فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزبهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

نسخه الکترونیک کتاب یک عاشقانه‌ی آرام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

نادر ابراهیمی در «یک عاشقانه آرام» با بیان داستانی خواندنی از زندگی یک زوج و در لابلای ماجراهای پیش آمده برای آن‌ها، با قلمی زیبا گفت‌وگوهای جذابی را خلق می‌کند که مخاطبش را به فکر وا‌ می‌دارد. «یک عاشقانه آرام» در واقع روند و مراحل و برنامه ریزی‌های زندگی مبتنی بر عشق دو شخصیت انقلابی و پرشور و حرارت را نشان می‌دهد که یکی اهل گیلان و دیگری از دیار آذربایجان است، این دو با هم آشنا می‌شوند و گیله مرد مبارز و سیاسی را شیفته «عسل» دختر آذری زیبا و سیاسی مسلک می‌کند. نادر ابراهیمی در این کتاب نیز همچون دیگر آثارش در سینما، تلویزیون، شعر و ادبیات، تلفیقی از نگاه فلسفی و ذوق ادبی را با استفاده از تجربیات مختلفی که در عرصه‌های مختلف داشته،‌ کنار هم گذاشته است. او با نشان دادن رابطه‌ای متفاوت میان یک زوج، به دنبال بیان این موضوع بوده است که بزرگترین دشمن عشق، رخوت و عادت است و برای حفظ یک رابطه عاشقانه باید با این دو مبارزه کرد. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «مدت‌هاست که می‌دانم؛ عشق زمانی به خاطرات مجرد تبدیل نمی‌شود که عشق باقی مانده باشد. فاصله، زمانی ارتفاع صدا را معیّن می‌کند که صدا صدای درد، صدای خشم، صدای حس به خطرافتادن چیزی عزیز نباشد. بگو... یک بار دیگر داستان آن زن و مرد را بگو تا با هم بشنویم؛ کُند و آهسته بگو تا کُند و آهسته بشنویم... بگو! گیله‌مرد، خوابگردانه آغاز کرد: زمانی زنی را می‌شناختم که پیوسته به مردش می‌گفت: «تو تمام خاطراتِ مشترکمان را از یاد برده‌ای. تو حتی از آن روزهای خوش سال‌های اول هم هیچ خاطره‌ای نداری. زندگی روزمره، حافظه‌ی تو را تسطیح کرده است. تو قدرت تخیلت را به قدرت تامین آتیه تبدیل کرده‌ای، البته آتیه‌ای که خاطرات خوش مشترک‌مان، در آن کمترین جایی ندارد... تو، مرا، حذف کرده‌ای... حذف...» و مرد صبورانه و مهربان جواب می‌داد: «نه... به خدا نه... من با خود تو زندگی می‌کنم نه با خاطرات تو... من تو را به عینه همین‌طور که روبروی من ایستاده‌ای یا پای شیرآب ظرف می‌شویی یا برنج را دَم می‌کنی یا سیب‌زمینی پوست می‌کنی یا لباس تازه‌ات را اندازه می‌کنی عاشقم نه آنطور که آن‌وقت‌ها بودی. من تو را عاشقم نه خاطراتت را، و تو چون مرا دوست نداری، به آن یک مشت خاطره- سنگواره‌های تکّه‌تکّه- آویخته‌ای...».

ادامه...

بخشی از کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عشقِ به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.

عشقِ به وطن، ضرورت است، نه حادثه.

عشقِ به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.

یا حق
دیگر جوان نیستم
میانْسال هم نیستم
به همین خاطر است که همیشه می اندیشم: این آخرین اثری ست که به او پیشکش می کنم؛ و به فکرم می رسد که بنویسم «برای آخرین بار، به او» امّا حس می کنم که در این جمله، نقصی هست، و اضطرابی.
یادم می آید اوّلین کتابم را، در نیمه راهِ جوانی، به بهترین دوستِ روزگارِ کودکی تا جوانی ام تقدیم کردم: «به برادرم رحیم قاضی مقدّم، که با دوستی ام بیش از همه کس او را عذاب داده ام».
حال، در آستانه ی پیری، می خواهم جمله یی شبیه به آن بگویم:
«به همسرم فرزانه، که با مِهرِ بی حدّم به او، تنها کسی بوده ام که پیوسته عذابش داده ام...»
و افسوس که نمی توان بازگشت و از نو ساخت؛ امّا، دست کم، به آنها که در آغازِ راهند می توان یادگاریِ کوچکی داد؛ شاید به کارشان بیاید.
«یک عاشقانه ی آرام» و اگر خدا بخواهد و زنده بمانم، «یک عاشقانه ی بسیار آرام»، یادگاری ست از من و او به همه ی آنها که در آغاز راهند.

ن. ا.
آذرماه ۷۳

فصل اوّل: پیش از آن واقعه ی بزرگ

عاشق، زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
***
بانوی گُلْ به گونه انداخته، با لهجه ی شیرینش گفت: باید تَخیّل کنیم که در مِهْ راه می رویم؛ در مِهی بسیار فشرده و سپید. تمامِ عُمر در مِه. در کنار هم، من و تو، مِه را می پیماییم آرام، و به زمزمه با هم سخن می گوییم.
در یک مِه نَوَردیِ طولانی، هیچ چیز به وضوحِ کامل نخواهدرسید؛ و به محض آنکه چیزی را آشکارا ببینیم مثلاً چراغ های یک اتوبوسِ زندان را آن چیز از کنار ما رَد خواهدشد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر بگردانیم هم با بُغض و نفرت فقط برای آنی میله های پنجره ی اتوبوس را خواهیم دید و یک جُفتْ چشم را، و باز مِهِ سپیدِ فشرده ی مسلّط را. بگذار خشخاش، شقایقِ تیغ نخورده بماند، و شک کنیم در اینکه اصلاً اتوبوسی در کار است، و میله هایی، و چشم هایی آنگونه سرشار از خاکستر، و پَرَنده وش.
مِه اگر آن طور که من تخیّل می کنم باشد، دیگر از نگاه های چرکین، قلب های کِدِر، و رفتارهایی که آنها را «رذیلانه» می نامیم، گِلِه مند نخواهیم شد. خائنانِ به خاک همان ها که زمینِ خدا را آلوده می کنند در مِه، گرچه وَهمی امّا قدری زیبا و تحمّلْ پذیر خواهندشد. حتّی شِبه روشنفکران، در مِه، به نظر نخواهدرسید که به پُرگویی های مُهمَلِ مبتذلِ ابدی خویش مشغولند، و به خیانت. آنها را در مِه، اگر به قدر کفایتْ فشرده باشد، می توانیم جنگجویانی اسطوره یی مُجسّم کنیم که به خاطر آزادی می جنگند، یا به خاطر نانِ زحمت کشانِ جهان. برای نَفَسی آسوده زیستن، چاره یی نیست جُز مِهی فشرده را گِرداگردِ خویش اِنگارکردن؛ مِهی که در درون آن، هرچیز غم انگیز، محو و کمرنگ شود. تو از من می خواهی که شادمانه و پُر زندگی کنم. نه؟ برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن ضرورت است.
مرد، بی آنکه نگاه از رودخانه و قُلّاب و موج برگیرد، گفت: حرفِ تو این است که برای دلنشین ساختنِ زندگی، باید که با واقعیت ها قطعِ ارتباط کنیم. اینطور نیست؟
مِه، یک پدیده ی کاملاً واقعی ست، دوستِ من!
تو امّا از مِهِ واقعی حرف نمی زنی دختر! تو نمی گویی: «بیا در مِه زندگی کنیم، آنطور که چوپان های کَندوان در مِه زندگی می کنند.» تو از تصوّرِ مِه سخن می گویی، و این مِهِ خیالی تو، مثل کابوس است، و از کابوسِ مِه به بارانِ رویا نمی شود رسید چه رسد به بلورِ شفّافِ واقعیت. وَهْمِ مِه، سراسرِ روزمان را شب خواهدکرد، و در شبِ مِه آلود، ستاره هایمان را نخواهیم دید. مِه البتّه گاهْ خوب بوده و خوب خواهدبود: شعر، لطیف، عطرآگین، خیال انگیز: «آنگاه که من، کنار پُل، ایستاده بودم، در قلبِ مِه، با چند شاخه نرگسِ مرطوب، به انتظارِ تو، و تو در درونِ مِه پیدا شدی، مِه را شکافتی و پیش آمدی، و با چشمانِ سیاهِ سیاهت دَمادم واقعی تر شدی، تا زمانی که من واقعیتِ گلگونِ گونه های گُل انداخته ات را بوییدم، آنگونه که تو، گل های نرگس مرا بوییدی، و از اینکه به انتظارت ایستاده ام، با گونه های گلگون تشکّر کردی، و با هم، دوان، در درونِ مِه، به خانه رفتیم.» آنگونه گاه، نه همه گاه.
تا بچّه ها بزرگ نشده اند از اینطور شوخی های مُعطّر به عطرِ نرگسِ کازرون ممکن است. بچّه ها وقتی بزرگ شوند، ما را به خاطر یک نگاهِ عاشقانه هم سرزنش ها خواهندکرد.
بچّه ها وقتی بزرگ شوند، دیگر بچّه نیستند؛ و من، از بزرگ ها، به خاطر آنکه عاشقانه نگاه کردن را می دانم، خجل نخواهم بود. به من چه ربطی دارد که آنها کارشان را نمی دانند؟ در کمالِ کُهنسالی، حتّی یک روز قبل از پایانِ داستان هم می شود با یک دسته نرگسِ شاداب، یک شاخه نرگس، در قلبِ مِهی که وَهمی نباشد، یا زیر آفتابی تند، کنار دریایی خلوت، وسط جنگل، روی پُل، لب جاده، جلوی درِ بزرگِ باغ ملی یا در خیابانی پُرعابر، در انتظار محبوب ایستاد. عِطرِ نرگس را اگر از مِیدانِ بویشِ عاشقان بیرون ببریم، میدان از عشق خالی خواهدشد. بچّه هایی که بدون درکِ معنای نابِ عشق بزرگ شده اند، به ما می خندند؟ خُب بخندند، مگر چه عیب دارد؟ بیا! این هم یکی دیگر. عجب قزل آلایی! ماهی سفید را می مانَد. سِن، مشکلِ عشق نیست. زمان نمی تواند بلورِ اصل را کِدِر کند مگر آنکه تو پیوسته برق انداختنِ آن را از یاد بُرده باشی.
ببخش که باز می پُرسم: هر روز شکنجه ات می کردند؟
ببخش که باز همان جوابِ همیشگی را می دهم: نه. فقط بیست وسه روزِ اوّل. دیگر کاری به کارم نداشتند. آسوده، رویا می بافتم با حضورِ زنده ی تو، نه در تخیّلِ مه، در واقعیتِ خیال.
و تو، در آن بیست وسه روز، توانستی تاب بیاوری و هیچ چیز نگویی؟
و من، در آن بیست وسه روز، اگر تاب نیاورده بودم، آیا امروز صبح، برادر کوچک تو می توانست، آن بالا، قزل آلای خالدار صید کند؟
چطور توانستی، گیله مَردِ کوچک؟ چطور توانستی؟
فقط سه روز اوّل سخت بود. این را هم گفته بودم.
و هرگز نمی خواهی از من بپرسی که چند روزِ اوّل، برایم سخت بود؟
در مِهِ واقعی، به انتظارِ تو ایستادن را دوست می دارم؛ امّا در مِهی وَهمی غرق شدن را برای آنکه ستمگران و ستمبران را به میدانِ وضوحِ دیدِ خود راه ندهیم هیچ دوست نمی دارم.
پس بیا خودمان مِه بسازیم؛ مِهِ واقعی، و در درونِ مه، خانه بسازیم، و درون خانه اُجاقی بسازیم، و پُلی، و گلخانه یی پُر از گل های نرگسِ مرطوب، همه غرق در مِه. آقای من! نمی شود آن نگاهِ خاکستری پرنده وَش را در قفس دید و باز عاشق ماند. نمی شود که رِشوه گیران را در نقطه ی وضوح دید و باز عاشق ماند. این همه درد و دنائت، عشق را خواهدخورد مثل زنگِ آهن که آهن را می خورَد.
این هم نمی شود که مِه بسازیم، بانوی خوبِ آذری من! همین قدر که مِه را ساختیم، واقعیت را از صافی خودخواهانه یی گذرانده ییم. آنچه آن سوی صافی می مانَد، همه اش اندوه است و ناپاکی، و آنچه این سو، همه اش به ظاهر پاک. اصل، این سوی واقعیت نیست، تغییردادنِ واقعیت است. سیب، در چرخشی کامل، سیبِ سالم است یا بیمار. مِهِ ساختگی، مثل طهارتِ ساختگی ست. عمق و دوام ندارد. به بارآوردنِ درختانِ سالمِ سیب به دور از جمیعِ آفات. این، مساله ی ماست.
امّا ما نمی توانیم نمی توانیم همه ی بدکاران را قتل عام کنیم، و حق داریم که در لحظه هایی، روزهایی از سال، نخواهیم آنها را ببینیم.
بسیار خوب! گفت وگو را به زمزمه دنبال می کنیم. هر دو گوشم هنوز سالم است.
«در هر دو گوشِ سالمم زمزمه کُن»، شاید سرانجام بتوانیم راهی برای آنکه بدونِ مِهِ دروغین شادمانه و پُر زندگی کنیم بیابیم راهی خاکی و باریک و قدیمی، یا کوره راهی نکوبیده و ناهموار و نو.
شاید هم راهی مُرکّب از این و آن. آیا واقعاً نمی خواهی بدانی که...
***
یک روز، خُلواره، یک دسته گُلِ کوچکِ کوتاهْ قد بَرایت آوردم. پدرت، ناگهان و پیش از تو سررسید. دسته ی گُل را دید. آذری خندید.
هاه! این را باش! در ساوالانِ من، گُل، بالاتر از قامتِ توست، گیله مَردِ کوچک! تو در دریای گُل، برای دخترم، یک قطره گُلک آورده یی مردک؟
این قطره، پُر از ارادت است آقا؛ امّا در آن دریای شما به جُز گل هیچ چیز نیست.
آن وقت، تو از دور پیدا شدی و پدرت در آنی گُم شد؛ و من دانستم که او، گرچه بسیار تنومند است و عامیانه سخن می گوید و با دست غذا می خورَد، عشق را امّا می داند.
آن روز، روز سومِ سبلان بود؛ و تو سه روز بود که عاشقِ من شده بودی.
***
عشق، دلِ مضطرب نمی خواهد. قرار و آرام بگیر، محبوبِ خوبِ آذری من! آرام بگیر!
***
از کودکی، عسل را بسیار دوست داشتم. این، شاید، یک قطعه خیالِ خالصِ چسبنده ی شیرینِ طلایی رنگ بود. کودکانِ کم سال، قدرتِ انتخاب ندارند. کودک، عاشقِ مادر نیست، محتاجِ مادر است. عشق، احساسی و کلامی کودکانه نیست. یک قطعه خیالِ خالصِ طلایی به نام عسل را دوست داشتم، و بعدها، این دوست داشتنِ خیالی، گرفتارم کرد.
زمانی عسلی خریدم که عسل نبود. دلم شکست. برانگیخته شدم. دربه در به دنبالِ عسلِ اصل گشتم، نیافتم. عسل فروشان، پیوسته فریبم می دادند. عسل فروشان، چیزی را می فروختند که «مثلِ» عسل بود. دلم بیشتر شکست. دلم برای کودکی هایم سوخت. دلم برای خلوصم سوخت. نمی خواستم از کودکی تا نوجوانی، تا جوانیِ تمام، چیزی را با لذّت، یک لقمه هر صبح، در دهانْ نهاده باشم که دروغ بوده باشد. هر جا که رفتم، حتّی کنار بسیاری از کندوها، عسلِ راست نیافتم، و زنبورانِ بی شماری را افسرده و متاسّف یافتم، و گریستم.
برای ساختنِ یک جهانِ جَعلی، که در آن هیچ چیز، همان چیزی نباشد که باید، گروهانی از آدم ها، سرسختانه تلاش کرده اند؛ و ایشان، به احترامِ همین تلاشِ جان فرسای غول آسای کمرشکن، دَمی به صداقتْ بازنخواهندگشت؛ دَمی.
روزی زنبوری به من گفت: به ما آموخته اند که عسلی بسازیم که از جنسِ شیره ی گل ها نباشد و فشرده ی عِطرِ گل ها را در خود نداشته باشد.
اگر عسل واقعی بسازید، اعدامتان می کنند؟
اعدام؟ چه حرف ها! در میانِ همه ی جانورانِ جهان، فقط انسان ها اعدام می شوند به وسیله ی انسان ها. دیگر هیچ جانوری اعدام نمی شود، و نمی کند.
اگر پدرم، آن وقت ها که زنده بود، از کندوهای جنگلی، گهگاه، برایمان عسلِ نابِ مُعطّر نیاورده بود، من به خاطر آن که عسل فروشان، عمری فریبم داده بودند، ممکن بود خودکُشی کنم یا عسل فروشان را قتل عام کنم، و اگر نکردم، به جای آن، در خلوت، بسیار گریستم، و، گریستم.
روزی از مردی که می گفت عسلِ اصل را می شناسد، پرسیدم: عسلی که بی تردید کارْمایه ی زنبورانِ درستکارِ بی ریای عاشقِ گُل باشد، کجا می توانم بیابم؟
عسل شناس گفت: در کوهپایه های گُلْ بارانِ سَبَلان؛ جایی که اگر بخواهی، نشانی اش را به تو می دهم گُل، مثل دریا، تو را در خود غرق می کند. من در ساوالان دوستی دارم، شکِّ در خلوصِ عسلش گناه کبیره است.
من، معلّمِ خسته ی ادبیات، شاعری که هرگز نتوانسته بود یک شعر ناب بگوید، در ابتدای تابستان، کارم را که تمام کردم، بارم را بر دوش انداختم و به راه افتادم. از انزلی به سوی گردنه ی حیران و از آنجا به کوهستان هایی با مرزهای دروغینِ زاده ی زور...
من، شناگرِ از کودکی در آبْ غوطه خورده ی شمالی، اگر در دریا به آسانی غرق نمی شوم، در دامنه ی سبلان، به ناگهان، چنان گُلْ باران شدم که یکپارچه خیس از عِطرِ زنده ی گُل ها، چتری از رویای رَنگْ بالای سَرَم گشوده شد، و زیر چتر، کوله ام را زمین گذاشتم روی سبز سفره ام را باز کردم، و خسته ی خسته، پنیر تبریز را با خیاری که طراوت و تُردی پوستش چاقوی زنجانی ام را خجل می کرد، لای نانِ تازه ی دِهی گذاشتم... چه عطری، خدای من! صدای زنبور می آمد، و تو را دیدم که از دور می آمدی...
***
ظُهرِ گُل، با قامتِ تو که از دور، کوتاه می نُمود، پُر از مینای سفید شد چنانکه آسمان را ناگهان، قطعه های سپیدِ ابرهای پنبه یی، الماس نشان کند. (این سخن را، بعدها ساختم.)
***
عشق، یعنی پویشِ نابِ دائمی. به سراغِ خستگانِ روح نمی آید. خسته دل نباش، محبوبِ خوبِ آذری من!
***
شش قزل آلای دانه قرمزِ پروار، من به دام می اندازم، هشت قزل آلای خوب، برادر تو، که در سایه ی یک درختِ تنومند نشسته است و بی جهت می خندد؛ و تو همچنان در اندیشه ی عُزلت گُزینی های بی دغدغه یی. چادرهایی در اعماق جنگل چادرنشینان همه تا بُنِ دندانْ مسلح. مِهی به فشردگی رنگ روغنی که تازه بر تخته شستی نشانده ییم. مِهِ راستین، امّا، از ژرفای درّه ی «وَنْ داربُن»، سُرخوران می آید و کنار دیوار «شیلات»، زیر درختانِ پیر، بَرِ رودخانه، ما را در میان می گیرد. حتّی توکای سیاه نیز بر آن شاخه ی نزدیک دیده نمی شود؛ امّا صدای آوازِ اِلیکایی از دور می آید. قطره های ناپیدای مِه، پوست صورتِ تو را بّراق می کند. برادرت، ناگهان، انگار که بی هیچ دلیلی، فریادی شادمانه و غول آسا برمی کشد، نعره یی غریب، که یک گلّه گاو را می رَمانَد. گاوها، برادرت را بَد نگاه می کنند. عسل، روی لباسِ سُرخِ گُلدارِ دخترکِ خُفته در زنبیل، روسری سُرخِ گُلدار می اندازد تا مبادا گاوهای خشمگین، به دخترک حمله کنند. من می خندم. برادرت می آید، با زنبیلِ ماهی هایش.
چه شد؟ چرا آنطور نعره کشیدی؟
مارِ شادی، ناگهان، مرا گزید، خواهرجان!
شادی از این که هنوز زنده یی؟
زنده ام، اینجایم، در جنگلی از درختانِ وَن، کنار سردابْ رود، نزد شما، و نزد مردمی که دوستم دارند و کسانی که مرا به دژخیمان نسپردند.
ما می خندیم. ما آرام و عاشقانه می خندیم. برادرت بلند می خندد. بگذار این لحظه ی عظیمِ آسودگی را تجربه کند. من او را لو نداده ام. من هیچ برادری را به سلّاخان نسپرده ام. گاوها گاوند که بَد نگاه می کنند. تو امّا هنوز در اندیشه ی آن بیست وسه روز هستی که تاب آوردم، و آن دو ماهی که هرگز درباره اش چیزی از تو نپرسیدم و نخواهم پرسید.
حکایتِ رفته است بانوی خوبِ آذری من! دیگر به آن تاریکخانه سرک نکشیم.
«مستاجرانِ عاشق، بارها به آن تاریکخانه بازگردانده خواهندشد». مگر تو نگفته یی، گیله مردِ کوچک؟
برادرت نگاه می کند. برای خود، حقِّ مشارکت نمی بیند. همین بس که به سلّاخان سپرده نشد.
عسل می گوید: در «رودبارَکْ» مُعلّمی کنیم، و آهسته آهسته، مُقدّماتِ یک جنگِ کوهستانی را فراهم بیاوریم. ارتشِ شاه، تیمسارهای خسته ی عیّاشِ قمارباز، هرگز به این ارتفاعات نخواهندآمد. گیله مرد! بیا دیگر برنگردیم به جایی که هر نگاهی، بوی تعفّنِ نگاهِ یک مامور را دارد. نمی شود؟
نمی شود. تا شکنجه هست، هیچ نقطه یی از جهان اَمن نیست. آن مرد، با دلْ بستنی استوار به اینکه در لحظه های مصیبت تنهایشان نخواهیم گذاشت، آنگونه با اطمینان می گفت: «عاشقان، هرگز تنها نخواهندماند». می گفت، برای آنکه تنهایش نگذاریم، نه برای آنکه یک اصلِ طبیعیِ مادّیِ ابدی را گفته باشد. باز، راه مَدِه که فکرِ مِهِ مصنوعی به سروقتت بیاید، و باز، حصاری نرم از تخیّلِ آسودگی. نه... ما آمده ییم چند روزی اینجا بمانیم تا ریه هامان، بی فشارْ نفس کشیدن را به خاطربیاورد. از اینجا به دامنه ی ساوالانِ تو خواهیم رفت و چند روزی پدرت را شاد خواهیم کرد. یک کندو عسل، به قدرِ یک قطره محبّت شیرین نیست. شب ها دورِ آتش، حلقه خواهیم زد و سیب زمینی ها را در خاکسترِ داغِ داغ، برشته خواهیم کرد. گلپرِ اصل. نمکِ نرم. من دوست دارم که یک دسته گُلِ کوچکِ کوتاهْ قَدِ صحرایی برای پدرت ببرم. این بار، فقط برای خودش. (خاطره: دخترک! قلبت را به من بسپار! تنهایی، پیرم کرده است.)
هاه! با یک دسته گُلک آمده مرا شاد کند.
آقا! همه اش این دسته گلِ کوتاه که نیست. عشق هم هست. ایمان، سخت تر از آهنِ آبدیده. من گیله مردِ کوچک بیست وسه روز در اتاقِ زیر پلّه بودم و پسرتان را لو ندادم. کم است؟
پدرت، گرچه بسیار تنومند است و عامیانه حرف می زند و با دست غذا می خورَد، ناگهان چنان لطیف نگاهم می کند که گویی نرم ترین پَرِ دنیا را به صورتِ قلبم کشیده است؛ و ناگهان در وسطِ گل ها می نشیند نشانده می شود، به زانو در می آید و گریه سر می دهد، و تو اشک می ریزی، و برادرت، و من...
انسان، اینقدر خشن، اینقدر لطیف؟
اینقدر رحیم، اینقدر بی ترحّم؟
این چیست که ساخته یی و پرداخته یی خدای من؟
آیا آن پیر قبادیان راست نگفت که: «همه ی فتنه ها از توست، امّا جرئت سرزنش کردنت در من نیست»؟
***
...و شب، گِرداگردِ آتش را مملو از خاطره می کنیم.
و همیشه خاطراتِ عاشقانه، از «نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین لحظه، نخستین نگاه و نخستین کلمات آغاز می شود» همانگونه که سیاست، از نخستین زندان، نخستین شلّاق، و نخستین دشنام های یک بازپرس.
عشق، نَفْسِ نخستین است، و درد: دردِ جاری، نخستینِ همیشه.
و به سیب زمینی های پوستْ سوخته ی از زیر خاکستر درآمده ی داغِ داغ که از این دست به آن دست می اندازیمشان گُلپرِ اصل می زنیم و نمکِ نرم...
***
خداوندِ خدا، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید؛ چراکه می دانست انسان، بدون عشق، دردِ روح را ادراک نخواهدکرد، و بدونِ دردِ روح، بخشی از خداوندِ خدا را در خویشتنِ خویش نخواهدداشت.
***
و شب، سیب زمینی های داغ را با گُلپر و نمک، داغْ داغْ در دهان می گذاریم.
و شب، گروه بزرگِ نوازندگان عِطرِ گل ها را وادار می کنیم که آهنگی تازه برایمان بنوازند.
و شب، جاده های خلوت بیابانی را پُر از آواز می کنیم.
و شب، جنگل عبّاس آباد را پُر از زمزمه می کنیم.
و شب، سراسرِ آسمان را پُر از نگاه می کنیم.
و شبِ بلندِ هراس را، ناگهان پُر از فریاد می کنیم: «مغول ها... مغول ها...»
***
آهای گیله مردِ کوچک اندامِ چکّش پذیرِ ناشکستنی! باز، مدّت هاست که از آن ترانه های عاشقانه ی گیلکی که بوی ماهی و دریا و نیلوفر آبی و خزه و کلبه و برنج و چای و بوی جمیع سبزهای عالم را دارد برایم نمی خوانی... تمام شد آن حکایتِ «عاشق، آرام و به زمزمه می خواند»؟
تمام نشد بانوی خوبِ آذری من! کمی امان بده تا برای تمام روزها، هفته ها، ماه ها، سال ها و قرنی که ناگزیر در آن زندگی می کنیم، و برای تمام عاشقانِ صادق حتّی اگر هیچ معشوقی در کار نباشد یک عاشقانه ی آرام بسازم؛ یک عاشقانه ی کاملاً آرام.
***
من به پدرت که به آن دسته گُلِ کوتاهِ من می خندید گفتم: این قطره، پُر از ارادت است آقا؛ امّا آن دریای شما، به جُز گُل، هیچ چیز نیست.
آن وقت، تو از دور پیدا شدی که شتابان به سوی من می آمدی، و پدرت که عشق را می دانست، در آنی ناپدید شد؛ و این سومین روزِ زمین گیر شدن من، پای ساوالانِ تو بود.
دومین روز. سومین روز، دیگر چیزی از تو باقی نمانده بود، گیله مرد!
چه عطری، خدای من! صدای زنبور می آمد، و تو را دیدم که از دور می آمدی...
***
گیله مردِ کوچک اندامْ دید که دخترک از دور می آید (آن روز دیده بود). گیله مرد، از انتهای یک روستای کهنه ی جامانده از اعصارِ بربادرفته که عاشقان، خالصانه در راهِ عشقش جان باخته بودند گذشته بود، از آن روستا که زمانی صوفیانِ بزرگ، صوفیانه بر دریاهای عشقش قدم زده بودند و از کنار قلعه یی که زرتشتِ پیامبر، خسته، به دیواره اش تکیه داده بود و گریسته بود و از کنار مخروبه های قصر حسن لو و دیواری که جام زرّین حسن لو همچون رویای یخ در کویر مرگ، جای خالی اش را بر دیوارْ نهاده بود، گذشته بود تا به دریایی از گُل برسد که در آن هیچ قایقی، تاب نیاوَرَد.
دخترک نزدیک می شود و من او را دیگر دخترک نمی بینم.
دخترک، چندان روستایی هم نمی آید که من بتوانم چترِ رویاهایم را ببندم.
دخترکْ می دود به سوی من انگار که به جانبِ آشنایی قدیمی.
دخترک، انگار خواب دیده است که من عاشقش خواهم شد.
دخترک، می دَوَد و اَبرِ عطر، از او نمی ترسد. فقط خویشتن را کنار می کشد و دالان می گشاید.
دخترک که دیگر دخترک هم نبود آمد، بی پروا، تا بالای سرِ من.
دیدم که دختر، بالابلندی ست سَروِ شاعرانِ قدیم را شرمساری آموخته.
و با چشمانِ سیاهِ سیاه: مخملِ سیاه.
من با لهجه ی گیلکی ام گفتم: سلام!
دختر، با لهجه ی شیرین آذری اش جواب داد: «سلام!» و برجا ماند.
دیگر نمی دانستم چه بگویم، و باز دیدم که دختر، آن قدر بالابلند است که می تواند چهره به جای خورشیدِ صلاهِ ظُهر بنشاند.
دختر، زیر نگاهِ پُرشرمِ شمالی ام لبخند زد و به نرمیِ مِهِ واقعی پرسید: اینجا چه می خواهید؟
برای عسل آمده ام: عسلِ اصل.
منم. منم عسلِ اصل.
عسل می خواهم نه کندوی عسل با صدهزار زنبورِ گَزَنده ی بی پروا.
عسل خندید.
منم. اسمم «عسل» است، و اصلِ اصلم.
اسم و رسمت یکی ست. می بینم.
اینجا بمان و چند روزی مهمانِ پدرم باش و با من حرف بزن! یازده ماه است با هیچ کس به جُز پدرم سخن نگفته ام؛ و من و پدرم فقط آذری حرف می زنیم.
آهسته و خجل می گویم: اگر ناهار نخورده یی، بنشین! برای شما هم لقمه یی هست. تخم مرغ پُخته و ماهی تُن هم دارم. نان، به قدر کافی.
دختر نشست.
کندوی عسل از دیواره ی خورشید، جدا شد؛ امّا آن آفتاب که آمد، رونقی نداشت.
عسل، بی اَدا، سر سفره ام نشست.
و من، بی هوا، دلبسته اش شدم.
***
عاشق، بهانه نمی گیرد.
عاشق، نِق نمی زند.
عاشق، در بابِ زندگی، سخت نمی گیرد.
تخم مرغِ تازه ی پُخته، عطرِ ماندگاری دارد.
عاشق، به نان خالی و ظرف پُر از مَحَبّت راضی ست.
گیله مردِ کوچک اندام می گوید: ما، بارها، به همان آسودگی و شیرینی، در قلّه ها، جنگل ها، دشت ها، و در اتاقکمان ناهار خوردیم؛ امّا نه به آن حال، که آن روز، زیر زمزمه ی دائم زنبورهای عسل، و چترِ عطر، پونه های کنار جوی را همسایه ی پنیر تبریز کردیم با نانِ تازه ی دِهی.
***
مرد تنومندِ آذری، بر تخته سنگی که از میان گُل ها سَرَک کشیده بود، نشست بعد از سه روز که از رفتنش می گذشت؛ که از پی گفت وگویی با گیله مرد، در باب گُل، در آنی ناپدید شده بود؛ که عسل را دیده بود که دوان به وعده گاه می آید. دو روز، شاید.
گیله مردِ کوچک، در سکوت بود و سربه زیر؛ آذری، صبور امّا در درونْ جوشان. عسل، شاید آن دورترها، لای بوته های گُل، سکوت را می شنید نه زمزمه ی زنبورانِ رهگذر را.
گیله مرد، عاقبت، فاصله را درنظرگرفت و با صدای بلند گفت: آقا! من دخترتان را می خواهم.
آذری، صدایش هم مثل جُثّه اش بود.
هاه! این را باش! عسلِ مرا می خواهد. کوهِ الماس را. همه ی کندوهای عسل دنیا را، یکجا می خواهد! به همین بچّگی، دوسال در زندانِ نامردانِ ساواک بوده. می فهمی؟
بله آقا. دوسالِ سخت، با شکنجه. می دانم.
از تو خیلی سَر اَست؛ از هر لحاظ.
می دانم. شاید برای همین هم می خواهمش.
قَدّش، دوبرابرِ توست.
امّا من، خودش را می خواهم، نه قَدّش را.
قَدّش را چطور از خودش جُدا می کنی؟
قصد جُداکردن ندارم آقا! هلو را با هسته می خرند. اگر بخواهند هسته را جداکنند و بخرند، خیلی زشت می شود؛ امّا کسی هم هلو را به خاطر هسته اش نمی خرد.
عجب ناکسی هستی تو!
دست کم حرف زدن می دانم. دبیر ادبیاتم.
سر بلند کردم تا مرد را که تکانی خورده بود ببینم.
آذری، از روی تخته سنگ برخاست. گُلشاخه ها را کنار زد و جلو آمد. از چشم گیله مردِ کوچک، آذری، ابتدا، نیم تنه یی تنومند بود با دست های خشنِ زخمْ آشنا؛ آنگاه فقط صورت بود سوخته زیرِ آفتابِ سردِ ساوالان؛ و سرانجام، نگاه؛ نگاهِ آن کس که برای لِه کردنِ لِه شدنی ها می آید، یا خُردکردنِ خُردشدنی ها. تاب آوردم و سَر فرونینداختم. تاب آوردم، چراکه جُرمم فقط خواستن بود، و به این جُرم، بَد می کُشند؛ امّا آنکه کُشته می شود، سرافکنده کُشته نمی شود.
(تو، گیله مردِ کوچک اندامِ نازک دل، که سربه زیری خصلت نجیبانه ی توست، چطور توانستی آن نگاهِ سوزنده ی پدرم را تاب بیاوری؟ تمامِ صحرای گُل، شده بود یک جفت چشم، و من می دیدم.
هاه! چطور می توانستم تاب نیاورم و باز تو را در کوله بارم سوغات بیاورم؟... و من می دانستم که تو می بینی. صدای عطر تو از صدای تمام پرندگانی که گروهی می خواندند، بلندتر بود.)
آذری، با آن صدای بی گذشت پرسید: عاشقش شده یی؟
گفتم: عشق، نمی دانم چیست. بی تجربه ام. تازه کارم. نمی دانم اینطور خواستن، اسمش عشق است یا چیز دیگر. فقط، سخت می خواهمش.
سختْ خواستن، می تواند عشق باشد.
گفته اند: «به شرط آنکه سخت بماند، و نَرم».
عجب کَلَکی هستی تو گیله مردِ کوچک!
به زبانِ خاصّی می ستاییدم.
نمی ستایم، می آزمایم.

نظرات کاربران درباره کتاب یک عاشقانه‌ی آرام

میشه تو این کتاب ساعت ها غرق شد و رقصید،میشه سال ها خوندشو لذت برد ، به قول نادر ابراهیمی عزیز عشق مانند نسیم اول صبح است،این کتاب هم نسیم اول صبح است،پیشنهاد میکنم بخونید
در 2 سال پیش توسط mr....n97
چرا انقدر تعبیرها توسط نویسنده کش داده شده؟ نمیدونم، هرچیز قشنگی از حد خودش بیشتر بشه، دل رو میزنه.
در 2 سال پیش توسط مصطفی .م
برای من جالب نبود
در 3 سال پیش توسط www...321
جالب نبود مخصوصا تعبیر ها
در 2 سال پیش توسط say...rys
تعبیرهای جالبی از عشق تو این کتاب شده!!
در 3 سال پیش توسط Mohsen7080
متاسفانه بیشتر از شصت صفحه دووم نیاوردم برام به شدت کسل کننده بود تعبیر های طولانی، پرش های ناگهانی داستان و... این دومین کتابی بود که من ناتموم گذاشتمش
در 9 ماه پیش توسط hobbita
خیلی کش‌دار و حوصله سر بر
در 10 ماه پیش توسط san...e68
توصیف ها دقیق و شاعرانه بودند شیفته ستایش روزمرگی ام که استاد یه جوری خواستنی بیانش میکنه . به نظرم نویسنده واقعا تونسته معنای زندگیشو پیدا کنه کاری که از کمتر کسی دیدم یا شنیدم
در 1 سال پیش توسط laila
این کتاب مخاطب خاص خودشو داره و هرکسی شاید نپسنده ولی من با این کتاب عاشق شدم، زندگی کردم و معنای دوست داشتن رو فهمیدم. این کتاب بهترین کتابیه که خوندم و حتما دوباره میخونم
در 8 ماه پیش توسط emi...a.m
اصلا خوب نبود
در 1 سال پیش توسط پیام ابوالحسنی