دشمن کمین کرده بود و ما قاتلان قلعه عقابها بودیم. هر چیز مانند رؤیا شروع شده بود، صوت جانکاه، نور کورکننده، حس مرگ و هجوم ملخها. در خلال سالهای دراز محاصره، مغولها حتی واپسین تلألو کرمهای شبتاب را که از کشتزارهای ویرانشده بدینجا میرسید خاموش کرده بودند. قصدشان به آتش کشیدن جنگل وحشی و تبدیل آن به تلی از خاکستر و درهمشکستن مقاومت مارهای سمی سرگردان بود که از ستیغ کوههای بیدار کوهستان بالا میخزیدند. این ما بودیم، فاتحان آشیانه عقابها، جایی که جهان در تمامی عظمت تاریخیاش جلوه میکرد. نیرنگ برآمده از آمیزش دشمنان و کافران. در آن باغ منور از نور ملائک، قانون و عادات ما حکمفرما بود: زندگیای جریان داشت که مشابه آن در هیچ جای دیگر وجود نداشت. مردان بیهمتایی بودند. از بلندای قلهها، به موازات شعاع خورشید درخشان، عقابهای الموت به پرواز درمیآمدند(۱). مانند پیکانی که به فضا پرتاب شده باشد، اوج میگرفتند و هیاهوکنان طعمه به چنگ آورده را در آغوشی مرگبار میان چنگالهایشان میفشردند.