فیدیبو نماینده قانونی نشر پیکره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هادی هزاوه‌ای

کتاب هادی هزاوه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب هادی هزاوه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۷۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هادی هزاوه‌ای

هنر مرده است به همین علت دائم به آن رجوع می کنیم. داستان زندگی هادی هزاوه ای داستان سرگذشت هنرمندانی است که از پی انقلاب اجتماعی دهه چهل شمسی ایران، دچار انقلابات فکری جهان شدند. نسل او از پی رفتاری که طبیعت با آنها داشت برای نسل من غیرطبیعی بوده است.

ادامه...
  • ناشر نشر پیکره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هادی هزاوه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اشاره

از شلوغ ترین دانشجویان دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. در پرونده ی موجود در دانشکده، توبیخ های او کمتر از کپی مدارک او نیست. در دهه ی هفتم عمر در سلامت کامل جسمی به سر می برد.
رفتار او، مَنِشی یوگایی دارد؛ کم می خورد، کم می نوشد و به قاعده ی فصل می پوشد. در حین خوردن به  تنها چیزی که فکر می کند کالری، ویتامین و پروتئین است. بارها در حین گفت وگو (در خانه ی شهرک اکباتان او که بودم) سینه خیز می شد و شنا می رفت. میز پذیرایی او با سنجد، توت خشک و بادام چیده شده است. پرسش هایم از او، بیشتر حول زندگی  نقاش بود تا نقاشی نقاش.
۱۳۱۹ در اراک به دنیا می آید؛ در همان شهر دیپلم طبیعی می گیرد.
۱۳۳۷ وارد دانشکده ی علوم دانشسرای عالی تهران می شود و در استخدام آموزش وپرورش به عنوان دبیر به کویر (روستای آرادان) فرستاده می شود.
۱۳۴۰ در کنکور دانشکده ی هنرهای زیبا شرکت می کند، به آن جا وارد می شود؛
سه  روز تدریس  در  مدرسه ای در دِه  و سه روز حضور در دانشـکده ی هنرهای زیبا!
۱۳۴۲ در پنجم آذر نخستین نمایش آثار او در سالن دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران است. کاتالوگ نمایش را سیروس مالک می نویسد.
سه سال بعد ــ  در همین مکان ــ دومین نمایش آثار خود را به تماشا می گذارد.
در بی ینال های دوم، سوم و چهارم کاخ  ابیض شرکت دارد.
۱۳۴۳ در دو نمایش گروهی گالری تالار ایران (قندریز) حضور دارد.
یک  سال بعد در نمایش گروهی هتل مرمر است.
۱۳۴۵ در هفتم اسفند در سالن نمایش دانشکده ی هنرهای زیبا مجموعه ای از او به نمایش درمی آید که بارقه ی انحراف از مکتب سقاخانه است. همین سال در نمایش گروهی گالری بورگز حضور دارد.
۱۳۴۷ در نمایش ((بیست وپنج سال آفرینش هنری)) در موزه ی ایران باستان، نوعی نقاشی ارائه می کند که بعدها شاخصه ی سبکی او می شود.
یک  سال بعد از دانشکده در رشته ی نقاشی فارغ التحصیل می شود و به نیویورک سفر می کند. این سال ها بین ایران و آمریکا در تردد است.
۱۳۵۰ در نمایش گروهی گالری خانه آفتاب حضور دارد.
یک  سال بعد از دانشگاه دولتی نیویورک فوق لیسانس در نقاشی و دیزاین می گیرد. رو به فرسک (نقاشی دیواری) می آورد.
۱۳۵۳ در نمایش دهمین سال افتتاحیه ی گالری قندریز آثاری از او دیده می شود.
۱۳۵۴ از دانشگاه کلمبیای نیویورک، دکترای آموزش هنر می گیرد و در گالری ورکامر پاریس نمایش می گذارد.
یک  سال بعد به ایران بازمی گردد و در دانشگاه فارابی با سمت مسئول دپارتمان تاریخ هنر و جامعه شناسی مشغول به  کار می گردد.
۱۳۵۶ در پانزدهم آذر در گالری علاء (انجمن ایران و آمریکا) نمایشی از آثار آبستره  فیگوراتیو اوست.
در بحبوحه ی انقلاب و شرایط پیش آمده ی بعد از آن ادامه ی فعالیت های آموزشی برای او میسر نیست.
در اواخر شهریور ۱۳۵۹ ایران را به مقصد نیویورک ترک می کند. در کارگاه خود، در نیوجرسی، به نقاشی می پردازد.
دهه ی ۶۰ چندتحقیق مهم انجام می دهد. به جست وجوی منابع برای کتابی می پردازد با عنوان ((تاریخ هنر ایران؛ از غار تا سقاخانه))، که هیچ گاه چاپخش نمی شود. کتاب مهمی می نویسد با عنوان برنامه های آموزش هنر (برای معلمان راهنمایی)که در بیست وپنج هزار نسخه از سوی وزارت آموزش  و پرورش (پاییز ۱۳۶۳) نشر می یابد.
یک سال بعد به سفارش آموزش  و پرورش کتاب آموزش هنر را برای مقاطع چهارم و پنجم دبستان می نویسد که تا نزدیک به ده سال، هر سال، تجدید چاپ می شوند و در همین سال این کتاب وارد مدارس کشور می شود.
(دو سال بعد، من در دبستان اروند (۱۳آبان) محله ی پشت برج شهر مسجدسلیمان، یازده ساله ام و با این کتاب آشنا می شوم).
۱۳۶۸ هزاوه ای به ایران بازمی گردد. در دانشگاه تربیت مدرس با سمت استاد و رئیس  گروه بخش نقاشی، استخدام می شود و در عین  حال، تدریس می کند. در موزه ی هنرهای معاصر مشاور می شود! چند مقاله در زمینه ی هنر اسلامی می نویسد.
یک  سال بعد به آمریکا بازمی گردد و در دانشگاه نیویورک (NYU) به مطالعات بعد از دکترا در زمینه ی موزه شناسی و موزه داری می پردازد.
از اوایل دهه ی ۷۰ بین تهران و نیویورک در تردد است. در نیوجرسی زندگی می کند، زمستان ها به تهران می آید. گه گاه در گالری های پایتخت نمایش می گذارد.
نشر ((پیکره)) در راستای تحقق بخشیدن به جریان شناسی هنر نوگرای ایران سلسله گفت وجوهایی را با هنرمندان در نظر گرفته است که این کتاب نخستینِ آن مجموعه محسوب می شود. در واقع اساس این کتاب دغدغه ای بود از دغدغه های
محمدحسن حامدی (مدیر نشر) تا به تبیین عملی جریان جامعه شناسی هنر در ایران پرداخته شود. گفتن و جستنِ زوایای پنهان زندگی هنری، تاریخِ مکتوب نشده ی هنر است در سرزمینی که اتفاق، همواره ایستاده می افتد!
گفت وجو با هادی هزاوه ای از پی همین جست وجو در تاریخ اجتماعی مکتوب نشده ی هنر مدرن ایران می آید؛ و اهمیت زندگی هنری هزاوه ای، همچون هر هنرمندی که دقیق زندگی کرده باشد، از آثار زندگی اش مهمتر است؛ و مگر زندگی، همان اثرِ زندگی نیست؟!

داریوش کیارس
آبان ۹۰

ورق اول

*فکر می کنم در نسل من، دیگر تاریخ را نمی نویسیم، بلکه آن را تصحیح می کنیم! می خواهم بگویم: این جور پرسش هاست که برایم اهمیت دارد؛ یعنی تلاش دارم از چیزهایی حرف بزنید که بیان نشده؛ مثلاً، داشتم فکر می کردم اولین پرسشم از شما این باشد که، چرا در نمایشگاه ((تالار ایران))، در ۱۳۴۳، از بین کارهای منصور قندریز، مسعود عربشاهی، صادق تبریزی، رویین پاکباز، پرویز محلاتی، قباد شیوا، محمدرضا جودت، سیروس مالک، مرتضی ممیز، فرشید مثقالی، احمد عالی و شما، هیچ کدام فروش نرفت؟! دلایل آن چه بود؟ چرا از این افراد در آن سال ها حمایت نمی شد؟ این عدم مراقبت باعث شد یک  دهه بعد شیوا و جودت و ممیز و مثقالی به  سمت گرافیک بروند؛ یعنی پول را از جای دیگری به  دست آورند. این پرسشی است که سال ها بی پاسخ مانده!

برمی گردد به چند عامل مهم. من زیاد روی این قضیه فکر کردم. در آن  موقع اگر یک کار از ما فروش رفته بود ــ در همان نمایشگاهی که از آن صحبت کردید ــ حتی با چندصد تومان می شد به راحتی هر کدام را خرید، یا اگر کسی  هزار یا هزاروپانصد تومان سرمایه گذاری کرده بود، می توانست کل نمایشگاه را بخرد! حالا آن هزاروپانصد تومان را نشنیده بگیرید، فرض کنید ده هزار تومان؛ حقوق من، که دبیر آموزش و پرورش بودم، پانصد تومان بود! حساب کنید ــ در آن سال ها ــ اگر کاری را می فروختم هزار تومان، عرش اعلا را سِیر می کردم؛ چون با آن پول، کلی زندگی می توانستم بکنم! اگر کسی آن ده هزار تومان یا بیشتر را در سال ۱۳۴۲ سرمایه گذاری می کرد ــ با گذشت چهل وشش سال ــ بی اغراق می توان گفت، میلیون برابر شده بود! دلار؛ آن موقع هفت تومان بود،  که حالا بالای هزار تومان است؛ یعنی صدوسی ـ  چهل  برابر شده؛ عامل اصلی، خریدارِ کار بود. اصولاً کسی کار نمی خرید؛ می آمدند و می دیدند و می رفتند. اصلاً توی چنته شان چیزی نبود؛ یا دانشجو بودند یا روشنفکر. یک  مقداری هم شاید مربوط به جانیفتادن اسم آدم ها بود؛ چون اغلب بیشتر از بیست سال نداشتیم.

*هادی  هزاوه ای اولین  تابلواش  را کی  فروخت؟

خیلی وقتِ بعد، برعکس آقایانِ دیگر؛ چون خیلی فشاری به من نمی آمد. درآمدم را داشتم؛ اول. دوم؛ زیاد به  نرخِ روز نان نمی خوردم؛ یعنی هر کاری دلم می خواست می کردم! از نظر پرزنته کردن و عرضه کردنِ کار هم، خیلی به عرضه ی بازار روز نبودم. بنابراین، خیلی دیر، یک کار؛ آقایی که ناشر بود از من خرید به صد تومان!
جالب است اگر اسم ایشان را به یاد بیاورید.
آقایی بود به نام کاشانی و نشر ((شرکت تحریر)) را داشت. کلکسیون داشت. یک پرانتز باز کنم: (پدر ایشان جزو اولین ناشران کارهای هنری و باسمه ای در ایران بود. او بود که کتاب ترانه های خیام را داد به آقایان محمد و اکبر تجویدی ــ اکبر حالا در پاریس زندگی می کندــ مصوّر کردند و آن کتاب را ایشان به هجده زبان چاپ کرد.) باسمه هایی که چاپ کرده، بعضی هایش تاریخ تقریباً هشتاد سال پیش را دارد. تعدادی از این باسمه ها را در کلکسیونی که از پوسترها جمع کرده ام، دارم! بنابراین او اولین کسی بود که موسس این کار شد تا هنرمندان مُذهّب و به اصطلاح امروز گرافیست را (متنفرم از اسم و قیافه ی لغت گرافیست...)، که مینیاتور کار می کردند، بالاخص محمد تجویدی، به  کار گیرد. اسم کوچکش... یادم نیست، ولی اسم تجارتخانه اش ((تجارتخانه ی کاشانی)) بود. نبش چهارراه استانبول، ((شرکت تحریر ایران)). دوـ سه برادر بودند. او یکی از کارهایم را خرید صد تومان که آن زمان هم خیلی پولی نبود. من زیاد در ایران کار نفروخته ام.

*چه سالی این تابلو خریداری شد؟ یعنی ۱۳۴۵ به بعد بوده؟

بله! همان طور که قبلاً گفتم، در ایران خیلی کم کار فروخته ام؛ البته، تعدادی نقاشی دیواری کار کرده ام ــ مربوط به نمایشگاه نمی شود ــ توی دِه آرادانِ گرمسار. تا بیست سال بعد هم بود، ولی بعد ساختمان آن جا را به کلی تخریب کردند... درباره ی نمایشگاه اول، یکی از عواملِ مربوط به حمایت کردن، خریدار بود. عامل بعدی اِعمال دولت وقت بود؛ یعنی وزارت فرهنگ  و هنر و به خصوص شخص آقای پهلبد هیچ علاقه ای نشان نمی داد که مثلاً بیاید و ببیند چه می گذرد توی این جامعه ی هنری؛ تشویق کنند و کاری بخرند؛ البته، بعضی که خیلی سوگلی بودند، فرستاده می شدند به غرب. حتی به آن ها بورسیه می دادند.

*مثل زنده رودی!؟

البته بورسیه ی زنده رودی را وزارت فرهنگ  و هنر نداد. آن طور که شنیده ام، از طرف دولت فرانسه بورسیه گرفت.

*مگر به  واسطه ی همان ((خانه ی هنر ایرانیان)) در پاریس نبود که دولت پهلوی ساخته بود؟

بله، ولی زنده رودی، اول ((خانه ی هنر)) نرفت. با پولِ بورسیه رفت فرانسه. از طریق دولت ایران که می رفتی، هفتصد یا هفتصدوپنجاه فرانک می دادند در ماه، ولی زنده رودی از همان اول که رفت، هزاروچهارصدـ پانصد فرانک می گرفت.

*چه عاملی سبب شد دولت ایران، زنده رودی را حمایت کند؛ کسان دیگری در زمانه ی او بودند که کارشان از او با اهمیت تر بود؟!

زنده رودی را دولت ایران حمایت نکرد. موقعی که بی ینال گذاشتند در این جا، دو داور بودند؛ یکی فرانک الگار و دیگری ژاک لاسنی. ایشان از کار او خیلی خوش شان آمد و کاری کردند که دولت فرانسه به زنده رودی بورسیه بدهد؛ اول. دوم؛ بین تمام نقاشانی که در آن دوره بودند و حالا هم هستند، زنده رودی لیاقتش را داشت. مرد خیلی بزرگی است. ایشان را از نزدیک می شناسم. او را موقع کار دیده ام. در سفر هم با او بوده ام. به خوبی شخصیت و کاراکترش را می شناسم که این حرف را می زنم. از دور نمی گویم که مثلاً فقط کارش را دیده باشم. همیشه توی سفر هایم به این ور و آن ور جهان سعی می کنم آدم های بزرگ را ببینم! حالا این آدم ِ بزرگ ممکن است نقاش باشد، ممکن است راننده ی تاکسی باشد. قطعاً زنده رودی از آن دسته  آدم های بزرگ است...

*در حرف ها ناخودآگاه به نکته ی مهمی اشاره کردید... این قضیه از بی ینال اول در ۱۳۳۷ پیش آمد؛ یعنی اذهان کهنه ای چون هوشنگ پیمانی و دار و دسته ی طبیعت سازان، به  واسطه ی حضور داوران خارجی در بی ینال، این ایراد را می گرفتند که به خاطر حضور داور فرنگی، نقاشی ما نقاشی فرنگی شده! یعنی بعضی اتود فرنگی می کردند تا داور فرنگی به آن ها رای بدهد! آیا این درست است که نقاشی ما تا ۱۳۳۷ در ادامه ی سنت ایرانی بوده، ولی از ۱۳۳۷ به بعد بوده که فرنگی شده؟

اول اینکه؛ من ناخودآگاه اشاره نکردم، بلکه مخصوصاً اشاره کردم!

*متشکرم که مرا تصحیح  می کنید.

دوم اینکه؛ آقایان تجویدی و پیمانی، همان هایی که سنگ پان ایرانیسم و زنده باد ایران و زنده باد مینیاتور و زنده باد نگارگری را به سینه می زدند ــ از آن زمان تاکنون ــ چه دسته گلی بر سر هنر این مملکت زدند!؟ این همه نگارگر داریم؛ از بزرگ اش که در آمریکاست، تا کوچک ترینش که الآن در این جا توی فلان هنرستان دارد نگارگری درس می دهد، آیا هیچ کدام عُرضه و جرات و جربزه ی جهش به جلو را داشتند!؟



سیاهکوه، بین کویر گرمسار و کاشان، 1342


*البته نه!

آن ها نتوانستند تا زمان ما آن ((بار)) را بیاورند و جلو ببرند. من هم شاگرد آقای زاویه و هم شاگرد آقای تجویدی و هم شاگرد آقای باقری ــ در تذهیب ــ و هم شاگرد آقای الطافی بودم.

*و شیخ!؟

شیخ در زمینه ی نگارگری کار نمی کرد. این ها که اسم بردم، همه در زمینه ی هنرهای سنتی و نگارگری فعال بودند ــ این قدر از این کلمه ی نگارگری بدم می آید ــ این ها استادان خیلی بزرگی بودند. حالا و صد سال دیگر ــ چه زنده باشند، چه مرده ــ به آن ها احترام می گذارم.خصوصاً آقای تجویدی، به عنوان یک آرتیست بزرگ، همیشه در خاطرم هست. ولی آن ها ــ متاسفانه به  علت شرایط بسته ای که بزرگ ترین بدبختی این مملکت بوده و درحال حاضر هم خیلی بدتر شده ــ تماسی با دنیای گسترده و عوض شده و پیشرو و پیشرفته و صنعتی شده و به اصطلاح مرز شکن امروز نداشتند. الآن هم ندارند! الآن هم توی دانشکده و موزه های ما، خصوصاً توی این  جاهایی که تصمیم می گیرند برای آموزشِ رشته های هنری، آن جهان بینی لازم را ندارند! دو علت دارد: یکی، مرزها بسـته است؛ و دیگری، مســاله ی زبان است. ما از نظر زبان، سخت است که بتوانیم با پیشرفت های
فرهنگی  و هنری امروز، تماس داشته باشیم؛ یا مثلاً درک کنیم و
بفهمیم ــ وقتی می گویم ما، منظورم دست اندرکاران امور هنری  هستند! ــ این است که یکدفعه می آییم وسط این دنیای شلوغ هنر و می خواهیم حرف زمان صفویه را بزنیم یا ادای قاجار ها را درآوریم! ((عهدنامه ی گلستان)) نوشته و ((عهدنامه ی ترکمنچای)) تکمیل شد و... شکست! بعد از این شکست و بعد از آن شکست... این مملکت رسید به  جایی که حالا هست. این  را از نظر تاریخی می گویم. از زمان هخامنشیان شروع کنید تا برسید به این جا؛ نتیجه اش آن می شود که هِی باید زنجیر به  سینه بزنیم و هِی آه  و ناله و نفرین بکنیم... این وقتی می آید توی هنر، بازهم اصرار داریم که بگوییم: زنده باد ایران!... زنده رودی کسی بود که مرزشکن بود. یعنی توی ایران ایستاده بود، ولی به  دنیا نگاه داشت!

*تالار ایران (قندریز) می خواست یک نگاه جهانی در ایران به  وجود آورد..

تالار ایران، یک جزیره ی کوچک از فعالیت هایی بود که در آن جا می شد! سالن های بزرگ دانشکده ی هنرهای زیبایی که چهل ـ پنجاه  نفر آن جا ریخته بودند و بعضی هم حالا هیچ  اسمی ازشان نیست، تالار قندریز را به  وجود آورد؛ آن آزادی ای که بچه ها می آمدند و بحث می کردند و جیغ می زدند و کار می آفریدند... اتمسـفر خاصی بود که یکی از وجناتش مثلاً شده بود تالار قندریز! برای شمایی که اهل تحقیق و تعمق هستید، تجسم آن اتمسفر وقتی مهم  می شود که بخواهیم آن جا را با یکی از همین پایگاه های هنری فعلی مقایسه کنیم!

*دلایل برون رفت تان از تالار قندریز چه بود؟ شما خیلی زود کناره  گرفتید [تیز نگاهم می کند و می خندد.] این را پاسخ دهید تا پرسش بعدی را مطرح کنم و آن هم درباره ی رویین پاکباز است. آن جایی که در کتاب سال تالار ایران درباره ی شما ((آن)) حرف را می زند! شما اولین کسی هستید که دچار برون رفت از گروه نقاشان تالار قندریز شدید. دوست دارم شرح بدهید.
مساله این است که وقتی از مادربزرگم پرسش های خصوصی می کردیم، می گفت؛ نِنِه جون، دست  به  دِلُم نِزَن [با لهجه ی اراکی ادا می کند]؛ حالا هم: نِنِه جون، دست به  دِلُم نِزَن. [قهقهه می زند. می خندم.]

*اتفاقاً می خواهم گفت وگو به این سمت برود.

یک  چیزی به شما بگویم: مساله این است؛ آدم هایی که آن جا بودند، همه در اوایل بیست سالگی بودند. مُشتی جوان پرانرژی، درعین حال کم تجربه، با جیب خالی و با امید و بزن  و بکوب می خواستند همه کاری بکنند. مقدمه ی تالار ایران (قندریز) را سیروس مالک چید. شما خودتان اطلاع دارید. یک رستورانی مقابل دانشگاه تهران بود که زیرزمینی داشت.بچه ها تصمیم گرفتند به اتفاق درستش کنیم. یک  مقدار گونی خریدیم و با  کمک سیروس مالک و ممیز و قندریز و سایرین درستش کردیم؛ و بچه ها آمدند و شروع کردیم. پول اجاره را هم حتی خود بچه ها  می دادند... مشکل تالار ایران این بود که دو تفکر در مدیریتش دخیل بود! اولی می گفت، حالت گروهی شود؛ یعنی بچه ها جمع شوند و یک حالت دموکراتیک حاکم باشد و تصمیم بگیریم راجع به نشریات و حتی کمک هایی که ممکن است دولت بکند و بورسیه و... یعنی همه بنشینیم دور یک میز و تصمیم گیری کنیم. چندنفری هم بودند که می گفتند این جا باید به  صورت محوری راه برده شود. محوری هم این طور که تقریباً به  صورت دائمی باشد. یعنی دو یا سه نفر باشند این وسط و آن ها هم بچرخانندش؛ بقیه هم جزو اعضا باشند...

*... که منظور از این دو نفر، پاکباز و جودت باید باشد!

نه! من این را نمی گویم! [با همان لهجه ی مادربزرگ اش می گوید، دست به دِلُم نِزَن!]

*ما می میریم و بعد از ما تاریخ به اشتباه نوشته می شود.

یعنی می خواهی بگویی من می میرم؟ من پیرم!؟

*نه! ما می میریم و بعد از ما تاریخ به اشتباه نوشته می شود.

شب جمعه پشت سر مرده ها حرف نزنیم بهتر است! این مساله باعث شد پچپچه بیفتد توی بچه ها و این ریاست طلبی؛ یک کمی مسائل را از آن حالت خودجوش و دموکراتیک دور کرد... البته، این طرز تفکرِ آن زمان بود. الآن اگر بود، شاید چیز دیگری می شد!

*شما رانده شدید از گروه یا به برون رفت رسیدید؟ لطفاً واضح بیان کنید!

نه! هیچ کس رانده نشد. همیشه با هم بودیم. توی دانشکده با هم بودیم. تا نُه ـ ده شب با هم بودیم! ناهار می خوردیم و این ور و آن ور می رفتیم...

*ولی انگار به عمد شما را به حاشیه کشاندند!

نه. این را شما می گویید. ولی این مساله، من را آن موقع  آزرده خاطر نمی کرد.

*ولی امروز مرا آزار می دهد!...

این حرف را زدید، الآن می خواهم یک چیزی به شما نشان دهم [از کیسه ی پلاستیکی در دستش یک دفتر جلدقهوه ای صدبرگی با عطف سیمی درمی آورد مربوط به چهل ـ پنجاه سال پیش و می گوید: این را در آوردم تا به شما نشان دهم، در پاسخ حرف تان. [از روی آن به آرامی می خواند:]
((تنها عقیده ای که راجع به معنای فکری یک نمایشگاه و نتیجه ی آن دارم این است که ممکن است تشکیل یک نمایشگاه، نه برای مردم، بلکه برای ارضای خودخواهی و غرور یک هنرمند باشد. [هزاوه ای نیاز به عینک پیدا می کند و با خود می گوید؛ عینکم را بزنم!] و می بایست  که تمام نظریات مردم ــ هنردوست، هنرپرور و هنرنما ــ برای یک هنرمند، که اطمینان به خود دارد، یک صوت آبستره باشد؛ یعنی فقط یک صدا. قربان شما:  حسین مجابی.)) یک جمله ی این جوری که طرف آن  زمان نوشته، حالا من بیایم و به این که کی چه گفت فکر کنم!؟ اولاً پاکباز از آن اول نبوغ خودش را در تحقیق و نوشتن و کارهای باطمانینه و حساب شده و عمیق، نشان داد. از همان موقع طرفدار امپرسیونیست ها بود، در صحبت هایی که می کرد. اولین کتاب آن جا را هم در این باره ایشان کار کرد: نقاشی فرانسه از ۱۹۴۵ به بعد. هنوز هم... اتفاقاً دیشب آخرین کتابی را که ترجمه کرده، می دیدم. شنیده ام ممکن است جزو کتاب برتر سال شود؟

*شنیده اید یا فکر می کنید!؟

شنیده ام! در این کتاب، پاکبازی دیدم که مثل گذشته خودجوش ادامه می دهد. او کلی در زمینه ی آموزش هنر، کار و خدمت و روشنگری کرده...

*کم کاری هم کرده درباره ی بعضی از افراد. البته، با آنچه کرده، کاری نداریم؛ قبول! آنچه را نکرده می خواهیم بررسی کنیم.

نه! من یک چیزی به شما بگویم: البته، این ژورنالیست بودن شما از جهتی خوب است که...

*من ژورنالیست نیستم. با نقاشان حرف می زنم ــ حرف دارم ــ و می خواهم اشتباهات تاریخ معاصرهنر این سرزمین را تصحیح کنم!

نظرات کاربران درباره کتاب هادی هزاوه‌ای

آقای کیارس،ما منتظر کتاب بعدیتون هستیم
در 1 سال پیش توسط علیمحمد افتخاری