتی چیزی پیدا نمی کرد، بی هدف به چند قدمی چاله می رفت و مشغول می شد. بعضی ها مثل لاشخور ایستاده بودند و به بقیه نگاه می کردند. تا چشم کسی خیره می شد به سمت او می دویدند و شروع می کردند. به چاله کندن. آن قدر هیجان داشتند که هیچکس متوجه غیبت سهراب نشد. سهراب زیر خاک هایی که از اطراف هفتمین سنگ خود کنار زد، چند استخوان دید. از مهره های گردن بالا رفت و پلاک را پیدا کرد. بعد پلاک را برداشت و داخل جیبش گذاشت. خیلی آرام و بدون این که توجه کسی را جلب کند روی استخوان ها خاک ریخت و به سالن پایگاه رفت. پتویش را پهن کرد و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، خوابید تا کسر خواب دیشبش را جبران کند. حوالی عصر که همه دست از پا درازتر به سالن پایگاه برگشتند، سهراب خیلی آرام به سمت فرمانده رفت.
دست در جیبش کرد و پلاک را در آورد. هیچ اثری از هیجان در چهره اش نبود. فرمانده به سرعت کاغذی از جیبش در آورد:
ـ ماشاءاله... بارک الله، شماره درسته. مال شهید محسن داوودیه. بارک الله اونایی که می گفتن سر کارن. بیان ببینن. آقای سهراب چی؟ سهراب عظیمی، یه پلاک پیدا کرده، ده روز هم مرخصی می گیره، همین الان. از شر گرمای اینجا هم خلاص می شه. برو دفترچه ات رو وردار بیار.
همه دور فرمانده جمع شده بودند و به سهراب نگاه می کردند.
سرهاب به سمت وسایلش رفت. چند قدمی نرفته بود که به سمت فرمانده برگشت و به او گفت:
ـ ببخشید قربان، اگه اجازه بدین من مرخصی نمی خوام. یعنی الان نمی خوام. می خوام چند روز دیگه هم این جا باشم.
در بین جمع همهمه در گرفت:
ـ دیوونه س، می خواد بمونه چیکار؟
ـ حتماً مرخصیاش رو جمع می کنه برای آخر خدمت.
ـ نه شاید هم فکر می کنه یه پلاگ دیگه هم پیدا می کنه.
ـ ساکت، ساکت باشین. به شماها چه که سهرابی، سهراب چیکار
می خواد بکنه. به هر حال ده روز مرخصیش سر جاشه. این ده روز تشویقی مهم نیست. مهم به خانواده س. خانواده این شهید که از بلاتکلیفی در می آن...
بعد از صحبت های فرمانده همه ساکت شدند. شام را خوردند و در سالن روی پتوهایشان دراز کشیدند.
ـ سهراب کو؟ خوابیده.
ـ آره خوابیده.
ـ قدرت خدا، صاف باید این بزنه پلاک رو پیدا کنه. همچین آدم تیز و زبر و زرنگی هم نیست.
ـ نه بابا، اصلاً پرته از ماجرا. کی پیدا کرد نفهمیدیم؟
ـ حالا وقتش مهم نیست. نفهمیدیم از کجا پیدا کرد؟
ـ فردا که می رن استخوان ها را در بیارن می فهمیم.
سهراب بیدار بود و همه این حرف ها را می شنید. در دل خوشحال بود.
از این که هیچکس متوجه محل جنازه نشده است. وقتی همه خوابیدن سهراب دوباره بیرون رفت. این بار در همان نیمه شب پلاک دوم را پیدا کرد و تا سه روز دیگر چهار پلاک از پنج پلاک پیدا شده بود. همه پلاک ها را دنبال می کردند که بفهمند چگونه پلاک ها را پیدا می کند. اما هیچکدام چیزی نفهمیده بودند. فرمانده که هیچوقت با یک سرباز عادی هم کلام نمی شد، هر وقت سهراب را می دید، گل از گلش می شکفت، با دست به پشت او می زد و می گفت:
ـ خب آقا سهراب، پنجمی رو کی پیدا می کنی؟ دیره دیگه. چند تایی از بچه ها گرمازده شدن، دیگه باید بریم. پنجمی رو زودتر پیدا کن. پنجمی فرمانده گروهشون بوده. اسرا می گفتن اون بوده که طرح فرار رو داده بوده، آخر همه هم شهید شده بوده.
سربازها می خواستن از کار سهراب سر در بیاورند. همه با احترامی عجیب از سهراب در مورد این که چطور پلاک ها را پیدا می کند، توضیح می خواستند:
ـ آقا سهراب، شما چه جوری این پلاکارو پیدا می کنی، چه لِمی داره؟ بگو دیگه. تو که چهل روز مرخصی داری. البته ایشالا آخری رو هم خودت پیدا می کنی. نمی خوام بهت نارو بزنم. چون من بگو چه جوری پیدا می کنی؟
ـ والا چی بگم. این کار توی خون ماهاس. شماها روغن نباتی قو رو یادتون نمی یاد...
و بعد هم خاطراتی که از پدرش داشت را با آب و تاب برای سربازان توضیح می داد.
گرما بیداد می کرد. سهراب هم مثل بقیه گرمازده شده بود. روزها نمی توانست بنشیند و با سرنیزه و بیل خاک ها را کنار بزند. هوا خیلی گرم بود. خیلی از سربازها نمی توانستند غذا بخورند. وقتی اولین لقمه را می خوردند بلافاصله معده شان شروع می کرد به تکان خوردن. انگار کسی از داخل شکم با دست دیواره معده شان را تکان دهد. بعد هم غذای نخورده را بالا می آوردند. در همه جای سالن، پایگاه بوی اسید معده می آمد. کسانی که سالم بودند نیز از بوی بد اسید معده دچار حال تهوع می شدند. شب ها همه دلخوشیشان به سهراب بود که مصمم از در پایگاه بیرون می رفت. همه دور و بر سهراب، چند گام عقب تر راه می رفتند، بدون این که در کارش دخالت کنند. یکی برایش چراغ قوه می گرفت. دیگری جایی را که او علامت زده بود، گود می کرد. حتی چند نفری به دستور سهراب در حالی که دست هایشان را به هم قلاب کرده بودند، می دویدند و در جایی که سهراب دستور می داد، به زمین می افتادند.
دو هفته می شد که هر شب این برنامه تکرار می شد و پنجمی پیدا نمی شد. کم کم همه از دست سهراب عصبانی شده بودند.
ـ ببین اگه تو اون اولی رو پیدا نمی کردی، ما رو تا الان اینجا نگه نمی داشتند. همه ش تقصیر تو بود.
ـ من که کف دستم رو بو نکرده بودم. نمی دونستم این جوری می شه که.
ـ دِ بابا سهراب، مگه نمی بینی، می میریم. پنجمی رو پیدا کن بریم دیگه.
ـ من هم می خوامن پییداش کنم. چشم. به روی چشم. ایشالا امشب پیدا می کنم.
ـ سهراب، نکنه اون چهار تا رو هم شانسی پیدا کرده بودی، حالا همه رو سر کار گذاشتی که بدو و بیفت رو زمین و اینجا رو بکن. هان؟
ـ نه بابا، شانس کدومه. اون چهار تا رو هم همین جوری پیدا کرده بودم. اما این پنجمی فرمانده شون بوده. باید بیشتر دویده باشه. باید دورترها رو همه بگردیم.
ـ بسه دیگه. ببین چه زبونی در آورده. پاشو برو به فرمانده بگو پیدا نمی شه که بذاره برگردیم دیگه.
ـ چند روز دیگه صبر کنین حتماً پیدا می شه. من پنجمی رو پیدا می کنم.
چند روز دیگر هم صبر کردند. به دستور سهراب یکی با حدکثر سرعت دوید. تا جایی که او دویده بود، خاک را زیر و رو کردند، اما اثری از پنجمی پیدا نکردند. عاقابت فرمانده ناامید شد و گروهان را روانه تهران کرد.
بعد از این که اهل محل پی بردند خدا یار عاشقان است، دیگر مزاحم سهراب نمی شدند. سهراب با قیافه ای مصمم هر روز صبح به چلوکبابی می آمد. انگار نه انگار که بیشتر از دو ماه ست که پنجمی را پیدا نکرده است. با همان قیافه جدی بعدازظهرها در آشپزخانه می نشست و با چاقو لاستیک پشت تشتک ها را در می آورد. هیچکس متوجه حالات درونی سهراب نبود. او هم مثل همه اهل محل عادی شده بود.
تازه به ماه سوم کار در چلوکبابی رسیده بود که یک روز صاحب چلوکبابی متوجه غیبت سهراب شد. فردای آن روز هم سهراب سر کار نیامد. یک پیشخدمت را به خانه سهراب فرستادند. اما مادرش هم از او اطلاعی نداشت. اهل محل همگی نگران سهراب بودند.
ـ جوونه دیگه، تحمل نداره. چقدر بگرده دنبال زمزم.
ـ اون خسته شده بود. روزای آخر مشخص بود. درست جواب
حرف های آدم رو نمی داد.
ـ نه این که ربطی به الان نداره. اون همیشه کم حرف بود. مثل صاحب روزنامه فروشی.
ـ آره، خدا لعنت کنه این تبلیغات رو.
ـ من هی به حاج آقا گفتم این چاقو رو ندین دستش. حالا معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.
ـ نفوس بد نزنین. خدا نکنه. یه وقت این حرفاتون به گوش مادرش می رسه.
ـ آره دیگه پیر زن گناه داره. خدا رو خوش نمی آد.
ـ دیروز به مادر بچه های ما گفته بوده که سهراب روزای آخر همه اش توی خواب حرف می زده. می گفته فرمانده فرار نمی کنه. گذاشته بقیه در برن و از این هذیون ها.
ـ آره پسره اصلاً خل وضع بود. بابای خدا بیامرزش هم عقل درست و حسابی نداشت.
حاج احمد آقا عطار سرش را بالا آورد:
ـ اولاً پشت سر مرده حرف نزنین. شگون نداره. ثانیاً حتماً هتفه دیگه همین جاس. صحیح و سلامت. حالا می بینین. خدا یار عاشقاس.
بعد همه به یکدیگر گفتند که خدا یار عاشقان است و خداحافظی کردند و رفتند.
سهراب حتی زودتر از یک هفته برگشت. صحیح و سلامت. همانطور که حاج احمد آقای عطار گفته بود. هر کس از او در مورد غیبتش سوال می کرد سهراب به خوشرویی می گفت:
ـ خدا یار عاشقاس. پنجمی رو همه پیدا کردم.
ـ پنجمی رو؟
ـ پنجمی رو؟
ـ زمزم رو؟
ـ آره دیگه زمزم رو. خدا یار عاشقاس. زمزم رو ریخته بودن توی قابلمه و گذاشته بودن کنار حجله. زمزمش اصل بود. مال خونه ی خدا. همون خدایی که یار عاشقاس.
بعد همه اهل محل یک بار دیگر سهراب را نگاه می کردند و می رفتند...

نظرات کاربران درباره کتاب ناصر ارمنی

خیلی قشنگ بود اما غلط املایی داشت، عاشق همه کتابهای رضا امیرخانیم. امیدوارم پیروز باشن. فقط من نفهمیدم کریستی چیه
در 2 سال پیش توسط بنی آدم
به نسبت سایر کتابهای این نویسنده ،ناصر ارمنی یه پله ضعیف تر بود و غافلگیری های پایان داستان هم نمی تونست ضعف کتاب رو بپوشونه.
در 2 سال پیش توسط bar...575
عالی بود
در 3 سال پیش توسط ash....94
عالی بووووووود...امیر خانی بچه کف شهر....
در 1 سال پیش توسط سینا سیدپیران
کتابشون مثل کتاب های قبلیشون هم محبوب واقع نشد و هم از نظر قلم ضعیف تر بود و فکر کنم خودشون هم متوجه این مسئله هستند
در 1 سال پیش توسط امیر پورقادر
کتاب قشنگی بود
در 3 سال پیش توسط hed...ili
فکر می کردم مثل ارمیا یک داستان باشه اما داستان کوتاه بود از بقیه آثارش ضعیفتره
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان
خیلی کتاب خوبی بود واقعا لذت بردم.مخصوصا از تفکر نویسنده و عقایدی که پشت هر داستان وجود داره.خیلی خیلی لذت بردم.موفق باشید
در 3 سال پیش توسط f.r...375
به قشنگی کتابای دیگش نیست اما دوستداشتنیه
در 1 سال پیش توسط الا میرا
ضعیف ترین کتاب رضا امیرخانی اما بازهم جزو بهترینهای ادبیات داستانی است
در 2 سال پیش توسط baran a