فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انسان، ذهن است و دیگر هیچ !؟

کتاب انسان، ذهن است و دیگر هیچ !؟

نسخه الکترونیک کتاب انسان، ذهن است و دیگر هیچ !؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انسان، ذهن است و دیگر هیچ !؟

پس از سی سال شناور بودن در مباحث روان‌شناسی و خودشناسی و عرفان مولوی و کسب تجربه از اینجا و آنجای جهان، کم و بیش به مانیفست (قطعنامه) خود در این زمینه نزدیک شده‌ام. بارها از روایتهای گوناگونی از عرفان سرخورده و به روان‌شناسی و جنبشهای سه‌گانه تحلیل‌گرایی، رفتارگرایی و انسان‌گرایی آن روی آورده و باز متوجه عرفان شده‌ام. هرگز نخواسته‌ام در زندانی از فکر اعم از ایده، مکتب، جنبش و ایدئولوژی برای همیشه اتراق کنم. از این‌رو، هرگز مجال کسب تجربه را از خود نگرفته‌ام. اکنون به برداشتی (رویکردی) رسیده‌ام که به تجربه دریافته‌ام که نتیجه‌بخش بوده است؛ هم برای خودم و هم برای دیگران. اینک از این زاویه به مسائل و مشکلات زندگی که برای همه ما پیش می‌آید، پاسخ می‌دهم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب انسان، ذهن است و دیگر هیچ !؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب اول: خودشناسی فانکشنال (موثّر)

از یک اندیشه که آید در درون
صد جهان گردد به یکدم سرنگون

مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۳۳

همه تلاش ما در آثاری که منتشر می کنیم، این است که این جهان درونی را بهتر بشناسیم.
پیمان آزاد

دیباچه

آینه آوردمت ای روشنی
تا چو بینی روی خود، یادم کنی(۱)

پس از سی سال شناور بودن در مباحث روان شناسی و خودشناسی و عرفان مولوی(۲) و کسب تجربه از اینجا و آنجای جهان، کم و بیش به مانیفست (قطعنامه) خود در این زمینه نزدیک شده ام. بارها از روایتهای گوناگونی از عرفان سرخورده و به روان شناسی و جنبشهای سه گانه تحلیل گرایی، رفتارگرایی و انسان گرایی آن روی آورده و باز متوجه عرفان شده ام. هرگز نخواسته ام در زندانی از فکر اعم از ایده، مکتب، جنبش و ایدئولوژی برای همیشه اتراق کنم. از این رو، هرگز مجال کسب تجربه را از خود نگرفته ام. اکنون به برداشتی (رویکردی) رسیده ام که به تجربه دریافته ام که نتیجه بخش بوده است؛ هم برای خودم و هم برای دیگران. اینک از این زاویه به مسائل و مشکلات زندگی که برای همه ما پیش می آید، پاسخ می دهم.
اکنون دارم شما را در واپسین تاملات خود شریک می کنم. همین جا بگویم که عالم عرفان و شناخت عرفانی و معنویت بی حد و مرز است و من هیچ مرجع انحصاری برای آن نمی شناسم. هیچ کس نمی داند این تاملات، در همه روایتهایش، چه وقت و در ذهن چه کسی برای نخستین بار شکل گرفته و به صورت لفظ و عبارت درآمده است. با این حال، یکی از روشن ترین منابع آن بودیسم به عنوان رویکردی معنوی(۳) نه مذهب رسمی(۴) است که بسیاری از عارفان مشرق زمین، و می توان گفت کل جنبش معنوی عصر جدید(۵) متاثر از آن هستند.
من به همه جا (یک سوم گیتی) سرکشیده ام. از آثاری که نویسندگان دگراندیش (یعنی غیرعرفانی را می گویم که خواهان ثروت و شهرت و موقعیت، و در یک کلام، دنبال موفقیت اند و از نسخه های خود به عنوان روان شناسی موفقیت یاد می کنند!) نوشته و تاثیرگذار هم بوده اند، هرگز سرسری نگذشته ام. در واقع، خودم را با تنها تعالیم عرفانی سرگرم و در این تعالیم زندانی نکرده ام. در زندگی شخصی خویش هم فراوان تجربه های نوظهور و شگفت انگیز و خطرساز داشته ام. اکنون تصور می کنم در شمار نویسندگان انگشت شماری باشم که می توانند مانیفست یا واپسین تاملات خود را منتشر کنند. گمانم این است که با نگاه جدیدی که به انسان کرده ام، گرههای روحی روانی بسیاری باز خواهد شد و انسان تکلیف خود را با خویش و همگنان خویش خواهد فهمید. برای خود من و شنوندگانم، پس از تجربه کردن رویکردهای گوناگون، این رویکرد به انسان، به واقع موثر و کارگشا بوده است و از این رو آن را با همه خوانندگانی که درنگ کنند و خودشناسی فانکشنال (خودشناسی فانکشنال در مقابل خودشناسی پسیکولوژیک قرار می گیرد که بیان مفصل آن را در صفحات آتی خواهید دید. متاسفانه ظرفیت زبان پارسی در این خصوص به گونه ای نیست که بتوانم معادل شاملی برای آنها بیابم.) را جدی بگیرند، در میان می گذارم. تجربه ای که انسان را از بلاتکلیفی شناختی نسبت به مسایل روحی روانی نجات خواهد داد، وضعیت روحی روانی او را در زندگی روشن خواهد کرد و او را به آرامش نسبی خواهد رساند. تجربه ای که کسب آن برای من گران تمام شده است. به بهای همه عمرم و ارزان دارم آن را تقدیم شما می کنم! چرا می گویم ارزان؟

هر که او ارزان خَرَد ارزان دهد 
گوهری طفلی به قرصی نان دهد(۶)

به طور خلاصه، عارفان معنوی جهان بویژه ملاّی روم و آغازگر کبیر این جنبش معنوی عصر جدید، خانم بلاواتسکی و آنی بزانت و بسیاری از آموزگاران هندی که می توانم نام بسیاری را بیاورم؛ اما فعلاً کوتاه می آیم و اکنون اروپایی و امریکایی، سعی می کنند آموزه های این معنویت جدید را که کاربرد روان شناختی دارد، بیان دارند و در زمینه خودشناسی نیز تعالیم و ادعاهایی را مطرح کرده اند. ولی در عوض، اثبات و ابطال ادعاهای خود را به ما واگذاشته اند. در واقع، سنجش موثر بودن و پاسخ دادن این تعالیم معنوی که به واقع انقلابی نو (جنبشهای معنوی عصر جدید) در جهان به وجود خواهد آورد، در گرو تایید عقلانی و تجربه گرایی ماست. چرا که در این جنبشهای معنوی تعبد چون و چرا نکردن در مقوله های ابزاری جایی ندارد. پس، اکنون شما در این آثار و تعالیم که همچنان به این قلم منتشر خواهد شد با دیدی عقلانی و تجربی و عملگرا و فانکشنال (موثر) نگاه خواهید کرد.
منظور این آموزگاران البته این نبوده است که ما دور خود بچرخیم! دیگر اینکه، نمی خواسته اند اتوریته بشوند. اگر بشنوند، ما آنان را از اریکه قدرت و اقتدار پایین می آوریم. زمانه ما زمانه مردم فریبی نیست. زمانه رهایی از قید و بندهایی است که برای ما درد و رنج و نادانی به ارمغان می آورد و مانع رهایی و شکوفایی استعدادهای ما می شود. حقیقت دیگر در پس پرده نمی ماند و یا نمی خواهد بماند. مولوی می گوید:

قبله جان را چو پنهان کرده اند 
هر یکی رو جانبی آورده اند(۷)

سعدی در تجلی حقیقت، مختصر و مفید گفته است:

پری رو تاب مستوری ندارد 
در اَر بندی سر از روزن درآرد

زمانه ما زمانه عقلانیت انتقادی و تحولی و استفاده از تجربه گرایی و مشاهده ناب است. حواله به آینده دیگر ممکن نیست. من خارج از تجربیات عینی و ملموس خویش چیزی ننوشته ام که خواننده را به عالم هپروت ببرد و او را از زندگی روحی روانی واقعی جدا کند و، از همه مهم تر، او در زندگی جا بماند (!) و مجال سبقت برای رندان زیرک، که در آب و خاک ما فراوان اند، فراهم آید. بیرون از عالم تجربه هرچه هست، در زندگی فانکشنال ما آن چنان تاثیری ندارد. مفت باختن در جهان امروز، یعنی ورشکستگی دایم و هیچ کس به استقبال ورشکستگی نمی رود و نباید برود؛ مگر اینکه ذهن او را خواب کرده باشند که این کتاب، کتاب بیداری و هشیاری است. به علاوه، وقتی تئوریهایی در گذشته جواب نداده، آینده اش هم معلوم است. بنابراین، در برابر این پرسش طرفداران جنبش معنویت جدید از ما که سرنوشت این جنبش به کجا خواهد کشید؟ ناگزیر شدم از نو یادآوری کنم که بشر دنبال معنویت است. زندگی مادی و مقایسه ای، بویژه رقابتی کنونی، انسان را کلافه کرده است. همه کوشش من این است که برای رهایی ذهن شرطی و پسیکولوژیک، از موانعی که نمی گذارد استعدادهای ما شکوفایی یابد، راهی باز شود و هر یک از ما برای بقیه عمر دست کم حقیقی و واقعی و فانکشنال (موثر) زندگی کنیم. زندگی ما کلاً مجازی، قالبی، کلیشه ای و تکراری است. هنرمندانه نیست، هنرپیشگی محض است!

تذکر مهم

عزیزانی که با این مباحث آشنا هستند، یا آثار منتشر شده مرا کم و بیش خوانده اند، لزومی ندارد که کتاب را از اول تا آخر بخوانند. از هر پرسشی که جذبشان کرد، بخوانند. این گونه، با میل و رغبت و شاید تمرکز بیشتری در صفحات این کتاب پرسه خواهند زد و به فهم ساده تری از آن خواهند رسید. آن چنان نظمی (هیچ نظمی، نظم آخر نیست و هیچ حرفی حرف آخر!) در این کتاب نیست. هرچند، لازم است که به مفهوم کم و بیش ملموسی از انسان پسیکولوژیک و فانکشنال برسند.
ولی بسیاری از پرسشها و پاسخها محصول تاملات صاحب این قلم است. نه اینکه حقی برای خود قایل باشد؛ همه از آن شماست. به اعتبار گفته برخی از دوستان فرهیخته، حرفهای تازه ای را در این اثر خواهید یافت که عاقبت شما را به سرانجامی می رساند. گفتمانهای آن در بسیاری از سمینارها و کلاسها مطرح و به بحث گذارده شده است و، در نتیجه، تاثیرگذار بودن آن را به روشنی مشاهده کرده ام از این روست که به خود جرئت داده ام این گفتمانها را در معرض افکار عمومی جماعات پسیکولوژیک (شما به زودی مفهوم این واژه را در این گفتمانها درمی یابید) قرار بدهم تا مورد سنجش و ارزیابی قرار گیرد؛ و از تاثیر آنی و موثرشان حیرت کرده ام. در صورتی که این پرسش و پاسخها بتواند به شما در شناخت خودتان و تسهیل زندگی روزمره کمک کند، خیلی شاد و سرخوش خواهم شد؛ زیرا خود من سرخوشی و انبساط روزافزونم را مدیون عمیق شدن در این مباحث هستم که همه عارفان جهان، بویژه چهره شاخص آنها، از جمله مولوی، در شکل گرفتن آنها سهم بسزایی داشته اند.
چون کتاب حاضر بیان نوعی رویکرد روان شناختی از عرفان نظری است که با روان شناسی هم درآمیخته، از دادن مرجع (رفرنس) خودداری می کنم. شناخت عرفانی و معنوی که عمر دو هزار ساله دارد، هیچ مرجع مشخصی ندارد. مرزی هم ندارد. در واقع، عین کائنات عالمی بی مرز است. هرگز ادعا ندارم که آنچه در این اثر آورده ام محصول این ذهن و قلم است؛ اما مسئولیت درست و نادرست بودن همه گفتمانها و پرسش و پاسخها با نگارنده است. با این همه، چنانچه پختگی و بلوغ فکری در آنها دیدید، از آنِ عارفان و معنویت گرایان و روان شناسانی است که می شناسید یا نمی شناسید. مهم این است که تکان بخورید؛ که می خورید و زندگی باشکوهی را آغاز خواهید کرد. من از همین جا تولد جدید شما را تبریک می گویم. اجر این کتاب به اندیشمندانی می رسد که زندگی خود را، از راه باز کردن گرههای ذهنی، وقف شادمانی انسان و زدودن درد و رنج روحی و شکوفایی او کرده اند.

توصیه مهم

لطفا ابتدا بگردید تا در چند پرسش و پاسخ معنای دو اصطلاح را که من به عمد به انگلیسی و فرانسه می آورم چون به واقع هنوز معادل شاملی برای آنها پیدا نکرده ام دریابید. بدون درک این زبان، ارتباط با پاسخها ممکن است قدری مبهم و ثقیل بنماید. یکی مفهوم انسان پسیکولوژیک(۸) و دیگری مفهوم انسان فانکشنال(۹) است. می توانستم، همین جا تعریف این دو اصطلاح را به شما بدهم؛ ولی ناقص بود. باور کنید، ذهن تجزیه شده، که من هم از آن مستثنی نیستم، تکلیف آدم را با این دو اصطلاح به یکباره روشن نمی کند. ضمن اینکه این را هم باید پای شیطنت انسان پسیکولوژیک (یعنی نگارنده) بگذارید. دیگر اینکه، من در جاهای مختلف، ناگزیر دقایق و ظرایفی از این دو واژه را روشن کرده ام. ولی همین قدر بگویم که کل بحثها و گفتمانهای این کتاب بر محور این دو اصطلاح می گردد، ضمن اینکه بسیاری مفاهیم دیگر را هم که در گفتمانهای خودشناسی مطرح است، به ناگزیر، برای شما روشن کرده ام؛ زیرا هر معرفتی، چه نظری و چه علمی، زبان و ترمینولوژی مختص به خود دارد که به آن جارگن(۱۰) می گویند، این مباحث هم از این واقعیت دور نیست. رفته رفته زبان اختصاصی این رویکرد فانکشنال و روایت درمانی را از نو شرح داده ام. اگر می بینید کتاب پر است از اصطلاحات انگلیسی، به خاطر آن است که عزیزانی که زبان انگلیسی را هم می دانند، از این کتاب حظ بیشتری ببرند که ارتباط مفهومی شان را با مطالب آسان تر می کند. با این همه، ما در زبان فارسی مشکل داریم. برابرنهاده هایِ اصطلاحات برآمده از غرب یکدست نیستند. در نتیجه، گاهی برای روشن کردن یک بحث ناگزیریم به حاشیه برویم، یا برای توضیح مباحث از الفاظ گوناگون، که هم معنی هستند، استفاده کنیم.

هشدار مهم

کلام انسان پسیکولوژیک همیشه ناقص است. پس، شامل این گفتمانها نیز می شود. آنچه اهمیت دارد تجربه خود شما از برآیند این بحثهاست. فکرْ انرژی است و انرژی را نمی توانیم در قالب مفاهیم و کلمات زندانی کنیم. در تمام تاریخ کار نظریه پردازها و ایدئولوژی سازها و آفرینندگان ایده ها همین بوده است که خواسته اند حالتها را در قالب انرژی، یعنی کلمات و مفاهیم، زندانی و یا تئوری منسجم و شاملی عرضه کنند. ملاحظه می کنید که نظریه ها، جملگی، به طور جزیی یا کلی، ابطال شده و یا روایتهای متضادی پیدا کرده اند. پس، از ما هم انتظار نداشته باشید که رویکردی شامل و مانع (بدون خدشه و کامل) از عرفان و معنویت و درمان عرفانی و معرفت شناسانه و روان شناسانه عرضه کنیم. همین قدر که این گفتمانها تلنگری برای ذهن شما باشد، کافی است. ذهنی که از خواب بیدار شود، دیگر به خواب نمی رود؛ مگر اینکه قدرت و فشار آرزوها و تمایلات(۱۱) روزافزون باشد که بخش آگاه و بیدار ذهن را تحت نفوذ خود قرار دهد که لذت(۱۲) همیشه غفلت آلود است! من خواسته ام فقط ذهن سنگین شما را سبک کنم که بهتر راه بروید! عقب هم نمانید. این نوشته با جان من بستگی دارد. با دقت بخوانید و در سطور آن تامل کنید. همین! در ضمن از تکرار برخی واژه ها احساس خستگی نکنید. این واژه ها کلیدی اند و در آنها تعمق کنید.

تذکار

ایده انسان فانکشنال و پسیکولوژیک را از برآیند پژوهشهای تجربی و عملی و نظری خود به دست آورده ام. هیچ یک از روان شناسان، از این دو اصطلاح بدین ترتیب استفاده نکرده اند. در واقع، الهامی بود که پس از سی سال مطالعه و تامل در آثار روان شناسان بنام و عرفان شناختی و مطالعات جانبی و، از همه مهم تر، تامل در خویش، دریافت کردم.(۱۳) بنابراین، نحوه اسکلت بندی تئوریک و یا رویکردی مفهومی به عرفان تاکنون بدین شکل مطرح نشده است؛ هرچند هیچ دانشمندی بی نیاز از نگاه پیشینیان خویش نیست. با این همه، دیگران هم به وفور از لفظ پسیکولوژیک و فانکشنال استفاده کرده اند، بدون آنکه صورت بندی مرا داشته باشند. بدون تردید، هر نوع انتقادی بر این صورت بندی وارد باشد، به من مربوط می شود و تا زمانی که مجال و ظرفیت پاسخگویی باشد، از جان و دل استقبال می کنم. در هر حال، هدف بیداری از خواب پسیکولوژیک انسان بوده است. کتاب به صورت کامل به فارسی منتشر می شود و خلاصه آن، که جوهر کلام را داشته باشد، به زودی به همین قلم به زبان انگلیسی و در لندن انتشار خواهد یافت.
مخاطب من، همه شهروندان جهانی است. دیگر نمی توان تنها برای مردم یک سرزمین سخن گفت. سخن، هنگام انتشارش از همه مرزها (البته دیگر مرزی وجود ندارد) درمی گذرد. با این حال همین جا روشن کنم که بحثهای ما، به طور کلی، جنبه روان شناسی، خودشناسی، جامعه و مردم شناسی دارد و قدری هم به دو شاخه عمده معرفت شناسی، یعنی فلسفه ذهن و شناخت شناسی برمی گردد. من هم از ذن بودیسم و شیوه های مراقبه در درمان فانکشنال استفاده می کنم.
ناگفته نگذارم که برخی از روانکاوان نخبه از جمله: اریک فرام، نیدل من، اسکینر، ول وود، راجی والش و... از بودیسم در درمان بسیار استفاده کرده اند و آثارشان متاثر از اندیشه های بودایی است.

۱

* پرسش: قصد شما از طرح مبحث خودشناسی فانکشنال(۱۴) چیست؟

پاسخ: نخست اینکه، همه، به طور ناخودآگاه، دنبال این هستند که از زندگی لذت ببرند. از رنج و حرمان خلاص شوند. احساس رضایت کنند. تنش و اضطراب نداشته باشند. احساس آرامش و خوشبختی(۱۵) کنند. دیگر اینکه، می خواهند بدانند کی هستند! یعنی از خود می پرسند: من کی هستم؟ چرا در این کائنات حاضر شده ام؟ آیا نقشی دارم؟ مقصودی برای حضور من هست؟ اینجا چه می کنم؟ یا اینکه به طور تصادفی و اتفاقی اینجا فرود آمده ام؟ در ذهن من چه می گذرد؟ ذهن است که این پرسش را به عنوان هویت شخصی جداگانه ای از خود می پرسد! ذهن وقتی تجزیه باشد، در دوگانگی بیشتر پرسش های بی ربط طرح می کند.
فلاسفه، بیش از سه هزار سال است که در این مقولات دارند جست وجو می کنند تا شاید رازی را بگشایند و آن راز راز حضور انسان در هستی است. در واقع، برای کسانی که از زندگی روزمره کم و بیش خسته می شوند و یا می بُرّند و قدم به ساحت دیگری می گذارند و در خود فرو روند، این پرسشها پیش می آید. هرچند درگیر زندگی مادی باشند، هرازگاهی این پرسشها خوابشان را آشفته می کند. همه ما گه گاه درون بینی داریم. ما هم در همین راستاست که بیش از سی سال است متوجه درون شده ایم. دنیای شگفت درون؛ و می خواهیم تجربه های خود را با شما سهیم شویم. در واقع، انگیزه واقعی خود را نمی دانیم؛ زیرا ذهن ما سرریز می شود و چاره ای نداریم که در برابر رایانه بنشینیم و محتویات و ادراکات آن را به صورت کلمات و الفاظ و مفاهیم درآوریم. طبیعت اصیل ما همواره دنبال این است که خود را بشناسد و یا زنگار را از روی خود پاک کند، که برای ذهن ما پرسش می آفریند تا از نو به اصالت واقعی و طبیعت اصیل خود بازگردیم. مولوی با این کیفیت زیسته است که همچون آب روان و شفاف می سراید:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش(۱۶)
خلاصه اینکه، آدمی، برای سالم زیستن و خلاص شدن از رنجهای روحی، باید موانع ذهنی را بشناسد و حذف کند تا بتواند ذهنش را سروسامان دهد. از این رو، می خواهیم، در حد امکان، راهی به رهایی از دغدغه های ذهنی بگشاییم. آدمی از این جهت خیلی در رنج و اندوه و نگرانی و اضطراب است. به تجربه دیده ایم که کلاویدن با خود چه انرژی ای از ما می گیرد و دور نیست که منبع انرژی حیاتی ما را تمام کند.
ما در مناسباتمان با دیگران راحت نیستیم. دیگران هم با ما راحت نیستند. جنگ مالی، ارزشی، حیثیتی و هویتی پنهان میان ما جریان دارد. سوءظن و پیش فرضها حاضرند. در رابطه اخلال می کنند. هرچند می دانم انسان بیدار (انسان فانکشنال) حساس تر از انسان پسیکولوژیک (ذهنی که آرامش خود را بطور مطلق یا نسبی از دست داده باشد، انسان پسیکولوژیک است. تفصیل بحث را به تدریج در سطور آینده می خوانید) می شود، ضربه پذیرتر می شود، تنهاتر می شود؛ ولی در صورتی که از این فرایند بگذرد، که می گذرد، به بستان خوشی می رسد. چرا که انسان فانکشنال و انسان پسیکولوژیک به نسبت وجود دارند. میان یک تا صد در نوسان هستند. آدمی هر اندازه به عدد صفر نزدیک شود، به ساحت دیگری نزدیک شده است. مولوی این وضعیت را چقدر خوب بیان کرده است:
چون به بستانی رسی زیبا و خوش بعد از آن، دامان خلقان را بکش(۱۷)
خودشناسی فانکشنال به سادگی می تواند جای روان شناسی و روان درمانی را در بازگرداندن حال خوب از حال بد به ما بگیرد. خودشناسی (موثر) به ما کمک می کند که درد و رنج روحی و روانی خود را بشناسیم و راه خلاصی از آن را بجوییم. در خودشناسی فانکشنال، متوجه می شویم که مرکزی به نام من در حافظه و ذهن خویش درست کرده ایم و از این مرکز و ستاد به واقعیت خود و جهان می نگریم، ولی آنچه را می بینیم در واقع القای همین مرکز یا من یا نفس یا ذهن است. در خودشناسی (هرجا از خودشناسی حرف می زنیم، فانکشنال است، برای شناخت خودشناسی فانکشنال عجله نداشته باشید. شیرینی این بحث در این تاملات و تحملات است!) ما از سازوکارهای دفاعی که برای فریب خود در پیش گرفته ایم، آزاد می شویم. در خودشناسی فانکشنال ما از ترسها، اضطرابها، تنشها و توهمهای خویش آگاه می شویم و می توانیم فضای دل انگیزی را احساس کنیم که آلوده به این مرکز نیست. ما با خودشناسی، از پیش فرضهای ذهنی رهایی می یابیم. موجودی می شویم مستقل که سفر اکتشافی خویش را آغاز می کنیم. در خودشناسی، ما از اتوریته ها(۱۸) نیز خلاص می شویم. خودشناسی زمینه ای می شود که ما به آگاهی برسیم. در این مرحله، ما به کلی دگرگون می شویم، یا شده ایم. جهان ما دیگر جهان تعارضها و تضادها نیست. جهان خشونتها و سُبعیتها نیست. جهانی است که در آن همه، با هر عقیده و اندیشه و باور و شکل و قیافه و نژاد و مسلک و مکتب و ایدئولوژی و اعتقاد، حق نفس کشیدن دارند و می توانند از فرصتهای مساوی برای شکوفایی خویش استفاده کنند. با خودشناسی است که ما متوجه می شویم «رباتی» بیش نیستیم. دیگر دست وپا زدنها و تقلاهای خود را در زندگی آن چنان جدی نمی گیریم. در هر کاری تامل می کنیم تا از خود بیگاری نکشیم. با خودشناسی به ساحلی امن و آرام می رسیم. وسایل خود را پهن می کنیم و به دریای طوفان زده که در برابر ماست، نظر می دوزیم. دوست داریم که دیگران هم به ما بپیوندند. خودشناسی فانکشنال آغاز راهی است که ما به واقع انسان می شویم؛ چرا که انسان شرطی (این اصطلاح را به زودی توضیح می دهیم) به واقع انسان نیست. رباتی است که هر طور برنامه ریزی شده باشد، واکنش نشان می دهد. بنابراین، می تواند هزاران نفر را بکشد و یا دستور قتل آنان را صادر کند و شب هم در کنار زن و فرزند به راحتی بیارامد و اگر نیمه های شب احساس کرد فرزندش به دندان درد مبتلا شده است به خاطرش هراسان شود و بگرید و احساس شدید ناراحتی داشته باشد و هرگز به دستان آلوده خود که چند ساعت پیش به کشتن انسان بی گناهی مشغول بوده است ننگرد. خودشناسی فانکشنال انسان را عریان می کند. نکته بارز در خودشناسی فانکشنال این است که انسان می تواند از ظرفیت بالای مغزی خود استفاده کند. مولوی، در توصیف این مفاهیم همچنان پیشتاز است:

وقت آن آمد که من عریان شوم 
نقش بگذارم سراسر جان شوم(۱۹)

برای آزاد شدن، نقشها را باید واگذاشت.

* پرسش: انسان چرا موجود همیشه نگرانی است؟

پاسخ: چه خوب که اول این پرسش مطرح شد. آنچه برای انسان پسیکولوژیک در درجه اول اهمیت قرار دارد، این است که بارویِ شخصیتش حفظ شود. شخصیت چیزی است که جامعه از ما می خواهد. چون جامعه بیش از آنکه فانکشنال باشد، پسیکولوژیک است. مشکل هم از همین جا آغاز می شود. برای انسان پسیکولوژیک مهم نیست که سلامتش به خطر افتد؛ ولی مهم است که شخصیت و هویتش به خطر نیفتد! شخصیتی که همیشه با اوست. آن قدر که در مورد شخصیت حضور ذهن دارد، در مورد سلامت اعضای بدنش حضور ذهن ندارد. همه حرف ما در این پرسش و پاسخها این است که شخصیت و هویتی، بدان معنا که مورد نظر ماست، وجود ندارد. فقط ذهن وجود دارد. به جای اینکه مواظب سلامت جسممان باشیم، هر کاری که ما می کنیم برای حفظ این شخصیت است. این من است. خب، ما این من را برای چه کاری لازم داریم؟ برای اینکه به شما پُزش را بدهیم. من مهندسم، من دکترم، من اِلم من بِلم! برای چه پزش را بدهیم؟ برای اینکه من از شما نفرت و کینه دارم. مدتهاست که توصیف دارایی دیگران، پدر مرا درآورده است. امروز هم نوبت من است. با ماشین بنزم می روم ختم، می روم عروسی می روم توی خیابانها ول می گردم تا همه ببینند که من چه ابهتی دارم. از نگاه حسرت آلود مردم چه حالی می کنم! این من کیست و چیست!
من از گذشته، از همه نفرت و کینه دارم؛ چون اهل مقایسه ام. همه اهل مقایسه اند. مقایسه، نفرت و کینه و حسادت و خشم را به من تحمیل کرده است. اکنون باید آن را پشت نقاب مخفی کنم. پس، بهترین نقاب می شود عنوان. اگر عنوان ندارم، خانه مجلل که دارم! اگر ندارم، خب، مبلمان مجلل می خرم. اگر نشد، می روم مشهد و می شوم مشهدی! به هر حال، من باید پُز شخصیتم را به شما بدهم. چرا شما پُز شخصیتتان را به من می دهید؟ نباید کم بیاورم. چون به هر حال عده ای احساس می کنند که کم آورده اند، جنگ و دعوا و مرافعه همیشه خدا وجود خواهد داشت! عنوان یکی از سازوکارهای دفاعی برای حفظ تعادل مصنوعی ماست.
داشتیم می رفتیم یک مجلسی، یکی از دوستان درآمد که، نکند حرفی بزنی که آبروی ما برود! مخاطب گفت: «آبرو یعنی چه؟» گفت: «آخر ما پیش اینها آبرو داریم. روی ما حساب می کنند!» ولی نگفت آبرو یعنی چه! ملاحظه کنید: همه این عبارات این است که نکند تصویر و توصیف ذهنی من پیش اینها از بین برود.
رفته بودم کانون وکلا، سوار آسانسور شدم. سه نفر دیگر هم سوار شدند. آسانسور به جای اینکه بالا برود، رفت پایین توی پارکینگ، یکی دو نفر تو پارکینگ منتظر آسانسور بودند. دیدند پُر است خودشان را کنار کشیدند. ولی یکی از سرنشینان آسانسور بیرون رفت و با کرنش و تعارف غلیظ خواست جایش را بدهد به یکی از همانهایی که منتظر بودند؛ آن هم با چه خضوع و خشوع متظاهرانه ای! آنان قبول نکردند و آسانسور راه افتاد، هنوز به طبقه اول نرسیده بودیم که همان آقا درگوشی (از ترس اینکه دیگران بشنوند) به دوستش چیزی گفت که هر دو بلند خندیدند. یعنی طرفها را مسخره می کردند. این است انسان پسیکولوژیک و هویت شخصی! اعتمادناپذیر! تو روی شما احترام می گذارد، آن ورتر می رود مسخره می کند. چرا؟ چون به خودش مطمئن نیست. چون با خودش یکدله نیست. می بینید که ما چه زندگی مخفی و پنهانی در ذهن داریم؟ نوعی مبارزه مخفی با دیگران که به صورتهای گوناگون خود را نشان می دهد.
انسان پسیکولوژیک به اصطلاح آسیب دیده و مجروح است. باید انتقام بگیرد. دست خودش نیست. تا وقتی ما اسیر این هویت شخصی هستیم، همیشه مضطرب، نگران، بدهکار، سر به زیر، ترسو و خائف و بیشتر طلبکار و مدعی هستیم. اگر تلاش می کنیم چهره دیگری از خود نشان بدهیم به این دلیل است که اینها را پنهان سازیم. پس تکلیفمان را باید با این جرثومه فساد روشن کنیم. ببینیم که ما به چه کسی بدهکار شخصیتی هستیم! وقتی من روی هیچ یک از شما سرمایه گذاری ارزشی نکنم، چیزی نخواهم، خب چه اتفاقی می افتد؟ با شما به طور طبیعی برخورد می کنم. دیگر نگران نیستم که بگویید فلانی عمله است یا بنّاست، دکتر است یا مهندس و پولدار است یا بی پول. ولی اگر گدای شخصیت و هویت باشم، حتما نگران قضاوت شما خواهم بود. مشکلی که همه انسانهای پسیکولوژیک با آن دست به گریبان اند، نیاز به احترام، تشخص و چیزی بودن است. عمری را، برای اینکه شخصیتشان به خطر نیفتد، تباه می کنند. به خاطر پدیده ای که اصلاً وجود خارجی ندارد و به جز یک مشت کلمه و لفظ و توصیف چیز دیگری نیست. آنچه وجود دارد فقط ذهن است و بس!
ما گمان می کنیم که یک سرمایه بیشتر نداریم، آن هم مادی است. تصوّر بسیاری این است که سرمایه معنوی و اخلاقی، ابداع و ابتکار ذهن است. نمی گویند که باید معنویت را کنار گذاشت و یا اخلاق اصیل را فراموش کرد. وقتی شما از دور بازی شخصیت کنار بروید، معنویت و اخلاق اصیل رو می آید. فعلاً خس و خاشاک شخصیت روی آن را پوشانده است. حرف من این است که معنویت و اخلاق وقتی وسیله و ابزار شود، برای فریب است. سایه و بدل معنویت و اخلاق است. برای اصلاح جامعه نیست. نتیجه اش جامعه ای سر تا پا فساد و پشت هم اندازی است. اگر از من بپرسند کی مقصر است، می گویم خود ما! نسبت دادن آن به دیگران حرف مفت است. به جز خود ما هیچ کس مسئول این تباهی نیست. ما مردم، ما انسانهای پسیکولوژیک، عامل فساد هستیم. پس باید یقه ذهن خودمان را بگیریم که چرا فاسدپرور است. اول از خودمان شروع کنیم و انگیزه فساد را در ذهن پسیکولوژیک خودمان ببینیم.
مصیبت انسان پسیکولوژیک زمانی است که شخصیت و هویت شخصی و ساختگی اش (خودش اغلب ملتفت نیست) به خطر بیفتد. واویلا! از عالم و آدم احساس بیزاری و نفرت و خشم می کند. ولی برای اینکه نمی تواند اینها را سر دیگران خالی کند، همه را می خورد و هزار و یک مرض روان تنی می گیرد. نمی گویم که باید این خشم و نفرت را تخلیه کرد؛ زیرا تمامی ندارد. این جریان دنباله دار و ادامه دار است. خب، چه باید بکند؟ همین کاری که اکنون شما دارید می کنید: واقف بشود که شخصیت و هویت شخصی زاییده ذهن است. ذهنی موروثی که اتوریته ها بر آن حکومت می کنند. در واقع، انسان پسیکولوژیک از خوابی طولانی و عمیق و غفلت آلود باید بیدار بشود. همین بیداری کافی است که افق سیاه و تاریک را در برابر او روشن و تابناک سازد. در صورتی که متوجه شود هویت شخصی باد هواست، خشم و نفرت و کینه و حسادت ناشی از به خطر افتادن آن نیز محملی برای ماندن پیدا نمی کند. درمی رود. پا به فرار می گذارد. کجا می رود؟ در حفره های سیاهی که در کائنات موجود است و همه چیز را می بلعد و یک روز هم زمین را با همه متعلقاتش می بلعد! خدا کند اول اژدهاها را ببلعد.

*پرسش: شما در بحث خودشناسی فانکشنال از چه روشی استفاده می کنید؟

پاسخ: روش ما مشاهده درونی و عینی، تعقلی و تجربی است. در واقع، ما با سازوکار ذهن و اینکه چگونه ما را به دام زندگی تعبیر و تفسیری و ارزشی و پردردسر انداخته است، آشنا می شویم و همین آشنایی که در حد تاملات و تجربه های شخصی است و ما به روشنی می توانیم آنها را بیازماییم و درستی و نادرستی آنها را در عمل بشناسیم و تاثیر آنها را در روحیه خود ببینیم، می تواند افق دیگری را در برابر ما آشکار سازد که این افق بازتر، سالم تر، آزادتر و رهایی بخش است و هر یک از ما نیز تجربه و آزمون خود را در این باره خواهیم داشت. بنابراین، شیوه نگاه ما تجربی و عقلانی است. و عقل و خرد جدید که در خدمت حقیقت است، نه وسیله توجیه ایدئولوژی، حکم می کند که آدمی به دنبال خیر و سعادت باشد. به دنبال آنچه برای او آرامش در پی دارد. عقل از شر و شرارت می گریزد و به خیر و سعادت می پیوندد. پس، هدف ما نیز روشن است. خیرخواهی است برای خودمان که مآلاً به دیگران هم برمی گردد. از همین جا نمی گوییم می خواهیم بشر را نجات بدهیم، می خواهیم خود را (ذهن می خواهد مراقب خود باشد) نجات بدهیم که مقدمه ای است برای نجات بشر و بشریت. پس روش ما مشاهده ذهن است؛ آن طور که فعالیت می کند یا آموخته شده است که فعالیت کند. روشِ شهودی نیز در کار است، که البته این روش تکمیل کننده روش عقلانی و تجربی است. می خواهد از طریق تامل در خویش واقعیتها را لمس کند.

* پرسش: شما با برنامه ریزی ذهنی موافقید؟

پاسخ: یکی از کارکردهای عمده ذهن، برنامه ریزی است. در صورتی که این برنامه ها درصدد فربه کردن هویت شخصی نباشد، موافقم. حتی ذهن می تواند برای رهایی از هویت شخصی، از پیش برنامه ریزی کند؛ یعنی، راه پرهیز را برگزیند. ذهن مسئله می سازد؛ ولی حل مسائل نیز با ذهن است. همه این حرفها از ذهن بیرون می آید. ذهن راههای گوناگون را برای زندگی پیشنهاد می کند. راههایی که با هم نمی خوانند. ما در این بحثها می خواهیم راهی را برگزینیم که در آن صلح و آشتی و آرامش باشد و از خلاقیت و شکوفایی هم خالی نباشد. تجربه و عقل هم راهبر ماست. هرچند می دانیم که این دو نیز تاکنون نتوانسته اند مشکل بشر را حل کنند؛ ضمن اینکه دیگر منابع شناخت هم نتوانسته است حل کند. با این همه، شناخت عقلانی و تجربی بیشتر در امور واقعی موثر است تا شناخت باطنی و اشراقی و الهامی. اینکه برخی می گویند دست از تجربه هم باید کشید، چرا که در گذشته جواب نداده است، مطلق نگری می کنند. همه زندگی انسان محصول شناخت تجربی است. رفتن به ورای ذهن شرطی (برای عزیزانی که با این زبان و این مباحث آشنا نیستند، در بحثهای آینده روشن می شود) مقوله ای است که کمتر با زندگی فانکشنال ارتباط دارد. ساحت دیگری است که شاید بتوانم بگویم افق سوم در زندگی ماست. تحولی است از نوع و جنس دیگر که اگر امکانی بود به آن وارد می شویم.

نظرات کاربران درباره کتاب انسان، ذهن است و دیگر هیچ !؟

کتاب بسیار خوبیه
در 2 ماه پیش توسط m.p...dar
خوب نبود لااقل بدرد من نخورد تا ۱۰۰صفحه خوندم خالم بد شد بدردم نخورد حیف پولم
در 11 ماه پیش توسط ore...ni7
مرسی
در 1 سال پیش توسط علی زیدی
عالی، ممنون.
در 2 سال پیش توسط داود
هنوز نخوندم کامل
در 3 سال پیش توسط zohreh amirsalari
کتاب خوبیست ممنون
در 1 سال پیش توسط علی زیدی