فیدیبو نماینده قانونی نشر ماهی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌نام

کتاب بی‌نام

نسخه الکترونیک کتاب بی‌نام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی‌نام

زمستان سختی بود. باد دیوانه‌وار از سمت رودخانه‌ها می‌وزید. دانه‌های یخ‌زده‌ی برف مثل تیرهای سمّی از آسمان پایین می‌ریختند. فقط چهار بار در خود ژانویه کولاک شده بود و پشته‌های برف شده بودند شبیه سنگرهای تیره‌رنگ و غیرقابل نفوذ زمان جنگ. سنگ قبرها در حیات قبرستان مدفون شده بودند و ماشین‌های کنار پیاده‌رو کاملاً از دید پنهان بودند. بحث‌های طولانی درباره‌ی تغییر وضعیت آب و هوا کنار گذاشته شده بود و جایش را داده بود به نگرانی درباره‌ی سالخورده‌ها و مریض‌هایی که خانه‌نشین شده بودند. و در این میان هفته‌ها بود که بچه‌ها به مدرسه نمی‌رفتند. تحویل بسته‌ها متوقف شده بود. روزهایی که هواپیماها اجازه‌ی فرود داشتند، دیگر در انبارها جای سوزن‌انداختن نبود. توی سوپرمارکت‌ها ملت صف می‌بستند، کم‌طاقت و عصبانی از این‌که باید خودشان را با شرایط تطبیق بدهند. تعدادی از شرکت‌های خدمات عمومی فرصت را غنیمت شمرده بودند و خدماتی برای رفع نیازهای اضطراری شهروندان ارائه می‌دادند: سرویس‌کردن داوطلبانه‌ی شوفاژخانه‌ها و برپاکردن سرپناه‌های مجهز به سیستم‌های گرمایشی. سرما مادر اختراعات بود، مادر کینه‌توزی که درس‌هایش را با شلاق یاد می‌داد. مسیر بازگشت به خانه به خاطر برف و ترافیک کند بود. معمولاً با چراغ سقفی ماشین کار می‌کرد، اما امشب با خودش چیزی نیاورده بود و لم داده بود گوشه‌ی ماشین، بدون این‌که پرونده‌ای جلوش باز باشد یا این‌که خودکاری دستش باشد. توی خانه منتظرش بودند، بی‌آن‌که بدانند منتظرش هستند. راننده داشت به برنامه‌ی ۱۰۱۰ وینز گوش می‌داد و اخبار ترافیک و عبور و مرور را چک می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر ماهی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌نام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

برای چاک فریس و پتی هیلی
ــ جاشوا فریس ــ

برای لاله خانوم، شری، سُمی و علیز
که همه ی رفتن هایم برای برگشتن پیش آن ها بوده است.
ــ لیلا نصیری ها ــ

پاها، ماشین وار

۱

زمستان سختی بود. باد دیوانه وار از سمت رودخانه ها می وزید. دانه های یخ زده ی برف مثل تیرهای سمّی از آسمان پایین می ریختند. فقط چهار بار در خود ژانویه کولاک شده بود و پشته های برف شده بودند شبیه سنگرهای تیره رنگ و غیرقابل نفوذ زمان جنگ. سنگ قبرها در حیات قبرستان مدفون شده بودند و ماشین های کنار پیاده رو کاملاً از دید پنهان بودند. بحث های طولانی درباره ی تغییر وضعیت آب و هوا کنار گذاشته شده بود و جایش را داده بود به نگرانی درباره ی سالخورده ها و مریض هایی که خانه نشین شده بودند. و در این میان هفته ها بود که بچه ها به مدرسه نمی رفتند. تحویل بسته ها متوقف شده بود. روزهایی که هواپیماها اجازه ی فرود داشتند، دیگر در انبارها جای سوزن انداختن نبود. توی سوپرمارکت ها ملت صف می بستند، کم طاقت و عصبانی از این که باید خودشان را با شرایط تطبیق بدهند. تعدادی از شرکت های خدمات عمومی فرصت را غنیمت شمرده بودند و خدماتی برای رفع نیازهای اضطراری شهروندان ارائه می دادند: سرویس کردن داوطلبانه ی شوفاژخانه ها و برپاکردن سرپناه های مجهز به سیستم های گرمایشی. سرما مادر اختراعات بود، مادر کینه توزی که درس هایش را با شلاق یاد می داد.
مسیر بازگشت به خانه به خاطر برف و ترافیک کند بود. معمولاً با چراغ سقفی ماشین کار می کرد، اما امشب با خودش چیزی نیاورده بود و لم داده بود گوشه ی ماشین، بدون این که پرونده ای جلوش باز باشد یا این که خودکاری دستش باشد. توی خانه منتظرش بودند، بی آن که بدانند منتظرش هستند. راننده داشت به برنامه ی ۱۰۱۰ وینز گوش می داد و اخبار ترافیک و عبور و مرور را چک می کرد. جایی وسط دریا یا طرف های جنوب شاید برف نمی بارید. اما این جا دانه های برف جوری به بادگیرها می کوبیدند که انگار ستاره ای متلاشی شده باشد و این ها خاکسترهای سفید آن باشند. سرمازدگی دوباره برگشته بود سراغ انگشت های دست و پایش. کمربند ایمنی اش را باز کرد، خم شد جلو و بالاتنه ی بلندش را از روی صندلی عقبی ماشین کشید جلو، اهمیت هم نداد که راننده چه فکری می کند. گوشش را که چسباند به صندلی چرمی فرسوده، صدای رادیو کم شد. یکی از دست هایش را گذاشت روی زیرپایی پر از سنگریزه و نوک انگشت هایش را که جزجز می کرد کشید رویش. زنگ نزده بود تا بهشان خبر بدهد؛ گوشی اش را گم کرده بود. منتظرش بودند، اما خودشان خبر نداشتند.
وقتی رسیدند دم در خانه، راننده بیدارش کرد.
داشت خانه و زندگی اش را از دست می داد، آن لذت ناب حمام کردن را، آن قابلمه های مسی را که بالای سکوی وسط آشپزخانه آویزان بود، خانواده اش را ــ دوباره خانواده اش را از دست می داد. میان چارچوب در ایستاد و به دقت همه چیز را ورانداز کرد. قدرشان را ندانسته بود. چطور این اتفاق دوباره افتاده بود؟ به خودش قول داده بود قدر همه چیز را بداند و حالا لحظه ای را به یاد نمی آورد که این قول جایش را به روزمرّگی داده بود. بعید بود در یک لحظه اتفاق افتاده باشد. کلیدهایش را انداخت روی میز کنسول و کفش هایش را برخلاف عادت روی قالی کناره ی ایرانی درآورد، همانی که با جین در سفرشان به ترکیه خریده بودند. یک هفته ای را در ترکیه گذرانده بودند و یک هفته هم در مصر. همیشه لابه لای کارهایشان مسافرت هم می رفتند. مقصد بعدی شان گشت وگذاری بود در دنیای وحش کنیا، اما حالا مجبور بودند سفر را به تعویق بیندازند. جوراب به پا توی خانه گشت زد. توی آشپزخانه دستش را کشید روی پیشخان کم نور. آشپزخانه اش را دوست داشت، درهای آنتیک کابینت ها را، کاشی های مراکشی اش را. از اتاق غذاخوری گذشت، جایی که مهمانی های شامی را که برای شرکتش می داد میزبانی می کردند. میز طویل دوازده نفره. رسید به پله ها و دستش را گذاشت روی نرده های چوب بلوط و یکی یکی پله ها را بالا رفت. عکس های خانوادگیِ روی دیوار هم تا بالا همراهی اش می کردند. صدای ساعت قدّی، که در اتاق نشیمن تیک تیک می کرد، جایش را داد به صدای خنده ای از قاب تلویزیون که آرام از توی اتاق خواب ته هال بیرون می آمد.
جین هنوز زیبا بود. عینک مطالعه ای به چشمش بود که ظاهری عجیب و غریب و پاپ آرتی داشت؛ یک قاب کشیده با خال خال های رنگی. با آن بندهای نازک لباسش، بازوهای نحیفش کاملاً به چشم می آمد. داشت جدول حل می کرد. هر وقت گیر می کرد، سرش را بلند می کرد و به برنامه ی آخرشب نگاهی می انداخت، به صفحه ی صاف تلویزیون که روی دیوار نصب شده بود، و خودکار را بین دندان های پایین و بالایش تکان تکان می داد و صدا درمی آورد، انگار که بخواهد مغزش را بیدار کند. به محض این که وارد شد، جین نگاهش کرد، متعجب از این که این قدر زود آمده خانه. گفت: «سلام کوچولو.» و کتش را، انگار که تی شرت باشد، از پشت کشید روی سرش و آستین هایش را برعکس درآورد. بعد دید که توی آستر گیر افتاده، هر کدام از دست هایش توی یکی از آسترها، و برای همین درزها را جر داد. اولش سخت بود که درزها را پاره کند، اما همین که اولین بخیه ها شکافت، کل اش پاره شد. جین دهانش را باز کرد، اما صدایی از آن درنیامد. تیم کت جرواجر را انداخت زمین و خزید توی تختخواب و جوری دست و پایش را جمع کرد که انگار قرار است چیزی منفجر شود. زن پرسید: «چی شده؟ چه اتفاقی افتاده، تیم؟» سر تیم میان دست هایش پنهان بود. جین خزید طرف او و دست هایش را دورش حلقه کرد.
تیم به زن گفت که مجبور شده از شرکت بزند بیرون و برود توی خیابان. نبش چهل و سوم و برادوی تاکسی گرفته و امیدوار بوده که تاکسی برش گرداند دفتر. بعد از این که تاکسی کنار خیابان توقف می کند، می رود و در عقب را باز می کند. اما بعد به راهش ادامه می دهد. راننده، که سیکی با عمامه ی صورتی رنگ بوده، دستش را می گذارد روی بوق و از توی آینه نگاهش می کند. چرا باید آدم تاکسی بگیرد، در را هم باز کند و بعد به راهش ادامه بدهد؟ نزدیک یونیون اسکوئر سعی کرده آمبولانس خبر کند؛ راه چاره ای که دفعه ی آخری که ماجرا عود کرده بود به فکرشان رسیده بود. تیم پشت تلفن داشته با امدادرسان حرف می زده که روی جدول یخ زده سُر می خورد و تعادلش را از دست می دهد. وقتی دوباره تعادلش را به دست می آورد، داد می زند: «گوشی ام! یکی کمک کند! گوشی ام!» همین جور که داشته به راه رفتن ادامه می داده، رویش را برمی گرداند و داد می زند: «لطفا گوشی ام را بردارید.» هیچ کس بهش محل نمی گذارد. گوشی بلک بری اش وسط خیابان افتاده بوده، بی دفاع در برابر ماشین هایی که از راه می رسیدند. او هم به راهش ادامه می دهد. برای زن از داربست هایی حرف زد که از زیرشان رد شده بود، از سیل دیوانه وار ماشین هایی که به سلامت از میانشان گذشته بود، از رژه ی آدم های بی خبری که از کنارشان عبور کرده بود. به زن گفت وقتی نزدیک ایست ریور به نیمکتی می رسد، مثل دفعه های قبل آن قدر خسته شده بوده که بدنش وا می دهد. همان جا کتش را درمی آورد و مثل بالش مچاله می کند و کراواتش را باز می کند؛ با وجود سرما عرق می ریخته. یک ساعت بعد با وحشت از خواب بیدار می شود.
مرد گفت: «برگشته.»

۲

اولین کاری که جین باید می کرد این بود که بهش لباس بپوشاند. می دانست که نمی خواهد لباس بپوشد. می خواهد دوش بگیرد، بخزد توی تختخواب و بخوابد، همان کاری که همیشه می کرد. دندان هایش را مسواک بزند و برود به عالم هپروت. تیم هنوز روی تخت نشسته بود، خشکش زده بود، مثل سربازها توی میدان جنگ کز کرده بود، قوز کرده بود و دست هایش را حلقه کرده بود دور سرش، جوری که انگار در مقابل ترکش ها از آن محافظت می کند. موهایش پریشان بود؛ هنوز سری پوشیده از موهای پرپشت تیره داشت، یکی از بارزترین مشخصه هایش. مرد جذابی بود، سالم و سرحال مثل اسب، و با وقار هنرپیشه های محبوب زن ها پا به سن می گذاشت. زن به یک چشم مرد که از بالای دستش معلوم بود و از خیسی برق می زد، نگاه کرد و گفت: «باید لباس بپوشی.»
تیم تکان نخورد. زن از تختخواب بیرون آمد، رفت توی حمام و ربدوشامبر سیاه طرح پیچش را روی لباس خواب ابریشمی اش به تن کرد. از نظم و ترتیب چیدن لوسیون ها، صابون ها، کرم ها و دئودورانت هایی که توی دستشویی ردیف شده بود جا خورد و یکباره از وعده ی امیدبخشی که این محصولات آرایشی عوام پسند می دادند احساس اهانت کرد. در ذهنش شروع کرد به ردیف کردن همه ی چیزهایی که احتیاج داشت و جمع کردنشان از جاهای مختلف خانه: لباس سرهمی زیر گرم و نرم و شلوار چسبان عایق گرما را از توی گنجه، سوئت شرت و لباس پشمی را از توی کمد بزرگ، کاپشن کت و کلفتش، کلاه، دستکش و شال اش را. ماسک اسکی را توی یکی از جیب های کتش گذاشت، کنار بسته های گرمازای یک بارمصرف که امیدوار بود تاریخ انقضای نوشته نشده شان سر نیامده باشد. فکر کرد باید باز هم ازشان بخرد. دم ماشین لباسشویی که رسید، تقریبا زد زیر گریه. مسیریاب و کوله پشتی مخصوص کوهنوردی را از زیرزمین بالا آورد. سریع کوله را پر کرد: پانچوی پلاستیکی مخصوص باران، قطره ی چشم، لوسیون مخصوص پوست خشک، بالش بادی، بسته ی کمک های اولیه. بعد رفت سراغ کابینت و چند بسته بیسکوییت انرژی زا و یک شیشه آب الکترولیت مارک نالجین برداشت. بی دلیل کبریت را هم به وسایل داخل کیف اضافه کرد. بعد در کوله را بست و رفت سمت طبقه ی بالا.
جین رفت توی تخت و شروع کرد به جابه جاکردن مرد، جوری که انگار بچه است. یک لایه وازلین روی صورت و گردن تیم مالید، چون وازلین هم جلو سرما را می گرفت، هم جلو زخم شدن پوست را. بعد با چیزهایی که جمع کرده بود شروع کرد به لباس پوشاندن به تن مرد. آخرش هم یک جفت جوراب توکرکی و پوتین ضد آب پایش کرد. کوله پشتی را گذاشت دم در تا هر وقت تیم راه افتاد که برود، خیلی راحت دستش را دراز کند و برش دارد. بعد هم خزید توی تختخواب کنارش.
مرد گفت: «این دفعه دیگر باغداساریان نه. نه او، نه هیچ دکتر دیگری.»
زن گفت: «باشد.»
مرد گفت: «واقعا می گویم. من تازه از موش آزمایشگاهی بودن خلاص شده ام؛ نمی خواهم دوباره برگردم سر جای اولم.»
«باشد، تیم.»
زن دستش را دراز کرد و کنترل را برداشت و تلویزیون را خاموش کرد.
«جین، من باز هم قدر تو را ندانستم؟»
سکوت نفسگیری مستولی شد. تیم شده بود مثل بچه ای که برای برف بازی کلی لباس تنش کرده باشند و طاقباز خوابیده بود. زن همان طور که سرش روی بالش بود، نگاه کرد. چشم های مرد دیگر آن طور باز نبود و نفسش آرام گرفته بود.
زن گفت: «بیا این کار را نکنیم.»
«چه کاری؟»
«از پشیمانی و عذاب وجدان حرف نزنیم.»
مرد برگشت طرف زن. «من قدر تو را ندانستم؟»
زن گفت: «هیچ کس قدر هیچ کس را نمی داند. این یکی از بندهای همیشگی قرارداد است.»
«تو چه جوری قدر من را ندانستی؟»
«چه جوری؟ خیلی پیش آمده، تیم.»
«مثلاً.»
«نمی دانم از کجا شروع کنم. خب، مثلاً این که بهترین تعطیلات عمرم را با هم گذراندیم و من حتی اسم آن جزیره یادم نمی آید.»
مرد لبخند زد و گفت: «اسکراب آیلند.»
«مجبورم به حافظه ات اعتماد کنم.»
«این فرق می کند با این که قدر من را ندانی.»
زن گفت: «اسکراب آیلند... چه جای تر و تمیزی بود؛ اسمش قشنگ بهش می آمد. اما نمی دانم چرا هیچ جوری اسمش یادم نمی آمد.»
مرد گفت: «دوست نداری باز هم برویم؟»
«فکر می کردم سفر بعدی مان به افریقاست.»
هر دوشان می دانستند که دیگر سفر بعدی ای در کار نیست، دست کم الان نه، به این زودی ها نه. بعد دوباره سکوت برقرار شد.
مرد گفت: «باید یک جایی تو اسکراب آیلند بخریم. چه غذاهای خوشمزه ای داشت. یادت می آید آن دختر کوچولو را که لباس عروسی تنش بود و توی خیابان می چرخید؟»
«باید تا حالا بزرگ شده باشد.»
«شترمرغ ها را یادت هست؟ آن مرد را که با شلاق راهشان می برد؟ نمی خواهی دوباره برویم آن جا؟»
زن گفت: «چرا، وقتی خوب شدی، دوباره می رویم.»
مرد گفت: «گرمم شده.»
زن از روی تخت بلند شد و پنجره ها را باز کرد. زمستان سوزان، این واقعیت تکان دهنده، هجوم آورد داخل. برگشت طرف تخت. بعد یاد دستبندها افتاد.
رفت طرف پاتختی و از توی کشو درشان آورد. بالای سر تیم کنار تخت ایستاد و پرسید: «این ها چی؟»
تیم نگاهش را از فضای خالی ای که بی هدف به آن خیره شده بود برگرداند به فضایی که خودش را در آن گم کرده بود. با ماتم نگاهی به دستبندها انداخت، جوری که انگار به آدمی تعلق داشتند که ناگهان مرده بود و حالا او باید با اکراه تصمیم می گرفت کدام وسایلش را نگه دارد و کدام را دور بریزد. لب هایش را به هم فشرد و سرش را تکان داد و دوباره نگاهش را به سقف دوخت. زن دستبندها را برگرداند توی کشو.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌نام

ماهی از ناشران خوش‌نام است و کتاب‌های آن همیشه ویراسته و پاکیزه هستند. بسیاری از مترجمان آن صاحب‌نام و صاحب سبک‌اند. برخلاف بسیاری از ناشران دیگر، برای کتاب‌های خود وقت صرف می‌کنند و همین باعث می‌شود که کتاب‌هایشان برای خواننده خوش‌خوان‌تر شود. صفحه‌آرایی کتاب‌هایشان نیز حرفه‌ای و چشم‌نواز است. از فیدیبو برای حسن سلیقه‌اش سپاسگزارم.
در 1 سال پیش توسط فرهاد قربان‌زاده
از نشر ماهی : دومین رمان جاشوا فریس، بی‌نام، درباره‌ی تیم فارنزورث، وکیلی متبحر، و زندگی خانوادگی او است که با بیماری ناشناخته‌ای دست‌به‌گریبان است. هیچکس چیزی درباره‌ی نام و منشاء بیماری او نمی‌داند. تیم هر‌از‌گاهی اختیار پاهایش را از دست می‌دهد و راه می‌افتد، بی‌آن‌که توقف کند و سر آخر جایی متوقف می‌شود و به خواب می‌رود. بی‌نام درباره‌ی بیماری یا درمان نیست. شرح و واکاوی سخت‌جانیِ آدمی است در پذیرفتن تقدیری محتوم و برگشت‌ناپذیر. تصویر غریبی است از کارزار مردی بی‌هیچ توانایی و اعجاز فرا‌بشری با دشمنی که نه شکل و شمایلی دارد، نه نقطه‌ضعفی و نه حتی نامی. حتی زمان حمله هم روشن نیست. نیز هرگز نمی‌توان از قطعیت پیروزی یا حتی شکست مطمئن بود. نبرد با دشمنی نامرئی در ناکجا.
در 1 سال پیش توسط Mohammad Javad
با همین مقدمه ش که خوندم کلی منو جذب کرد ، جمله بندی خیلی روان و دقیق هستش، امیدوارم این کشش تا آخر کتاب ادامه داشته باشه، مرسی فیدیبو 💗
در 1 سال پیش توسط mahsa az
این کتاب یکی از بهترین کتابهایی که مبشه خوند،خوندنش رو واقعا توصیه میکنم
در 2 سال پیش توسط z_a...b67
بعضیا نقد رو با لو دادن قصه اشتباه گرفتن اصلا نقد شناسید مگه
در 1 سال پیش توسط عاطی حاجی
کتاب خوب شروع شد و خوب جلو رفت. توصیفات از حال تیم و محیط اطرافش عالی و ملموس بودند. اما حجم زیادی از کتاب آنقدر این توصیفات زیاد و تکرار شونده بود- بدون اینکه اتفاق تازه ای بیفتد- که من به عنوان خواننده کسل و کلافه میشدم و خیلی از اونها رو مجبور میشدم بدون خوندن دقیق سریع از جلوی چشم رد کنم. در کل خیلی برام جذاب نبود.
در 1 سال پیش توسط آزاده صفایی
من کتاب رو خیلی نپسندیدم، بی سر و ته بود تا حدی، پر از تکرار و تکرار و با منطق غیرقابل درک.
در 1 سال پیش توسط نسیم عطایی
کتاب تا وسطش عالیه ولی بعدش خیلی خسته کننده و تکراریه.به زور تمومش کردم
در 1 سال پیش توسط naf...iri
کاش یخورده هم از نویسنده ، سبک کتاب ، جوایزی که گرفته احتمالا و . . . گفته میشد ولی فک کنم عالیه ، من که مقدمه رو خوندم لرزم گرفت از سرما از بس که خوب توصیف کرده بود
در 1 سال پیش توسط moh...ale
با اینکه زیادی معلومه که نویسنده از اوناس که کلاس نویسندگی رفته(من فک میکنم اینجوریه، بخاطر سبک دقیق و وسواسی جمله بندی و توصیف و روایت و پیرنگ و همه چیز کتاب که احتمالن از یک ذهن کلاسیک که اصول رو خوب خونده و بلده میاد، وگرنه جایی نخوندم که نویسنده کلاس رفته باشه) ولی داستان حس از دست رفتگی و تباهی و پوچی خوبی بهم داد. " تیم" شخصیت اصلی داستان که درگیر بیماری! عجیب و نادری شده که هیچ مورد زنده یا مرده ای برای اون ثبت نشده، به تدریج همه انگیزه ها و مفاهیم زندگیش رو از دست میده و این مسیر از دست دادن خیلی خوب روایت شده. در پایان هم فساد و تباهی و نابودی قرار میگیره که مرگی رو که سالهاست در انتظارش هست تا اونو از شر بیماری نجات بده تبدیل به یک حادثه معمولی میکنه، در عوض یک معجزه نجات بخش.
در 4 سال پیش توسط Poo...ish