فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از به

کتاب از به

نسخه الکترونیک کتاب از به به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از به

شاید تا من بُزرگ بشوم و خلبان بشوم، جَنگ تَمام بشود. تازه تمام دُخترهای کلاسِ دوّمِ شقایق می‌گویند، دختر، خلبان نمی‌شود.برای‌همین‌به‌تراست‌که‌شما خودتان به صدّام پیروز شوید. می‌دانم که خانُمِ احمدی نمی‌گذارند این نامه به دَست شما برسد. شاید هم تَقصیر شما نبوده باشد. من نمی‌خواهم مثل عموسیروس دُکتُر بشوم تا آدم‌ها را خوب کنم. من اوّل می‌خواهم مثلِ شُما خَلبان بشوم تا بَدها را بکشم. من دوست‌تان دارم. چون شما بَدهایی را که مامی را می‌کشتند، حَتمنِ حَتمَن می‌کشید.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از به

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به جای مقدمه:

مجبورم در آغاز از سه تن یاد کنم:

اولی، استاد علی رضا طاریان است که سالها پیش، اول پرواز مستقل را زیر نظر او انجام دادم. و اهلش دانند که در چنین فنی، معلم اول، آخرِ تعلیم است. علی رضا به تمام کوچه پس کوچه های آسمان سرک کشیده بود و چندان همه وجودش مملو از شور و شر زنده گی بود که هنوز نمی توانم باور کنم تابستان ۷۸ را؛ آن زمانی که دامنه های دماوند - که جایی میان زمین و آسمان است - او را از آسمان گرفت و به زمین پس داد. جاودان کس نشنیدم که در این کار بماند...
دوم کسی که وظیفه دارم از او یاد کنم، خلبان جان بازی است که هنوزش ندیده ام، اما شنیده ام صحبت های شیوای او را که از دوران دفاع مقدس می گفت. لحن گوش نواز و سخن گفتنِ سهل و ممتنعش قطعاً در نگارش (ازبه) راه گشا بود. هیچ نمی توانمش گفت. الاّ این که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.
و اما ثالث ثلاثه، علی عزیز که... اول قرار بود اشتباهات کثیره ی مرا در پانوشت ها تصحیح فرماید اما برادرانه و بزرگوارانه، بسیاری دیگر از کاستی ها را اصلاح نمود، خطابخش کرد و جرم پوشی. حافظانه چنین بایدش گفت کآفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد.

از: دانش آموز فَرانک ناصری، دوّمِ شقایق.

به: عقابِ تیزپرواز جنگ.

سلام!
خانمِ انشایمان موضوع داده بودند، نامه ای به یک رَزمَنده. گفته بودند هَر کسی نامه ی خوبی بنویسد، نامه اش را می فرستند به جِبهِه. مَن گُفتم به شُما نامِه بِنِویسم. به شُما خَلَبانِ شُجاعِ جنگ که رزمنده هم هستید! نمی دانم نامه ی خوبی بِنویسم یا نه؟ وَلی اگر خوب هم نشود و خانم اَحمدی خوش شان نیایند، خودم می فرستم شان. فَقَط نشانی شما را نمی دانم. مُهِم نیست، پستش می کنم به فرودگاه.
سَلام ای خَلَبانِ جنگ! خلبانِ شُجاع جنگ!
همه ی دوستان من نامه شان را با خسته نباشید، شروع می کنند. با پیروز بشوید، تمام می کنند. وَسَطش هم هیّ از شما رزمنده ی دِل آور، تَشَکر می کنند که به خاطر ما می جنگید. مَن هَم به شما خسته نباشید می گویم. مَن هَم دوست دارم شُما پیروز بشوید. من هم می خواهم از شما تَشَکر کنم. امّا نمی توانم... من از شما غُصّه دارم. یعنی چه طور باید بنویسم. نه این که متشکر نباشم. امّا خیلی هم نه.
الان پنج ماه است که من به شقایق آمده ام. امّا پارسال هم دوّم بودم. دوّمِ یاس. کلاس بغلی. من باید دوباره کلاس دوّم را بخوانم. مثلِ رفوزه ها. فکر نکنید که تنبل بوده ام. درسم بد نبود. به جز ثلثِ سوّم، همه اش شاگرد اوّل بوده ام. تو دَفترهایم پُرِ ستاره بود. ستاره هایی که خودِ خانُم احمدی پارسال چسبانده بودند. به اندازه ی دو دسته از ورق های بابا هم کارت آفرین دارم. امّا مَن مجبورم اِمسال دوباره هَمان درس ها را بخوانم و خانُمِ احمدی هم دوباره سِتاره می چَسبانند. من امتحان های ثُلث سوّم را نَدادم. شَهریور را هم. برای همین نِمی تَوانَم از شما تَشَکر کنم. شاید اگر مامان این جا بود، من را دعوا می کرد که بی ادبی کرده ام و توی دهانم فلفل می ریختند؛ مِثل آن بار که به آقای مُسیو پِطروسیان گفتم اَز درسِ موسیقی شان بدم می آید، چون با آن انگشت های کلُفت شان پیانو می زدند. شاید خانمِ احمدی، خانمِ انشای مان، انشای مرا پاره ی پاره کنند و بیاندازند توی آشغالی. شاید هم خودِ خانم مُدیر بیایند و مثل سوسن مِداد لای انگشت هایم بگذارند و من داد بزنم. امّا من دیگر از هیچ چیزی نمی ترسم. برای همین می نویسم.
می نویسم که از شُما تَشَکر نمی کنم. تَقصیر شُماست که من رُفوزه شدم. اگر مامان بودند، می رَفتند و دعوا می کردند فرانک مَریض بوده و غیبتش مُوَجَح (موجّه) بوده است. از عَمو سیروس، گواهی دکتر می گرفتند. امّا مامان نبودند. بابا هم... ببخشید این جایش خیس شد. پایین می نویسم...
مامان و بابای من را خَلَبان های صدّام بُمب باران کردند و حالا آنها نیستند. زن عمو می گویند فرانک! آن ها پیش خدا هستند. امّا من فقط می دانم که آنها نیستند... حالا من پَهلوی عموسیروس زنده گی می کنم. حالا فریدون، پسرِ عموسیروس که با من هم سن بود، کلاسِ سوّم است و من کلاسِ دوّم. فریدون، پسرِ عموسیروس، اُرگ دارد. تازه پیانوی من هم داغان شده. ماشینِ بابا هم توی پارکینگ له شد...
بَرای همین من از شما نمی توانم از ته دل تَشَکر کنم. چون آن شب کاری نکردید و گذاشتید خَلَبان های صَدّام بیایند و خانه ی ما را بُمب باران کنند. از شما تَشَکر نمی کنم. نه این که از شما بَدَم بیاید. حتّا یک کمی دوست تان هم دارم. اصلاً من از شما چیزی نمی خواهم. شاید خودم وَقتی بُزرگ شدم. خلبان بشوم و همه ی بَدها را بکشم. یک بار وقتی مَن عصبانی شدم و کنار تاب یکی از عَروسک هایم را آتش زدم، عموسیروس می گویند کشتن کارِ خوبی نیست. باید بَدها را خوب کرد. امّا خودِ عموسیروس هم بدها را خوب نمی کنند، مریض ها را خوب می کنند. من همه شان را می کشم، همه ی بَدها را...
شاید تا من بُزرگ بشوم و خلبان بشوم، جَنگ تَمام بشود. تازه تمام دُخترهای کلاسِ دوّمِ شقایق می گویند، دختر، خلبان نمی شود.برای همین به تراست که شما خودتان به صدّام پیروز شوید.
می دانم که خانُمِ احمدی نمی گذارند این نامه به دَست شما برسد. شاید هم تَقصیر شما نبوده باشد. من نمی خواهم مثل عموسیروس دُکتُر بشوم تا آدم ها را خوب کنم. من اوّل می خواهم مثلِ شُما خَلبان بشوم تا بَدها را بکشم. من دوست تان دارم. چون شما بَدهایی را که مامی را می کشتند، حَتمنِ حَتمَن می کشید.


اسفند ۶۱

***

.از: طیبه ی محمدی (مشکات)، شهرک سی - یکصد و سی

به: سرگرد خلبان آرشِ تیموری، پای گاه شکاری دزفول.

جناب سرگرد! من طیبه هستم. شاید به جا نیاورید. هم سرِ مرتضا. مرتضا مشکات. چند باری که قدم رنجه فرموده بودید منزل ما، و سال ها قبل توی سفر خارج از کشور، زیارت تان کرده بودم. چه بعد از آن قضیه و چه قبل از آن. از رفاقتِ مرتضا و شما هم خبر دارم. تا آن جا که من می دانم شما یکی از نزدیک ترین دوستان مرتضا هستید. سر آن قضیه هم خاطرم هست که شما هم پرواز بودید. راستش چند وقت است که نه شما و نه سایر رفقا، مثلاً آقارحیم و مسعودخان و بقیه، به مرتضا سر نزده اید. حتا نامه هم ننوشته اید. البته می دانم که گرفتارید. عملیات و پرواز مجال نمی دهد؛ ولی مرتضا شوهرِ من است. من برای مرتضا نگرانم.
مرتضا بی کس و تنها توی خانه افتاده است...
شما خلبان ها، زنهایتان را دستِ کم می گیرید. من خانم تیموری را از نزدیک زیارت نکرده ام. امّا گمان می کنم ایشان هم مثل من باشند. خیال می کنید ما از کارهای شما خبر نداریم؟ خیال می کنید وقتی تلفن ساعتِ سه ی نصف شب رنگ می زد، ما چیزی نمی فهمیدیم. شما هم حتماً آرام صحبت می کردید و بعد هم مثل مرتضا به خانم تان می گفتید:
- اشتباه بود! نصفِ شبی اشتباه افتاده بود. بگیر بخواب!
امّا من و بقیه ی خانمها همان موقع می فهمیدیم که سان رایزِ(۱) عملیات دارید. ما هم به روی خودمان نمی آوردیم.
اصلاً مگر زمانِ جنگ، خود شما عکس خانم تان را از کیف جیبی تان درنیاوردید؟ مگر عکس بچه ها را درنیاوردید؟ می دانید اگر ما هم مثل زن های معمولی بودیم، چه الم شنگه ای راه می انداختیم؟ امّا ما، من، هم سرِ شما، خانم آقارحیم و بقیه، می فهمیدیم که شما می خواستید اگر خدای ناکرده، اسیر شدید، چیزی نداشته باشید که آنها آزارتان دهند و اطلاعات بگیرند...
مرتضا خیلی وقت است که افسرده شده. خانه ی ما - شما که می دانید - توی شهرک سی - یکصد و سی است. در مسیرِ برخاستن باندِ بیست و نهِ مهرآباد. به طور متوسط هر دو دقیقه یک تیک آف(۲) داریم. من حتا اگر مشغول سرخ کردن بادمجان هم باشم با آن همه سر و صدای جلز و ولز روغن - صدای فایتر(۳) را از صدای سیویل(۴) تشخیص می دهم، چه برسد به مرتضا. خدا نکند صدای شکاری بلند شود. خاصه جدیداً که این روسی ها را هم تو مهرآباد، عملیاتی کرده اند. تا صدای این ها می آید، صدای خش خش صندلی مرتضا بلند می شود. آرام می رود به سمتِ ایوان. هنوز هم آرام است. تا موقعی که دور بزنند و پشت آب گرم کن ایوان گم بشوند، مرتضا با چشم دنبال شان می کند. وقتی از ایوان برمی گردد، سرخ سرخ شده اند. چشم هایش را می گویم نه بادمجان ها را!
مرتضا همان جوری است، کم حرف، آرام. امّا خودش را می خورد. از تو. می ترسم از این که هست داغان تر می شود. ترا به خدا به او سر بزنید. اگر نه برایش نامه بنویسید.
نمی خواستم برای شما نامه بنویسم. همان طور که توی این چند سال هم ننوشته ام. مرتضا هم اگر بفهمد ناراحت می شود، امّا راستش دیروز اتفاقی افتاد که من مجبور شدم...
زمان جنگ، نامه ای به مرتضا رسیده بود. نامه ای از یک دانش آموز. دختربچه ای که پدر و مادرش را در بمب باران هوایی از دست داده بود. من خاطرم هست که مرتضا قبل از هر عملیات، یک بار این نامه را می خواند، گریه می کرد، برای من هم می خواند، من هم گریه می کردم. خیلی این نامه را دوست داشت، اصلاً این نامه توی جیب لباس پروازش بود. دیروز این نامه را توی سطل آشغال زیر میزش پیدا کردم... نامه را مچاله کرده بود و دور انداخته بود...
اگر این اتفاق نمی افتاد، مزاحم تان نمی شدم و درد خودمان را در خودمان نگه می داشتم.

با تشکر.
آذر ۷۰
***

نظرات کاربران درباره کتاب از به

برای من گریستن با این کتاب آسان بود و داستانش عجیب جذبم کرد. در یک نیمروزی که از کسالت توان کار دیگه ای نداشتم، کل کتاب را سر کشیدم. عالی بود.
در 3 سال پیش توسط a.a...ayi
در حدی هنرمندانه نوشته شده بود که در حدود سه ساعت در یک پارت زمانی خوندم.در حدی که متوجه گذر زمان نشدم جدای از قلم زیبای نویسنده، خود داستان انسان را متاثر میکنه... یادمان باشد بودن امروزمان را مدیون رفتن دیروزشان هستیم....
در 1 سال پیش توسط fmn...010
روایت جالبی داشت و اولین کاری بود که ازنویسنده خوندم.با وجود این که فقط از طریق نامه نوشته شده بود ولی شخصیت هارو به خواننده نشون می داد وخوب بود ولی میتونست بهتر هم باشه.
در 3 سال پیش توسط f.r...375
این اثر بی شک یکی از صمیمانه ترین کتاب هایی ست که در این سال ها خوانده ام. علاوه بر شیوه روایی جذابش که مرا به یاد بابا لنگ دراز جین وبستر می اندازد؛ شیوه ی مناسب داستان پردازی خواننده را به دنبال کردن قصه ترغیب می کند. شخصیت پردازی هم به خوبی صورت گرفته به طوری که هرچند در نامه های اول کلیتی از شخصیت هر یک از کاراکتر ها در ذهن نقش می بندد، امادر ادامه با نکاتی ظریف پیچیدگی شخصیتی آنها برای مخاطب آشکار می شود. تمام اینها در کنار هم این نوشته را به متنی جذاب و پر کشش تبدیل کرده است.امیدوارم شما هم از خواندن این کتاب گیرا لذت ببرید.
در 4 سال پیش توسط Mah...aee
حقیقت امر،غرض شخصی ای داشتم با جناب امیرخانی و قبل خوندن کتاب هم،کوششی برای تغییر دیدگاهم ندادم و مخصوصا به این کتاب خیلی نظر بدی داشتم.اما اصلا بد نبود.اینکه بخواهم بهش بگویم بد،عین بی انصافیه.با آن مشکل شخصی که با نویسنده داشتم و نظر منفی نسبت به کتاب،خیلی هنرمندی می خواست که حالا بین سه و چهار مانده بودم.عالی نبود.ارمیا را خیلی بیشتر دوست داشتم.الان هم از به جز کتابهای موردعلاقه ام نیست.اما خوب بود.فرانک دوست داشتنی نبود ولی طیبه خیلی خوب بود.طنز کتاب درآمده بود.(نمی دانم قیدار قسمت طنزی داشت یا نه،ولی بعضی قسمتها که احساس کردم نویسنده به نیت طنز نوشته خیلی دلچسب نبود.)احتمالا عدم دوست داشتن نثر امیرخانی و جدانویسی اش هم تاثیر زیادی در دوست نداشتنش دارند.ولی خوب بود.قسمت آسایشگاه جانبازان عالی بود.نامه های به امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف،فوق العاده بودند.فکر نمی کردم داستان غافل گیری خاصی داشته باشد ولی توی نامه ی دوم-به گمانم-چندلحظه ماتم برد.در کل،توصیه می شود.کوتاه است و حتی اگر کسی دوستش نداشته باشد،احساس تلف شدن وقت بهش دست نمی دهد!برای یک بیگانه با انقلاب هم،نثر روانش می تواند جذاب باشد.
در 4 سال پیش توسط Sus...n
ساده، جذاب، پر کشش و با محتوی.
در 1 سال پیش توسط محمدرضا م
عالی بود. قصه بسیار جذاب و گیرا بود. پیشنهاد میکنم کتاب قیدار رو هم از همین نویسنده بخونید. عالیه
در 2 سال پیش توسط م ص
اینکه داستانی فقط با نامه نگاری روایت شود، برایم جالب و جدید بود؛ جناب امیرخانی چقدر هم با مهارت آنرا به انجام رسانید.نقطه شروع ماجرا، خیلی خوب مانند بلند شدن یک هواپیما از زمین، با مهارت و ظرافت ترسیم شده بود. با شخصیتهای این داستان از جمله مرتضی و همسرش و بخصوص شخصیت رحیم و شخصیت ویژه آرش، یه خوبی ارتباط برقرار کردم. تلاش رحیم برای نجات مرتضی از شرایطی که در آن قرار داشت، نشان از رفاقت و مرام فوق العاده او بود.یک انتقاد کوچک اینکه پایان کتاب که به نظر این حقیر، هموزن و همسنگ بقیه کتاب نبود
در 4 سال پیش توسط Rez...our
کلی خندیدیم سر اجکت و آفتابه وچیزای دیگه...
در 4 سال پیش توسط Noo...e
کتاب بدی نبود توی این سبک (نامه ای) اولین کتابی بود که میخوندم ولی زیاد باهاش ارتباط برقرار نکردم
در 4 ماه پیش توسط مرتضی بجنوردی