فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خلبان جنگ

کتاب خلبان جنگ

نسخه الکترونیک کتاب خلبان جنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خلبان جنگ

خلبان جنگ خاطرات پرواز نویسنده با هواپیمای دوموتوره خود در جنگی که آلمان علیه فرانسه آغاز کرده بود می باشد که به زیبایی تمام بیان می شود. سنت اگزوپری در این کتاب تجربه ماه ها پرواز خود را در شرح یک ماموریت هراس آور بر فراز شهر آراس فرانسه خلاصه می کند. در گروه اکتشافی که اگزوپری هم جز آن بوده در مدت چند روز اول یورش آلمان به فرانسه به گفته خود وی از 23 خلبان گروه اکتشافی یگان اگزوپری هفده نفر جان خود را از دست می دهند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خلبان جنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

پیش گفتار؟ بله، باز هم پیش گفتار.
اگزوپری درحقیقت نویسنده، عارف، اندیشمند و فیلسوفِ انسان دوست بود، خلبانی وسیله یا فرصتی بود برای سیر و سلوک، برای کشف و شهود، برای گفتن و نوشتن آن چه روی زمین اساس هستی را تشکیل می دهد؛ گفتن و نوشتن درباره ی «انسان» و رسالتش.
بنابراین اگزوپریِ نویسنده قراردادی با موسسه ی انتشارات گالیمار امضاء کرده بود که هفت «رمان» برایش بنویسد. این رمان ها به ترتیب تاریخ نگارش عبارت بودند از:

۱. پیک جنوب ( ۱۹۲۹ )
۲. پرواز شبانه ( ۱۹۳۱ )
۳. زمین آدم ها ( ۱۹۳۹ )
۴. خلبان جنگ ( ۱۹۴۲ )
۵. نامه به یک گروگان ( ۱۹۴۴ )
۶. شازده کوچولو ( ۱۹۴۵ )
۷. دژ ( ۱۹۴۸ )

اما آیا این هفت کتاب واقعا رمان هستند؟ برداشت ما از واژه ی «رمان» چیست؟ داستان یا ماجراهایی که برای نویسنده یا افرادی دیگر (واقعی یا فرضی) پیش آمده و چارچوب و اصول خاص خودش را دارد (البته این اصول از اوائل قرن بیستم در سراسر دنیا میان نویسندگان تغییر کرد و به ویژه دو رویداد فاجعه بار جنگ جهانی اول و دوم به این تغییر دامن زدند و به جرات می توان گفت همه چیز عوض شد.)
اما همان طور که گفتم رمان در قرن بیستم مفهومی سوای مفهوم رمان کلاسیک دارد، به همین دلیل دست و پای نویسنده باز است که هر موضوع، یا ماجرا یا داستانی را حقیقی یا خیالی به هر زبان، هر سبک و سیاق و در هر چارچوبی بنویسد. موضوعی که ابتدا برای خواننده که عادت کرده بود کتاب های نویسندگان کلاسیک را رمان بداند گران و غیرقابل هضم آمد. اما چون زمان تغییر می کند، خواه ناخواه همه چیز دیگر هم با آن متحول می شود، از جمله رمان.
گفتم از آغاز قرن بیستم این تحول رخ داد، گفته ام را تصحیح می کنم. باید بگویم از آغاز قرن نوزدهم، از ادگار آلن پو، از بالزاک، از داستایفسکی و بسیاری نویسنده های طراز اول قرن نوزدهم شروع شد. باری هفت عنوان نوشته ی اگزوپری هم نام رمان را بر دوش می کشد، اما درحقیقت سیر و سلوک و کشف و شهودی است عارفانه درمورد همه ی مسائل معنوی و متعالی و اشک تاسفی است بر حماقت های این موجود شریف که سلول بنیادی عالم هستی به شمار می رود و پرتوی درخشنده از کل مطلق.
طبعا هدف اگزوپری نه فلسفه بافی و پند و اندرز است، نه داستان سرایی و نه بیان آن چه در زندگی شخصی و حرفه ای اش گذشته است. به جز دو کتاب: «پیک جنوب» و «پرواز شبانه» که ماجرایی داستان گونه (به احتمال زیاد واقعی، نمی دانم.) چاشنی ای به این دو داده بقیه، به ویژه «نامه به یک گروگان»، «شازده کوچولو» و «خلبان جنگ» حدیث دیگری است.
اما «خلبان جنگ» در چند جمله یا چند طرز فکر و یا هدف خلاصه می شود:
اول از همه «انسان»، جا و مکانش، ارزش و اهمیتش و رسالتش در جهان هستی. دوم شرکت جستن در جنگ به عنوان حقی برای زیستن و انسان بودن. سوم شرکت در جنگ برای داشتن حق قضاوت درباره ی آن. چهارم ازخودگذشتگی و جان فدا کردن، نه در راه جنگی پیشاپیش به شکست انجامیده، بلکه برای پاشیدن بذری از برابری و برادری، حقوق انسان ها و به ویژه درک برای آینده و ساختن دنیایی نو به دور از بی خردی ها و فرومایگی ها. پنجم که به گمان من از همه بالاتر است شرکت و همدردی در مصائب و تیره روزی های فرانسوی ها و همه ی انسان های بی گناهی که در این آتش ویران گر ددمنشانه سوختند و نابود شدند.
اگزوپری اگرچه به دلیل خدماتی که پیش از جنگ انجام داده، به علت جراحتی که در یکی از ماموریت های غیرنظامی اش برداشته و بالاخره به علت افکار متعالی و نوشته های درخشان جهانگیرش، به ویژه با پافشاری دوستان و فرماندهانش که می خواستند او را از شرکت مستقیم در جنگ بازدارند، می توانست با انجام خدمات ستادی و اداری و حتا اطلاعاتی در مبارزه سهیم باشد، اما او این شکل شرکت کردن در جنگ را قبول نداشت، به قول خودش نمی خواست: «شیشه ی مربایی باشد برای مصرف در آینده، پس از فروکش کردن آتش جنگ و رو به راه شدن اوضاع».
بنابراین در جنگ شرکت کرد، رسالت های انسانی و عارفانه اش را با نوشته هایش انجام داد و با فدا کردن جانش در این راه، مهر تائیدی بر همه ی خدمت ها، اندیشه ها و نوشته های صادقانه اش گذاشت.
«خلبان جنگ» رساله ایست عارفانه و خردمندانه برای آدم هایی که «آدمند»، اما جویای «انسان» شدن.

پ. ش

۱

بی شک دارم خواب می بینم. دوره ی راهنمایی را می گذرانم. پانزده سالم است. دارم با شکیبایی مسئله ی هندسه ام را حل می کنم. آرنجم را روی این میز سیاه گذاشته ام و با دقت پرگار، خط کش و زاویه یابم را به کار می برم. شاگردی ساعی و آرام هستم. رفقا دوروبرم به صدای آهسته حرف می زنند. یکی شان اعدادی را روی تخته سیاه می نویسد. چندتایی شان هم که علاقه ی چندانی به درس ندارند بریج بازی می کنند. گهگاه بیش تر در عالم رویا فرومی روم و از پنجره نگاهی به بیرون می اندازم. شاخه ی درختی به ملایمت در پرتو خورشید تکان می خورد. نگاهم مدتی طولانی به پنجره خیره می ماند. شاگرد سربه هوایی هستم... از تابش آفتاب لذت می برم، درست مانند لذت بردن از این رایحه ی کودکانه ی میز تحریر، گچ و تخته سیاه. با شادمانی فراوان به این دوران کودکی آسوده و بی دغدغه پناه می برم! این را به خوبی می دانم: ابتدا دوران کودکی و مدرسه است و رفقا، بعد نوبت روزهای امتحان و گرفتن گواهی نامه ی پایان تحصیلات، آنگاه آدم با نوعی دل گرفتگی از زیر دالانی سرپوشیده می گذرد و در پس آن به زور و به طور ناگهانی می رسد به دورانِ برای خود مردی بودن. در آن موقع گام ها سنگین تر روی زمین فرود می آیند، آدم دیگر پیمودن راهش را در زندگی شروع کرده است. سرانجام سلاح هایش را در برابر مشکلات واقعی زندگی به کار می گیرد. از خط کش، زاویه یاب و پرگار برای ساختن جهان، یا برای چیره شدن بر دشمنان استفاده می کند، دوران بازی و سرگرمی ها به پایان رسیده!
این را می دانم که یک شاگرد مدرسه به طور معمول از رو در رو شدن با زندگی ترسی به دل راه نمی دهد. شاگرد مدرسه از بی صبری پا به زمین می کوبد. رنج ها، خطرها و تلخکامی های آدم بزرگ ها در زندگی، به وحشتش نمی اندازد.
اما حرف این جاست که من شاگرد مدرسه ی عجیبی هستم. شاگرد مدرسه ای که می داند دوران خوب و لذت بخشی را می گذراند و چندان شتابی برای رو در رو شدن با زندگی ندارد...
«دوتِرتر» از کنارم می گذرد، صدایش می زنم.
ــ بیا این جا بنشین، می خواهم با ورق ها چشم بندی جالبی را نشانت بدهم...
خوشحالم که می توانم تک خال پیک او را از میان ورق ها پیدا کنم.
دوترتر رو به روی من روی میز سیاهی شبیه میز من نشسته و پاهایش را آویزان کرده. می خندد. من هم با شکسته نفسی لبخند می زنم. «پنیکو» هم به ما می پیوندد و دستش را روی شانه ام می گذارد:
ــ خب، رفقا، تعریف کنید ببینم؟
خداجان، این حال و هوای دوستانه و محبت آمیز چه قدر شیرین است!

یکی از ناظم ها (ناظم بود؟) در را باز می کند و دو نفر از رفقا را صدا می زند. آن ها خط کش و پرگارشان را رها می کنند، از جا برمی خیزند و می روند بیرون. با نگاه تعقیب شان می کنیم. مدرسه برای آن ها به پایان رسیده، ول شان می کنند توی صحنه ی زندگی. دانسته هاشان مورد استفاده قرار می گیرد. آن ها می روند که مانند آدم بزرگ ها نتیجه ی محاسبات شان را درمورد دشمن بیازمایند. جنگ عجیبی است که هر کس به نوبه ی خود در آن شرکت می کند. آن هم بدون مراسم خداحافظی. این دو دوست حتا برنگشتند ما را نگاه کنند. با این همه، شاید پیش آمدهای زندگی آن ها را از چین هم دورتر بکشاند. این همه دور! موقعی که زندگی پس از پایان تحصیلات افراد را پراکنده می کند، آیا می توانند یقین داشته باشند که دوباره یکدیگر را خواهند دید؟
ما که هنوز در آغوش گرم و نرم صلح می آساییم، سر فرود می آوریم.
ــ گوش کن دوترتر، امشب...
اما همان در دوباره باز می شود و صدایی را می شنوم که حکم سرنوشت سازی را به زبان می آورد:
ــ سروان دو سنت اگزوپری و ستوان دوترتر، پیش فرمانده.
مدرسه برای ما هم پایان می گیرد. زندگی این گونه است.
ــ تو می دانستی که نوبت ما هم شده؟
ــ پنیکو صبح پرواز کرد.
چون احضارمان کرده اند بی شک برای این است که پی انجام ماموریتی برویم. اواخر ماه مه هستیم، در حال عقب نشینی کامل، شکست و سرافکندگی. خلبان ها و کمک هاشان را مانند لیوان های آبی که روی آتش سوزی جنگل بریزند فدا می کنند. موقعی که همه چیز دارد از هم می پاشد چه گونه می توان میزان خطر را پیش بینی کرد؟ از کل گروه های شناسایی برای همه ی فرانسه فقط پنجاه گروه باقی مانده. پنجاه گروه سه نفری که بیست و سه تاشان ما هستیم و به گروه شماره ی ۳۳ /۲ تعلق داریم. ظرف سه هفته از بیست و سه گروه، هفده تاشان را از دست داده ایم. مانند موم آب شده ایم. دیروز به ستوان «گاووال» گفتم:
ــ پس از جنگ به همه ی این مسائل رسیدگی خواهیم کرد.
ستوان گاووال هم جواب داد:
ــ یعنی شما جناب سروان گمان می کنید تا پس از پایان جنگ زنده می مانید؟
گاووال شوخی نمی کرد. خوب می دانستیم که جز انداختن خودمان در دل آتش چاره ی دیگری نداریم، حتا اگر این اقدام مان بیهوده باشد. پنجاه گروه برای همه ی فرانسه. همه ی سنگینی راه کارهای جنگی ارتش فرانسه روی شانه های ماست. جنگل عظیمی در حال سوختن است و جز چند لیوان آب برای فدا کردن چیزی باقی نمانده: آن را هم فدا خواهیم کرد.
درستش همین است. کی به فکر شکوه و شکایت کردن است؟ آیا میان ما تاکنون جز: «البته جناب فرمانده. باشد جناب فرمانده» پاسخ دیگری هم داده شده است؟ اما احساس دیگری در این جنگ رو به پایان به همه دست داده: احساس پوچی. همه چیز دور و برمان در حال فروریختن و از هم پاشیدن است و چنان همه جاگیر شده که حتا مرگ هم چیز پوچ و بیهوده ای جلوه می کند. در این هرج و مرج و درهم ریختگی، مرگ هم دیگر جدی گرفته نمی شود...
می رویم توی دفتر فرمانده «آلیاس». (امروز هم در تونس فرماندهی همان گروه ۳۳ /۲ را به عهده دارد.)
ــ روز به خیر سنت اگز، روز به خیر، دوترتر. بنشینید.
می نشینیم. فرمانده نقشه ای را روی میز می گسترد و رو می کند به امربرش و می گوید:
ــ بروید بپرسید اوضاع جوی در چه حال است.

نظرات کاربران درباره کتاب خلبان جنگ

اون قسمتی که میگه لباس خلبانی بوی مرگ میده توش نبود
در 4 ماه پیش توسط
چون براساس دیده ها و تجربیات واقعی بود می توان پی برد که جنگ چه اثرات مخربی دارد درحالی که هیچ کس مسئولیت آن را برعهده نمی گیرد و چنین کتاب هایی می توانند الگویی باشند برای نسل های جدید باشند تا اشتباهات گذشته را تکرار نکنند‌. این کاریست که بعد از جنگ های جهانی کشورهای اروپایی انجام دادند و یکی از دلایل پیشرفت آنها بوده.
در 1 سال پیش توسط
ترجمه ش خیلی ضعیفه
در 2 سال پیش توسط