فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زمین آدم‌ها

نسخه الکترونیک کتاب زمین آدم‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زمین آدم‌ها

زمین بیش از همه کتاب ها به ما می آموزد. چون در برابرمان ایستادگی می کند.انسان موقعی که به سد و مانعی بر می خورد می تواند به موجودیتش پی ببرد. ا ما برای رسیدن به این منمظور ابزاری لازم دارد. رنده ای یا گاوآهنی باید داشته باشد. برزگر با شخم زدن ، اندک اندک رازهایی را از دل زمین بیرون می کشد و حقیقتی که به آن دست می یابد جهان شمول است. هواپیمان هم که وسیله ای برای ارتباط خطوط هوایی است انسان را با همه مسائل قدیمی رودررو می کند. من همواره تصویر اولین شب پروازم را در آرژانتین جلو چشم دارم. شبی تاریک که فقط روشنایی های اندک و پراکنده ای در دل صحرا مانند ستاره ها سو سو می زدند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زمین آدم‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

اگزوپری، یک دور تمام

لوک اتان(۱)، اسم خوبی روی او گذاشته: مرد اندیشه و عمل. ولی عمل یک فیزیک دان یا ریاضی دان، با یک هوانورد کلی تفاوت دارد. درست مثل این که یک کشتی گیر فیلسوف هم باشد، یا یک آهنگر شاعر. در این پیش گفتار نمی خواهم درباره ی نوشته هایش سخنی بگویم و یا تجزیه و تحلیل شان کنم. این کار پیش از این بسیار صورت گرفته و بسیار گفته و نوشته شده، اگرچه هر چندبار هم گفته و نوشته شود باز کم است. در اگزوپری و نوشته هایش ویژگی هایی هست که در کم تر نویسنده ای می توان یافت، گفتم کم تر، نه این که هیچ نویسنده ای ویژگی های او را نداشته باشد. تاریخچه ی زندگی اش هم مشخص است. در کم و بیش همه ی کتاب هایی که از او ترجمه شده ــ تا آن جا که من می دانم: «زمین انسان ها»، «پرواز شبانه»، «پیک جنوب»، «خلبان جنگی» و صد البته «شازده کوچولو» ــ ذکری از آن به میان آمده است. بنابراین در این مورد هم لزومی به تکرار در مکررات نمی بینم. اما آن چه اهمیت دارد شخصیت شگفت آورش است، شخصیتی که هم جنگاور است، هم فیلسوف، هم شاعر و هم عارف. آدم ها و زیست گاه شان را از دیدی نگاه می کند که کم تر کسی به آن دست یازیده. وانگهی داستان نمی سراید، آن چه می نویسد، تجربه های شخصی خود و دوستانش است، تفنن و خیال پردازی در آن راهی ندارد. اما واقعیت را به گونه ای بیان می کند که گویی افسانه است.
اگزوپری را از منظرهای گوناگون می توان مورد مطالعه و بررسی قرار داد:

۱. خلبان: این کار اگرچه به ظاهر پیشه اش است، اما آن چه او را به این کار واداشته، پیش از همه چیز شوق پرواز است، نه آن شوقی که ایکاروس را سرمست کرد و به هلاکت رساند. خیلی ها، از جمله لوک اتان و روژه کایوا او را با ایکاروس مقایسه کرده اند، اما تفاوت بزرگی میان این دو وجود دارد. ایکاروس می خواهد از هزار تویی که در آن زندانی است رهایی یابد، به هر وسیله و به هر بهایی که شده، اگزوپری می خواهد از زندان تن خلاص شود و هواپیما فقط وسیله ایست برای این کار. ایکاروس به فراز که می رسد، سرمستی این اوج گیری به وادی غرور می کشاندش، غرور اوج گرفتن و هرچه بالاتر رفتن، در این میان فراموش می کند که بال هایش مومین است و اگر به خورشید نزدیک شود ذوب می شوند و در دریا سقوط می کند. اما اگزوپری می خواهد از آن نیروی جاذبه ای که او را روی کره ی خاکی زمین گیر کرده بگریزد. به حقارت جسمانی اش آگاه است، همه آگاهند، بنابراین می خواهد بر بال اندیشه به بی نهایت پرواز کند. اگزوپری نه از راه خیال، بلکه از راه واقعیت می خواهد از زمین کنده شود. آدم روی زمین اگر وسیله ای نداشته باشد، فقط می تواند راه برود، یا دست بالا بدود، کندتر از هر جاندار دیگری. اگر بخواهد به بالا بجهد، بیش تر از نیم متر نمی تواند، آن هم بی درنگ مانند تکه سنگی روی زمین برمی گردد. اگزوپری می خواهد اندیشه را با عمل توام کند. شما سوار بر هواپیما موقعی که اوج می گیرید، همه ی چیزهایی که روی زمین عظیم و پرهیبت بوده اند، رفته رفته برای تان کوچک و حقیر می شوند، حتا کوه های بلند هم برجستگی های کوچکی در نظرتان جلوه می کنند. جسم تان ابعادی را که داشته حفظ می کند، اما اجسامی که شما در برابرشان از هیچ هم کم تر بوده اید هیچ و هیچ تر می شوند. پرواز در خطوط هوایی پستی برای اگزوپری بهانه ایست برای اوج گرفتن، تا آن جا برخلاف دیگران که روی زمین مانده اند، به اندیشیدن بپردازد. برای او هیچ چیز حقیر و بی ارزش نیست، از آسمان روشن در روز و ظلمانی در دل شب، از ستاره ها، ابرها، مه، بیابان برهوت طلایی و یکدست. او عظمتی را که روی زمین محدود بوده است، در فضای لایتناهی می جوید، عظمتی که حد و مرزی ندارد. با دور شدن از زمین و عظمت های آن برخلاف دیگران آن ها را کوچک و خود را بزرگ نمی پندارد، بلکه به حقارت خودش پی می برد. آن وقت به این فکر می افتد که او کیست، از کجا آمده، چرا آمده و به کجا می رود. نه او بلکه همه ی آدم ها. او هیچ یک از آدم ها را، حتا فرودست ترین و بی مایه ترین شان را خوار نمی شمارد. حتا آن روستایی ساده را که گاوش را به خیش می بندد و زمین را شخم می زند و اگر گاو نداشته باشد پسرش را و حتا آن چوپانی که از صبح تا شب در دل کوه یا دامن دشت تنهاست و عظمت را در سکوت صحرا، در وزش باد و آسمان گاه ابری و گاه آفتابی، گاه سرد و گاه گرم حس می کند. اگزوپری عاشق سیر و سلوک و کشف و شهود است، اما نه مانند دکارت یا پاسکال که می اندیشند و اندیشه هاشان را به صورت فرمول هایی ریاضی روی کاغذ می آورند. او می خواهد آن چه را در اندیشه دارد به عمل هم درآورد. اگر می خواهد نه بر بال اندیشه، بلکه بر بال ماشین پرواز کند، باید ریاضی بداند، اهل فن باشد، زبان ماشین را بفهمد، شش دانگ حواسش متوجه اهرم ها، عقربه ها، تغییرات جوی و جهت وزش باد باشد، به موقع از مسیر توفان ها و گردبادها بگریزد. او همه ی این کارها را می کند، اما در عین حال در عالم سیر و سلوک و کشف و شهود هم غوطه ور است. از سیاهی آسمان و الماس های درخشان پراکنده در پهنه ی آن لذت می برد، ضمن این که از نگریستن به زمین در جست و جوی سوسو نوری، شعله ی آتشی یا فانوسی دریایی که بتواند راهنمایش باشد غافل نیست. پرنده ی آهنینش او را در آسمان سیر می دهد و پرنده ی اندیشه اش در عالم بالا، در آن جا که مسائلی سوای فرمول های ریاضی و فیزیک و ارتفاع سنج و سرعت سنج و جهت وزش باد مطرح است.
اگزوپری عاشق خطر هم هست. هواپیماها در زمان او خیلی آسان می توانستند پیک مرگ باشند، به ویژه در مسیرهایی که با کوه های بلند توفان زا، یا بیابان های بی پایان بی آب و علف سروکار داشتند. کسانی خطر را دوست دارند و با آن رودررو می شوند که قفس تن شان برای شان سخت کوچک و تنگ است. زندگی آرام و یکنواخت و در نتیجه بی خطر ارضاءشان نمی کند. به یک بار و دوبار با خطر مواجه شدن هم راضی نیستند. این رویارویی باید دائمی باشد و فرد جز گزیدن پیشه ای که بنیادش بر پایه ی خطر گذاشته شده، چاره ی دیگری ندارد. اگزوپری هم که از کودکی فن آوری، سروکله زدن با ماشین و به ویژه پرواز را دوست داشته، موقعی که اولین خطوط پستی هوایی برقرار می شود، به آن رو می آورد. ماموریت های دشوار را می پذیرد، بارها دچار سانحه می شود و حتا یک بار در دل بیابان برهوت تا یک قدمی مرگ هم می رود، اما دست بردار نیست. جنگ جهانی دوم که شروع می شود، با پافشاری تمام و به رغم بالا بودن سن و ناراحتی های جسمانی ناشی از سقوط های مکرر، در آن شرکت می کند، خلبان جنگی می شود و سرانجام هم جانش را در این راه می گذارد.

۲. نویسنده: آیا واقعا می توان او را در شمار نویسنده ها، منظورم نویسنده های حرفه ای دانست؟ خودش که این را قبول ندارد. او از اندیشه به عمل می رود و آنگاه که آن را عملاً لمس کرد، دوباره به اندیشه برش می گرداند و روی کاغذ می نشاندش که خود این هم نوعی عمل است. او در نوشتن خیال پردازی نمی کند، داستان نمی بافد، از دانسته ها و تجربه های دیگران و حوادثی که بر آن ها گذشته سود نمی جوید، او آن چه را خودش دیده و انجام داده به نوشته درمی آورد، حتا اگر به ظاهر صورت داستان به آن بدهد. سه کتاب: «پرواز شبانه»، «پیک جنوب» و «دژ» که در آن ها پای کسان دیگری در میان است، باز خود اگزوپری است و تجربه های عملی و نظری اش. چکیده ی افکار و فلسفه اش را در «شازده کوچولو» می توان یافت. در نوشتن به زبانی حرف می زند که سهل و ممتنع است. گفتم داستان سرهم نمی کند، آن چه را بر او گذشته و آن چه را به ذهنش راه یافته، در جمله هایی کوتاه، گاه کمی شکسته بسته، بدون توجه به تسلسل زمان و مکان روی کاغذ می آورد. خواننده گاه در می ماند این فعلی را که نویسنده در جمله اش آورده مربوط به کدام فاعل است، به خودش که راوی است، یا به کسی که از او یا از حادثه ای که بر او گذشته سخن می گوید. «سکوت همانند آخرین منزل در سیر و سلوکی عرفانی و اصیل، در طریقت سنت اگزوپری نیز ره گشای «عرصه ی درونی» است که در آن جا «هر کلام نوعی کردار است که بی وقفه ارزیابی و نتیجه گیری می کند، زیرا کلام، به همان نسبت که به خودآگاهی و شناخت منجر می شود، به محدودیت ها و تناقضات خود نیز پی می برد(۲)»
دیدیم که اگزوپری پیشه اش خلبانی است، نه نویسندگی. ولی او هم شاعر است، هم نویسنده، هم اندیشمند، هم فیلسوف و هم اهل فن و آشنا به علوم پایه. فن آوری را در قالب شعر عرضه می کند، به واقعیت های بی رحم و خشن زندگی با نکته پردازی ها و ظرافت های نثری نظم گونه حالت دیگری می بخشد، دگرگون شان می کند و خواننده را با خود به دنیایی می برد که تا آن موقع فقط خودش به آن دسترسی داشته. اگزوپری پرواز را رسالتی برای خودش می داند و نویسندگی را مکملی برای آن. خطر کردن جزئی از زندگی اش است و دمیدن آن در خواننده جزئی دیگر. در نوشتن از مصالح بسیار ساده ای استفاده می کند: از صحرا، آسمان، ستاره، سیاره ای کوچک، گل سرخ، روباه و کودکی که حکمران سیاره ی کوچکش است و چون روی زمین می آید، جزئی ناچیز مانند همه ی انسان های دیگر می شود. اما «شازده کوچولو» دریایی است که همه گونه گوهر می توان در آن یافت. از کودکی تا کهن سالی، از آن زمان که خواندن نمی دانستید و برای تان می خواندند، تا موقعی که گرم و سرد روزگار چشیده اید، گرد پیری بر تارک تان نشسته و ذهن تان سرشار است از آن چه دیگران اندیشیده اند و آن چه خود با اندیشیدن به آن رسیده اید، می توانید آن را بخوانید و به مقتضای هر برهه از زندگی تان لذت ببرید.

۳. عارف: عارف بودن فقط به آن معنی که ما می شناسیم نیست. هرکس با هر ملیت، با هر زبان و با هر فرهنگی به مسائلی فکر کرد که جوهر اصلی هستی است، بی تردید عارف است. نخستین گام در این راه خودشناسی است. اگزوپری از همان کودکی مانند هم سن و سال هایش فکر و عمل نمی کرد. او در پس هر چیز ساده ای، هر شیئی، هر بازیچه ای، چیز دیگری را می جست، آن چیز اندیشه ای بود که آن شی ء یا آن بازیچه را به وجود آورده بود. بزرگ تر که شد دیدگاهش هم گسترش بیش تری یافت. لئون پل فارگ چهره ی بسیار زنده و گویایی از او ترسیم می کند: «قیافه اش کامل بود. هم لبخند کودکانه داشت و هم حالت جدی یک دانشمند را. رشادت ناپیدا و تفنن های خودجوش، زیبایی دیدگان و نرمش اندام، صلاحیت در تکنیک، ورزش، شعر، سیاست، اخلاق، رفاقت و ظرافت روح، برخوردن به او و فشردن دستش، همیشه و همه جا، خود به خود یک واقعه بود. چشمت که به او می افتاد و به او نزدیک می شدی، افکاری تازه و احساسات و عواطفی پاک به وجودت راه می یافت و احساس رضایت و خوشحالی می کردی.(۳)»
«جذابیت یعنی «تحت تاثیر گرفتن دیگران» و این کیفیتی روحانی است که از کشف و شهودی روان شناسانه مایه می گیرد. چنین کیفیتی به شخص اجازه می دهد که با هرکس، و بر اساس حقیقت هرکس، حقیقی و بی پیرایه باشد: «حقیقی و بی پیرایه با پیشخدمت کافه، معلم مدرسه، اهل فضل و فروشندگان ساده ی مغازه ها، حقیقی و بی پیرایه در محافل و مجامع پرتکلف و تصنع، چون با آن که تمام سعی و کوشش خود را به کار می گیرد، بی دست و پا و تا حدی خاموش برجای می ماند و نمی تواند با دیگران بجوشد.» (به نقل از پی یر شوری یه) و برعکس چه راحت است میان بچه ها، خیلی طبیعی با آن ها بازی می کند [...] اگزوپری افسران اسپانیایی، شورشیان مغربی کاپ ژوپی، یا حتا یک سرهنگ تومبوکتوئیِ ناراحت از فرود اجباری را اسیر نگاه های خود می کرد.(۴)»
ویژگی های چندگانه ی روحی اگزوپری با یکدیگر سخت درتضادند و این موضوع در آثارش نیز به روشنی قابل درک است.
«به طور (خلاصه): این تضاد ما را از عالم «شازده کوچولو» تا اقلیم «قائد بزرگ» (دژ)، دنبال می کند، یا به عبارت دیگر از عالم حیرت و شگفت زدگی تا اقلیم افکار قاطع و خدشه ناپذیر؛ از رویای پردامنه تا اصول و نمادهای متحجر؛ از زندگی آزادانه تا زندگی منضبط و خط کشی شده؛ از قلبی آرام و خرسند به آن چه هست تا روحی آشفته و رنجور به خاطر آن چه باید باشد؛ از احساس طراوت تا احساس کپک زدگی؛ از رقت قلب تا خشونت؛ از معصومیت بی خبری تا رنج های خودآگاهی؛ از فرزانگی ساده لوحانه تا یقین بی چون و چرا، از لطف و شادمانی کودکانه تا خشکی و ملال اخلاق پیرانه...(۵)»
خوب، این سیر و سلوک و این مشاهده و مکاشفه، همان وادی هایی است که مرغان در طلب «سیمرغ» پیمودند. وادی هراس، تردید، حیرت... تا سرانجام رسیدن به یقین. اگزوپری بی تردید در آخرین سفر ماموریتی که بنا به همه ی شواهد و دلایل موجود، چه جسمی و چه روحی، برگشتنی در پی نداشت، به این یقین رسیده بود، او می رفت تا به سیمرغ بپیوندد.

۴. فیلسوف: جهان بینی اگزوپری از دیدگاه خاصی است، در سادگی زیبایی می بیند و در کوچکی، عظمت. آن جا که در بیابان برهوت در تابش بی رحمانه ی خورشید دارد ذره ذره بخار می شود، به فکر روباه صحرایی است و حلزون هایی که شاخه های بوته ها زیست گاه شان است، به شعور غریزی روباه می اندیشد که همه ی حلزون های یک شاخه را نمی خورد، چون در این صورت حلزون ها کی فرصت تولیدمثل را خواهند داشت که روباه بتواند از آن ها تغذیه کند؟ انسان دوستی در او فراتر از هر احساسی است و آن را نه تنها در مورد هم نوعان بلکه به همه ی جانداران و حتا سنگ و شن و ابر و مه هم تسری می دهد. با درآمد ناچیزی که دارد، آن اندازه پول فراهم می کند تا برده ای را که در آرزوی آزادی است، از بند بردگی برهاند، چون می داند علاوه بر این که برای تمام عمر از زن و فرزندان و دیارش دور خواهد ماند، سرانجامش مانند برده های دیگر در سالخوردگی، موقعی که دیگر کار و خدمتی از دستش برنمی آید، گوشه ای دراز کشیدن و از گرسنگی مردن است، درست مانند هر جاندار دیگری که توان تهیه ی غذایش را نداشته باشد، چون به برده ی از کارافتاده دیگر نه غذا می دهند نه پوشاک. «شازده کوچولو» رساله ی این فلسفه است که در آن از زبان کودکی ساده دل مبانی آن را بیان می کند. اگزوپری تا دم مرگ هرگز دوران کودکی را فراموش نکرد:
«در گوشه ای از این دنیا، باغ بزرگی بود با درخت های زیزفون و کاج های تیره رنگ و خانه ای قدیمی که دوستش داشتم. مهم نبود که آن خانه دور باشد یا نزدیک، مهم نبود که آن خانه گرمابخش گوشت و پوست و سرپناه من باشد یا نباشد؛ حالا که آن خانه به صورت رویا درآمده، همین بس که لااقل برای پر کردن شب های من وجود داشته باشد. من دیگر آن پیکر فروافتاده بر ماسه ها نبودم، این طرف و آن طرف می رفتم، دوباره کودک همان خانه شده بودم، با تمام خاطراتش، با بوهایش، با خنکی راهروهایش و با تمام سروصداهایی که بدانجا روح می داد.(۶)»
اگزوپری با دو خواهر و دو برادر، در خانه ی پدری که زمانی حیاطش باغی بی انتها به نظرش می آمد و سال ها بعد حیاطی نسبتا کوچک، کودک خوشبختی بود. طعم این خوشبختی هرگز از یادش نرفت. همین دوران خوش و دلپذیر بود که اساس اندیشه ها و فلسفه ی او را پی ریزی کرد: «اما چه چیزی دوران کودکی را خوش و شیرین می سازد؟ علت فقط زیستن در یک خانه ی مرفه نیست، یا پرسه زدن در باغ های قدیمی و سرمست شدن از قصه های پائولا، پرستار اتریشی، یا دردانه ی مادرترین مادرها بودن و مهربان ترین برادرها و خواهرها را داشتن. البته این ها همه مهم است، به شکوفایی نهال انسانی کمک می کند و معلم اخلاق بعدها درباره ی آن ها احکامی صادر خواهد کرد جز این که وسایل و ابزار شکوفایی را فرع استعداد شکوفایی قرار دهد. خوشبختی هم مشروط به استعداد است، به طوری که واقعا تعریفی برای آن به نظر نمی رسد؛ دوران خوش کودکی مفهومی ندارد: فقط کودکانی یافت می شوند که خوشبختند.(۷)»
«در خاطرات خود تا زمان کودکی ام به عقب برمی گشتم تا شاید دوباره به نوعی احساس حمایت اطمینان بخش دست یابم. برای مردان حمایتی در کار نیست. همین که مرد شوید شما را به حال خود رها می کنند...» (خلبان جنگی).
«مولف زمین آدم ها» یک بار دیگر، و این بار با صدایی بلند و قاطع خواهد گفت که پس از بزرگ شدن با «چه یاس و سرخوردگی» اسف باری پارک و خانه ی زمان کودکی خود را که دورش دیوار کشیده اند از بیرون نگریسته است و چه سان از کوچکی و تنگ و تاریک بودن خانه و پارکی که در ذهن و خاطره هایش ابعادی بی نهایت داشته اند به شگفت آمده و سرانجام فهمیده است که «دیگر راهی به آن بی نهایت نخواهد داشت، زیرا از این پس فقط باید وارد بازی شد و نه وارد باغ.(۸)»
و این بازی برای او نه آسوده در بستر مردن است پس از زندگی ای آرام و کم و بیش مرفه، بلکه خطر کردن است و در دل ماجرا رفتن. او رسالتش را در این خطر کردن می داند، خطری که همه ی انسان های بزرگ به آن دست یازیده اند تا بشریت به این جا برسد که رسیده است. اما برای او تنها خطر کردن کافی نبود، فیلسوفِ دارای اندیشه ولی فاقد رساله، فیلسوف نیست. کسی چه خواهد دانست که در ذهن او چه گذشته، در زندگی با اندیشه و عمل به چه نتیجه هایی رسیده، به چه قانون هایی در طبیعت پی برده، چه رازهایی را گشوده و چه گونه از موجودی ضعیف که حتا توان دفاع از خودش را در برابر آسیب ها ندارد، چه نیمه خدایی ساخته. اگزوپری نخواسته نویسنده باشد و مانند همه ی نویسنده های دیگر شود. او تجربه های عملی و سیر و سلوک ذهنی اش را در رساله هایی آورده که هرچه می خواهید اسمش را بگذارید: داستان، رمان، گزارش، شعر، نثر.

۵. شاعر: تفاوت شاعر با نویسنده، علاوه بر زیبایی کلام و دلنوازی آهنگ واژه های به کار برده در شعرش، ایجاز و اختصار است. شاعر در یک یا چند بیت شعر چیزی را می گنجاند که نویسنده باید در صفحه های بسیار، آن هم از زبان شخصیت هایی گوناگون بیان کند. پرگویی در نوشتن خاص پیروان مکتب رمانتیک در قرن نوزدهم در اروپاست. داستان های بلند دنباله دار، جمله های دراز یکی دو صفحه ای، واژه های پرآب و تاب، همه از ویژگی های این سبک است. خب، در آن زمان مردم جز خواندن سرگرمی دیگری نداشتند. نه سینما بود، نه تلویزیون، نه رادیو، فقط نمایش بود و کنسرت و اپرا که آن هم در دسترس همه قرار نداشت، فقط توان مندان می توانستند از آن ها استفاده کنند، تازه آن هم با دامنه ای محدود. اما این پرگویی رفته رفته برای مردم یکنواخت و خسته کننده شد. در فرانسه فلوبر و موپاسان جمله ها را در قالب هایی کوچک تر و مختصرتر ریختند. این بدعت در اوایل قرن بیستم همه جاگیر شد، اگرچه پروست به پرگویی رمانتیک ها ادامه داد، اما هرچه زمان می گذشت، نویسندگان به این حقیقت پی بردند که به قول سعدی: «الکلامُ اذا قلّ و دّل» باید کوتاه و مختصر و مفید بنویسند، تا نثری باشد تابع قوانین شعری. اگزوپری هم به پیروی از این خواسته شعر را در قالب نثر و نثر را در قالب شعر درآورد تا خواننده فرصت کند به آن چه دارد می خواند بیندیشد و سرنخ از دستش رها نشود و در کوتاه ترین مدت، بلندترین نتیجه را به دست بیاورد. این گونه نویسنده ای، شاعر و نقاش هم هست. اگزوپری در توصیف بیابان برهوتی که جز مرگ چیزی بر آن حاکم نیست، چنان ظرافتی به خرج می دهد که شما در آن جز زیبایی و عظمت چیزی نمی بینید.
انگار خود من هم در این پیشگفتار دارم دچار پرگویی می شوم. با یکی دو توضیح کوچک آن را به پایان می برم. از اگزوپری یازده اثر به جا مانده:
پیک جنوب ــ پرواز شبانه ــ زمین آدم ها ــ خلبان جنگی ــ نامه ای به یک گروگان ــ شازده کوچولو ــ دژ ــ نامه های جوانی ــ یادداشت ها ــ نامه هایی به مادرش ــ مفهومی برای زندگی.
تا آن جا که من اطلاع دارم چهار کتاب اول به اضافه ی «شازده کوچولو» به زبان فارسی برگردانده شده، اما به جز «شازده کوچولو» ترجمه ها مربوط به چهل پنجاه سال پیش است و شاید یکی دوبار، آن هم در زمان های دور، دیگر تجدیدچاپ نشده اند. امروز اگر شما دنبال کتاب های اگزوپری بگردید، جز «شازده کوچولو» شاید کتاب دیگری از او در کتابفروشی ها پیدا نکنید.(۹) و این تاسف آور است، چون کتاب مانند بسیاری چیزهای دیگر از فهرست سرگرمی های ذهنی هم وطنان مان حذف شده. امروزه دیگر خواننده ی حرفه ای نداریم. (منظورم خواننده ای است که کتاب برایش از نان شبش هم واجب تر است، مانند آن دورانی که ما جوان بودیم.) هزار نسخه از کتاب برای هفتاد و پنج میلیون آدم، باز هم مدت ها و گاهی برای همیشه نافروخته باقی می ماند. اما آن چه مرا بر آن داشت به بازترجمه ی این آثار گران سنگ دست بزنم، یکی همان دلایلی است که ذکر کردم، یعنی: به روز نبودن زبان ترجمه و دیگری حضور نداشتن این آثار در بازار و در دسترس نبودن برای نسل جوان. مدت ها در این فکر بودم که همه ی این یازده اثر اگزوپری را به فارسی برگردانم. شاید در شرایط کنونی، با این همه دشواری ها در بازار ترجمه و نشر و به ویژه در پیرانه سری، این خیالی خام باشد. اما من نومید نمی شوم، رسالتی را که برای خودم درنظر گرفته ام، انجام کار است، نه شاهد به ثمر رسیدن آن، چون به هرحال موقعی که کاری صورت گرفت دیر یا زود خودش را نشان خواهد داد و جایش را میان علاقه مندان باز خواهد کرد. گیرم ترجمه هایی که می کنم امروز سعادت جامه ی عمل پوشیدن را پیدا نکنند، چه باک، سرانجام روزی به این مرحله خواهند رسید، مهم این است که من رسالتم را انجام داده ام: «غرض نقشی است کز ما باز ماند»...
توضیح کوچک دیگری در مورد عنوان اولین کتاب از این سلسله، یعنی «زمین آدم ها» که همه جا «زمین انسان ها» ترجمه شده بدهم. همه ی کسانی که پا به این دنیا می گذارند آدمند، ولی همه انسان نیستند. آدم با فعل بودن می آید و انسان با فعل شدن، یا در واقع هیچ کس انسان زاده نمی شود، آدم به دنیا می آید و بعد اگر سعادتش را پیدا کند، انسان می شود. نظرگاه اگزوپری در این کتاب، فقط افراد خاصی نیست که از مرحله ی آدم بودن به مرحله ی انسان شدن رسیده باشند. او به همه ی آدم ها نظر دارد، از آن کودکی که به جای پول، آب گدایی می کند، تا آن برده ی از کار افتاده ای که باید از گرسنگی بمیرد، یا آن خلبانی که جانش را کف دستش می گذارد تا سوار بر ماشینی فاقد شعور با پدیده های طبیعت بجنگد. به همین دلیل من عنوان «زمین آدم ها» را انتخاب کردم، تا نظر خوانندگان چه باشد.

پ. ش
تابستان ۹۱

نظرات کاربران درباره کتاب زمین آدم‌ها

مسیر زندگی بدین سان است. اول گنچی گرد آوردیم. سال ها درخت نشاندیم. ولی روزگاری می رسد که زمان زحمت ما را تباه می کند و درختان را می اندازد. رفیقان یک یک سایه خود را از سر ما برمی گیرند و ماتم های ما از این پس با تاسف پنهان پیری دل آزار تر می شودآدم ها مدتی دراز در حصار سکوت خود کنار هم راه می سپارند یا حرف هایی می زنند که پیامی با خود ندارند. اما ساعت خطر فرا می رسد. آن وقت شانه به شانه می دهند. پی می برند که از یک تبارند، و چون وجدان های دیگر را کشف کردند، دایره وجودشان وسعت می گیرد، با لبخندی جانانه به هم می نگرند و به زندانی آزادی یافته ای می مانند که از عظمت دریا به حیرت می افتدمایه نجات، برداشتن یک گام است. یک گام و گامی دیگر و پیوسته همین گام که از نو باید برداشتهر سه بند از همین کتاب
در 5 سال پیش توسط
در برابر این سرنوشت حقیر، یاد مرگی به راستی مردانه در ذهنم بیدار شد. مرگ باغبانی که در حال احتضار، به من میگفت: «میدانید... گاه، هنگام بیل زدن، عرق میریختم. درد رماتیسم، پایم را می آزرد. به این زندگی ِ بردگی ناسزا میگفتم. اما امروز، دلم میخواهد بیل بزنم. تمام زمین را برگردانم. بیل زدن، به چشمم چه زیباست. انسان هنگام بیل زدن، چه آزاد است! وانگهی چه کسی درختهایم را هرس خواهد کرد؟» او، قطعه زمینی را آباد میکرد، انگار کنید سیاره ای را. او با همه ی مزرعه ها و درختهایِ رویِ زمین با پیوند عشق وابسته بود. او بود کریم و شریف و جوانمرد، مرد جسور او بود، زیرا مانند گیومه(خلبان داستان) به نام آدمها علیه ِ مرگ میجنگید. ص 52 کتاب ا.شربیانی
در 7 سال پیش توسط
آنچه به زندگی معنا می بخشد مرگ را نیز پر معنا می کند.."
در 11 سال پیش توسط