فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مروارید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گذرنامه

کتاب گذرنامه

نسخه الکترونیک کتاب گذرنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گذرنامه

هرتا مولر در سال ۲۰۰۹ موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات شد و دوازدهمین زنی است که معتبرترین جایزه­ی ادبیات جهان را به نام خود کرده است. کمیته­ی نوبل ادبیات علت اهدای جایزه را به او این­گونه شرح داد: کسی که با تمرکز بر شعر و صداقت در نثر، دورنمای زندگی محرومان را به تصویر کشیده است. مولر، که نویسنده و شاعری رومانیایی‌الاصل آلمانی است، در هفدهم اوت ۱۹۵۳ در خانواده‌ای کشاورز در روستای آلمانی‌زبان نیچیدورف، واقع در غرب رومانی، به دنیا آمد. خانواده­اش از اقلیت­های آلمانی­تبار قلمداد می‌شدند. پس از اتمام جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۵، نیروهای نظامی شوروی مادرش را که فقط هفده سال داشت، به همراه صد هزار نفر دیگر به مدت پنج سال به اردوگاه کار اجباری تبعید کردند؛ ارثیه­ی خانوادگی­شان را که از پدربزرگش به آن­ها رسیده بود، به نفع حکومت کمونیست‌ها مصادره کردند؛ و پدرش که در دوران جنگ عضو گروه اس‌اس وافن بود، راننده­ی کامیون کمونیست­ها شد. اولین کتابش به نام حضیض را که مجموعه‌ی داستان کوتاه بود، در سال ۱۹۸۲ نوشت و با سانسور در بخارست رومانی به چاپ رساند. سپس در سال ۱۹۸۷، دو سال پیش از فروپاشی دیوار برلین، به همراه همسرش، ریچارد واگنر، به آلمان مهاجرت کرد و در سال ۱۹۹۷ به عضویت آکادمی زبان آلمانی درآمد.

ادامه...

بخشی از کتاب گذرنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سفیدی از شرق تا غرب
میان شکاف پلک نمایان است.
اما سیاهی این­چنین نیست.

اینگبورگ باخمن (شاعر اتریشی)

چاله

اطراف بنای یادبود قربانیان جنگ پوشیده از رُز است. رزها بیشه ای تشکیل داده­اند؛ آن­قدر انبوه که اجازه­ی تنفس را از چمن گرفته­اند. گل­های سفیدی دارند و چون کاغذ به هم پیچیده­اند؛ صدای برگ خشک می­دهند. سپیده دمیده؛ روز به­زودی آغاز می­شود.
ویندیش(۳)، هر روز صبح که با دوچرخه جاده­ی منتهی به آسیاب را طی می کند، روز را می شمارد. جلوی بنای یادبود قربانیان جنگ که می رسد، سال­ها را می­شمارد. در کنار اولین درخت تبریزی بعد از آن، همان جایی که طبق معمول توی چاله­ای می­افتد، روزها را حساب می­کند. دم­دمای غروب نیز، وقتی آسیاب را تعطیل می­کند، بار دیگر سال­ها و روزها را می شمارد.
رزهای سفید کوچک، بنای یادبود قربانیان جنگ و درخت تبریزی آن سویش را می­بیند. وقتی هم که هوا مه­آلود است، سفیدی رزها و سفیدی سنگ، موقع رکاب­زدن، از پیش رویش می گذرند. ویندیش همچنان رکاب می زند. صورت ویندیش مرطوب شده، و آن­قدر رکاب می­زند تا به آنجا برسد. دو بار، حجاب خارهای بیشه­ی رز کنار رفت و علف­های زیرش زرد شدند. دو بار، درخت تبریزی آن­قدر عریان شد که تنه­اش نزدیک بود شکاف بردارد. دوبار، برف جاده­ها را پوشاند.
ویندیش دو سال را در کنار بنای یادبود قربانیان جنگ می­شمارد و دویست و بیست و یک روز را در چاله­ی کنار درخت تبریزی.
هر روز، وقتی ویندیش در چاله می­افتد، با خود می­گوید: «پایان اینجاست.» چون ویندیش تصمیم به مهاجرت گرفته، پایان را در هر جایی از دهکده می بیند. زمان، برای کسانی که می­خواهند بمانند، حرکت نمی­کند. ویندیش شبگرد را می­بیند که در آن سوی پایان ایستاده است.
ویندیش پس از آنکه دویست و بیست و یک روز را می شمارد و درون چاله می­افتد، برای اولین بار پیاده می­شود. دوچرخه را کنار درخت تبریزی می­گذارد. صدای گام­هایش بلند است. کبوتران وحشی از توی حیاط کلیسا بال می­زنند و پرواز می­کنند. رنگ­شان، مثل روشنی این وقت روز، خاکستری است. فقط صدایشان آن­ها را متمایز می­کند.
ویندیش به خودش صلیب می­کشد. دستگیره­ی در مرطوب است؛ به دست­های ویندیش می­چسبد. در کلیسا قفل است. سنت آنتونی(۴) آن سوی دیوار است. زنبق سفید و کتاب قهوه­ای به همراه دارد. در به رویش قفل است.
ویندیش می­لرزد. به انتهای خیابان نگاه می­کند. جایی که خیابان به پایان می رسد، سبزه دهکده را در بر گرفته است. مردی در انتهای خیابان راه می­رود. مرد باریکه­ی سیاهی است که به دشت می­رود. امواج سبزه او را از زمین بلند کرده است.

وزغ زمینی

آسیاب ساکت است. دیوارها ساکت­اند و سقف ساکت است. چرخ­ها هم ساکت­اند. ویندیش کلید می­زند و چراغ را خاموش می­کند. میان چرخ ها سیاهی است. تاریکی غبار زمین، حشرات و کیسه­های گونی را در خود فرو داده است.
شبگرد روی نیمکت آسیاب نشسته. خوابش برده. دهانش باز مانده. چشم های سگش از زیر نیمکت برق ضعیفی دارند.
ویندیش کیسه­ی گونی را با دست­ها و زانوانش بلند می­کند. آن را به دیوار آسیاب تکیه می دهد. سگ نگاه می­کند و خمیازه می­کشد. دندان­های سفیدش به پهنای دهانش بیرون می­زند.
کلید درون قفلِ در آسیاب می­چرخد. قفل میان انگشتان ویندیش صدای مختصری می­کند. ویندیش می­شمارد. ویندیش ضربان شقیقه­هایش را احساس می­کند و با خود می­گوید: «سَرَم ساعت است.» کلید را درون جیبش می­گذارد. سگ واق واق می کند. ویندیش با صدای بلند می­گوید: «تا بهار از نفس نیفتاده، تمامش می­کنم.»
شبگرد کلاهش را تا روی پیشانی پایین می­کشد. چشم­هایش را باز می­کند، خمیازه­ای می­کشد و می­گوید: «سرباز سر پست است.»
ویندیش بالای حوضچه­ی آسیاب می­رود. در کناره ی آن تلی از کاه قرار دارد و بازتابش روی حوضچه لکه­ای سیاه است. لکه مثل حفره در آب فرو می رود. ویندیش دوچرخه­اش را از توی کاه بیرون می­کشد.
شبگرد می­گوید: «یک موش توی کاه­هاست.» ویندیش خرده کاه­ها را از روی زین برمی­دارد و درون آب می­ریزد. می­گوید: «دیدمش. خودش را انداخت توی آب.» خرده­کاه­ها همچون گیسو روی آب شناورند. گرداب­های کوچکی تشکیل داده­اند. حفره ی سیاه شناور است. ویندیش به بازتاب مواج خودش نگاه می­کند.
شبگرد لگدی به شکم سگ می­زند. سگ زوزه­ی خفیفی می­کشد. ویندیش به حفره نگاه می­کند و صدای زوزه­ی خفیفی از زیر آب می­شنود. شبگرد می­گوید: «شب­ها درازند.» ویندیش گامی به عقب می­رود و از لبه ی حوضچه فاصله می­گیرد. به تصویر ثابت تل کاه نگاه می­کند، درست لبه ی حوضچه. تکان نمی­خورد. هیچ ارتباطی به حفره ندارد. رنگ­پریده­تر از سیاهی شب است.
صدای خش­خش روزنامه می­آید. شبگرد می­گوید: «شکمم خالی است.» چند تکه نان و ژامبون بیرون می­آورد. چاقو در دستش برق می­زند. لقمه­ای می­خورد. مچ دستش را با تیغه­ی چاقو می­خراشد.
ویندیش دوچرخه را حرکت می­دهد. به ماه نگاه می­کند. شبگرد، که همچنان می­جود، آهسته می­گوید: «انسان چیزی نیست به جز قرقاولی در دنیا.» ویندیش کیسه­ی گونی را بلند می­کند، روی دوچرخه می­گذارد و می­گوید: «انسان قدرتمند است، قدرتمندتر از حیوانات.»
گوشه­ی روزنامه تکان می­خورد. باد، مثل دست، آن را حرکت می­دهد. شبگرد چاقو را روی نیمکت می­گذارد و می­گوید: «کمی خوابیدم.» ویندیش روی دوچرخه خم می­شود. دستش را بالا می­برد و می­گوید: «من هم بیدارت کردم.» شبگرد می­گوید: «تو نه، زنم بیدارم کرد.» خرده نان­ها را از روی کتش می­تکاند و ادامه می­دهد: «می­دانستم که نمی­توانم بخوابم. ماه کامل است. خواب وزغ زمینی دیدم. خیلی خسته بودم. خوابم نمی­برد. وزغ روی تخت دراز کشیده بود. من داشتم با زنم حرف می­زدم. وزغ با چشم های زنم به من نگاه می­کرد. موهای زنم را داشت. لباس­خوابش را هم پوشیده بود، تا روی شکمش را پوشانده بود. گفتم: خودت را بپوشان، پاهایت ضعیف اند. این­ها را به زنم گفتم. وزغ لباس­خواب را روی پاهایش کشید. روی صندلی کنار تخت نشستم. وزغ با دهان زنم لبخند زد. گفتم: صندلی جیرجیر می کند. صندلی قبلاً جیرجیر نمی­کرد. وزغ موهای زنم را روی شانه­اش انداخته بود، به بلندی لباس­خواب بود. گفتم: موهایت قهوه ای است. وزغ سرش را بلند کرد و فریاد زد: تو مستی، الان از روی صندلی می­افتی.»
لکه­ی ابر سرخی روی ماه آمده است. ویندیش به دیوار آسیاب تکیه می دهد. شبگرد می گوید: «انسان ها احمق اند و همیشه آماده ی بخشودن.» سگ پوست ژامبون را می­خورد. «خطای زنم با نانوا را بخشیدم. او را به خاطر اتفاقی که در شهر افتاد بخشیدم.» سر انگشتش را روی تیغه­ی چاقو می کشد: «همه­ی دهکده به من می­خندیدند.» ویندیش آه می کشد. شبگرد می گوید: «دیگر نمی­توانستم توی چشم­هایش نگاه کنم. تنها چیزی که نبخشیدم این بود که خیلی زود مرد، انگار از اول بی کس­وکار بود.»
ویندیش می­گوید: «فقط خدا می­داند که این زن­ها برای چه خلق شدند.» شبگرد شانه­هایش را بالا می­اندازد و می­گوید: «برای ما که خلق نشدند. نه برای من، نه برای تو. نمی­دانم برای کی خلق شدند.» شبگرد سگ را نوازش می کند. ویندیش می­گوید: «تازه دخترانمان هم، خدا می داند، آن ها هم زن می­شوند.»
سایه­ای روی دوچرخه و سایه­ای روی علف­ها افتاده است. ویندیش می گوید: «دختر من،» جمله را مزه­مزه می­کند، «آمالیه­ی(۵) من دیگر دوشیزه نیست.» شبگرد به لکه­ی ابر سرخ­فام نگاه می­کند. ویندیش می­گوید: «دخترم اندامش مثل خربزه است. من هم مثل تو، دیگر نمی­توانم توی چشم­هایش نگاه کنم. انگار سایه­ای توی چشم­هایش افتاده.» سگ سرش را برمی­گرداند. شبگرد می گوید: «چشم­ها دروغ می­گویند، اما اندام نه.»
شبگرد کلاهش را دور دستش می­چرخاند. سگ دراز می­کشد و نگاه می کند. ویندیش ساکت است. شبگرد می­گوید: «شبنم­ها دارند می­نشینند. زمین به­زودی نمناک می­شود و شهردار اوقاتش توی هم می رود.»
پرنده­ای روی حوضچه پرواز می­کند، آهسته و مستقیم، گویی به ریسمانی کشیده شده. به آب نزدیک می­شود، گویی زمین است. ویندیش با چشم تعقیبش می­کند و می­گوید: «مثل گربه است.» شبگرد می­گوید: «جغده.» دستش را روی دهانش می­گذارد. «چراغ خانه­ی بیوه کرونر(۶)جسه شب است که روشن است.» ویندیش دوچرخه­اش را حرکت می­دهد و می گوید: «نباید مرده باشد. جغد هنوز روی هیچ بامی ننشسته.»
ویندیش روی علف­ها حرکت می­کند و به ماه می­نگرد. شبگرد بانگ می زند: «ویندیش، داشتم می­گفتم، زن­ها مکارند.»

سوزن

چراغ خانه­ی نجار هنوز روشن است. ویندیش توقف می­کند. از شیشه­ی پنجره نور می­تابد. عکس خیابان تویش افتاده. عکس درخت­ها تویش افتاده. این تصاویر از پرده­ی توری رد می­شوند. در آن­سویش، دسته­گل­های درون اتاق به رقص افتاده­اند. درِ تابوتی کنار بخاری سفالی به دیوار تکیه داده شده است. انتظار مرگ بیوه کرونر را می­کشد. نامش روی در نوشته شده. با وجود مبلمان، اتاق از بس روشن است، خالی به نظر می رسد.
نجار روی صندلی نشسته و پشتش را به میز کرده. همسرش جلویش ایستاده. لباس­خواب راه­راه پوشیده. سوزنی به دست دارد. یک رشته نخ خاکستری از سوزن آویخته است. نجار انگشت نشانه­اش را رو به همسرش گرفته. زن خرده­چوبی را با نوک سوزن از توی دست نجار بیرون می­کشد. از انگشت خون می­آید. نجار انگشتش را عقب می­کشد. زن سوزن را می اندازد. چشم هایش را پایین می­آورد و می­خندد. نجار با انگشت خون آلودش زنش را نیشگون می­گیرد. نخ خاکستری روی پایه­ی صندلی آویزان است. سوزن در هوا معلق مانده و نوکش رو به پایین است.
تخت کنار در تابوت است. رویه­ی بالش از حریر گلدار است. لکه­هایی روی آن دیده می­شود، بعضی­ها بزرگ اند و بعضی­ها کوچک . ملافه سفید است و رویه­ی تخت سفید.
جغد از جلوی پنجره می گذرد. با یک بار بال زدن به آن سوی شیشه می رسد. ناگهان در حین پرواز به لرزه می­افتد. زاویه ی نور تغییر می کند و جغد دوتا می­شود.
زن جلوی میز، به این سو و آن سو می­دود. نجار هم به دنبالش است. زن سوزن آویخته را می­بیند. دستش را دراز می کند و آن را می گیرد. نخ در هوا تکان می خورد. نجار مچ دست او را می گیرد و می کشدش به سمت تخت.
تابلویی با قاب مشکی بالای تخت آویزان است. روسری مادر نجار جلوی لبه­ی کلاه شوهرش را گرفته. لکه­ای روی شیشه­ی قاب است. لکه روی چانه­ی پیرزن افتاده. لبخندی به لب دارد. پای گور لبخند می­زند؛ به یک سال نمی­کشد. از روی دیوار به اتاق لبخند می­زند.
چرخ چاه در چرخش است، چون ماه بزرگ است و آب را می­نوشد. چون باد به پره­هایش می­خورد. کیسه­ی گونی نمناک است. روی چرخ عقب، مثل آدم­های خفته، آویخته است. ویندیش با خود می­گوید: «کیسه مثل مُرده پشتم آویزان است.»
احساس خاصی به ویندیش دست می­دهد.
با خود می­گوید: «مادر نجار آرام گرفته.»

کوکب سفید

در چله­ی تابستان، مادر نجار هندوانه­ی بزرگی را با سطل به درون چاه فرستاد. موج­هایی توی چاه دور سطل تشکیل شد. آب در اطراف پوسته­ی سبز به تلاطم افتاد. آبْ هندوانه را خنک می­کرد.
مادر نجار با کاردی بزرگ به باغچه رفت. راهِ باغچه شیاری شن کش شده بود. کاهوها بزرگ شده بودند؛ برگ­هایشان، با شیره­ی سفید ساقه هایشان، در هم تنیده بودند. مادر نجار کارد را با خود به انتهای شیار برد. جایی که پرچین شروع می­شد و باغچه به انتها می­رسید، کوکب سفیدی شکفته بود. کوکب به شانه­های مادر نجار می رسید. کوکب را بویید. مدتی گلبرگ های سفید را بویید. رایحه­ی کوکب را استشمام می­کرد. دستش را به پیشانی کشید و به اطرافش نگاه کرد.
مادر نجار کوکب سفید را با چاقوی بزرگ برید. نجار بعد از مراسم خاک سپاری گفت: «هندوانه فقط بهانه بود. کوکب برایش مصیبت به بار آورد.» بعد همسایه­ی نجار گفت: «کوکب خیال بود.»
همسر نجار گفت: «چون تابستان خیلی خشکی داشتیم، تمام گلبرگ های کوکب سفید و بزرگ شده بودند. گلش بزرگ­تر از حد معمول بود و چون تابستان بی­بادی داشتیم، گلش نیفتاده بود. کوکب آخرین نفس­هایش را می کشید، اما هنوز پژمرده نشده بود.»
نجار گفت: «آن را دوست نداری، هیچ­کس دوستش ندارد.» کسی نمی داند که مادر نجار با آن کوکبی که چیده بود چه کرد. کوکب را به خانه نیاورده بود. درون اتاق نبرده بود. در باغچه هم نینداخته بود.
نجار گفت: «از باغچه بیرون آمد. کارد بزرگ در دستش بود. چیزی از کوکب توی چشم­هایش بود. سفیدی چشم­هایش خشک شده بود.»
نجار گفت: «شاید منتظر هندوانه بوده و کوکب را پرپر می­کرده، آن را با دست پرپر می­کرده. حتی یک گلبرگ هم روی زمین نبود. انگار باغچه، اتاق شده بود.»
نجار گفت: «به گمانم، با کارد چاله­ای توی زمین کنده. کوکب را خاک کرده.»
مادر نجار درست قبل از غروب سطل را از چاه بیرون کشیده بود. هندوانه را با خود برد و روی میز آشپزخانه گذاشت. نوک کارد را توی پوسته ی سبز فرو کرد. دست و کارد را دور هندوانه حرکت داد و از وسط برید. هندوانه شکاف برداشت. قرچی صدا داد. هندوانه، در درون چاه، روی میز، قبل از آنکه دو نیم شود، هنوز زنده بود.
مادر نجار چشم­هایش را گرد کرده بود. چون چشم­هایش مثل کوکب خشک بود، زیاد گرد نشد. آب هندوانه از تیغه­ی کارد می چکید. وقتی به میوه ی سرخ نگریست، چشم­هایش کوچک شد و موجی از نفرت در آن حرکت کرد. تخمه های سیاه مثل دندانه­های شانه کنار هم نشسته بودند.
مادر نجار هندوانه را برش­برش نکرده بود. دو نیمه را جلویش گذاشت. درون هندوانه­ی سرخ را با نوک کارد بیرون می­آورد. نجار گفت: «تا حالا چشم­هایی به حریصی چشم­های او ندیده­ام.»
آب سرخ روی میز آشپزخانه می­چکید. از کنار دهانش می­چکید. از دست­هایش می­چکید. زمین از آب سرخ هندوانه چسبناک شده بود.
نجار گفت: «دندان­های مادرم هیچ­وقت آن­قدر سفید و سرد نبود. می خورد و می­گفت: این­طوری به من نگاه نکن، به دهانم نگاه نکن. تخمه های سیاه هندوانه را روی میز تُف می­کرد.»
نجار گفت: «نگاهم را برگرفتم. از آشپزخانه بیرون نرفتم. از هندوانه ترسیده بودم. از پنجره به خیابان نگاه می­کردم. کسی را دیدم که نمی شناختمش. به­سرعت راه می­رفت و با خودش حرف می­زد. صدای بریدن کارد را می­شنیدم. صدای جویدن مادرم را می­شنیدم و صدای قورت دادنش را. بی آنکه نگاهش کنم، گفتم: مادر، بسه، دیگه نخور.»
مادر نجار دستش را بالا برده بود. نجار گفت: «جیغ کشید، نگاهش کردم، چون صدای جیغش خیلی بلند بود. با چاقو تهدیدم کرد و جیغ زد: ’نه این تابستان تابستانه، نه تو آدمی. شقیقه­هایم می­زند. روده­هایم می سوزد. این تابستان آتش چندین سال را با هم بیرون داده. فقط هندوانه آرامم می کند.‘»

پیشگفتار

هرتا مولر در سال ۲۰۰۹ موفق به دریافت جایزه ی نوبل ادبیات شد و دوازدهمین زنی است که معتبرترین جایزه­ی ادبیات جهان را به نام خود کرده است. کمیته­ی نوبل ادبیات علت اهدای جایزه را به او این­گونه شرح داد: کسی که با تمرکز بر شعر و صداقت در نثر، دورنمای زندگی محرومان را به تصویر کشیده است.
مولر، پس از هانریش بُل، دومین آلمانی­زبانی است که مشکلات بازماندگان پس از جنگ جهانی دوم را تشریح و در آثارش پسماندهای جنگ را در روان انسان­ها بیان می­کند.
مولر، که نویسنده و شاعری رومانیایی الاصل آلمانی است، در هفدهم اوت ۱۹۵۳ در خانواده ای کشاورز در روستای آلمانی زبان نیچیدورف، واقع در غرب رومانی، به دنیا آمد. خانواده­اش از اقلیت­های آلمانی­تبار قلمداد می شدند.
پس از اتمام جنگ جهانی دوم، در سال ۱۹۴۵، نیروهای نظامی شوروی مادرش را که فقط هفده سال داشت، به همراه صد هزار نفر دیگر به مدت پنج سال به اردوگاه کار اجباری تبعید کردند؛ ارثیه­ی خانوادگی­شان را که از پدربزرگش به آن­ها رسیده بود، به نفع حکومت کمونیست ها مصادره کردند؛ و پدرش که در دوران جنگ عضو گروه اس اس وافن بود، راننده­ی کامیون کمونیست­ها شد.
مولر زبان رومانیایی را در دبیرستان فراگرفت و در دانشگاه تیمیشوئارا در رشته­ی مطالعات زبان آلمانی و ادبیات رومانی تحصیل کرد. در سال ۱۹۷۰، به علت امتناع از همکاری با پلیس­مخفی حکومت نیکلای چائوشسکو(۱) شغل معلمی را از دست داد و به همین علت بارها به مرگ تهدید شد. در سال ۱۹۷۶ در کارخانه­ای صنعتی به سمت مترجم گماشته شد، اما سه سال بعد، دوباره به علت امتناع از همکاری با پلیس­مخفی، از آنجا اخراج شد. پس از آن، معلم کودکستان شد و به تدریس خصوصی زبان آلمانی پرداخت.
اولین کتابش به نام حضیض را که مجموعه ی داستان کوتاه بود، در سال ۱۹۸۲ نوشت و با سانسور در بخارست رومانی به چاپ رساند. سپس در سال ۱۹۸۷، دو سال پیش از فروپاشی دیوار برلین، به همراه همسرش، ریچارد واگنر، به آلمان مهاجرت کرد و در سال ۱۹۹۷ به عضویت آکادمی زبان آلمانی درآمد.
او در دوره­ای که در رومانی زندگی می­کرد با محدودیت­های بسیاری برای چاپ کتاب­هایش روبه­رو شد، اما پس از مهاجرت به آلمان با آزادی بیشتری آثارش را منتشر کرد و تا سال ۲۰۰۹ بیش از بیست جایزه از نهادهای ادبی دریافت کرد.
نام این کتاب که جزو اولین آثار نویسنده محسوب می­شود، یکی از ضرب­المثل­های رومانیایی است: انسان قرقاول بزرگ هستی است. قرقاول جزو پرندگانی است که به علت زیبایی و داشتن پرهای رنگی، همواره در اسارت یا تیررس شکارچیان بوده است. از آنجایی که ضرب المثل­ها متعلق به فرهنگ جامعه­ی مبدا است، این کتاب در کشورهای دیگر اروپا با نام گذرنامه انتشار یافت. موضوع گذرنامه، همچون دیگر آثار او، رنج و تنهایی اقلیت­های آلمانی­زبان در حکومت دیکتاتوری چائوشسکو و مصایب زندگی بازماندگان پس از جنگ است؛ همچنین شباهت بسیار زیادی به زندگی مولر دارد(۲). نثر داستان با شعر آمیخته است و از تلمیحات بسیاری در آن استفاده شده است ـ هر یک از رنگ­ها و نام گل­ها نوعی تلمیح است ـ و از ویژگی های آن می­توان به جملات کوتاه برای ایجاد ضرب آهنگ­های تند اشاره کرد.
آثار هرتا مولر در رومانی و آلمان بارها به چاپ رسیده و ترجمه­های آن، مخصوصاً پس از دریافت جایزه­ی نوبل، در بسیاری از کشورهای اروپا و آمریکا منتشر شده است. برخی از آثار او عبارت اند از:
حضیض (۱۹۸۲)، تانگوی ناراحت­کننده (۱۹۸۴)، فوریه­ی پابرهنه (۱۹۸۷)، انسان قرقاول بزرگ هستی است (گذرنامه) (۱۹۸۹)، مسافرت روی یک پا (۱۹۸۹)، شیطان در آیینه نشسته (۱۹۹۱)، حتی در گذشته­ها، روباه شکارچی بود (۱۹۹۲)، نگهبان شانه­اش را می­ستاند (۱۹۹۳)، رسید، ولی انگار نه به آنجا (۱۹۹۴)، گرسنه و ابریشم (۱۹۹۵)، سرزمین گوجه های سبز (۱۹۹۶)، گرفتار دام (۱۹۹۶)، قرار ملاقات (۲۰۰۱)، عالی­جنابان رنگ باخته با فنجان­های اسپرسو در دست (۲۰۰۵)، نوسان تنفس (هرچه دارم با خود برداشته­ام) (۲۰۰۹).
در پایان، لازم می دانم از خانم الاهه دهنوی که زحمت مقابله ی ترجمه با متن انگلیسی را متقبل شدند، قدردانی کنم.

مهرداد وثوقی ـ زمستان ۸۹

نظرات کاربران درباره کتاب گذرنامه

متأسفانه جذبم نکرد متأسفانه ترجمه ش هم برام جذاب نبود متأسفانه کتاب رو تا انتها نخوندم
در 2 ماه پیش توسط گل پری بانو
گذرنامهترجمه ی مهرداد وثوقیخوندنش کار آسونی نبود درست مثل بقیه ی کار هایی که از خانم مولر خونده م.اما این کتاب از نظر پیچیدگی یه تفاوت قابل توجهی داشت با سرزمین گوجه های سبز و یا قرار ملاقات و این تفاوت رو من و با همین درک کم و بیشی که از ادبیات دارم، بیشتر از هر چیزی مربوط به نا مفهوم بودن کار می دونم. البته توضیح داده شده که شرایط زمانه توو دوران نوشتن کتاب و بعد از اون، چاپ کتاب، شرایط مساعدی برای روشن و صریح نوشتن نبوده. اما این فقط بخشی از ماجرا برای یه خواننده ی فارسی زبان هستش. کتاب به شدت سمبلیک ِ و هیچ توضیحی هم جایی و یا در پاورقی راجع به معنای احتمالی اون ها داده نشده.توو کل کتاب به اسم گیاه ها و رنگ های مختلفی بر می خورید که قطعا باید معنایی داشته باشند، مثل درخت سیبی که سیب های خودش رو می خوره و نمونه های خیلی بیشتر. به نظر می رسه که همه ی این اسم ها و رنگ ها معنای خاصی توو فرهنگ رومانیایی داشته باشند که من و احتمالا خیلی از خواننده های ایرانی ِ دیگه ،متاسفانه، آشنایی ِ خاصی باهاشون نداریم. شاید اضافه کردن چند تا پاورقی و ضمیمه می تونست کار رو خیلی راحت تر و یا شاید دلنشین تر کنه.شخصیت های داستان خیلی سخت و توو دارند و شاید تا اندازه ای خشن. خیلی کم حرف می زنند و خیلی کم حس صمیمیت رو القا می کنند. در کل فضای یخ زده و ساکنی داشت که مملو از آرزوهای بی سر انجام و خواسته های فروخورده بود. مخصوصا این که بیشتر تمرکز روی "ویندیش" آسیابان شهر گذاشته شده که سال هاست آرزوی مهاجرت رو داره و توو ذهنش منتظر یه دنیای بهتر و نه حتا قشنگ تر، فقط یه دنیای بهتر،توو آلمان هستش و همون جا متوقف شده. و این درست همون جایی ِ که من تونستم یه راهی بین دنیای خودم و این کتاب باز کنم.امید به زندگی توو یه جای بهتر،نه حتا قشنگ تر، فقط بهتر...آواآذر 93
در 4 سال پیش توسط Ava...
شاید کتاب حدود صد و بیست صفحه بیشتر نباشه اما خوندنش واسم یه ماه طول کشید کتاب بخاطر شرایط خفقان آور نویسنده کاملا به زبان نمادی نوشته شده و اگر میگم یک ماه خوندنش واسم طول کشید برای این بود که مدام پیگیر این نماد ها میشدم و توی اینترنت سرچ میکردم راجع بهشون ولی در کل کتاب زیبایی بود با تمام گنگ بودنش برای مخاطب عام
در 11 ماه پیش توسط Ghazaal Neysi
به نظرم "گذرنامه " نثر گسسته ای داره و ساختارش مجموعه ای از جملات کوتاه توصیفیه! هرتا مولر رو به خاطر نوع توصیفاتش دوست دارم. گاهی توصیفش از صحنه انقدر شاعرانه میشه که فکر میکنم دارم نظم میخونم! " معلم کاه ها را با تکه چوب مشتعلی روشن کرد. شعله کاه ها را به کام گرفت. شدت گرفت. شعله پوست درخت را در خود بلعید. آتش، چوب را پکاند. تاج درخت به آسمان زبانه کشید. ماه خود را پوشاند."
در 5 سال پیش توسط Mah...eli
ستاره دادن به این کتاب بماند برای بعد، برای بعدی که ذهن بزرگ تر شده باشد و روح عمیق تر. خواندن این کتاب احتمالاً همان چیزی باشد که مارکز اسمش را گذاشته: "ماجراجویی". یعنی خواندن کتابی پیش از موعدش، وقتی که هنوز ذهن آماده نیست. شاید زمانی تمام یا حداقل بیش تر نمادهای هرتا مولر را بفهمم، یا درک کنم. جغد؟ دستمال؟ پروانه ی کوچک؟ صلیب؟ هرکدام از این ها چه معنایی می تواند داشته باشد یا دارد؟ شاید آن زمان، زمان فهمیدن، هیچ وقت نرسد ولی خوبی اش این است که نفهمیدن چیزی از لذت کلمات کم نمی کند، حتی تجربه ی خواندن را کمی رازآلود هم می کند
در 6 سال پیش توسط Roy...a
تکان دهنده، وهم آلود و زیبا.
در 4 سال پیش توسط Ili...ili