فیدیبو نماینده قانونی نشر شبگیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آیین همسرداری

کتاب آیین همسرداری

نسخه الکترونیک کتاب آیین همسرداری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آیین همسرداری

هر مرد در حقیقت دارای دو شخصیت است: شخصیتی که در حال حاضر دارد و شخصیتی که دلش می‌خواهد داشته باشد.» مثلاً یک مرد خجالتی و کمرو دلش می‌خواهد معاشرتی و جسور باشد. یا کسی که گمنام است دلش می‌خواهد معروف و مشهور شود. یا اگر اعتماد به نفس ندارد آرزو می‌کند متکی به نفس و شجاع شود. وظیفه‌ی هر زن این است که به شوهر خود کمک کند تا او به شخصیتی که دلش می‌خواهد برسد. البته این کار را نباید با غرولندکردن و آزاردادن او انجام دهید. در ضمن همیشه به یاد داشته باشید که هرگز شوهر خود را با شوهر همسایه مقایسه نکنید. به هر حال در راه کمک به شوهرتان برای این که به شخصیت آرمانی خود برسد او را عصبی و کلافه نکنید. بدون شک بهترین راه برای کمک به او این است که از شخصیت او تعریف و تمجید کنید و به او روحیه بدهید.

ادامه...
  • ناشر نشر شبگیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آیین همسرداری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل دوم: بعد از دست یابی به نخستین هدف،خود را برای هدف بعدی آماده کن

نخستین آرزوی نیک الکساندر این بود که وارد دانشگاه شود و مدرک فوق لیسانس یا دکترای خود را بگیرد. او دوران کودکی خود را در یک پرورشگاه محقر گذراند. در آن جا بچه ها را از ساعت ۵ صبح تا غروب به کارهای سخت وامی داشتند و غذای کمی به آن ها می دادند و در مکانی کثیف می خوابیدند.
نیک پسر باهوشی بود و در پانزده سالگی دبیرستان را تمام کرد و از پرورشگاه بیرون آمد تا از استعدادهای خود بهره بگیرد و زندگی جدیدی برای خود بسازد. اما بهترین کاری که توانست پیدا کند خیاطی در یک مغازه ی کت شلواردوزی بود. ساعات کار زیاد و دستمزد آن خیلی کم بود. اما نیک کسی نبود که عقب نشینی کند. پانزده سال تمام به این کار طاقت فرسا ادامه داد تا این که اتحادیه ی کارگران تشکیل شد و دستمزدها بالا رفت و ساعات کار کاهش یافت.
اوضاع نیک کم کم بهبود یافت و با دختری ازدواج کرد که او را برای رسیدن به آرزوهایش تشویق می کرد. اما هدف بزرگ نیک در زندگی تحصیلات دانشگاهی بود که در آن زمان محال می نمود. چون کمی بعد از ازدواج آن ها کارگران شروع به اعتصاب کردند و نیک موقتا بیکار شد. در این زمان ترزا، همسرش، او را تشویق کرد که با پس انداز مختصرشان یک بنگاه معاملات املاک راه بیندازند و برای کمک به نیک حتی انگشتر نامزدی شان را فروخت. دو سال بعد از راه اندازی معاملات ملکی الکساندر در پنسیلوانیا، وضع اقتصادی آن ها رونق گرفت، به طوری که ترزا با اصرار از نیک خواست که برای ادامه ی تحصیل وارد دانشگاه شود.
نیک الکساندر سی و شش ساله بود که فوق لیسانس خود را گرفت و به آرزوی خود دست یافت. البته در جریان تحصیل هرگز همسرش را تنها نگذاشت و دوشادوش او به معاملات املاک مشغول بود. هدف بعدی آن ها ساختن خانه ای در ساحل دریا بود که به زودی آن را نیز محقق ساختند. فکر می کنید آیا این زوج بعد از آن دست از کار کشیدند؟ نه. آن ها دختر کوچکی داشتند و با هم تصمیم گرفتند امکانات کافی در اختیار او بگذارند تا به بالاترین مراحل علمی برسد. بعد از مشورت با هم دیگر تصمیم گرفتند با وام بانکی که برای زمین و موسسه ی خود دریافت کرده بودند آپارتمانی روی بنگاه معاملاتی خود بسازند و اجاره بدهند و کرایه ی آن را برای تحصیلات دخترشان پس انداز کنند.
زمانی که من با این زن و شوهر موفق گفتگو کردم ترزا برایم تعریف کرد که هر دو بیمه هستند و خیالشان از دوران بازنشستگی راحت است و دغدغه ی این را ندارند که در دوران پیری دچار کمبود مالی شوند. او افزود: «در حقیقت از این که شوهرم تحصیل کرده است و زبان هم را می فهمیم و در کارهای مشترک نظر و سلیقه ی من را بر نظر خودش ترجیح می دهد خیلی لذت می برم.»
از او پرسیدم: «چه چیزی باعث شد که در آن مقطع از زندگی با وجود همه ی مشکلات و سختی ها شوهر خود را ترغیب کردی که تحصیل خود را ادامه دهد؟ از نیک شنیدم که حتی حلقه ی نامزدی ات را نیز فروخته بودی؟»
«نیک هرگز کلمه ای در مورد آرزوی تحصیل دانشگاهی اش برایم نگفت. من خودم وقتی آن دوران سخت زندگی در پرورشگاه و درس و کار با آن مشقات را از زبان او شنیدم پیش خود گفتم آدم اگر عاشق چیزی نباشد این همه دشواری را به جان نمی خرد. پس عادلانه نیست او را در راه کسب آرزویش مدد نرسانم. از سوی دیگر، کیست که بخواهد با شوهری بی سواد و کودن زندگی کند. زندگی مشترک با یک آدم تحصیل کرده برای من از لحاظ روحی و روانی بسیار دلپذیر و غرورآفرین است.»
این زن و شوهر زندگی سعادتمندی داشتند چون همواره در تلاش و تکاپو بودند و هرگز دلشان نمی خواست عمر خود را به بطالت بگذرانند. آن ها با برنارد شاو هم عقیده بودند که موفقیت یعنی رسیدن به هدف، یعنی به انتها رسیدن آرزو. ولی درست در لحظه ای که به موفقیت می رسی، مانند عنکبوت نری که در لحظه ای که موفق به جفت گیری با ماده می شود جانش را از دست می دهد، انگار زندگیت به پایان رسیده. پس بهتر است هدف همیشه ادامه داشته باشد و این سفر هرگز تمام نشود.
مردم بی هدف، زندگی خود را در بطالت سپری می کنند و باارزش ترین چیز خود یعنی عمرشان را تباه می نمایند. توصیه ی من به شما این است که برای آینده ی خود و همسرتان برنامه ریزی کنید. حداقل برای پنج سال آینده تان به مشورت با یکدیگر بپردازید. مثلاً بگویید:
«در پنج سال آینده، شوهرم باید فلان مدرک را از دانشگاه بگیرد... بعد باید به او کمک کنم شغل خوبی گیر بیاورد. در این مدت خودم هم باید یک زبان خارجی یاد بگیرم و...»
خانم هی وود که در فصل قبل ماجرای زندگیش را برایتان نقل کردم از قول همسر یکی از مشتریانش می گوید: «امیدوارم شوهرم هرگز از موفقیتی که به دست می آورد دچار غرور نشود و در همان جا متوقف نگردد. ما مدت پنج سال است که با هم ازدواج کرده ایم و در هر یک از این پنج سال شوهرم هدفی را پشت سر گذاشته است. سال اول دکترا گرفت، سال دوم و سوم دوره ی تخصص خود را گذراند. بعد یک سال کارآموزی کرد. امسال در شغل مورد نظر خود مشغول به کار شده است. اما روزی که بگوید به اندازه ی کافی تحصیل کرده و تجربه دارد و پول جمع کرده است فکر کنم آخرین روز خوشی زندگی من است.»
در زندگی، وقتی به هدفی دست یافتید، بلافاصله هدف بعدی را مشخص کنید چون از این طریق زندگی خود را شور و نشاطی خواهید بخشید. وگرنه درجا خواهید زد و به کسالت و خستگی می رسید.
از شما خانم های عزیز نیز می خواهم به شوهران خود کمک کنید تا پس از دست یابی به یک هدف، هدف دیگری را برای خود انتخاب کنند و سعی و کوشش خود را برای رسیدن به آن ادامه دهند. به یاد داشته باشید که این کار را باید با زیرکی و لطافت انجام دهید وگرنه نتیجه ی معکوس به بار خواهد آورد. او باید حس کند که با این کار خود در حق شما لطف می کند و این فداکاری برای رضایت خاطر شماست.

بخش اول: نخستین گام ها به سوی موفقیت

فصل اول : در تصمیم گیری ها به شوهر خود کمک کنید

سال ۱۹۱۰ دو مرد جوان، اتاق ارزان قیمتی را در یکی از خانه های شهر نیویورک اجاره کردند. یکی از آن ها دیل کارنگی نام داشت که با کلی امید و آرزو و شور و اشتیاق از مزارع ذرت میسوری، جایی که با خانواده اش زندگی می کرد، به نیویورک آمده بود تا به تحصیل در دانشگاه هنرهای زیبای این شهر بپردازد. جوان دیگر، پسری روستایی به نام ویتنی بود که او نیز کشتزارهای سرسبز زادگاه خود را ترک کرده و به پایتخت آمده بود تا روزی مدیر یک شرکت بزرگ شود و این آرزوی کوچکی نبود.
دیل کارنگی تعریف می کند: «هنوز آن شبی را که ویتنی جوان برایم از آرزوهایش می گفت به یاد دارم. من از او پرسیدم: آخه چه طور می خواهی به این آرزوی بزرگ دست پیدا کنی؟ ویتنی جواب داد: خودم هم نمی دانم. ولی این را خوب می دانم که آرزوی مدیر کل شدن یک لحظه از مغزم خارج نمی شود. به همین خاطر من نیز همه ی تلاشم را برای دست یافتن به آن به کار می برم.»
اکنون سال های بسیار زیادی از آن شب خاطره انگیز گذشته است و ویتنی امروز مدیرکل شرکت تولید پنیر بلومون است. از طریق همسرم، دیل کارنگی، با ویتنی تماس گرفتم و به دیدارش رفتم. خانه ی امروزی او هیچ شباهتی با آن خانه ی اجاره ای ارزان قیمت دوران جوانیش نداشت. اولین بار بود که او را می دیدم. فقط برخورد صمیمانه و صادقانه اش رنگ و بویی از روستامنشی او داشت ولی بقیه ی چیزهایش بسیار تغییر کرده بود. نشستم و به صحبت هایش گوش سپردم. با صدایی گرم و دلنشین برایم گفت: «بله، خانم کارنگی. من امروز خیلی خوشحالم چون به آرزویی که از جوانی در سر داشتم رسیده ام. امروز ویتنی رئیس یک شرکت بزرگ است. همین نشان می دهد که آن آرزوی دوران جوانی ام فقط خواب و خیال بیهوده نبوده است.»
پرسیدم: «آقای ویتنی، این همه سال را چه طور گذراندید و چگونه توانستید به ریاست کمپانی پنیرسازی بلومون برسید؟»
آقای ویتنی مکثی کرد، سال های گذشته را در ذهن خود مروری کرد و همان طور که هنوز لبخندی گوشه ی لبانش نقش بسته بود گفت: «بعد از آن که چند سالی را با دیل کارنگی هم خانه بودم سرانجام کاری پیدا کردم. البته شغل ناچیز و پیش پا افتاده ای بود: منشی جزء در یک نمایندگی مواد غذایی یک شرکت بزرگ. اما یادم می آید که آن کار را با چنان علاقه ای انجام می دادم که انگار به مقام مدیرکلی آن شرکت رسیده بودم. دلم می خواست هرچه زودتر به تمامی امور آن شرکت وارد شوم. به همین خاطر تمام وقت خود را در شرکت می گذراندم. حتی در زمانی که همه ی کارکنان در حال ناهار خوردن بودند مشغول کار بودم.
اما بعد از مدتی به قسمت عمده فروشی منتقل شدم و به کارکنان آن قسمت کمک می کردم. البته برای این ارتقا نه اضافه حقوقی به من تعلق گرفت نه از من قدردانی می شد. ولی این ها برای من اصلاً مهم نبود چون می خواستم تجربه به دست بیاورم و به مسئولین شرکت نشان بدهم توانایی های من خیلی بیشتر از آن است که در یک شغل بی اهمیت تلف شوم.»
از حرف های شما این طور می فهمم که جوان زرنگ و باهوشی بوده اید که به کمک صداقت و پی گیری خود بالاخره توانسته اید روسای خود را وادار کنید تا شما را جدی بگیرند.
«بله، همین طور است. روسا بالاخره پی به ارزش من بردند و به فکر افتادند موقعیت من را ارتقا بخشند. حالا وضع طوری شده بود که تا یک پُست خالی می شد فورا به یاد من می افتادند و من در آن بخش مشغول به کار می شدم.»
مدت زیادی در این شرکت ماندید؟
«نه. چون آن جا هم مثل خیلی جاهای دیگر همیشه اقوام و خویشاوندان توصیه شده ای وجود داشتند که سریع در موقعیت های شغلی شرکت جایگزین می شدند. اما برای من که حالا دیگر تجربه اندوخته و پخته شده بودم مشکل چندانی ایجاد نکرد. چون حالا دیگر از خودم اطمینان داشتم و در شرکت بازرگانی دیگری مشغول به کار شدم. اما در آن جا این حقیقت تلخ وجود داشت که ملاک برای ارتقاء سابقه ی خدمت بود. یعنی باید از صفر شروع می کردم و بالا می رفتم. با این همه ناامید نشدم و هرگز هدف خود را فراموش نکردم.»
نگاه پرسش آمیزی به او انداختم و بی آن که چیزی بگویم منظورم را متوجه شد. مکثی کرد و لحنش را تغییر داد و افزود: «بله، خانم. این ویتنی که امروز در مقابل شما نشسته است اگرچه موهای سرش سفید شده ولی احساس می کند عمرش را بی هدف سپری نکرده است. من امروز مدیرکل شرکت پنیرسازی بلومون هستم و سرانجام به مقصد خود رسیدم. وضعم هم همان طور که می دانید بد نیست.»
در راه بازگشت با خود فکر کردم: «آن پسرک روستایی که روزی به دوست خود در آن اتاق مشترک محقر گفته بود روزی مدیرکل یک شرکت بزرگ خواهد شد، چندان خیالبافی نکرده بود. امروز او به هدف بزرگش دست یافته بود و درآمد زیادی داشت و در کامیابی زندگی می کرد.»
ویتنی از همان دوران جوانی هدف مشخصی در سر داشت و با ایمان و اعتقادی راسخ به دنبال آن بود و بالاخره نیز به آن دست یافت. اما به راستی دلایل موفقیت ویتنی چه بود؟
به نظر من تلاش شبانه روزی و تحصیل و طی مدارج علمی عامل موفقیت او نبود، چون خیلی های دیگر هم تلاش می کنند و درس می خوانند اما همگی آن ها موفق نمی شوند. من فکر می کنم تفاوت عمده ی ویتنی با دیگران این بود که او می دانست چه می خواهد و به کجا می رود.
همیشه سعی کنید هدف مشخصی را در زندگی دنبال کنید. بی هدفی بزرگترین عامل شکست شماست. افرادی که بدون هدف و بدون مطالعه و تحقیق وارد شغلی می شوند یا بدون برنامه ی قبلی و آمادگی لازم پیوند زناشویی با کسی می بندند معمولاً بازیچه ی دست حوادث زندگی می شوند و بعد از آن اسیر و گرفتار شدند به شانس و تقدیر متوسل می شوند. آرزو می کنند خداوند به آن ها کمک کند و روزگار به آن ها روی خوش نشان دهد.
خانم آنا هی وود مدیر یک موسسه ی مشاوره و کاریابی است. او و همکارانش تلاش می کنند افراد را در زمینه ی یافتن شغل دلخواه خود یاری برسانند و به آن هایی که از شغل فعلی خود ناراضی هستند، مشاوره می دهند تا راه خود را بیابند. من چند بار به این موسسه مراجعه کرده و با خانم هی وود به گفتگو پرداختم. او برایم گفت: «بزرگترین مشکل ما با کسانی که به ما مراجعه می کنند این است که آن ها خودشان هم نمی دانند چه می خواهند.»
او در رابطه با شیوه ی کار خود با چنین مشتریانی توضیح می دهد: «نخستین اقدامی که در جهت کمک به چنین افرادی انجام می دهیم این است که آن ها را ترغیب می کنیم تا ابتدا خواسته و آرزوی واقعی خود را به طور واضح مشخص کنند و بگویند از زندگی چه می خواهند.»
«یعنی وادارشان می کنید تا تکلیف خودشان را با خود روشن کنند؟»
«بله، درست است. چون بعد از این که چنین چیزی مشخص شد آنگاه یافتن شغل مناسب راحت است و به اصطلاح بعد از آن دیگر فرد در سراشیبی قرار می گیرد و با سرعت جلو می رود. ولی تا وقتی که هدف و مقصود خود را روشن نکرده باشد دائم به چپ و راست و جلو و عقب تغییر مسیر می دهد و نیرو و انرژیش را هدر می دهد و به جایی هم نمی رسد.»
در این جا می خواهم زنان را خطاب قرار دهم و بگویم، شما می توانید به همسر خود کمک کنید تا هدف خود را در زندگی مشخص کند و رک و راست بگوید از زندگی چه می خواهد. بعد از آن که او هدف خود را هشیارانه انتخاب کرد به او کمک کنید تا به آرزوهای خود جامه ی عمل بپوشاند و به اهداف بزرگ خود دست یابد.
ساموئل و استرلینگ، نویسندگان کتب پرفروش راهنمای ازدواج معتقدند داشتن هدف، هرچند ساده و ابتدایی، شرط اصلی و اساسی برای خوشبختی یک زن و شوهر است. آن ها بر این باورند که نوع هدف چندان هم مهم نیست، بلکه انتظار و امیدی که زوج برای دستیابی به هدف مزبور دارند مهم است. آن ها می گویند: «لذت و خوشی زندگی مشترک در این است که زن و شوهر به اتفاق هم برای آینده ی خود نقشه بکشند و در رنج و شادی شریک هم باشند و با سعی و تلاش خویش به هدف مشترک دست یابند.»
موفقیت آقای ویلیام گراهام و همسرش گفته ی بالا را تصدیق می کنند. کمپانی نفتی بیل ویلیام گراهام در منطقه ی ویچا یک کمپانی معروف جهانی است که از درآمد سرشاری نیز برخوردار است. آقا و خانم گراهام صاحب تندرستی، ثروت، شش بچه، خانه ای مجلل و شغلی مورد علاقه هستند و از همه مهم تر این که در دهه ی پنجاه زندگی خود هستند و به خوبی می توانند از حاصل تلاش خود بهره ببرند.
من آن ها را مدت هاست می شناسم و هنگامی که از بیل گراهام پرسیدم مهم ترین عامل موفقیت خود را چه چیز می داند پاسخ داد: «نقشه و هدف مشخص، همکاری زنم، و برنامه ریزی درازمدت.»
بیل و مارجری پس از ازدواج یک بنگاه معاملات املاک راه انداختند و از فروش املاک کمیسیون دریافت می کردند. آن ها در آن زمان نه سرمایه ای داشتند نه تجربه ای کافی. فقط اشتیاق بسیار برای موفقیت و پشتکار باعث ترقی آن ها شد. دفتر آن ها انتهای یک راهروی بی استفاده در یک ساختمان تجاری بود.
مارجری معمولاً توی دفتر می نشست و بیل برای یافتن مشتری و فروش در بیرون فعالیت می کرد. در آغاز کارشان رونق چندانی نداشت و حتی برای خورد و خوراک خود نیز با مشکل برخورد می کردند. اما به تدریج کسب و کارشان رو به راه شد و تا جایی پیش رفتند که می توانستند خودشان خانه ای بخرند و بفروشند. بعد خودشان خانه هایی برای فروش ساختند و فروختند و از این طریق باز هم درآمدشان افزایش یافت.
بالاخره روزی بیل در اوج موفقیت به زنش گفت: «می دانی چیه عزیزم؟ من دیگر از بساز و بفروشی خسته شده ام و این کار برایم کسل کننده شده است. فکر کنم قبل از آن که دیر بشود بهتر است وارد عرصه ی جدیدی شویم. بیا فکر کنیم ببینیم سرمایه و استعداد خودمان را می توانیم در چه کار تازه ای بیندازیم.»
مارجری که از روحیه ی شوهرش خبر داشت و می دانست وقتی وسوسه ی کاری به جانش بیفتد دیگر تا آن را انجام ندهد از پای نمی نشیند حرف های او را جدی گرفت و با یکدیگر به مشورت پرداختند و بالاخره وارد صنعت نفت شدند. به این ترتیب کمپانی نفت ویلیام گراهام پا گرفت و وارد عرصه ی رقابت های جهانی شد.
البته جدیدا شنیدم آقا و خانم گراهام در این عرصه نیز نمی خواهند تا ابد ادامه دهند. بلکه یک بار دیگر در فکر طرح و نقشه ی جدیدی هستند تا از تکرار و یک نواختی و کسالت فرار کنند. آن ها در حال حاضر مشغول مطالعه روی این موضوع هستند که سرمایه ی هنگفت خود را احتمالاً در بازرگانی خارجی بیندازند.
من مطمئنم که این زوج موفق در هر زمینه ای فعالیت کنند موفق خواهند شد. همسرش می گوید: «بیل هر وقت پروژه ای را با موفقیت به انجام می رساند بلافاصله در فعالیت جدیدی وارد می شود تا گرفتار کسالت و یک نواختی نشود.» آن ها با چنین روحیه و دیدگاهی توانسته اند زندگی رضایت بخشی برای خود و فرزندانشان فراهم کنند. موفقیت آن ها ثابت می کند هر کس با طرح و نقشه ی مشخص شروع کند و پی گیرانه هدف خود را تعقیب کند کمتر ممکن است ناکام شود.
پروفسور دایان هربرت هاکز، استاد برجسته ی دانشگاه کلمبیا می گوید: «سردرگمی و گیجی باعث غم و اندوه می شود. بی هدف در راه قدم گذاشتن نه فقط باعث درد و ناراحتی می شود بلکه یکی از بزرگترین موانع برای دستیابی به پیروزی و موفقیت است.
بنابراین نخستین گام برای کمک به شوهرتان این است که او را ترغیب کنید تا هدف خود را مشخص کند. نگذارید بی هدف و گیج هر روز به کاری بپردازد و ماجراجویی کند.
برای شما و شوهرتان موفقیت چه معنا و مفهومی دارد؟ پول، شهرت، محبوبیت، امنیت و آرامش، قدرت، خدمت به دیگران، شغل رضایت بخش یا...؟
همیشه به یاد داشته باشید که موفقیت برای هر کس معنا و مفهوم خاصی دارد. بنابراین باید با همسر خود بنشینید و بیندیشید که از زندگی خود چه می خواهید و آرزوها و اهدافتان چیست و برای دست یابی به آن ها چه امکاناتی در اختیار دارید و از چه راهی باید بروید. وقتی راه و مسیر را یافتید باید دوشادوش یکدیگر تلاش کنید تا به آن برسید. هرگز تصور نکنید که وقتی اهداف و آرزوهای همسر خود را شناختید کار تمام شده است. مرحله ی بعد از آن است که باید با همه ی توان خود به او کمک کنید.
دوست داشتن یکدیگر فقط خیره شدن به یکدیگر نیست، بلکه نگریستن به هدف مشترک است. بنابراین باز هم تاکید می کنم نخستین قدم برای موفقیت شوهرتان این است که هدفش را مشخص کند و قدم بعدی این است که او را با جان و دل کمک کنید تا به آرزوهای خود دست یابد.

نظرات کاربران درباره کتاب آیین همسرداری

نمونه رو که میخونی معلومه چه مزخرفیه
در 6 ماه پیش توسط پری ناز