فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنی در چنگ تقدير

کتاب زنی در چنگ تقدير

نسخه الکترونیک کتاب زنی در چنگ تقدير به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنی در چنگ تقدير

با رفتن عزیزانم دیگر هیچ‌کس مال من نبود و من هم مال هیچ‌کس نبودم.مدت ها بعد در میان آن همه سیاهی نوری در تاریکی تایید و حضور زنی مرا به زندگی باز گرداند. راستی زندگی هرگز قابل پیش بینی نیست. گلوریا به من نشان داد این در خانه عشق است که باز است هنوز، و انگار فرقی نمی‌کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران، زلال که باشی آسمان در تو پیداست...

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنی در چنگ تقدير

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جان او را دعوت به آرامش کرد و گفت: «ماریوس، تو اینجایی تا هر احساسی که داری را به هر شکل که می خواهی بیان کنی. شاید درد تو درد کسان دیگری هم باشد. تو نمونه ای از انسان ها هستی. فقط بگذار دردها را با هم شریک باشیم و راه آرامش را بیابیم.»
ماریوس آه دیگری کشید و گفت: «شش ماه است که فقط نفس می کشم و به ظاهر زنده ام. روز و شب برایم یکی شده... کارم را از دست داده ام و زمان را گم کرده ام.» و اشک هایش سرازیر شد.
جان قطره ای از اشک او را برداشت و به صورت خود مالید و گفت: «اشک ریختن نعمتی از سوی خداوند است و این به معنی زنده بودن است... تو زنده ای، پس می توانی ناراحت شوی و اشک بریزی، پس تا زنده ایم و چشمی برای گریه کردن داریم باید سپاسگزار باشیم. حالا بگو چه چیز تو را به اینجا کشانده؟»
ماریوس با دست اشک هایش را پس زد و گفت: «چهار سال بود که دختری را عاشقانه دوست داشتم، اما هنوز شرایطم برای ازدواج مناسب نبود. زمانش که رسید از ایزابل تقاضای ازدواج کردم و در میان هلهله و شادی خانواده هایمان جشنی برپا کردیم و به آپارتمانی در نزدیکی محل کارم رفتیم. همه چیز دلپذیر و دوست داشتنی بود. تولد اولین فرزندم، کارلوس، زندگی را برایم دلپذیر کرد. دو سال بعد تولد دخترم ماریانا دلم را به زندگی گرم تر کرد. همه چیز خوب پیش می رفت و من و ایزابلا احساس خوشبختی می کردیم تا اینکه یک نیمه شبِ سرد زمستان با صدایی از خواب پریدم. صدا از پشت در آپارتمان به گوش می رسید. بااحتیاط در را باز کردم. دو نفر در راهرو مشغول دعوا بودند. در تاریکی صورت هایشان را تشخیص نمی دادم. وقتی چراغ را روشن کردم نگهبان ساختمان را شناختم که با جوان سیاهپوستی درافتاده بود. آمده بود تا یکی از دوستانش را که ساکن آن ساختمان بود ببیند، اما نگهبان مانع او شده و می گفت دوستت خانه نیست، در ضمن تو خیلی مستی و باید از اینجا بروی. نگهبان دستش را روی سینه جوان سیاهپوست گذاشت و او را به عقب هل داد، جوان در یک لحظه اسلحه اش را از جیب شلوارش درآورد و به سرعت او را از پای درآورد. خونم به جوش آمد. با اینکه هنوز چشمش به من نیفتاده بود با او درگیر شدم. او مست تر از آن بود که اختیار اعمالش را داشته باشد. گلوله دیگری هم به پای من شلیک کرد و من به زمین افتادم. او پاک قاطی کرده بود و آثار مستی و خشم و انزجار را به خوبی می شد در چهره اش دید. در یک چشم برهم زدن دیدم به سوی خانه من می رود. در آپارتمان باز بود. من که هرگز تصور نمی کردم او چنین کاری کند. خودم را روی زمین کشیدم تا به آستانه در رسیدم. نمی دانستم کجاست و چه می کند؟
چند لحظه بعد صدای مهیبی برخاست. یک، دو، سه گلوله شلیک شد و کمی بعد او دوان دوان بیرون آمد و از در خارج شد و از پله ها سرازیر.
خون زیادی از پایم رفته بود، با این حال خودم را کشان کشان به تلفن رساندم و پلیس را خبر کردم، اما هنوز نمی دانستم چه بر سرم آمده است. به همان سرعت من نه همسری داشتم و نه فرزندانی. مات بودم و دیوانه با پایی خون آلود و دردناک. لازم نیست بگویم در مراسم دفن آنان چه بر من گذشت و بعد هم در خانه تنهایی ام.»
ماریوس آرام آرام اشک می ریخت و نگاه ملتمسانه اش را به جان دوخته بود.
«خداوندا، نمی گویم چرا چنین مخلوقاتی داری، چون چرایش را فقط تو می دانی و بس.»
چند دقیقه ای در سکوت گذشت. باز هم یک ضربه دیگر برای آنان که مشکلاتی کم رنگ داشتند. بیشتر حاضران بی صدا اشک می ریختند. از دیدن این صحنه دردم آمد، اما دیدن این همدردی و همدلی آدم هایی که آنان را نمی شناسی امید شیرینی را در دل به وجود می آورد.

«بنی آدم اعضای یک پیکرند»
«باید غم را مغلوب کرد، باید پیروز شد.»

جان خیره به چشمان ماریوس گفت: «برادر، تو هستی... هنوز تو هستی. تو نماینده آنهایی، تو باید باشی، خوب هم باشی تا آنان آرام بگیرند. شش ماه پیش زندگی دیگری داشتی و حالا زندگی دیگری. باید بتوانیم با انواع زندگی کنار بیاییم همان گونه که چند میلیارد انسان در این دنیا هیچ شباهتی به هم ندارند، حتا صدایشان هم مثل هم نیست. افکارشان، رنگشان، آرزوهایشان، صورت و اندامشان. آیا این نشانگر قدرت خداوند نیست؟ آیا می توانی میلیاردها انسان را تصور کنی که هر یک منحصر به فرد است و شگفتا نگویی؟!»
ماریوس هنوز چیزی دستگیرش نشده بود و حیران در انتظار بود. جان با صدای تاثیرگذارش پرسید: «آیا می دانی قاتل خانواده ات کجاست؟»
«بله، می دانم. او جنایتکار و خلافکاری فراری بود که همان شب توسط پلیس دستگیر شد. حالا در زندان است و در انتظار حکم نهایی.»
جان گفت: «می بینی چه بدبخت است؟ می بینی چقدر کمبود دارد؟ چه بی کس است؟ نه دلسوزی، نه راهنمایی، نه خانواده ای، نه تحصیلاتی، نه آرامشی و نه حتا کسی که او را از دست داده باشد! ماریوس، به من بگو تو بدبخت تری یا او؟ تو از دست رفته تری یا او؟ بر کدام یک از شما باید بیشتر دل سوزاند؟ ماریوس، اگر او را نبخشی و رها نشوی هر شب مجبوری با قاتل عزیزانت به رختخواب بروی و تا صبح را با او بگذرانی... او را فراموش کن و خودت را دریاب. هیچ می دانی گذشته ها درگذشته اند؟ شش ماه زمان درازی نیست، اما به هر حال گذشته است.
«گذشته ارزش ماندن در آن را ندارد. از تو می خواهم برای آن جوان سیاه پوست دعا کنی. هرشب دعا کن و او را به خداوند بسپار و برایش آمرزش بخواه. بدین طریق بر خشمت پیروز می شوی و واقعیت موجود را می پذیری... اطمینان دارم. رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند. ماریوس، زندگی آزمایش است، نه آسایش. برای همه همین است.

هر کجا ویران بود آنجا امید گنج هست
گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا؟

ماریوس آرام آرام بازگشت و در جای خود نشست. به نظر می آمد در دل از این رهبر معنوی ممنون است و تا حدی آرام گرفته.
جان از ما خواست برای ناهار و استراحت برویم و دوباره عصر بازگردیم.
من و رزیتا در سکوت کنار هم رفتیم تا چیزی بخوریم و کمی استراحت کنیم. گاهی با نگاهمان با هم حرف می زدیم و حیرت درونمان را آشکار می کردیم.
در هندوستان، این کشور عجایب، همان گونه که آدم ها و مرام ها و مذاهب متفاوتی وجود دارد غذاهایشان هم بسیار متنوع است. آن روز در رستوران میهمانسرا غذا خوردیم و به اتاقمان رفتیم و هر یک با هزار سوال و کنکاش ذهنی روی تخت هایمان افتادیم.
ساعت نزدیک چهار بعدازظهر بود. من و رزیتا لباس پوشیدیم، لباس های نخی و بلند و گشادی که راحت بود. با هم به سوی محل گردهم آیی رفتیم. راه دوری نبود. جان هنوز نیامده بود. همه روی زیراندازشان نشستند. من و رزیتا ساکت نشسته بودیم و به اطراف نگاه می کردیم.
چشمانم به هر سو می چرخید و چهره ها را یکی یکی بررسی می کردم. می دانستم هر یک حرف هایی برای گفتن دارند و دردی در سینه. عجیب اینکه تعداد جوان ها خیلی زیاد بود. با خود فکر می کردم آنها جوانند و هنوز راه درازی در پیش دارند و فراز و نشیب های بی شمار؛ پس چرا این گونه فکور و پر از پرسش های متعدد به اینجا آمده اند و تسکین می خواهند!
خداوندا بقیه راه را برایشان آسان کن.
نسیم گرم و ملایمی می وزید، احساس خوبی داشتم. در جایی بودم که مثل هیچ جای دیگر نبود و زنی در کنارم بود که مثل هیچ کدام از دوستان قبلی ام نبود. نگاه مرموزش گاهی مرا می ترساند و گاهی هم از آن همه خونسردی و بی تفاوتی اش آرام می شدم، اما حیرت می کردم.
کمی بعد زن و مردی سپیدپوش از راه رسیدند و در چند قدمی ما زیراندازشان را روی چمن ها گستردند. زن موهای بلندی داشت که بیشترش سپید بود، مرد هم موهایی به نسبت بلند و ریشی مرتب داشت. هر دو ردایی بلند بر تن داشتند و چند تسبیح بر گردن آویزان کرده بودند. کنار ما جای گرفتند.
نمی دانم چه حسی در من بیدار شد و چه جاذبه ای مرا به سوی آن دو کشاند! کنجکاو و پرسشگرانه مات و مبهوتشان شدم. کمتر حرف می زدند و بیشتر با حرکت چشم و صورت با هم ارتباط برقرار می کردند.
رزیتا در دو لیوان کاغذی آب پرتقال ریخت و یکی را به دستم داد. او هم توجهش به آن دو جلب شده بود و مسیر نگاهش همان جا بود.
زن سپیدپوش از جایش بلند شد. چند نفس عمیق کشید و دست هایش را به اطراف و بعد به سوی آسمان بلند کرد. باز هم نفس عمیق کشید و دوباره نشست. اندامش متناسب و ظریف بود و حرکاتش نشان از انگیزه ای برای ایجاد آرامش و شکرگزاری داشت. مرد هم ملایم و انعطاف پذیر او را همراهی می کرد. دلم می خواست صورت زن را ببینم، جهتم را عوض کردم و در جایی قرار گرفتم که از هر سو برمی گشت دیده می شد. در یک حرکت نگاهمان با هم تلاقی کرد. او آرام و بی تفاوت و من کنجکاو. زن چشمانی عسلی با مژگانی ردیف و بلند و لب هایی برجسته و بینی کوچک و سربالا داشت. خطوطی روی چهره داشت که خبر از گذر زمان می داد، اما به زیبایی او غالب نشده بود. خداوندا، من این چشم ها، این لب ها و این گونه ها را می شناسم، خدایا، من این قدرت و اعتماد به نفس در زنی ظریف و زیبا را می شناسم. او کیست؟ متوجه شدم آرامشم را کم کم از دست می دهم. نگاهم را برگرداندم و سعی کردم از آن دو غافل نشوم. از رزیتا پرسیدم به نظر تو جایمان خوبست و او مثل همیشه سرد و آرام فقط سرش را تکان داد.
جان از دور پیدا شد. آرام و مطمئن گام برمی داشت تا به سکوی مخصوصش برسد. او که خود سختی را به خوبی می شناخت آمده بود تا سختی راه را بر ما هموار کند. اعتقاد او بر خدمت به مردم تحسین برانگیز بود. پیش از آنکه جان کارش را شروع کند یک بار دیگر من و زن سپیدپوش نگاهمان با هم تلاقی کرد. حس عجیبی به من می گفت همسن و سال من است، از دیار من است و شاید حتا آشنایی دیرین است. همان وقت مرد دهان خوش فرمش را باز کرد و او را صدا زد.
«گلوریا، بیا نزدیک تر. می خوام کنارم باشی.»
زن با عشوه ای دل انگیز خود را به او نزدیک کرد. مرد سپیدپوش به نظر جوان تر از زن می آمد، شاید ده سال یا بیشتر. حس زنانه ام می گفت بینشان احساس شیرینی هست و نگاهشان با هم حرف ها داشت. مجذوب آن دو شده بودم و بی اختیار به سویشان کشانده می شدم. رزیتا حواسش به جان بود.
این بار جان با اشاره دست زنی را به سکو فراخواند.
زن به سختی از جا بلند شد و آرام حرکت می کرد. چهره و اندامی معمولی داشت. نگاه پر از پرسش خود را به جان دوخت. جان از او خواست هر آنچه می خواهد بگوید، آنچه در دل احساس می کند، بدون آنکه نگران قضاوت کسی باشد.
زن دستپاچه شده بود. خودش را «کارملا» معرفی کرد و اهل کلمبیا. جان از او خواست با انرژی و با صدایی بلند و محکم حرف بزند. کارملا گویی نیرو گرفت و توانست احساسات درونش را بیرون بریزد. کارملا سه سال بود که از سرطان رنج می برد و دو سال پس از بیماری اش شوهرش او را ترک کرده و با زنی دیگر رفته بود. فرزندی نداشت و حالا در تنهایی با بیماری روزگار می گذراند و بدبختی را مزه مزه می کرد.
پس از پایان حرف هایش جان دستی بر سرش کشید و سرش را مقابل او خم کرد، بعد دستش را بوسید، سپس با صدایی بلند گفت: «کارملا، فکر می کنی می میری؟»
زن گفت: «نمی دانم، ولی احساس خوبی ندارم.»
«به نظر من تو می میری، اما در همان زمان که باید. همه می میرند، ما در چرخه هستی و مرگ هستیم. اگر تو نمیری تقلب شده. پس تو هم می میری، اما حالا که زنده ای. ما در بانک زمان هر یک مهلتی داریم که اگر آن را خرج نکنیم سوخت می شود و هرگز بازنمی گردد. از حسابت زمان برداشت کن و خرجش کن و لذتش را ببر.
«شوهرت ترکت کرده... چرا می خواهی او را به زور نگهداری. شوهرت کار خوبی نکرده، ولی رفته، اما تو هنوز هستی، زندگی ادامه دارد و این نیز بگذرد. هیچ کس بدون موافقت ما نمی تواند ما را خوار کند. تا آخرین لحظه زندگی رها و مستقل را باید ادامه داد. ما همه مثل شمع تا آخر فتیله می سوزیم و بعد خاموش می شویم. زودتر از آن خودت را خاموش نکن. به شوهرت نامه ای بنویس و برایش آرزوی خوشبختی کن. خیانت و سرطان را پس انداز نکن عزیزم. رهایی و بی خیالی و نوع دیگری از زندگی را تجربه کن و اگر خواستی بیشتر در این محافل همراه ما باش.»
کارملا در طول چند دقیقه از چهره و حرف های جان آرامش گرفت. از سکو پایین آمد و در برگشت با گام های نه آرام، بلکه محکم به زیراندازش رسید و روی آن نشست.

زندگی کاسه صبری است که چون لبریز شود به دریای مرگ می ریزد و مرگ همان دریایی است که کاسه کاسه آبش تمام نمی شود.

باز هم چشمانم به دنبال نگاه گلوریا می گشت. نامش و نگاهش برایم آشنا بود و حس عجیبی مرا دنبال او می کشاند.
همه حواس و توجه مرد همراهش به او بود و گاهی موهای بلند او را نوازش می کرد. با خودم گفتم قصه اینها چیست؟ اگر این قدر عاشق و خوشحال و آرام هستند اینجا چه می کنند؟ البته که اینجا فقط پایگاه دردمندان نیست، اما از آنجا که انسان ها اغلب در سختی به اتحاد می رسند و در خوشی از هم غافلند حضورشان در این همایش کمی سوال برانگیز بود.

۱

توجه، توجه! مسافران پرواز هفتصد و هفتاد و سه از تهران به مقصد بمبئی... خواهشمند است هر چه زودتر برای انجام تشریفات گمرکی و گرفتن کارت پرواز به سالن شماره سه مراجعه کنید.
این صدای زن جوانی بود که از بلندگوهای فرودگاه به فارسی و انگلیسی پخش می شد.
دلم در سینه می تپید. حسی داشتم که نمی دانم خوشحالی بود، اضطراب، هیجان یا دلشوره بود! حس درونم را نمی شناختم. این نخستین سفرم به این نقطه از جهان نبود. ده سال پیش برای گردش رفته بودم و حالا این سفر با جمعی از مردمی بود که از نقاط مختلف دنیا می آمدند تا با شرکت در همایشی مشکلاتشان را مطرح و کمی آرامش با خود به خانه هایشان ببرند. پس از ده سال همراه کسانی که برای پیدا کردن راهی برای سازگاری به هر جا سرک می کشیدند من هم می رفتم؛ شاید برای پیدا کردن آرامش و شاید برای اینکه بتوانم تجربه هایم را برای شما بنویسم.
زندگی برای همه آدم ها ــ از لحظه تولد تا مرگ ــ یک بازی شیرین، اما پرخطر و چالشی طولانی و مسیری پرفراز و نشیب است. می گویند قسمت، شانس، تقدیر و یا هر چیز دیگری. به هر حال هر کس نغمه ای دارد که هم دلپذیر است و هم غم انگیز. من این را خوب می دانستم، زیرا که دوران پرخاطره ای را پشت سر گذارده بودم و با همه نابسامانی ها هنوز هم حس داشتم، حس زندگی، کنجکاوی و خواستن برای دانستن.
از گروه ها همه آمده بودند. خانم سرگروه تمامی کارهای سفر را مدیریت کرده بود. پس از اطمینان از حضور همه مسافرانش ما را به سوی سالن شماره سه هدایت کرد. کارت پرواز گرفتیم و در انتظار نشستیم. من مثل همیشه در حیرت که این جسم آهنین و سنگین چگونه می خواهد این همه مسافر و بار سنگین را به آسمان ببرد و پروازی سالم و راحت داشته باشد! آیا این قدرت دست بشر نبود؟ آیا انسانی که با یک تب در رختخواب می افتد می تواند به قدرتی برسد که حیرت بیافریند؟
از خداوند، سلامت پرواز را خواستار شدم.
گروه ما بیشتر خانم بودند. تعداد مردها کمتر بود و این خود سوال هایی را به ذهنم آورد که در دنیا آیا تنها زن ها زیر فِشارند؟ آیا مردها منطقی تر از زن ها هستند؟ زن ها بیشتر به دنبال معنویت اند یا مردها معنویت را به گونه ای دیگر می یابند؟ و هزار پرسش بی پاسخ دیگر.
زمان پرواز سه ساعت و نیم بود، به سوی کشوری با هزار شکل و شمایل و تفکر و مذهب و گوناگونی که به اعتقاد من در هیچ کجای دیگر نبوده است.
در طول پرواز میهمانداران با چهره هایی آرام مشغول پذیرایی بودند. همین آرامش به مسافران اطمینان خاطر می داد که همه چیز عادی است و خطری در میان نیست، درواقع ما به هندوستان، این سرزمین عجایب می رفتیم که تحت تعالیم عرفانی و معنوی بیاموزیم که حتا مرگ را با روی خوش بپذیریم، اما از آنجا که بدترین حس بشر ترس است و کمبودها همیشه نتیجه ترس هاست می دانستم کار سختی در پیش داریم. خلبان اعلام کرد تا چند لحظه دیگر فرود می آییم. مسافران هیجان و اضطراب داشتند و پس از فرود همگی نفس راحتی کشیدیم. هواپیما عوض کردیم و ساعتی بعد به مقصد بنگلور حرکت کردیم.
هوای بنگلور گرم و شرجی بود و گاهی نسیم دلنوازی می وزید. محل اقامت ما هتل نبود، مهمانسرایی بود که هر دو نفر یک اتاق داشتیم. هم اتاقی من، رزیتا بود. خانمی که از من جوان تر بود و ظاهری آرام و بی اعتنا و نگاهی جستجوگر داشت. به نسبت زیبا، کمی چاق با داستانی عجیب و ثروتی که پی آمد داستان عجیبش بود. او در این سفر بسیار اثرگذار بود. رزیتا در تصادفی شوهر و سه فرزندش را از دست داده بود. خودش پس از ماه ها بستری شدن در بیمارستان بهبودی اش را بازیافته و به خانه خالی و تنهایش بازگشته بود. شوهرش مرد موفق و ثروتمندی بود که همه چیز برایش گذاشته بود، اما او نمی دانست با آن همه مِلک بی مالک چه کند و انگیزه ای برای خرج کردن نداشت.
انگار تنها راهی که یافته بود سفر به گوشه و کنار دنیا و رفتن به مجامعی بود که بتواند تا حدی صبر و آرامش برایش به ارمغان بیاورد. گاهی آن قدر نگاهش گنگ و مبهم بود که گویی با روح شوهر و فرزندانش در ارتباط است. روح آزرده اش بیشتر خودش را می آزرد و برای دیگران زنی بی آزار و آرام بود. شب ها هنگام خواب مدتی طولانی به سقف خیره می ماند تا خوابش ببرد. من از تصور این فاجعه بر خود می لرزیدم، اما می دانستم هر بدی بدتری هم دارد که در طول سفر دیدیم و شنیدیم. جمله هایی را که همیشه با خود زمزمه می کرد از یاد نمی برم. او مرتب می گفت: تقدیر بی تقصیر نیست.
روز اول به استراحت و غذا خوردن و خوابیدن گذشت. صبح روز دوم پس از صبحانه راهی محل اجتماع شدیم.
در هند دسته ها و گروه های مختلفی در راستای اعتلای معنویت برپا می شود. برنامه ما ملحق شدن به یکی از این گروه ها بود به رهبری مردی که از انگلیس می آمد. او قوی هیکل و خوش قیافه بود. متانت در چهره داشت و نگاه نافذی که در کوتاه ترین زمان همه را شناسایی می کرد و در حافظه اش ثبت می نمود. جان مورفی در اصل ایرلندی بود و خود زاده فاجعه ای بود. او فرزند نامشروع زن و مردی می خواره و فقیر بود. از همان کودکی راهش را از خانواده جدا کرده و به راهِ تنهایی خویش رفته بود.
جان، لباس بلند سپیدی بر تن داشت. تسبیح بلندی بر گردن و انگشتر فیروزه ای در انگشت سبابه اش. موهای سیاه و پرپشتی داشت که نشان می داد برخلاف چهره پخته و نگاه پررازش، سن زیادی ندارد. درواقع به زور چهل ساله به نظر می آمد، اما گویی چهارصد سال زندگی کرده بود و چهار میلیون راز را شنیده بود.
ساعت ده صبح بود. جان روی سکویی میان جمعیت ایستاده بود. گاهی باد لباس سپید و بلندش را به اهتزاز درمی آورد.
در محوطه ای چمنکاری، زن و مرد با لباس های راحت و رنگارنگ جمع شدند. بیشتر افراد بطری آبی در دست داشتند. پس از اشاره ای از سوی جان همه روی زمین نشستند. برخی زیراندازی هم آورده بودند، انگار پیک نیک بود. زیبایی این فضا دلم را فشرد. اینجا کسی برای نمایش، رقابت و تجارت نیامده بود. همه آمده بودند بدانند برای سازگاری با کائنات و در نهایت رسیدن به آرامش چه باید کرد. قرار نبود معلم به شاگردانش درس بدهد، قرار بود همه با هم آشنا شوند و مشکلات یکدیگر را بشنوند و با راهکارهایی تجربه شده از سوی کسی که تمام عمرش را در این راه گذرانده، باقی روزها و شب هایشان را دوام بیاورند.
من و رزیتا کنار هم، روی زیراندازی که برده بودیم نشستیم. ما هم بطری آبی همراه برده بودیم.
جان سرش را به سوی آسمان برد و از ما هم خواست با این کار به درگاه خدا شکرگزاری کنیم. او به انگلیسی سخن می گفت، آرام و شمرده.
«خداوندا، همه چیز را از تو داریم، ما زنده ایم، نفس می کشیم، فکر می کنیم و زمان و مکان را دیده ایم.
«گناهانمان را بر ما ببخشای و به سوی هر آنچه خوبی و آرامش است هدایتمان کن... آمین.»
حدود دویست نفر با هم آمین گفتیم، سپس جان یک دستش را بالا برد و با انگشت اشاره از میان جمعیت یک نفر را فراخواند. دختر جوانی بود باریک اندام، گندمگون با چهره ای ملیح و دوست داشتنی. خودش را سلین معرفی کرد و کنار جان روی سکو ایستاد. نگاهش به طرز عجیبی سرگشته بود که به طور حتم ناشی از آشفتگی درونش بود. او از بلژیک آمده بود.
جان از او خواست هر چه می خواهد بگوید که دختر با صدای بلند به گریه افتاد. چند لحظه بعد بغض آلود گفت: «خیلی خلاصه بگویم... نمی دانم چه کنم، پدرم مرا آزار جنسی می داد...من از خانه فرار کرده ام...» و دوباره به گریه افتاد.
نفس ها در سینه حبس شد. هیچ کس تصور شنیدن چنین چیزی را نداشت. نگاه من و رزیتا در هم قفل شد. از شنیدن مشکل دلخراش سلین حیرت کرده و مشکل خودش را از یاد برده بود.
جان با خونسردی دستش را روی شانه سلین گذاشت و از او خواست هر طور که می خواهد باشد و هر وقت آماده بود علامت دهد.
سلین پس از اینکه خود را با گریه بیشتر خالی کرد با دست علامت داد که آماده است.
جان به او یادآور شد که: «ببین، هنوز زنده ای، نفس می کشی، با پای خود به اینجا آمده ای و زبان سخن گفتن داری، چشمانی برای گریستن و صدایی برای فریاد زدن و صداقت و شهامتی برای شکافتن مایه آزارِ درونت... و به زودی لیاقتی برای برداشتن غده ای که جان و روحت را می آزارد و باید ریشه کن شود.»
سلین پرسشگرانه نگاهش کرد. می شد فهمید که می پرسد چگونه، آن هم خیلی زود!
جان فریاد برآورد: «حال می خواهی چی کنی؟ آیا دوست داری باقی عمرت را در ذهن و روانت با بیماری متجاوز سر کنی که نسبت نزدیکی هم با تو دارد و درگیر و بدبخت بیماری او باشی یا قدرت داری که مستقل باشی، ببخشی و خودت را از شر این اتفاق غم انگیز رها کنی؟! می بینی که زیباتر و منطقی تر این است که همه چیز در این باره را رها کنی و در سرزمین وجود خودت گام برداری و چه خوب که می دانی حرف را باید زد، درد را باید گفت.»
ناگهان سلین فریاد زد: «راهی داری؟ شش ماه است که آواره ام تا از خانه دور باشم، آن وقت می گویی به راحتی بگذرم و ببخشم!»
جان گفت: «خودت را آواره کرده ای، اما کوله بار خونین خود را هم آورده ای. هم سنگینی اش را تحمل می کنی و هم بوی نفرت انگیزش را. این کوله بار را به ته دره ای بینداز و برو. زمانی که انداختی می بینی چه سبک شده ای. آیا حاضر نیستی یک کوله بار گندیده متعفن را رها کنی و بعد هم ببخشی تا با خشم زندگی نکنی؟ مسلمه که این کار را می کنی، چون جوانی، زیبایی، انرژی داری و راه دراز و پرامیدی در پیش... همین حالا با دستانت این کوله بار سیاه را ته دره ای بینداز. خودت را سبک کن و دوان دوان ادامه بده، زود باش، وقت را تلف نکن... آن را دور بینداز.»
سلین، متعجب و ناباور او را نگاه می کرد، اما پس از چند لحظه دست راستش را بالا برد و به طور خیالی کوله اش را با قدرت پرتاب کرد، بعد نفس عمیقی کشید و احساس راحتی اش را نشان داد.
جان گفت: «صبر کن، تو هنوز کار داری. کوله ات نیست، اما هنوز بوی کوله ات همه جا را برداشته. باید تلاش کنی رایحه ای دل انگیز بپاشی تا بتوانی خود و اطرافیانت را غرق لذت کنی.»
سلین اخم هایش درهم رفت و گفت: «لعنت بر شیطان، منظورت چیست؟ من این رایحه را از کجا بیاورم؟»
جان گفت: «زندگی را دیکته نمی کنم، چون به من هم کسی دیکته نکرده... خودِ زندگی به من یاد داد که برای رسیدن به آرامش باید ببخشم.»
سلین با حیرت گفت: «چه چیز را ببخشم؟»
مرد با آرامش پاسخ داد: «پدرت را... آری، او را ببخش و خودت را رها کن. اگر نخواستی دیگر او را نبین، اما او را ببخش. او هم یک آدم است، اما یک بیمار است، افسرده است و نیازمند... تو نزدیک ترین و در دسترس ترین پناهش بوده ای... و حالا او بی پناه است. آیا دوست نداری گاهی به نیازمندان و بی پناهان کمک کنی تا خودت آرام بگیری؟ باور کن بزرگ ترین کمک به او بخشیدن است.»
«ولی چطوری؟»
همین حالا برو و به او زنگ بزن. بگو دوستش داری و او را می بخشی... برایش دعا می کنی... من خودم این کار را کرده ام.»
چشمان سلین و همه ما گرد شد. خدایا، چه قدرتی می خواهد بخشش! گناهکارترین، آن هم پدر!
نمی دانم حرف های سحرانگیز جان چه بر سر سلین آورد که او آرام از سکو پایین آمد. از بطری آبش، جرعه ای نوشید و از میان جمعیت رفت، در حالی که ساک و زیراندازش هنوز آنجا بود. در نیم ساعتی که سلین رفت جان همه را به تمرکز و آرامش دعوت کرد. روبه روی ما منظره ای زیبا قرار داشت. درختان تودرتوی جنگل و رودخانه ای که درست مثل زندگی جاری و روان بود، با سنگ های کوچک و بزرگی که میان آب جا خوش کرده بودند، درست مثل مشکلات زندگی. در حالی که روزها و شب ها می آیند و می روند و زندگی ادامه دارد همیشه سنگ هایی در میان راهمان هست که وجودشان چندان دلپذیر نیست، اما وجود دارند.
نیم ساعت گذشت و سلین بازگشت. در حالی که هنوز چشمانش از گریستن به سرخی می زد باز هم روی سکو رفت و سراسیمه خودش را در آغوش جان رها کرد و گریست. سلین با صدای بلند گفت می دانید، به پدرم تلفن کردم. گفتم دوستش دارم و او را بخشیده ام... به راستی سبک شده ام، اما از حال او خبر ندارم...»
جان میان حرفش دوید و گفت: «می بینی؟! تو حتا نگران حال او هم هستی، پس هنوز دوستش داری. مطمئنم او را می بخشی تا بتوانی آرام باشی.»
جان با دستانش موهای نرم و بلند سلین را نوازش کرد، بوسه ای بر پیشانی اش زد و او را دعوت به نشستن میان جمعیت کرد.
سلین آرام و با متانت گام برمی داشت. می شد سبکبالی اش را حس کرد.
به هر چهره ای که می نگریستم می دیدم نشان از غم کهنه ای دارد و برای تسکین آمده است. می دانستم آدم ها بیشتر اوقات مشکلاتشان را خودشان درست می کنند، بعد برای درمان دردشان به هر جا سر می کشند.
انسانی که از مادر کور، کر یا معلول زاده می شود و مجبور به ادامه زندگی است بیشتر حق دارد تسکین یابد یا کسی که در عشق شکست خورده، فرزندش بداخلاق است، شوهرش بی محبت است یا پدر و مادرش او را درک نمی کنند و دیگر دردهایی که بی علاج نیست.
احساس می کردم پس از ماجرای سلین کمتر کسی جرات می کرد به راحتی از مشکلش حرف بزند. انگار حس قوی جان مورفی به هدف خورده بود و نخستین فرد را به گونه ای انتخاب کرد و فریادش را به گوش بقیه رساند تا بدانند همیشه بدتر از بدی هم هست و آن قدر درد و غمشان را سخت و جدی نگیرند.

«زندگی شاید یک شوخی است.»
«خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند.»

جان بار دیگر جمعیت را به تمرکز و تنفس های عمیق دعوت کرد، سپس گفت: «عشق مانند هوا همه جا جاری است، تو نفس هایت را قدری جانانه بکش.» بعد باز نگاه پرنفوذش در میان جمع روان شد و انگشت اشاره اش را به سوی کسی گرفت.
مردی از بین حاضران بلند شد و به طرف سکو رفت. مردی بود چهارشانه، قد بلند، با موهایی جوگندمی و به نسبت خوش قیافه. هنگام راه رفتن کمی پشتش خمیده بود و نگاهش مرموز.
جان دستش را بر شانه او گذارد و خواست بر نفس های عمیقش تمرکز کند. او خود را ماریوس معرفی کرد، اهل برزیل. با آه سردی لب هایش را برای سخن گفتن به حرکت درآورد.
«به من بگویید چطور با خودم کنار بیایم و چگونه به زندگی ادامه دهم؟ برای چه شکرگزاری کنم و از چه خوشحال باشم؟»

نظرات کاربران درباره کتاب زنی در چنگ تقدير