فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به بلندای آن ردا

کتاب به بلندای آن ردا

نسخه الکترونیک کتاب به بلندای آن ردا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به بلندای آن ردا

نخستین موضوعی که درباره این رمان باید به آن توجه شود وجوه دراماتیک تاثیرگذار در روایت داستانی اثر است. «به بلندای آن ردا» از یک اتفاق داستانی شروع می­شود که تا پیش از این کمتر در منابع داستانی و تاریخی درباره آن سخنی به میان آورده شده است و در کنار آن نویسنده زاویه دیدی را برای بیان آن برگزیده است که تا قبل از آن سابقه و جرات حرکت به سمت آن وجود نداشته است یا کمتر دیده شده است. بر همین اساس این اثر داستانی از نخستین سطرهای خود با روایت صحبت و مؤانست مأمون؛ خلیفه عباسی و معشوقه‌اش آغاز می‌شود. معشوقه که در بستر بیماری است و مأمون را وادار می کند که تا درباره اشتباهاتش از زمان آغاز ولایت عهدی تا شهادت امام رضا (ع)، به او توضیح دهد و توجیهات مأمون در کنار سوال و جواب­های معشوقه است که در ادامه برای مخاطب این اثر محکمه­ای را می­گشاید که در آن مأمون در مقابل وجدان بیدار جامعه مخاطب داستان به محاکمه کشیده می­شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به بلندای آن ردا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱۰....

- دست هایت بوی خون می دهد عبدالله...
می گوید و دست هایم را پس می زند از پیشانی تب دار و به عرق نشسته اش.
- چرا جانم را به آتش این تهمت داغ می زنی غادیه؟ شرق و غرب عالم را گرفت محبت و ارادتم به او...
نگاهش را می گیرد از نگاهم و خیره به تاریکی آنسوی فانوس:
- من نمی گویم عبدالله... دیر نیست که طوفان این زمزمه، ویران کند سناباد و مرو را...
- از کی دل داده ای به همهمه گمان زده مردمان؟ پریشانی از تب! که این، بادِ بی جانِ فریبی است که برگ های مرو هم دست به دست بازی اش نمی دهند...
چشم های غادیه باز به اشک می نشیند:
- سوگند به محبت و تمنای میان مان، آرزویم این است... این بود... بیچاره تر از من کیست عبدالله؟ من نه سیاه پوش او، که عزادار خویشتنم...
دست می برم میان گیسوان بلند و عطرآگین ش و:
- بگذار غبار آشوب بنشیند و ببینی که من همان عبدالله­م... که برابر جانم می خواهمت...
غادیه آشفته تر، میان بستر، قصد نشستن می کند و اما نمی تواند:
- همان عبدالله با همان عشق، حالا دستش میان خون است...
دست از گیسوانش می کشم و برافروخته و پرترس از این سوگند:
- به کعبه ای که شاهد وصلت ما بود، چنین نیست!
غادیه حالا بی رمق و به زمزمه:
- اما او که به خویش نیامد، تو خواندی اش... تو نامه فرستادی... تو...

- خواندیم اش و نامه فرستادیم، نیامد...
عیسی جلودی میان کلامم می آید و نگاهم را که با فضل است نمی بیند:
- پس حجت تمام است و غائله هم، هزار هزار شکر...
و در پاسخ به چشمان پرسوال فضل:
- سدِ صبرِ بغداد، فرسوده تر و بی جان تر از آن است که سیلابی دیگر را تاب بیاورد، فرومی ریزد به این تحقیر...
نمی گویم که چقدر مشتاقم به این تحقیر، به ذلت دادن بغدادی که همه سی سال عمرم را به تحقیر تحمل کرد. خنجر طلا و عقیقِ از پدر رسیده را در دست می گردانم:
- اندیشه بغداد، دغدغه کوچکی است عیسی... آن زمان که امین داشتند و پسر ربیع و علی بن عیسی، خاکبوس مرو شدند... حالا که حسن بر قبر امین تخت نشانده و امور به اراده ما می رود.
عیسی کلافه از استدلالم، عصبی مهمیز چکمه هایش به هم می کوبد:
- حضرت خلیفه بیش می داند که بزرگان و بزرگ زادگان بنی عباس را نظر دارم که این ریشخند را برنمی تابند و تا همیشه، کینه مرو به دل می گیرند و عاقبت روزی...
فضل میان آشفتگی عیسی برمی خیزد و دست بر شانه اش می گذارد:
- باید باشیم و ببینیم عاقبت را... به خدایت قسم مردِ سیاست و حکومت نیست آن که فردا را به قیمت امروز بخرد عیسی.
سر که تکان می دهم به تایید، فضل ردای ابریشم اش را جمع می کند و هیکل درشتش را کنار عیسی یله می کند:
- میراث هارون برای خلیفه ما فقط بغداد نیست که تدبیرش، بشود حکومت مرو! گرد و غبار فتنه مکه و یمن و شام و بصره را از ایوان همین کاخ هم می شود دید...
بلندتر می گویم تا غادیه هم بشنود که به قاعده همیشه، کلامی از مجادلات کاخ را نشنیده رها نمی کند:
- بنی عباس باید تاوان نیرنگش را وقتی... جایی... بدهد. مکرشان با علویان، بر سر کیسه ای درهم و دینار نبود که روزگار رویش لحد بچیند و سرد شود و...
عیسی شگفتی اش را با افسوس می آمیزد:
- چنان از بنی عباس پرغضب یاد می کنید که نه انگار خون عباسیان در رگ دارید و نسب به عرب می برید...

- تو نه خون عباسیان در رگ داری و نه نسب به عرب می بری...
خشم میان جانم می نشیند و نامه را سوی فضل می اندازم:
- بخوان و ببین که حضرت جهل و بلاهت، چگونه وقاحت را تمام کرده و هنوز خواندن و نوشتن نمی داند، علم انساب آموخته و گذشته مرا...
فضل اما آرام نامه را برمی دارد و آرام تر مشغول خواندن می شود:
- از امیر مومنین و خلیفه مسلمین، محمد امین به عبدالله مامون؛
رای من تنها نه، که بنی عباس به تمام بر این باورند که هارون غفلت کرد و حماقت، به آویختن سند ولایت عهدی ما سه برادر بر دیوار کعبه؛ نه از آن رو که مرا شایستگی و سروری بیش از تو باشد یا تو را حکمتی و حکومتی افزونِ من، چرا که تو نه خون عباسیان در رگ داری و نه نسب به عرب می بری. که اگر آن قمارِ شطرنجِ نیمه مست نبود و شرط مادرم زبیده برای بُرد، هارون هم با کریه ترین کنیز هم بستر نمی شد و از بنیان، مامونی نبود که حالا نام من از طُرز بیندازد و درهم و دینار عباسی از مُهر خلیفه پاک کند و هم رای مجانین، علم مخالفت برگیرد.
هیچ فضل و فضیلتی هم اگر مرا نبود، همین بس که آمیخته تمامم از بنی عباس و عرب، که مادرم دختر منصور عباسی باشد و پدرم هم خلیفه، نه چون تو از کنیزی ایرانی. از شام تا عراق گواه که مادرت «مراجل» را در بازار برده فروشان به درهمی معامله نمی کردند، چه شده که خاربوته ای بی ریشه، ادعای زعامت و سیاست می کند و آبرو و نام بنی عباس را به سخره می گیرد؟ حضرت ولیعهد مخلوع بفهمد که میان مرداب و گنداب، مشک و عنبر نمی پرورد.
و آخر، بدان که غادیه سهم من است و روزی که تو را برابرم در بند...
همه خشمم را در فریادم می ریزم:
- بس است فضل!
فضل اما هم چنان آرام، نامه را می پیچد و کناری می اندازد و دست میان ریش های بلندش می گرداند:
- از بغدادی که امین و فضل بن ربیع اش، گوش به ابراهیم دارند، بیش از این نباید و نیاید.
آنقدر پرصدا نفس می کشم که آشوبم بنشیند:
- بَرید خبر آورده که سند ولایت عهدی را از کعبه برگرفته اند و در بغداد پیش اشراف پاره کرده اند و...
-... می دانم تمام حکایت را... و امین، پسرش موسی را که هنوز در گهواره است، ناطق بالحق خوانده و بر منابر با نام ولیعهد دعایش می کنند.
همیشه از فضل در شگفتم، که خبر وقایع پیش از من، در دست اوست:
- پس به یقین می دانی که علی بن عیسی را هم با غل و زنجیری از طلا روانه کرده برای به بند کشیدن من؟ و کار به انجام نرسیده، دو هزار هزار دینار پاداشش داده...
فضل می خندد و دست بر شکم برآمده اش:
- به خدایت قسم همین است که از اضطرابم می کاهد... علی بن عیسی آن زمان که والی خراسان بود، چنان بر مردم تنگ گرفت و قساوت کرد و تخم کینه کاشت، که خراسانیان اگر دل در گرو تو هم نداشتند، با همه جان برابرش می ایستادند!
نفسی به قرار می کشم و جرعه ای از شربت نیشکر و بهار می نوشم:
- من را هم از جنگ با سپاه بغداد اندیشه نیست؛ که طاهر، امیر سپاه ماست و میدانی نرفته که پیروز بیرون نیاید.
فضل بر تخت روانش یله می شود و با اشاره ای به غلامان، قصد رفتن می کند:
- دور نیست که پیکی، قاصدی، سر امین را پیشکش ات کند...

عیسی باری دیگر و فقط با افسوس:
- چنان از بنی عباس پرغضب یاد می کنید که نه انگار خون عباسیان...
بلند می شوم و دستش را می گیرم و با خود به ایوان مشرف به باغ می برم:
- آن علم بلند میان باغ، هنوز سرخی خون سر امین را دارد عیسی!
نگاهش که از میان سروها و صنوبرهای بلند باغ می گذرد و بر علم می ماند، می گویم:
- دو سال نگذشته که عباسیان یک آهنگ، سر من را بر این علم می خواستند... کدام خون؟ کدام نسب؟
فضل که می داند انجام این جدال، جز به زیان من نیست، از سرسرا به ایوان می آید و دست بر شانه عیسی می گذارد و:
- منظور حضرت خلیفه این است که...
و او را تا ورودی سرسرا مشایعت می کند و پرده ها کنار می زند:
-... بغدادی که حق خویشی نگه نداشت و جانب انصاف رعایت نکرد و در نزاعی نابرابر، به بیداد میدان آمد؛ اکنون و میان فتنه برآمده از هرسو، تکیه گاه مطمئنی نیست و نمی شود دل خوش داشت به یاری و همراهی اش...
عیسی مکدر از این اخراج بدوقت:
- اما بنی عباس...
فضل با دستی که بر شانه عیسی نیست، برای اتمام کلام، در را باز می کند:
- افزون که به یقین، حضرت خلیفه اکنون خیرخواه ترین است برای عباسیان و هیچ گاه رشته الفت با خاندانش نمی بُرد و... معترف است به مذمت قطع رحم و...
و عیسی می رود.
فضل برمی گردد و اشاره ای به غلامی می کند و ظرف انار که کنار دستش جا می گیرد، مشغول می شود و:
- اگرچه مثل عیسی کم نیستند و او یکی است از بی شماری که بیم بغداد دارند یا دل سپرده به حمایت عباسیان، اما...
باقی کلام فضل را نمی شنوم و زیرلب:
- نکند که بغداد...
و مضطرب از هجوم اندیشه ای:
- نکند که بغداد به حقیقت آبستن قیامی باشد و آشوبی... یا ما بی خبریم و آتش انتقامی زیر خاکستر اطاعت، جان دارد و می سوزد و... آخر حکومت مان را بسوزاند؟
فضل ظرف انار دستش را، نیمه به غلام می دهد:
- تو همان قدر که من را معتمد می دانی، حسن را هم بدان! برادرم کارآزموده تر از آن است که دود چنین آتشی را نبیند و بوی چنین التهابی را به شامه نکشد...
و برمی خیزد از تخت مهمان و کنارم می آید:
- دیگر و مهم تر این که...
و آهسته تر:
- برابر فتنه های اکنون مان، بغداد و بنی عباس قدری ندارند... کشته های قیام ابوالسرایا، بغدادی را گورستان می خواهد... هنوز خون جنازه ابوالسرایا خشک نشده که ابراهیم بن موسی در مکه صف آرایی می کند و سعید بن خالد در شام توطئه می چیند و بازماندگان ابن طباطبا در بصره سرمی پیچند از فرمان مرو!
به سختی می شنوم پایان کلامش را:
- پرخطرترین روزهای مان پیش روست عبدالله!
کلافه و اما آرام می گویم:
- کی منکر درماندگی مان شدم یا دروغ خواندم خبر وقایع را که استیصال و اضطراب به جانم می ریزی؟
و با تلخ خندی که کدورتم را بفهمد:
- خودم گفتمت که ساکت کردن فریاد «الرضا من آل محمد» که از ایران و عراق و حتی شام و حجاز برخاسته، جز با قدرت دادن به یکی از علویان ممکن نیست؛ کسی که مورد رضایت اهل بیت پیامبر باشد...
فضل دلخوری ام را به دلجویی برمی خیزد:
- جسارت نکردم حضرتنا! نبینم آن روز را که اتهام ندانستن...
حوصله تملق ندارم:
- بعد؟
فضل راضی از پایان این بازی کهنه:
- می گویم بغداد را در کفه ای برابر علویان نگذاریم...
عصبی و بلندتر میان کلامش می دوم:
- برابر نگذاشتم و بزرگ و بزرگ زاده علویان را انتخاب کردم و خواندمش و خواندیم اش و نیامد... نامه فرستادیم و بی پاسخ گذاشت...
فضل خودش را کنارم بر تخت جا می دهد:
- وقتی هر دو هم راییم برای گشودن این گره، پی راه دیگری می رویم...
شربتم را سرمی کشم و منتظر می مانم برای ادامه.
- ما که مصرّیم بر حضورش، نباید به روی گرداندنی، مایوس شویم و...
- بعد؟
فضل سکوتش را طولانی می کند که هم عطش مرا برای شنیدن افزون کند و هم خودش اندیشه ای را به قاعده مزه کند و به کمال برساند:
- عمویم رجاء را می فرستیم پی اش... با کاروانی و خادمانی. به خدایت قسم ابوالحسن زیرک تر از آن است که دعوت آشکار خلیفه را بی پاسخ بگذارد و یا با جواب منفی، کاروان حکومتی را به مرو بازگرداند... وقتی آرایش میدان چنین باشد، ناگزیر است از همراهی با رجاء و حضور در مرو...
برمی خیزم خسته و به سوی دری که مرا به غادیه می رساند:
- پس رجاء با کاروانی از خاصان و خادمان، راهی مدینه شود و قاصد خلیفه برای همراهی علی بن موسی تا مرو... حضور امامِ علویان در کاخ مرو، به یقین موجبات خیر و برکت خواهد بود برای جهان اسلام...

نظرات کاربران درباره کتاب به بلندای آن ردا

نوشتن تاریخ به سبک رمان کار دشواریه که انصافا آقای شجاعی به زیبایی در این کتاب از عهده ی این کار بر اومدن. کتاب ارزش چندبار خوندن رو داره زیبا و قابل تامله و درشناساندن امام رضا و حوادث سیاسی روز ایشون بسیار موثره
در 2 سال پیش توسط سحر معینی
اولش که میخواستم شروع کنم به خوندنش نه از سید علی شجاعی زمسنه ای داشتم و نه از این کتاب به سفارش یه عزیزی شروع به خوندمش کردم و یک روزه هم تموم شد :ولی محتواخب اولای کتاب خیلی به واسطه اسمای درهم و برهم و ناآشنا غریب به نظرم اومد و بعد از بیست صفحه تونست باهام ارتباط برقرار کنه و تازه فهمیدم داستان از چه قراره و در کل لذت بردم از سبک نگارش نویسنده اما نقد کلی به کتاب از نطر من اینه که مامون زیادی توش ابله جلوه داده شده بود و از کیاست او کاستهبود که به نظرم تو داستان تاثیر داشت ولی کلا با تعذاذ صفحات کم و نگارش جالبش و زاویه دید قشنگش نظرم رو جلب کرد
در 4 سال پیش توسط Maj...neh
خوندن فصل آخر کتاب مصادف شد با شب شهادت امام رضا (ع). خیلی عالی بود ...
در 3 سال پیش توسط حمیدرضا صفی پور
«به بلندای آن ردا» که در دههٔ کرامت و به مناسبت میلاد امام رضا رونمایی شد، داستان عزیمت بی‌برگشت امام رضا را در قالب ماجرایی تاریخی، روایی مطرح می‌کند که فرمایشات حضرت علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام به‌صورت برداشتی آزاد در طول این داستان از کتب تاریخی و روایی ترجمه و نقل‌شده و باقی ماجراها و داستان‌های روایت هم به اقتضای رمان، با عناصری از خیال و استنادات تاریخی آمیخته است.
در 3 سال پیش توسط Ham...abi