فیدیبو نماینده قانونی انتشارات هزاره ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روابط شادمانه

کتاب روابط شادمانه
گرداوری سخنانی ازشری شری راوی شانکار

نسخه الکترونیک کتاب روابط شادمانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روابط شادمانه

تابی که به شما تقدیم می­شود، مجموعه­ای از سخنرانی­های شِری شِری راوی شانکار درباره­ی روابط بین انسانی است که در چند مرحله ارائه شده­اند. این سخنرانی­ها دربرگیرنده­ی نکات بسیار عمیق و حکیمانه­ای هستند که در قالب کلامی ساده و به دور از پیچیدگی در اختیار مخاطبین قرار گرفته­اند. شِری شِری راوی شانکار که در آموزه­های خود مرزهای جغرافیایی و اختلافات میان سنت­ها و مذاهب را کنار گذاشته است، در این کتاب نیز با تکیه بر معنویت به عنوان اولین و آخرین نجات دهنده­ی انسان، راهکارهای ساده ولی کارآمد، برای بهبود روابط با همنوعان ارائه می­کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات هزاره ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب روابط شادمانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار مترجم

کتابی که به شما تقدیم می­شود، مجموعه­ای از سخنرانی­های شِری شِری راوی شانکار(۱) درباره­ی روابط بین انسانی است که در چند مرحله ارائه شده­اند. این سخنرانی­ها دربرگیرنده­ی نکات بسیار عمیق و حکیمانه­ای هستند که در قالب کلامی ساده و به دور از پیچیدگی در اختیار مخاطبین قرار گرفته­اند. شِری شِری راوی شانکار که در آموزه­های خود مرزهای جغرافیایی و اختلافات میان سنت­ها و مذاهب را کنار گذاشته است، در این کتاب نیز با تکیه بر معنویت به عنوان اولین و آخرین نجات دهنده­ی انسان، راهکارهای ساده ولی کارآمد، برای بهبود روابط با همنوعان ارائه می­کند.

درباره ی نویسنده

شری شری راوی شانکار که در ۱۳ ماه مه ۱۹۵۶ در پاپاناسام(۲) واقع در استان تامیل نادو(۳) در هندوستان به دنیا آمده است، حتی در کودکی هم اغلب در حالی که غرق در مراقبه بود، دیده می­شد. فقط چهار سال داشت که بهاگاواد گیتا(۴) و سایر متون مقدس را از بر می­خواند. هنگامی که به سن هفده سالگی رسید، تحصیلات خود را در رشته­ی ادبیات وِدایی و علم جدید به پایان رساند. وی به عنوان بنیانگذار بنیاد هنر زندگی(۵) و انجمن بین­المللی ارزش­های انسانی(۶) که مقرّ آن در ژنو واقع شده است، به ترویج ارزش­های انسانی و صلح جهانی می­پردازد. در جهانی که مملو از ستیزه و ناسازگاری است، پیام او این است که تمام افراد، جوامع، تمدن­ها،فرهنگ­ها، مذاهب و سنت­های معنوی، ارزش­های انسانی مشترکی دارند و این پیام به واسطه­ی قدرت و ملایمتی که از وجود خود او بیرون می­تراود با شدت بیشتری انعکاس می­یابد. از طریق پیام صلح، عشق و سِوا(۷) (خدمت)، او تعهد شخصی برای یک زندگی سرشار از شادی، خدمت و خودآگاهی را برمی­انگیزد. جوایز و نشان­های افتخار فراوانی که به شری شری راوی شانکار اعطا شده است، بیانگر عمق و وسعت سپاسی است که در جهان در برابر انگیزش، دانش و حضور وی ابراز می­گردد. شفقت، سرور، عشق، دانش و بازیگوشی او بعد کاملاً تازه­ای را به معنویت داده است.
شری شری راوی شانکار در سال ۱۹۸۲ آموزش سودارشان کریا(۸) را آغاز کرد. این تکنیک که یک تکنیک تنفسی قدرتمند و در عین حال ساده است، فشار­های عصبی را از بین می­برد و انسان را به طور کامل در حال حاضر متمرکز می­کند. سودارشان کریا در سراسر جهان به عنوان بخشی از برنامه­های هنر زندگی تدریس می­شود و انسان­های بی­شماری را درمان می­کند.

در جستجوی ارتباط واقعی

ارتباطِ سر با سر از طریق افکار و واژه­ها است، در حالی که ارتباط قلب با قلب از طریق احساسات میسر می­شود. انسان­ها در طول اعصار به این نتیجه رسیده­اند که نمی­توانند احساساتشان را منتقل کنند. اگر می­توانستیم همه­ی احساساتمان را از راه کلمات منتقل کنیم، زندگیمان خیلی سطحی می­شد. زندگی غنی است چون احساسات را نمی­توان اسیر کلمات کرد! به همین دلیل هم از این همه حرکات و رفتارها استفاده می­کنیم؛ یکدیگر را بغل می­کنیم تا قلب­هایمان نزدیک­تر شوند، به هم گل می­دهیم تا احساساتمان را ابراز کنیم... همه­ی سعی خود را به کار می­بندیم تا احساساتمان را بیان نماییم... و هنوز هم احساسات ما بیان نشده باقی مانده­اند.
ارتباط روح با روح همان سکوت است و وقتی از سطح احساسات فراتر می­رویم، به سکوت می­رسیم. سکوت قله­ی تمام تجربیات است. به همین دلیل هم گفته می­شود: «سکوت کن... و خدایت را بشناس».
هنگامی که چشمانمان باز است، در فعالیت­های روزانه غرق شده­ایم و وقتی که چشمانمان بسته است، به خواب می­رویم. بدین ترتیب اصل موضوع را از دست می­دهیم؛ اصل موضوع در بین بستن چشم­ها و قبل از به خواب رفتن است.
مراقبه یعنی دیدن خداوند در درون خودتان و عشق دیدن خداوند در وجود دیگری است. این دو یکدیگر را کامل می­کنند. هر چه بیشتر خدمت کنید، بیشتر می­توانید در عمق وجودتان فرو روید.
دو نوع انسان در دنیا وجود دارد: آن­هایی که تنها بر روی خودشان متمرکز شده­اند؛ بر روی پیشرفت خودشان. و آن­هایی که خود را در خدمت غرق کرده­اند. کسانی که در خدمت غرق شده­اند، خسته، ناامید و عصبانی می­شوند... و آنگاه خدمتشان نیز تحت تاثیر قرار می­گیرد.
یک روز که چند پسر پیشاهنگ در مراسم روز یکشنبه حاضر شده بودند، کشیش خطاب به آن ها گفت: «باید خدمت کنید.»
پرسیدند: «چه جور خدمتی؟»
کشیش پاسخ داد: «فرض کنید که پیرزنی می­خواهد از خیابان رد شود، باید بروید و او را در گذشتن از خیابان کمک کنید.»
این پسرها رفتند و یک هفته­ی تمام به دنبال چنین موقعیتی گشتند اما هیچ پیرزنی پیدا نشد که بخواهد از خیابان رد شود. بالاخره چهار تا ازآن­ها پیرزنی را دیدند که داشت از پیاده رو عبور می­کرد. یکی از پسرها رفت و از او پرسید: «خانم، می­خواهید از خیابان ردتان کنم؟»
او رویش را برگرداند و گفت: «نه.»
پسرک ناامید شد. آن وقت یکی دیگر از پسرها رفت و همین سوال را از او پرسید، چون فکر می­کرد که دوستش سوال را درست مطرح نکرده­است. او پرسید: «می­خواهید از خیابان رد شوید؟»
پیرزن حالا دیگر کمی گیج شده بود. متعجب بود که چرا این سوال از او پرسیده می­شود. پس به پسرک گفت که اشکالی ندارد که او را از خیابان رد کند.
هنگامی که به آن سوی خیابان رسیدند، پسر سوم آمد و از او پرسید: «می­خواهید از خیابان رد شوید؟»
حالا دیگر این وضعیت داشت اعصاب پیرزن را خرد می­کرد.
وقتی که چهارمی هم آمد، او جیغ کشید و فرار کرد!
برخی از ما فکر می­کنیم که خدمت این گونه است! خدمت تنها به انجام رساندن یک کار نیست، بلکه آگاهی درونی شما است که همواره آماده­ی انجام کاری است. اغلب مردم در ابتدا می­گویند «نه!» و بعد وقتی فکر کردند، می­گویند «بله!»
می­دانید، اگر کسی از شما بپرسد «می­شود مرا هم برسانید؟» اول می­گویید «نه!»... و بعد می­گویید «باشد». ممکن است او را به محل مورد نظرش برسانید اما وقتی که در ابتدا «نه»گفته­اید، جایی از آگاهیتان دچار مشکل است. خدمت، دیدن خداوند در شخصی دیگر است و وقتی که خدمت می­کنیم، می­توانیم در اعماق وجودمان فرو رویم... و هرچه عمیق­تر شوید، بیشتر می­توانید خدمت کنید. این دو یکدیگر را تکمیل می­کنند. خب... حالا بگویید ببینم، می­خواهید درباره­ی چه موضوعی برایتان صحبت کنم؟
[حاضرین می­گویند: فراوانی. بخشش. دیدن خداوند در فعالیت­های روزانه. شکرگذاری. عشق. شهامت. رقابت. ایمان...]
باشد... آیا واقعاً مهم است که درباره­ی چه موضوعی صحبت می کنیم؟ آیا همه­ی شما صد در صد اینجایید؟ اگر گرسنه هستید ممکن است در ذهنتان به یک رستوران بروید! شما در این کلیسا نشسته­اید اما درباره­ی لازانیا و پیتزا فکر می کنید! هان؟
فراوانی! چگونه انسان احساس وفور می­کند؟ سوال همین است؟
می­دانید، شما به خدا تعلق دارید و همه­ی آن چه که بدان نیازمندید، در لحظه­ای که به آن احتیاج دارید به شما داده خواهد شد.
نشانه­ی موفقیت چیست؟ همه می­خواهند موفق شوند اما نشانه­ی موفقیت چیست؟ نگرانی­ها، فشارهای عصبی، دیابت، زخم معده، فشار خون، ترس و دلهره؟ نه! یک لبخند! لبخندی که هیچ کس نمی­تواند از شما بدزدد.
خب، فرض کنیم که در کسب و کاری یک میلیون دلار سود به دست می­آورید. می­دانید یک مرد موفق چه می­کند؟ چه کار می­کند؟ یک میلیون دلار را پیش خودش نگاه می­دارد؟ نه! او نه میلیون دلار دیگر از بانک وام می­گیرد! این یک نشانه­ی موفقیت به شمار می­رود، درست است؟ بیشتر مقروض شدن! حالا کدامیک ثروتمندترند، کسی که هزار دلار مقروض است یا کسی که یک میلیون دلار بدهی دارد؟!
ببینید، امروزه آمریکا موفق ترین کشور دنیا است... و همین آمریکا هم بیشترین بدهی را دارد. متوجه هستید؟ پس فراوانی تنها جمع کردن پول یا داشتن کارکرد بالای بانکی نیست؛ فراوانی حالتی از آگاهی است. وقتی که احساس می­کنید بسیار زیاد در اختیار دارید. گفته­ی کتاب مقدس را به خاطر بیاورید: «آن­هایی که دارند، بیشتر به ایشان داده خواهد شد. آن­هایی که ندارند، هر چیز کوچکی هم که دارند از آنان گرفته می­شود.» فراوانی را در درون خودتان احساس کنید... و هنگامی می­توانید این را احساس کنید که به خداوند متصل شده باشید. هیچ راه دیگری وجود ندارد. وقتی حس می­کنید که به درونی­ترین خداوند در وجود خودتان اتصال دارید، آن وقت هیچ کس نمی­تواند لبخندتان را از شما بگیرد. هیچ کس نمی­تواند ترسی را به شما تزریق کند. آنگاه حس شفقتی نسبت به جهان خواهید داشت که از درونتان جاری می­شود.
می­دانید، بخشش هیچ وقت کامل نیست. ما برای بخشیدن انسان­های دیگر به سختی تقلا می­کنیم. می­دانید چرا؟ هنگامی که می­گویید «من تو را می­بخشم»، فکر می­کنید مخاطبتان یک مجرم است و وقتی که کسی را مجرم بدانید و بعد بخواهید او را ببخشید، هر چند که این کار را انجام دهید، مقدار کمی از آن باقی می­ماند. این کامل نیست. اما وقتی از بالا به مساله نگاه کنید، پی می­برید که مجرم نیز یک قربانی است؛ قربانیِ ذهن، نادانی، ناآگاهی یا بی­خبریِ خودش. این طور نیست؟ این طور فکر نمی­کنید؟ پس شفقت هنگامی از درونتان بر می­خیزد، که نتوانید دیگری را ببخشید.

داستانی درباره­ی بودا می­گوید: شخص محترمی متوجه شد که همه­ی پسران، دختران و عروس­هایش، همه­ی اهل خانواده­اش، به جلسات مراقبه­ی بودا می­روند. او فهمید که همه­ی آن­ها می­نشینند و مراقبه می­کنند، و از این موضوع خوشش نمی­آمد. برایش قابل تحمل نبود. فرزندانش به حرفش گوش نمی­دادند و لاجرم این بازرگان محترم به نزد بودا رفت. جمعیتی حدود ده هزار نفر جلوی بودا نشسته بودند. مرد به نزد بودا رفت و به صورت او سیلی زد. بودا هیچ چیزی نگفت. او تنها به مرد لبخند زد... آن چنان شفقتی از چهره­ی بودا، از تمام وجودش، ساطع می­شد که این مرد نتوانست در برابر آن تاب بیاورد... و از آنجا فرار کرد. او نتوانست تمام شب را بخوابد. این اولین باری بود که کسی در مقابلش واکنشی نشان نداده بود. و آن وقت اتفاقی افتاد؛ خداوند او را فرا گرفت. صبح روز بعد، انسان دیگری شده بود. رفت و به پای بودا افتاد و از وی تقاضای بخشش کرد.
بودا گفت: «من نمی­توانم تو را ببخشم. کسی که تو به صورت او سیلی زده­ای دیگر اینجا نیست و هیچ شانسی هم برای ملاقات مجدد او وجود ندارد. همین طور تو نیز همان شخص سابق نیستی. انسانی که دیروز به صورت من سیلی زد همانی نیست که امروز تعظیم می­کند.»
هیچ راهی برای بخشش وجود نداشت. شفقت یک پله بالاتر است. به هر حال، وقتی مردم قادر به درک شفقت نیستند، باید با ایشان از طریق بخشش سخن گفت. ببینید، معرفت به جایی و به کسانی داده می­شود که در آن زمان نیازمند آن هستند. البته این معرفت، حقیقت ابدی را در بر می­گیرد؛ حقیقتی که ورای زمان است. اما لایه­ی بیرونی، تعبیر بیرونی بر اساس زمان، مردم و مکان خواهد بود.
بودا درباره­ی یک جامعه­ی پاک سخن می­گفت؛ مردمی با سطح فکری بالا. در آن زمان مردم خیلی روشنفکر بودند. جامعه هم به دور از فشار­های عصبی بود.
در حالی که وقتی عیسی مسیح سخن می­گفت، باید با مردمی صحبت می­کرد که به سختی در رنج بودند. او باید با افراد عامی، با مردمی که سواد نداشتند، با بی­سوادان، سخن می­گفت. اغلب مسیح چیزی را چند بار تکرار می­کرد اما مردم درک نمی­کردند و او مجبور بود مطلب را تکرار کند، تغییر دهد یا به صورت دیگری بیان نماید. او باید دو تا سه مثال به کار می­برد. آن زمان فرق داشت. هنگامی که مسیح آموزه­هایش را بیان می­کرد، مردم در تاریک­ترین دوران تاریخ زندگی می­کردند... با این وجود ماهیت یکسان است؛ ماهیت مطلب چه آن را شفقت بنامیم چه بخشش، یکسان است. هان؟
عشق! عشق علت تمام احساسات منفی ما است! اگر عشقی در این سیاره نبود، هیچ مشکلی هم وجود نداشت؛ هیچ کس حسودیش نمی­شد. هیچ کس حریص نمی­شد. هیچ کس درباره­ی چیزی عصبانی نمی­شد. عصبانیت، طمع، حسادت، همگی احساسات منفی هستند که ما تجربه کرده­ایم و ثمره­های عشق به شمار می­روند. درست است؟
چگونه می­توانید بدون عشق حسادت کنید؟! غیر ممکن است! شما عاشق کمال هستید و به همین دلیل هم از نقصان عصبانی می­شوید؛ نمی­توانید نقصان را تحمل کنید.
اما هیچ کس این «ثمره­ها» را نمی­خواهد. همه عشق را در خلوص آن می­خواهند، در کمال آن... و تنها معرفت انسان درباره­ی خودش قادر به انجام این کار است. همان طور که آقای کشیش مایکل(۹) قبلاً اشاره کردند، بیدار شوید و ببینید که همه چیز در حال تغییر است! تمام جهان اطراف شما در حال تغییر است. هنگامی که ما متوجه نمی­شویم که همه چیز در حال تغییر است، گیر می­افتیم؛ حس می­کنیم که تمام دنیا باری بر دوشمان است. اما تنها آگاهی از این که همه چیز در حال تغییر است، به شما احساس سبکی بیشتری می­دهد.
توهمی که در ذهن وجود دارد مبنی بر این که «دنیا به من لذت می­دهد» سبب می­شود که انسان به «خارج» وابسته باشد. اما اگر لحظه لحظه­ی لذت را جذب کرده باشید، همیشه در درون آن حرکت می­کنید.
تصور کنید که بوی خیلی خوشایندی به مشامتان می­رسد؛ عطری خیلی خوب. در این زمان چشمانتان به طور خودکار بسته می­شود. تا به حال به این موضوع توجه کرده­اید؟ وقتی چیز خیلی خوشمزه­ای می­خورید، چشمانتان را می­بندید: «به به! عجب لازانیای خوشمزه­ای! چه بستنی خوشمزه­ای!» نمی­دانید که چه کسی این غذا را درست کرده، یا چطور درست شده است، اما به هر حال از آن لذت می­برید... و چشمانتان را می­بندید. کسانی که از آن لذت می­برند، با تمام وجود لذت می­برند و در زمان این لذت، چشمانشان را می­بندند. در مورد حس لامسه یا حس بویایی هم همین طور است. این حتی در مورد موسیقی هم صدق می­کند؛ وقتی که به یک موسیقی خیلی خوب گوش می­دهید، چشمانتان به طور خودکار بسته می­شوند... و عمیقاً در آن فرو می­روید. این طور نیست؟ پس منبع لذت در درون ما قرار دارد اما ما آن را به چیزی در خارج اتصال می­دهیم. مردم در کالیفرنیا فکر می­کنند رفتن به ونکوور به خاطر کوه­های برفی­اش فوق العاده است و مردم در ونکوور – آن­هایی که آن بالا در ویستلر(۱۰) زندگی می­کنند – رویای آمدن به کالیفرنیا – به
لس آنجلس- را در سر می­پرورانند! ما فکر می­کنیم که لذت جای دیگری است. تا زمانی که به جایی عادت نکرده باشیم، فکر می کنیم لذت در آنجاست. اما به محض این که به آنجا عادت کردیم، دیگر لذتی در آن محل وجود ندارد. برای مردمی که در حومه زندگی می­کنند، هالیوود یک رویا محسوب می­شود... و کسانی که در هالیوود هستند، خُب، می­خواهند به حومه بروند!
ما در بین هدف­هایمان لذت را تجربه می­کنیم. در زمانی که از هدفی به سراغ هدف دیگری می­رویم، احساس لذت می­کنیم. اما این لذت را که در حقیقت از وقفه­ی بین این دو ناشی می­شود، به هدف بعدی نسبت می­دهیم و در نتیجه رقابتی میان این هدف­ها ایجاد می­شود که به همین ترتیب هم ادامه می­یابد. خداوند یک هدف نیست. خداوند چیزی نیست که بتوان دید، شنید، بو کرد، مزه و یا لمس کرد. خداوند درونی­ترین تجربه­ی قلب است. تنها قلب می­تواند خداوند را بشناسد؛ نه ذهن، نه هوش، نه خواندن کتاب­های بسیار و نه حتی گوش دادن به سخنرانی­ها؛ تنها بی­گناهی ساده­ای که از عمق وجود بر می­آید...
ایمان... برای درک ایمان باید ابتدا شک را بشناسید. بدون شناختن شک، نمی­توانید در ایمان رشد کنید؛ این غیر ممکن است!
اگر ایمان ندارید، مهم نیست! آیا شک دارید؟ آیا به شکتان نگاهکرده­اید؟ آیا شکتان را مشاهده کرده­اید؟ خیلی جالب است... همیشه درباره­ی چیزهای مثبت شک دارید! اگر کسی به شما بگوید: «خیلی دوستت دارم!» از او می­پرسید: «واقعاً؟!» به توانایی­هایتان شک دارید، اما هیچ گاه به ناتوانی­هایتان شک نمی­کنید. از این که چه کاری را نمی­توانید انجام دهید، مطمئن هستید ولی به آن چه که قادر به انجامش هستید، شک دارید! این طور نیست؟
به راستگویی افراد شک می­کنید. به عشق و شادمانی شک می­کنید. هنگامی که خوشحالید، شک می­کنید: «مطمئن نیستم... آیا این همان چیزی است که می­خواهم؟» اما اگر افسرده باشید هرگز شک نمی­کنید و هیچ وقت نمی­گویید: «آیا من واقعاً افسرده­ام؟» وقتی خوشحالید، مطمئن نیستید؛ هیچ گاه از خوشحالی خود اطمینان ندارید. اما افسردگی هیچ وقت پرسشی آمیخته با شک به همراه ندارد! پس شک ما همیشه در مورد چیزهای خوب است، چیزهای مثبت! پس اگر به خدا شک دارید، به نظر من فوق­العاده است! دست و پای بیهوده نزنید! اگر به خداوند شک دارید، در حقیقت معنایش این است که به خدا اعتقاد دارید. ما به وجود خدا شک می­کنیم، به مردمی که در اطرافمان هستند شک می­کنیم... و بعد به خودمان شک می کنیم. تنها با دانستن این مطلب، از شک می­گذرید و به سکّوی ایمان می­رسید، که بدون تزلزل است. هیچ چیزی، هر چه که باشد، نمی­تواند آن را از شما بگیرد. آن گاه، حس می­کنید که همه به شما تعلق دارند. همه­ی جسم­ها تنها به منزله­ی صدف­های اقیانوس هستند. ما در اقیانوسی از آگاهی، در اقیانوسی از زندگی هستیم... و جسم هر انسان یا حیوانی (یا هر چیز دیگری) تنها مانند صدفی در اقیانوس شناور است... و در حالی که خداوند را بیان می­کند... آب را در خود نگاه می­دارد....

نظرات کاربران درباره کتاب روابط شادمانه