فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سالومه

کتاب سالومه

نسخه الکترونیک کتاب سالومه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سالومه

سالومه بازوان مردانه‌ای را از پشت سر به دور خود احساس می‌کند. کیوان خود را به این منظره زیبا رسانده و سالومه را در آغوش خود می‌فشارد و صورت خود را به صورت سالومه می‌چسباند و هردو به دریا خیره می‌شوند. کیوان کنار گوش او زمزمه می‌کند: ای کاش خدا تو رو زودتر از این سر راه من قرار می‌داد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سالومه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

صدای زوزه باد از لابه لای پنجره چوبی به گوش می رسد. سالومه از پشت میز بلند می شود و کنار پنجره می ایستد. پرده را کنار می زند، همه جا تاریک است. صورتش را نزدیک شیشه می برد و هر دو دستش را کنار صورتش می گذارد تا بتواند بیرون را بهتر ببیند. حالا باد به توفان تبدیل شده، انگار می خواهد درختان را از جا بکند. شاخ و برگ درختان رقص کنان در حال تکان خوردن هستند. به پشت میز خود برمی گردد. نگاهی عمیق به گل های قالیچه وسط اتاق می اندازد. چند دقیقه به همان حالت می ماند، بعد سرش را تکان می دهد تا افکارش منظم شوند.
سالومه زنی است اهل خرمشهر، با قدی کشیده و چشمانی سبز و موهای بلند مشکی همچون یال مادیان عرب.
بوی رنگ میز هنوز اذیتش می کند. کاغذها را جلوی خود می گذارد و خودکار را لای انگشت های ظریف خود می گیرد. می خواهد تمام رویدادهایی که در این چند سال برایش اتفاق افتاده را بر روی کاغذ بیاورد تا شاید بتواند آن را از ذهنش پاک کرده و به فراموشی بسپارد. و این گونه می نویسد:

خرمشهر - سال ۶۰ - ۵۹
بیست و چهارم تیر ماه سال ۵۸ است. حکومت عراق اقدام به بمب گذاری های کور در سطح خرمشهر کرده و به مسجد جامع نارنجکی اصابت کرده است و رعب و وحشت سراسر خرمشهر را دربرگرفته. با آغاز سال ۵۹ سپاه خرمشهر شروع به جمع آوری نیرو می کند که ترکیبی از نیروهای موءمن و بومی است به فرماندهی محمدعلی جهان آرا.

آسمان سرد و بی روح است. صدای هلهله و شادی از انتهای نخلستان عمو یعقوب به گوش می رسد. تمام نخلستان را ریسه کشیده اند. با باز شدن در آهنی کرم رنگ، جمعیتی با شادی از آن خارج می شوند. مردی بلند قامت با کت و شلوار مشکی در کنار پیکان سفیدی ایستاده که آن را با گل تزیین کرده اند. او منتظر عروسش ایستاده تا زنان بزرگ فامیل او را بیاورند.
عمو یعقوب دست دخترش را در دست داماد می گذارد و بوسه ای به دست های دخترش می نوازد. سالومه آرام آرام از زیر تور گریه می کند، اما کسی اشک های او را نمی بیند.
داماد بوسه ای به دست های عمو یعقوب می زند و سالومه را به داخل ماشین هدایت می کند. زنان و مردان همه با لباس های محلی ایستاده اند و نظاره گر آن دو هستند. به محض حرکت خودرو صدای انفجار هولناکی به گوش می رسد. همه چشم ها به سوی آسمان دوخته می شود و جمعیت با دیدن موشک های پی درپی از هم می پاشد. دیگر از شادی لحظه های پیش هیچ خبری نیست، فقط صدای فریاد به گوش می رسد. جوانان فامیل که می خواستند عروس و داماد را همراهی کنند از پشت وانت پایین می پرند و به هر سو می دوند.
تمام این صحنه های دردناک از چشم رضا و سالومه که در داخل ماشین نشسته اند می گذرد. رضا چانه اش را به فرمان ماشین می چسباند و از پشت شیشه اتومبیل، آسمان خون گرفته را می بیند؛ تمام شد خرمشهر!

۸ ماه بعد

سکوت عجیبی در نخلستان پیچیده. عمو یعقوب در گوشه ای نشسته و محصول خرمای خود را در جعبه می چیند. در انتهای نخلستان دو ساختمان روبه روی هم قرار دارد. استخر بزرگ نخلستان در وسط آن دو ساختمان است که آنها را از هم جدا کرده. رضا از پشت پنجره در حال تماشای گربه ای ایستاده که در کنار استخر در حال رژه رفتن است. دستش را از جیب شلوارش بیرون می آورد و به حرکات عصبی سالومه نگاه می کند و از این صحنه خنده اش می گیرد.
سالومه در حال گذاشتن لباس های او در ساکی رنگ پریده است. به علت کهنگی، رنگ آن را نمی توان تشخیص داد. رضا از دالان باریکی وارد اتاق خوابشان می شود و میان چهار چوب در دست به سینه می ایستد. دلش نمی آید همسرش را تنها بگذارد. همین سه روز پیش بود که با هم اتاق بچه را چیدند.
رضا لنگه دیگر در را باز می کند و می پرسد: «همه چیز را گذاشتی نازکم؟»
سالومه نیم نگاهی به او می اندازد، نگاهش هم ملتمسانه است و هم خشمگین. می خواهد با نگاهش حرف هایش را به او بفهماند. دست هایش می لرزد و این از چشم رضا پنهان نمی ماند. به سوی او می رود و دستش را می گیرد و او را بر روی تخت می نشاند. دست های ظریف سالومه در میان دست هایش گم می شود. رضا آن را می فشارد و بوسه ای به کف دست او می زند. سالومه چشمانش را می بندد. رضا همسرش را به دقت نگاه می کند. انگار برای نخستین بار در نخلستان عمو یعقوب او را دیده و زیبایی فریبنده سالومه دل و دین او را برده. موهای همسرش را نوازش می کند. سالومه صورتش را به دست همسرش می چسباند و از گوشه لب بوسه ای بر آنها می زند.
«رضا نرو، من اینجا به تو احتیاج دارم.»
به چشمان سالومه زل می زند که مانند دریا در حال جاری شدن است: «عزیزم، نازکم، سختش نکن. ما با هم حرف زدیم. حالا بلند شو.»
او را دو دستی از بازوانش بلند می کند. سالومه سنگین شده.
«آفرین دختر خوب، اگه نجنبی از اتوبوس جا می مانم.»
سالومه با چشمان ملتمس او را می نگرد. رضا هر دو دستش را روی گونه های داغ او می گذارد. نمی داند این حرارت از گرمای پنجاه درجه است یا از درون او.
«من عاشق صورت معصوم تو شدم... عزیزم، اذیتم نکن با این نگاهات.»
کنار در عمو یعقوب و نرگس خانم، مادر سالومه، انتظار آمدن آن دو را می کشیدند.
«پس چرا نمی آید؟... الان دیرش می شه... از بس این دخترت ناز داره.»
«اوف... مرد، مثل اینکه می خوای زودتر از شر دامادت راحت بشی. اگه اینو می خوای چرا گفتی خانه خودشان را پس بدهند و با ما زندگی کنند؟»
«چقدر حرف می زنی، سرم رفت.»
با دیدن آن دو، جروبحث شان به پایان می رسد. رضا خرامان از انتهای باغ با سالومه می آید. بین راه سالومه مدام غر می زند.
رضا بوسه ای به دست های پدر سالومه می زند و می گوید: «حلال کنید عمو یعقوب.»
در بندر همه به پدر سالومه عمو یعقوب می گفتند، چون هم سرشناس بود و هم بزرگ ترین نخلستان بندر را داشت.
عمو یعقوب هم بوسه ای به سر رضا می زند و می گوید: «برو به سلامت عزیزم.»
هر دو سوار ماشین میرعلی، که عمو یعقوب او را خبر کرده، می شوند. رضا جلو می نشیند و سالومه در پشت. پس از حرکت ماشین، مادر اشک ریزان کاسه آب را پشت سرشان می ریزد.
عمو یعقوب نگاه غضب آلودی به همسرش می اندازد: «خودت رو جمع کن زن... جلوی دختروم گریه نکنی ها... گفته باشوم...» و با عجله به داخل نخلستان می رود.
پس از ربع ساعتی به کنار اتوبوس های عازم جبهه می رسند. اتوبوس ها به ردیف ایستاده اند. بوی اسپند در فضا پیچیده. انگار تمام مردان شهر در اینجا جمع شده اند. پسری گریه کنان به پدرش التماس می کند که رضایت نامه را امضا کند تا او همراه دوستانش برود. جمعی از سربازان با شادی سربندهای یکدیگر را می بندند. مادری در حالی که سر پسرش را در آغوش گرفته در حال گریه کردن است.
سالومه این صحنه ها را می بیند. نگاهی به همسرش می اندازد و از درون خالی می شود. سالومه چادر عربی بر سر دارد. چهره زیبایش در قاب چادر دل رضا را می لرزاند.
رضا آرام ساکش را از لای انگشت های دست زنش بیرون می کشد. سالومه وحشت کرده. می خواهد هرطور که شده در مقابل رفتن همسرش ایستادگی کند. به او نگاه می کند و تا می خواهد چیزی بگوید رضا دستش را روی لب های او می گذارد:
«هیس... چیزی نگو که رفتن برام سخت شه. تو این یک هفته خیلی با خودم کلنجار رفتم. از زمانی که حس پدر شدن پیدا کردم چیزی درونم می لرزه، اما وقتی فکر این رو می کنم که باید آینده رو برای فرزندم راحت و آسوده کنم رفتن دیگه سخت نیست، پس دلبندم نذار لغزش کنم.»
اشک از چشمان سالومه جاری می شود. با پشت دست اشک هایش را پاک می کند و بینی اش را مانند بچه ها بالا می کشد: «آخه دلشوره دارم.»
رضا پیشانی او را می بوسد. بوی عطر موهایش بینی رضا را قلقلک می دهد. چشمانش را می بندد و با تمام وجود عطر موهای همسرش را به داخل شش هایش می کشد تا این بو را فراموش نکند. دستش را بر روی شکم سالومه می گذارد. او هشت ماهه باردار است. دلش می خواهد زمان به عقب بازگردد، زمانی که برای اولین بار او را در نخلستان عمو یعقوب دیده بود. سالومه دزدکی او را از پنجره آشپزخانه می پایید، این از چشم رضا دور نمانده بود. آن قدر در آنجا می ماند تا رفتن رضا را ببیند. رضا با پدر سالومه کار می کرد و محصول خرما را صادر می کرد.
«مراقب خودت باش نازکم... یا من جنگ رو می برم یا اون من رو...»
سالومه نگذاشت حرف او تمام شود: «این حرف رو نزن، شگون نداره دم رفتن.»
وقت رفتن می رسد و هردو به سمت اتوبوس می روند. رضا بر روی پله آخر می ایستد و به سالومه نگاه می کند. سربازان در حال رفت و آمد هستند. رضا مجبور می شود خود را کنار بکشد تا آنها رد شوند. وقتی از پله ها بالا می رود سالومه صدایش می کند، او ترسیده و بغض دارد:
«رضا...»
مرد به عقب برمی گردد: «هان، بگو.»
سالومه بغضش را فرو می خورد: «هیچی، برو!»
گویا این جمله زجرآورترین جمله دنیا بود.
رضا داخل اتوبوس می شود. همرزم هایش سلامی به او می دهند و او با سر پاسخ می دهد. به سمت راست می رود و بر روی صندلی کنار پنجره می نشیند. پرده سبز را کنار می زند. ماشین به حرکت درمی آید، سرش را از پنجره بیرون می کند و بلند فریاد می زند؛ صدایش با خروش موتور اتوبوس آمیخته می شود:
«اگه پسر شد اسمش رو بگذار فاروق... از جوشن گرفتم.»
اتوبوس از نظر پنهان می شود و فقط از آن دود و خاک به جا می ماند. سالومه خیره به رفتن اوست؛ تنها غبار است که از رضا باقی می ماند.
با صدای بوق اتوبوس بعدی، سالومه به خود می آید و از صدای بلند موتور آن آزرده می شود. مسیر برگشت به خانه را پیاده طی می کند. دستی روی شکمش می کشد: «هنوز نرفته تو هم دلت براش تنگ شد که این جور لگد می زنی؟!»
چقدر راه رفتن برایش مشکل است! نمی خواهد به خانه برسد و جای خالی رضا را ببیند. سعی می کند مسیر را دورتر کند، اما عاقبت می رسد. در نیمه باز است، وارد نخلستان می شود. تا چشم کار می کند نخل های خرماست که سرآن به آسمان رفته و سایه ای در آن گرمای هلاک کننده ایجاد کرده. چشم به آسمان دوخته و راه می رود. حالا دیگر چادر از سرش افتاده و باد موهایش را رقصان به هر طرف می برد. چشم سالومه به خورشید سوزان است که موقع راه رفتن با او قایم موشک بازی می کند؛ لحظه ای خود را نشان می دهد و دوباره لابه لای نخل ها پنهان می شود. احساس خوبی به او دست می دهد از این حرکت خورشید.
به اتاق خود می رود. چادر را بر روی مبل کنفی می اندازد و به سمت اتاق خواب می رود. خود را بر روی تخت رها می کند و به سقف خیره می شود. چند ثانیه ای در این حالت می ماندتا اینکه چشمش به پیراهن رضا می افتد که کنار دستش بر روی تخت افتاده. هنوز از وجود رضا گرم است، انگار همین حالا آن را از تن بیرون آورده. پیراهن را بر روی صورتش می گذارد و با تمام وجود آن را می بوید. سوزشی درون چشمانش احساس می کند. قطره های اشک به داخل گوشش می ریزد.
با صدای مادر به خود می آید:
«رفت؟»
سالومه پیراهن را از روی صورتش کنار می زند و نگاهی به مادرش می اندازد که دست به کمر کنار در ایستاده.
«رفت... آره...» و آهی از سینه بیرون می دهد.
مادر پرده اتاق را کنار می کشد تا نور به داخل بیاید:
«پاشو بیا اون طرف، تنها نمون که فکر و خیال کنی... دارم غذا می کشم... آش هم باید بپزیم، برای رضا... پدرت هم این قدر غر زد که نگو... کلافه ام کرده، بلند شو کار زیاد داریم.» و از همان راهی که آمده برمی گردد.
سالومه به آرامی بلند می شود، با دیدن مادر نیرویی تازه می گیرد. یاد زجرهای او که می افتد می فهمد دوری همسرش زیاد هم نباید سخت باشد، آن هم در مقابل سختی های مادر که در تابستان سال ۵۸ کشید. وقتی خبر بمب گذاری داخل قطاری را که برادران دوقلویش در آن بودند به مادرش دادند، چه حالی داشت؛ تا یک ماه با کسی حرف نمی زد و فقط به نقطه ای زل می زد. همه فکر می کردند او دوام نمی آورد و کارش به جنون خواهد کشید. اما یک روز صبح، او خندان از پله خانه پایین آمد و رو به اعضای خانواده گفت که خوابشان را دیده. دو پسرش به او گفته اند که جایمان خوب است و به زودی تو هم به کنار ما می آیی....با این وعده آنها حال او خوب شد. و اینک هر روز به این امید از خواب برمی خیزد.
غروب، آش را با هم میان همسایه ها پخش می کنند و آنها نیز برای سلامتی رضا دعا می کنند.
سالومه هر روز پشت پنجره می ایستد و به آسمان زل می زند و همان طور که با خدای خود درد دل می کند چهره رضا در میان ابرها جان می گیرد و سالومه در خیالش برای او دست تکان می دهد. وقتی به خود می آید که دستش رو به آسمان است.
صبح ها کلاس خیاطی دارد و برای شاگردانش دوخت لباس شب را آموزش می دهد. رشته تحصیلی سالومه ادبیات بود. پس از دانشگاه با رضا ازدواج کرده بود. دوره طراحی لباس را هم گذرانده و حالا خیاطی تدریس می کند.
رضا بیشتر دوست داشت سالومه نوشتن را آغاز کند، چون او دست به قلم خوبی داشت. پیش از ازدواج با رضا در نشریه ای کار می کرد و برای آن مطلب می نوشت و درسش را نیز می خواند.

نظرات کاربران درباره کتاب سالومه