فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب‌سرا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آش انار

کتاب آش انار

نسخه الکترونیک کتاب آش انار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آش انار

رمان «آش انار» که در سال ۲۰۰۵ به زبان انگلیسی منتشر شد و در همان سال به عنوان پرفروش‌ترین کتاب در کشورهای انگلیسی زبان معرفی گردید. نویسنده این رمان پرآوازه، درواقع یک ایرانی الاصل و متولد تهران است که در آرژانتین بزرگ شده است. داستان سه خواهر ایرانی است که زمان انقلاب از ایران مهاجرت کرده و در شهر کوچکی در ایرلند اقامت می‌گزینند و بعد از چند سال تصمیم می‌گیرند رستوران ایرانی راه اندازی کنند. نکته جالب توجه این رمان این است که نویسنده دستور غذاهای ایرانی که این سه خواهر درست می‌کنند را به تفصیل شرح می‌دهد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب‌سرا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آش انار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
...

فروغ فرخزاد

دلمه

۳۰ الی ۴۰ عدد برگ مو
۲ عدد پیاز خرد شده
۲۰۰ گرم گوشت چرخ کرده گوسفند و یا گوساله
روغن زیتون
۳/ ۱ پیمانه پونه تازه
۲/ ۱ پیمانه شوید تازه
۳/ ۱ پیمانه ترخان تازه
۴/ ۱ پیمانه نعناع تازه
۲ پیمانه برنج باسماتی پخته
۲/ ۱ پیمانه آب لیموی تازه
۱ قاشق چای خوری نمک
۲/ ۱ قاشق چای خوری فلفل سیاه ساییده
برگ موها را شسته کنار می گذاریم. گوشت و پیاز را بر روی شعله ملایم و در روغن زیتون تفت می دهیم، تا گوشت قهوه ای رنگ شود. سبزی های خرد شده را به ماهیتابه اضافه کرده و برای ۳۰ دقیقه دیگر تفت می دهیم. مواد را از روی شعله برمی داریم. در یک کاسه بزرگ گوشت، پیاز، مخلوط سبزی ها با برنج، آب لیمو، نمک و فلفل را مخلوط می کنیم. یک قاشق از مخلوط برنج و گوشت را در وسط یک برگ قرار داده، سپس لبه ها را از پایین تا زده تا به شکل یک کیسه محکم در آید. تمام برگ ها را به این روش پر می کنیم. دلمه ها را در یک سینی خوراک پزی چرب ردیف کرده و۴/ ۳ پیمانه آب به آن اضافه می کنیم و روی آن را با ورق آلومینیوم می پوشانیم و در فر با حرارت ۱۰۵ درجه سانتی گراد به مدت ۴۵ دقیقه می پزیم.

پیش درآمد

سپیده بر فراز خلیج کلو(۱) و دهکده کوچک ایرلندی به نام بَلیناکروک(۲) سر زد و توماس مک گوایر(۳) را بر آن داشت تا برای تحسین نمایش پرتوهای زعفرانی توقف کند، شاید این باعث می شد که او آغاز نافرجام حکومتش بر شهر ساحلی خواب آلود را از دست بدهد. اما مردی با خلق و خوی توماس، وقت زیادی برای افکار بیهوده و خیال بافی نداشت. این تاجر سرسخت که مانند همیشه مصمم به گسترش امپراتوری خود، شامل سه رستوران، دو بار و یک مسافرخانه در مین مال(۴) بود، ساعت پنج و سی دقیقه صبح از بستر زمختش بیرون آمده بود.
بازار که در پیچ و خم یک خیابان قرون وسطی قرار داشت، با یک مغازه همبرگر و سیب زمینی فروشی کثیف شروع و به یک کلیسای خاک گرفته قرن چهاردهم و یادبود سینت پاتریک(۵) که از سنگ یک پارچه بود و در میدان شهر قرار داشت، ختم می شد. در این میانه ترکیبی از بارها، کفاشی کلارک(۶)، مغازه عتیقه فروشی و آثار مقدس و سوغات فروشی اَرَن(۷) به چشم می آمد، که هر کسی انتظار دیدن آنها را در چنین شهرهایی از ایرلند دارد، شهرهایی که در سایه سار کاردستی مادر طبیعت جای گرفته اند. ناتوان در پهلو زدن به شکوه آثار باستانی هزاران ساله و جاده های باستانی کلتیک(۸) ـ که حتی خیال آن را هم ندارند ـ چنین شهرهایی تنها به عنوان نماد مبهمی از پیشرفت در اینجا و آنجا پراکنده اند. عوارض طبیعی بَلیناکروک تنها کروک پتریک(۹)، یا ریک(۱۰) است، که سینت پاتریک برای چهل روز و چهل شب بر بلندای آن مسکن گزیده بود. کوه تنها با حالتی موقر و روحانی بر دهکده که در دامانش آرمیده سایه می اندازد، روح افسرده آن دیگر شیفته تصویر مزارع تکه تکه و پراکنده در دره ها، راه های سنگی و مردم نادانی که زیردست او در مین مال جای گرفته اند، نیست.
اولین روز بهار سال ۱۹۸۶ در حالی آغاز می شد که توماس مک گوایر در خیابان اصلی بَلیناکروک ایستاده بود و از شدت باران سرد صبحگاهی به خود می لرزید. کافه دار تنومند تازه درهای سرداب پدی مک گوایر(۱۱) را باز کرده بود. کافه بیدزده ای که او بالغ بر بیست سال پیش از پدرش به ارث برده بود. مرگ ناگهانی پدی در یک سانحه تراکتور باعث شد که توماس نوزده ساله، جوان ترین کافه دار بَلیناکروک لقب بگیرد، که کاونتی مه یو(۱۲) به خود دیده است. چنین مالکیت زود هنگامی بر محبوب ترین پیاله فروشی شهر، شوربختانه بدترین تاثیر را بر خُلق لطیف مرد جوان گذاشته بود. طبع بیمار توماس آمیزه ناخواسته ای از سردی و گرمی بود که هیچ چیز، حتی دستور غذای مشهور و متعادل کننده مرجان مرکب از تارت کره ای و آش انار هم، درمانی بر آن نبود. این ترکیب مزاجی مهلک نه تنها بازگشای نامعقولی های بیشمار او گشته بود، بلکه او را برای مقاومت در برابر عطر محرک هل، دارچین و گلاب ناتوان ساخته بود. که از قضا امروز هم در مسیرش در جریان بودند.
بو اول به مشام توماس مک گوایر رسید، در حالی که به سمت سرداب یخ زده پیاله فروشی می رفت، که کارگر مزدور گینه ای در آنجا بود. رایحه ای با آهنگی عصیانگر که از شرارتی ناشناس نشات می گرفت، بیگانگی غریبی که زنگ ها را در سر بزرگ توماس به صدا در آورد و او را در جایش میخکوب کرد. در این هنگام مرد گینه ای کانر جنینگز(۱۳) هم برای بو کشیدن مکثی کرد، نسیمی که توماس از آن فهمیده بود که عطر غریب به راستی واقعی است.
«یا مسیح، مریم باکره و ژوزف(۱۴). اگه این بو از بهشت نیست، پس من نمی دونم چیه.» کانر بر روی گاری چلیک ها خم شده بود و با بینی بزرگ ولی کوتاهش خرناس می کشید. کانر مرد مجردِ چهل ساله ای بود که هنوز با مادر خانه دارش زندگی می کرد، او تازه صبحانه ناامید کننده اش شامل چای کیسه ای چند بار مصرف و یک ساندویچ گوشت در یک نان کره زده بیات را خورده بود. همان طور که کانر برای بو کشیدن ایستاد، شکم فراخش غرغر بی اختیاری سر داد».
توماس ابرو در هم کشید و فریاد زد: «اگر اون تَن گُندتو تکون ندی و کار انبارو تموم نکنی زودتر از اونی که فکر می کنی بهشتو می بینی! پس به کار برس و وقت منو تلف نکن. یا ترجیح می دی یه زنگ به شیموس اوگریدی(۱۵) بزنم؟ مطمئنم که دوست داره بشنوه که یکی از کارگراش کجاست و چیکار می کنه.»
البته این حتی برای توماس مک گوایر هم یک تشر تند و خشن بود، به مجرد اینکه کانر یک چلیک دیگر را از گاری بیرون کشید خون به صورتش دوید، او در حالی که زیر لب غرولند می کرد در پله های سرداب ناپدید شد و کافه دار را در جست و جوی منبع بو تنها گذاشت. شامه بیدار توماس او را به در کناری هدایت کرد، به طرف مغازه کهنه ای که زمانی شیرینی پزی دلمنیکو(۱۶) بود، به شیرینی پزی پاپا(۱۷). دلمنیکو اندکی پس از جنگ جهانی دوم از ناپل(۱۸) به این شهر آمده بود و برای بیش از سه دهه همین مغازه خمیرگیری را در مین مال چرخانده بود. ولی پس از مرگش که پنج سال پیش رخ داد، مغازه به ساختمانی متروک و پر از خاک تبدیل شده بود، یا شاید به این خلوت هم عادت کرده بود. به خاطر چشم های حریصش، توماس نمی توانست از تلالو نوری که از پنجره های روزنامه زده مغازه می تابید چشم پوشی کند.
هر چه که او به شیرینی پزی قدیمی نزدیک تر می شد، نور هم تابناک تر می شد، آن رایحه بیگانه و غلیظ باعث می شد که زانوهای پر توان او مانند یک بچه مدرسه ای خجالتی بلرزد. توماس از درز روزنامه زیر چشمی نگاهی به داخل کرد، با انتظار اینکه با خود شیطان مواجه شود، اما در عوض درخشش جسمی طلایی را دید؛ وقاحت درخشانی که تمام وسعت دید او را اشغال کرد.
کافه دار ترشرو خرناسی کشید و بر روی پیاده رو ترک خورده زیر در مغازه تف کرد. این جادوگری بود، البته که بود، هیچ شکی هم در آن نیست. او می خواست دقیقا بفهمد که چه کسی در پس همه اینها است.

فصل اول

بوی هل و گلاب در کنار برنج باسماتی، ترخان و پونه که بوهای هر روزه بودند، در نظر مرجان امین پور همان قدر عادی جلوه می کرد، که بوی قهوه فوری و گوشت آبدار برای آشپزخانه های غربی معمول بود.
علی رغم اینکه مرجان در سرزمین کویرهای باستانی به دنیا آمده بود، جایی که شن های روان بقایای فرو ریخته پرسپولیس را احاطه کرده اند، استعداد سرشاری در پرورش گیاهان داشت. او از دوران کودکی آموخته بود که چگونه سرسخت ترین دانه ها را هم وادار به ریشه دواندن کند، حتی قبل از آنکه بتواند اسمشان را به فارسی هجی کند. دست های مهربان بابا پیروز راهنمای مرجان بودند، باغبان ریشوی پیری که از زمین های خانه کودکی مرجان نگهداری می کرد، مرجان کوچک ساقه های خزدار مرزنگوش و سنبل طلایی را در پشته های تیره زمین می کاشت. خاک رطوبتش را از برف های آب شده کوهستان البرز می گرفت، آبی که پیش از اینکه به حوض هشت گوشه بزرگ باغ امین پور سرازیر شود، از دشت های حاصلخیز حومه تهران می گذشت.
آب در حوضی می جوشید که در وسط باغ محصور قرار داشت و با کاشی های فیروزه ای و سبز اصفهانی آراسته شده بود.
در حالی که مرجان با چشم هایش اولین جوانه های زرد ترخان و یا صعود پنهانی علف های هرز بر ساقه شوید را نشانه می رفت، بابا پیروز فهرست بلند بالای باغبان های مشهوری را که از خاک پارس برآمده اند باز می گفت. «ابوعلی سینا»، بابا پیروز سینه را صاف کرد: «ابوعلی سینا مشهورترین گیاه شناس بود. مرجان خانم می دونستی که این حکیم دانا اولین کسی بود که گلاب را تهیه کرد؟ او گلبرگ های نازک را فشرد تا روغن آنها را بگیرد، او این مایع گرانبها را برای لذت به جهانیان ارزانی کرد. یک ایرانی اصیل، چه مرد بزرگی!» پیرمرد باغبان با حرارت حرف می زد، و در میان سخنانش فقط آنقدر مکث می کرد که بتواند تنباکوی توت فرنگی را که در یک چپق گره دار کوچک می کشید، روشن کند.
در بزرگسالی هم مرجان هر کجا که بود خاطرات زیبایی از بابا پیروز و باغ کودکیش داشت. هیچ روزی نبود که مرجان به دنبال پشته خاکی نباشد تا انگشتانش را در آن فرو کند. مرجان با انگشتان برهنه اش که خاک و کود بر آنها خشکیده بود گیاهان و یا گل های محبوبش را در خاک فرو می کرد و تشویق های محبت آمیزی نثارشان می کرد. اهمیتی نداشت که آن تکه زمین سابق بر این چقدر بایر بوده است، تنها با یک بار رسیدگی خاص مرجان، دیگر دانه های نهفته در دل زمین محدودیتی برای شکوفایی نداشتند.
در هر جایی که مرجان زندگی کرده بود ـ که در بیست سال گذشته تعدادشان زیاد نبوده است ـ همیشه مرجان یک باغچه سبزیجات کوچک داشت، شامل حداقل یک نوع ریحان، جعفری، ترخان و پونه. حتی در آپارتمان های تاریک انگلیسی که او و خواهرانش در هفت سال گذشته و از زمان ترک ایران در آنها زندگی کرده بودند، مرجان با موفقیت رنگین کمانی از سبزیجات خوراکی به عمل آورده بود، فقط و فقط در گلدان های سرامیکی آبی رنگی که بر لبه پنجره ردیف کرده بود. نهایت تخصص مرجان را از وسوسه دست از کار کشیدن باز می داشت، حتی به قیمت باران های وحشتناک.
مرجان که در آشپزخانه شیرینی پزی قدیمی مشغول مخلوط کردن سری دوم مواد دلمه بود، سعی می کرد که پشتکار گذشته را به یاد بیاورد. مرجان آرزو می کرد که برای کاشتن ترخان، نعناع و پونه تازه زمان داشت، تا آن سبزی های تازه را به دلمه ای که با کمک خواهرانش، بهار و لیلا آماده می کرد، اضافه کند. شاید اگر چیزی در بَلیناکروک کاشته بود، اکنون از اضطرابی که بر او غالب شده بود رهایی می یافت. اما بعد به خود یادآور شد که بهتر آن است که چنین حسرت هایی را از خود دور کند، به ویژه زمانی که کاری از دست او بر نمی آید. یک سری دیگر از دلمه ها مانده بود، بدون در نظر گرفتن یک دو جین خوراکی های اشتهاآور دیگر ـ و زمان، این پیر چموش بر علیه او بود.
رستوران بابل(۱۹) باید تا کمتر از پنج ساعت دیگر افتتاح می شد. پنج ساعت! در شهری که مرجان هنوز نمی توانست نام آن را درست ادا کند چه رسد به هجی کردن آن. با ـ لی ـ نا ـ کرو. تمام مردم شهر برای مزه کردن خوراکی های آنها می آمدند، با چشم هایی پرسشگر و زبان هایی کنجکاو. بر خلاف مسئولیت های محدود او در آشپزخانه های دیگر، این بار او مسئول همه چیز بود.
مادامی که مرجان گوشت چرخ کرده و پیاز را روی شعله های ملایم و رقصان سرخ می کرد، قلبش می تپید. وقتی گیاهان گرانبهایش را اضافه کرد ماهیتابه از سر رضایت صدای سوت مانندی سر داد؛ این سبزیجات تنها از انواعی بودند که او توانسته بود با این وقت کم خریداری کند. حتی در ایران هم زمان هایی بود که مرجان برای پخت دلمه به ناچار از سبزیجات خشک استفاده می کرد. از یک شب خیساندن سبزی های خشک مرجان به این نتیجه رسیده بود که آنها نیز به خوبی انواع تازه ترشان هستند.
مرجان با کمک تمام نیم تنه بالایش سبزیجات را با برنج پخته، آبلیموی تازه، نمک و فلفل مخلوط می کرد. او با وجود درد بی امانی که در شانه هایش احساس می کرد با منتهای قدرت در تکاپو بود؛ زیرا هم زدن محکم برای یک دست شدن مواد دلمه لازم بود. مرجان برای تمیز کردن دست های خسته اش مکثی کرد و به سرتاسر آشپزخانه و خواهرش بهار که در حال پیچیدن اولین سری دلمه ها بود نظری انداخت. بهار با آن چشم های درشت و نافذش اغلب هنگام آماده کردن غذا هیجان زده می نمود، انگار که زندگی اش بستگی به سبزی و یا گیاهی داشت، که پیش چشمانش در حال قربانی شدن بر روی تخته بود. به طرز شگفت آوری از میان سه خواهر امین پور، این بهار نحیف بود که قدرت زیادی در بازوان خود داشت. در اندام لطیف و شکننده او تنها شانه ها و بازوانش قوی بودند، حتی به قدرت دستان مردی با دو برابر هیکل او، که هنگام نیاز به باز کردن درِ بطری ها و یا مخلوط کردن به کار می آمدند.
مرجان قاشق چوبی را برداشت و به سراغ دلمه برگشت. به نظر می رسید که سر خواهرش آنقدر شلوغ است که نمی تواند در غلبه بر باقیمانده مواد دلمه به او کمک کند، نه فقط به این دلیل که تمرکز بهار بر پیچیدن برگ های مو بود، بلکه می بایست مراقب کار لیلا هم باشد. اهمیتی نداشت که مرجان چند بار تاکنون به تفاوت های شخصیتی دو خواهر کوچک تر پی برده بود، کاری ساده تر از پیچیدن دلمه نبود که نشان دهد تفاوت آن دو از زمین تا آسمان است.
بهار که توسط یک راهنمای درونی و سخت گیر هدایت می شد، با مهارت هر برگ را (رگه ها رو به بالا باشند) روی تخته می انداخت. این کار یک سِیر منظم و ثابت بود که با برداشتن یک پنجه از مواد با دست چپ آغاز می شد و با تا زدن ماهرانه برگ مو توسط دست راست ادامه می یافت، سپس با کشیدن دلمه به یک منطقه تمیز او به چابکی برگ مو را از انتها به بالا می پیچید. علی رغم شیوه زمخت بهار در پیچیدن برگ ها، این روش اغلب با موفقیت همراه بود، بهار مطمئن بود که بسته های کوچک خوشبختش در ادامه راه ایمن هستند، از آنچه بهار درست می کرد تعداد کمی وا می رفت.
لغزش لیلا در پیچیدن برگ ها همیشه مشهود بود، زیرا روش او بی دقت و روی هم رفته با اطمینانی کاذب همراه بود. با اینکه مرجان و بهار به دفعات اسلوب درست را به او نشان داده بودند، باز هم لیلا دلمه هایش را در برابر وارفتگی، آسیب پذیر رها می کرد. اگر در هنگام کار یکی از دو خواهرش در جمع کردن مواد ریخته شده و دوباره پیچیدن برگ سریع عمل نمی کرد، که البته سری هم تکان می داد، هر کسی می توانست بگوید که کدام دلمه ها را لیلا درست کرده. در میان ردیف تمیز و خوش بوی دلمه هایی که مرجان و بهار پیچیده بودند، دلمه های از هم پاشیده خواهر کوچک تر که نتیجه شاهکارهایش بود نیز به چشم می خورد. به دلیل غریبی همیشه ردی از بوی گلاب و دارچین لیلا به مشام آن دو می رسید.
این عطر کم رنگ که در هر حرکت لیلا مشهود بود، بوی آشنایی به شمار می رفت، اما در مورد دستور غذایی که گلاب و دارچین جایی در آن ندارند قدری عجیب بود. با این همه دلمه گلاب و دارچین او هیچ گاه خواهرانش را متعجب نساخت. لیلا سبک خاصی در بالا بردن توقع از سطح معمول داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب آش انار

۱۰ صفحه اول رو خوندم. ترجمه افتضاحه. این تنها کلمه ایی که توصیفش میکنه.
در 1 سال پیش توسط zoh...i88
*____* بنظر جالبه اون دستور غذا ها منو کشته=)))))))♡
در 1 سال پیش توسط kwsr niya
این یه کتاب عالی که مطمئنم از خوندنش هیچ وقت پشیمون نمیشید یه داستان واقعی وقتی میخونیش یه حس خاصی با شخصیتاش برقرار میکنی. کتاب خوندن اونقدرا هم که فکر می کنی آسون نیس.
در 1 سال پیش توسط کتابدار بزرگ
هنوز نخوندمش اما گمانم خیلی شبیه کتاب آب برای شکلات باشه
در 1 سال پیش توسط سیمین ورسه
به نظر منم کتاب فوقالعاده جذابیه. امروز اولشو خوندم تا شب میخام تمومش کنم😊
در 1 سال پیش توسط sepid
کتاب پر از انرژی منفی مردان یا متجاوزن یا عرق خور و زنان خبر چین و بی اعصاب ‌و خیانت کار. بعضی اوقات تا چند صفحه این موج منفی ادامه داره و در مقابل موج مثبت در عرض چند ثانیه تموم میشه. توصیف مردم ایران و ایرلند به نظرم درست نیست. من این کتاب رو پیشنهاد نمیکنم.
در 12 ماه پیش توسط محمد حسین جمارانی
کتاب بدی نبود. عالی نبود اما خوب بود. راجع به سه تا خواهر ایرانی در دهکده ای ایرلندی که رستوران ایرانی زدن و ماجرا درباره گذشتشون که اونا رو به این دهکده کشونده و زندگیشون در اونجاست.
در 1 سال پیش توسط Nargues
به نظرم زیاد تاثیر گذاری نبود
در 1 سال پیش توسط tog...mia
خیلیه سطحیه
در 7 ماه پیش توسط mari m
داستان چیپی بود درواقع اصلا ارزش وقت گذاشتن رو نداشت. فقط دستور غذاهاش شاید بدرد بخوره
در 1 سال پیش توسط بخوان