فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دژ

کتاب دژ

نسخه الکترونیک کتاب دژ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دژ

می گویند انسان آزاد به دنیا می آید اما بعددر زندان های زندگی به بند کشیده می شود. این گفته اشتباه است. انسان هنوز متولد نشده در زهدان مادر اسیر است، قدم به این دنیا هم که می گذارد زندانی تخته بند تن است تازه پس از آن زندان ها، قفس ها، تخته بندهای زندگی، اجتماع و قوانین و مقررات گرفتارش می کند. اگزوپری عاشق ازادی است، آن را در آسمان که به بی نهایت راه دارد و روی زمین، در صحرا که دیوار و سد و مانعی در آن نیست می جوید. متاسفانه آدم ها جویای قفس و زندان و اسارت هستند، اگر زندگی هم برایشان نسازد خودشان به وجود می آورند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دژ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

به این ترتیب از فراز بلندترین برجِ دژ، پی بردم که نه رنج و نه مرگ و نه حتا عزا جای شکوه و شکایتی نزد پروردگار ندارد. چون آن کس که مرده اگر خاطره اش گرامی داشته شود، حاضرتر و قدرت مندتر از فرد زنده است. آن وقت اضطراب آدم ها را فهمیدم و دل به حال شان سوزاندم.
و تصمیم گرفتم از این اضطراب برهانم شان.
من فقط نسبت به آن کس احساس ترحم می کنم که در شب طولانی ای که قرن ها بر آن گذشته بیدار می شود و در حالی که گمان می کند در پناه ستارگان پروردگار است، ناگهان احساس می کند در سفر است.
قدغن کرده ام از او سوآلی نشود، چون می دانم هرگز پاسخی وجود ندارد که عطش فرد را فرونشاند. پرسش کننده، آن چه را پیش از همه چیز می جوید، پرتگاه است.
من نگرانی ای را که دزدها را به ارتکاب جنایت وامی دارد محکوم می کنم، چون به ذات شان پی برده ام و می دانم اگر آنان را از شوربختی شان برهانم، به هیچ وجه نجات شان نداده ام. زیرا اگر گمان می کنند به طلای دیگری چشم طمع دارند، سخت در اشتباهند. اما طلا مانند ستاره می درخشد. این عشق که از ماهیت خودش بی خبر است، فقط به روشنایی ای رو می آورد که راهزنان هرگز نمی توانند به چنگش آورند. از پرتوی به پرتو دیگر می روند و همچون دیوانه ای که برای گرفتن ماه که تصویرش در آب منعکس است، از چشمه آب برمی دارد، اموالی را که ارزشی ندارند می دزدند. آن ها می روند و خاکستر اموال بی ارزشی را که دزدیده اند در آتش خوشگذرانی های زودگذر می افکنند. سپس با رنگ پریده انگار در آستانه ی قرار یک دیدار باشد و بی حرکت از بیم هراساندن، به پایگاه های شبانه شان برمی گردند، با این گمان که آن چه را شاید روزی آرزوهاشان را برآورد، در آن جا بیابند.
آن کس را که آزاد می کنم به آیینش وفادار می ماند و ماموران مسلحم فردا با شکستن شاخه ها، بار دیگر در باغ فردی دیگر، در حالی که قلبش به شدت می تپد و با این گمان که شب گذشته ثروت به او روی آورده، غافلگیرش می کنند.
و البته ابتدا مامورانم را، ضمن این که می دانم در انجام وظیفه شان چه قدر همیت به خرج می دهند، غرق محبت می کنم. اما من سازنده ی شهرها هستم. تصمیم گرفته ام پایه های دژم را این جا استوار کنم. کاروانی را که حرکت کرده بود از انواع کالاها انباشتم. اما کاروان جز دانه ای در معرض باد چیز دیگری نبود. باد بذر درخت سرو را همچون عطری در فضا می پراکند. من در برابر باد ایستادگی می کنم و با هدف رویاندن درختان سرو برای حمد و سپاس پروردگار، بذر آن را در دل خاک می کارم.
عشق باید مقصودش را بیابد. من فقط کسی را که چیزی را که هست دوست دارد و می توان از آن سیرابش کرد نجات می دهم.
به همین دلیل هم هست که زن را با ازدواج به بند می کشم و اگر خیانت کند دستور می دهم سنگسارش کنند. البته سیراب ناپذیری اش را درک می کنم و نیز عظمت حضوری را که طالب آن است. موقعی که توی ایوان ایستاده و آرنج هایش را روی نرده ی آن تکیه داده، آن زمان که غروب معجزه هایی را امکان پذیر می سازد، وقتی که افق از هر سو با دریای بی انتها محاصره شده و زن به علت دلسوزی و مهربانی انگار برای شکنجه به دست جلادی منزوی سپرده شده، می توانم بفهمم بر او چه می گذرد.
او را که مانند ماهی قزل آلایی که روی ماسه ها انداخته باشند، دست و پا می زند و مانند رسیدن موج دریایی عظیم در انتظار نمایان شدن شنل آبی سوار نجات دهنده اش است، درک می کنم. فریاد استمدادش را در دل شب بی انتها رها می کند. هر کس که از راه برسد می تواند تقاضایش را برآورد. اما او بیهوده از شنلی به شنلی دیگر پناه می برد، چون هیچ مردی برای اقناع کردنش پیدا نمی شود. ساحل هم که برای خنک شدن، هجوم موج های دریا را طلب می کند و موج ها هم برای همیشه پی در پی سر می رسند. هر موجی در پی موجی دیگر، زوال می پذیرد. قانونی شدن تغییر همسر چه فایده ای دارد: آن کس که پیش از همه چیز نزدیک شدن عشق را دوست دارد، هرگز به دیدارش نائل نخواهد شد.
آن زنی را نجات می دهم که بتواند در اندرونی خانه نظمی برای خودش برقرار کند، همان گونه که درخت سرو دور و بر دانه هایش پا می گیرد و در محدوده ی خاص خودش به شکوفایی می رسد. زنی را نجات می دهم که در آغاز به بهار نمی اندیشد، بلکه به فکر آراستن فلان گلی است که بهار در خود نهفته دارد. زنی که ابتدا به هیچ وجه عشق را دوست ندارد، بلکه به چهره ی خاصی که عشق پیدا کرده محبت می ورزد.
به همین دلیل است که همسری را که شب هنگام پرسه می زند پاک سازی و یا جمع آوری اش می کنم. چراغ خوراک پزی، کتری و سینی مسی براق را همچون حد و مرزهایی دور و برش قرار می دهم تا اندک اندک به کمک این وسایل، چهره ای آشنا، خودمانی و لبخندی را که فقط به این جا تعلق دارد تشخیص دهد. این امر برایش پدیدار شدن تدریجی پروردگار است. آن وقت کودک می گرید و شیر می طلبد، توده ی پشمی که باید شانه زده شود، انگشتان را به وسوسه می اندازد و اخگرها سهم شان را از فوت کردن می طلبند. از آن پس در دام گام نهاده و آماده ی خدمت است. چون من کسی هستم که عطر را در سبوی کوچک ریخته ام تا محفوظ نگهش دارد. من آن سیر روزمره ام که میوه را می رساند. آن کسی هستم که زن را وامی دارم به بلوغ فکری برسد و زندگی کند، تا به این ترتیب، وقتی او را به پروردگار می سپارم، نفس ضعیف پراکنده ای در باد نباشد، بلکه از اشتیاق، از محبت و از رنجی خاص سرشار باشد...
به این ترتیب مدت های دراز به مفهوم صفا و آرامش اندیشیده ام. این صفا و آرامش را جز در نوزادان، در محصول به ثمر رسیده و خانه ی سرانجام نظم و ترتیب یافته، در چیز دیگری نمی توان یافت. این صفا و آرامش از ابدیتی سرچشمه می گیرد که چیزهای به کمال رسیده به آن برمی گردند. مانند آرامش انبارهای پر از محصول، میش هایی که به خواب رفته اند، رخت های خشک و تاشده، آرامش دلخواه، صفا و آرامش چیزی که پس از به کمال رسیدن به پروردگار هدیه می شود.
چون این گونه به نظرم آمده که انسان کاملاً شبیه یک دژ است. دیوارها را فرو می ریزد تا مطمئن شود آزاد است، اما از آن پس جز قلعه ای ویران شده و گشوده به روی ستارگان چیز دیگری نیست. آن وقت است که دلشوره ی وجود نداشتن آغاز می شود. باید حقیقتش را در شاخه ی تازه روییده ی تاکی که می سوزد و یا میشی که باید پشمش را بچیند، بیابد. حقیقت همچون چاه حفر می شود و ژرفا می گیرد. نگاه وقتی پراکنده شد، دیگر پروردگار را نمی بیند. درباره ی خداوند خیلی بیش تر از همسر خطاکاری که دل به وعده های شب خوش کرده آگاهی دارد. آن پیردانایی که سر به جیب تفکر فرو برده، فقط با وزن توده های پشم آشناست.
دژ، تو را در قلب انسان ها بنا خواهم کرد.

۱

خیلی وقت ها دیده ام ترحم به کژراهه رفته. ولی ما که بر آدم ها حکم می رانیم، یاد گرفته ایم عمق روح شان را بررسی کنیم تا دلسوزی و ابراز همدردی مان را به کسانی ارایه دهیم که سزاوار ملاحظه و رعایت باشند. اما حاضر نیستم این دلسوزی را در مورد زخم هایی ابراز کنم که زن ها را رنج می دهد و به آن مباهات می کنند، در مورد محتضران و مرده ها هم همین طور. و می دانم چرا.
در دورانی از جوانی ام برای گدایان و زخم های علاج ناپذیرشان دل می سوزاندم. شفادهندگانی را به مداواشان می گماشتم و برای زخم هاشان مرهم می خریدم. کاروان ها از جزیره ای دوردست مرهم هایی را که با ترکیب گرد طلا ساخته شده بود برایم می آوردند که پوست پاره شده روی گوشت را به هم می آورد و جوش می داد. این کار را همچنان ادامه دادم تا روزی که پی بردم این زخم ها و بوی آزاردهنده شان برای آن ها وسیله ای کمیاب برای جلب کردن نظرهاست و در حال خاراندن و مالیدن فضله ی پرنده ها روی زخم ها غافلگیرشان کردم، درست مانند کسی که به زمین کود می دهد تا گل های ارغوانی در آن برویاند. با غرور و مباهات زخم شان را به یکدیگر نشان می دادند و صدقه هایی را که از این راه به دست آورده بودند به رخ هم می کشیدند، چون آن کس که از همه بیش تر صدقه جمع می کرد، توی دلش خود را با کشیش اعظم که زیباترین بت هایش را به معرض تماشا می گذاشت، مقایسه می کرد. اگر می پذیرفت پزشک من معاینه اش کند، به این امید بود که با نشان دادن وسعت زخم ها و بوی تعفن شان، آن ها را حیرت زده کند. اگر هم بخش باقی مانده از عضو قطع شده را به رخ دیگران می کشیدند به این خاطر بود که سری توی سرها بیاورند. در نتیجه مراقبت های پزشکی را به عنوان بزرگداشت و ادای احترام نسبت به خودشان می پذیرفتند و عضوهایی را که باید قطع می شدند در معرض تماشا می گذاشتند و به آن مباهات می کردند. اما به محض این که زخم برطرف می شد، پی می بردند اهمیت شان را از دست داده اند، دیگر چیزی از خودشان نداشتند به رخ این و آن بکشند، افرادی عاطل و باطل می شدند و از آن پس به این فکر می افتادند که ابتدا زخمی را که درون شان نهفته بود، از نو زنده کنند. همین که بار دیگر به شوربختی گذشته برمی گشتند، شوربختی ای افتخارآمیز ولی بیهوده، کاسه ی گدایی شان را دوباره به دست می گرفتند، می رفتند سر راه کاروان ها و به نام خدای ساختگی شان، از مسافرها باج می گرفتند.
زمانی هم بود که دلم به حال مرده ها می سوخت. گمان می کردم آن کس را که در صحرای محل سکونتش فدا می کردم، در تنهایی و انزوای نومیدانه ای فرو می رود، چون نفهمیده بودم کسانی که می میرند، تنهایی «هرگز» برای شان مفهومی ندارد، زیرا به تمکین کردن شان پی نبرده بودم. اما آدم خودخواه یا آزمندی را دیدم ــ همان کسی که فریادزنان علیه هرگونه چپاول و غارت اعتراض می کرد ــ وقتی به لحظه های آخر زندگی اش رسید، تقاضا کرد افراد خانواده اش را دور و برش گرد آورند، بعد اموالش را انگار بازیچه های بی ارزش کودکانه ای باشند، با بی اعتنایی به مساوات میان شان تقسیم کرد. آدم زخمی بزدلی را دیدم ــ همان که در گیر و دار خطری سهمناک بدون هیچ عزت نفسی کمک می طلبید ــ پس از این که واقعا درهم شکسته می شد، اگر احساس می کرد این کمک کردن برای همراهانش خطرهایی در بر دارد، از طلبیدن هر نوع کمکی خودداری می کرد. ما برای چنین از خود گذشتگی ای احترام قائلیم و ستایشش می کنیم. اما در همین عمل هم جز نشانه ای پنهانی از تحقیر چیز دیگری نیافته ام. کسی را می شناسم که اگرچه دارد زیر پرتوهای سوزان خورشید خشک می شود، قمقمه ی آبش، یا در اوج گرسنگی، لقمه ی نانش را با دیگری تقسیم کرده است. این کارش ابتدا به این خاطر است که نیاز به چیزی ندارد و سرشار از این بی نیازی شاهانه؛ لقمه نان یا جرعه آبش را به دیگری می بخشد.
چرا باید دل به حال شان بسوزانم؟ چرا باید با گریستن در مرگ شان وقتم را هدر دهم؟ به درجه ی کمال مردگان به خوبی آشنا شده ام. در شانزده سالگی، چه چیزی بی اهمیت تر از مرگ این اسیر برایم وجود داشت؟ اسیری که وقتی به حضورم آوردند در حال مرگ بود، نفس های بسیار کوتاهی می کشید، سرفه هایش را در تکه پارچه هایی پنهان می کرد، همچون غزالی که مورد تعقیب قرار گرفته باشد از نفس افتاده بود، اما خودش خبر نداشت، چون دوست داشت لبخند بزند. ولی این لبخند مانند نسیمی بود که بر سطح رودی بوزد، ردپایی باشد از یک رویا، شیاری از حرکت قویی روی آب، روز به روز پالایش یافته، ارزشمندتر شده و زنده ماندن برایش دشوارتر، تا سرانجام آن خط ساده و چنان نابی شود که پس از پرواز قو بر سطح آب به جا می ماند.
همچنین مرگ پدرم. پدری که به سرحد کمال رسید و به سنگی بدل شد. برایم تعریف کردند قاتل پس از این که خنجرش به جای این که این بدن فناپذیر را از جان تهی سازد آن را تبدیل به شکوه و جلال شاهانه ای کرد، موهایش سپید شد. قاتل را که در اتاق شاهانه پنهان شده بود، سپیده دمان، نه رودررو با قربانی اش، بلکه برابر سنگ خارای غول آسای یک آرامگاه و اسیر سکوتی که علتش خودش بود یافتند که به خاطر سکون و بی حرکتی مرگ از پا درآمده بود.
به این ترتیب پدرم را یک شاه کش در یک آن، جاودانی کرد، موقعی که نفسش بند آمد، نفس دیگران را هم طی سه روز بند آورد، به نحوی که زبان ها از گفتن بازماندند و شانه ها پس از این که به خاک سپردیمش فرو افتادند. اما آن کسی که حکومت نکرد، بلکه آن را بنیاد نهاد و مُهرش را بر آن زد، هنگامی که به کمک طناب هایی که غژغژ می کردند، در عمق گور جایش دادیم، در نظرمان بسیار مهم جلوه کرد، زیرا نه یک جسد، بلکه ذخیره ی غذایی حیات بخشی را به خاک سپرده بودیم. در آن حالت تعلیق، پیش از رسیدن به قعر گور سنگینی اولین سنگ بنا را داشت. و ما به هیچ وجه او را در خاک نکردیم، بلکه این صندوق را سرانجام آن گونه که بود در خاک سر به مهر کردیم.
او بود که مرگ را به من آموخت و موقعی که جوان بودم مجبورم کرد رودررو به آن نگاه کنم، چون خودش در برابر آن هرگز چشم به زمین ندوخت. خون عقاب ها در رگ های پدرم جاری بود.
این حادثه در آن سالِ نفرین شده، همان که اسمش را گذاشتند «جشن خورشید»، چون خورشید در آن سال صحرا را پهناورتر کرد، اتفاق افتاد. میان استخوان های سفیده شده در زِل گرما به ماسه ها، به بوته های خشک، به پوست شفاف مارمولک های مرده و به آن گیاهی که شتر می خورد تافت و آن را مانند موی اسب سفت و سخت کرد. خورشید که به کمک پرتوهایش ساقه ی گل ها را می سازد، آفریده هایش را بلعیده بود و مانند کودکی که بازیچه هایش را نابود کرده باشد، خودخواهانه روی اجساد پراکنده شان جلوه می فروخت.
آب های زیرزمینی را جذب کرد و آب چاه های کمیاب را نوشید. حتا رنگ طلایی شن ها را هم بلعید، شن ها چنان تهی و سفید شدند که نام این سرزمین را «آینه» گذاشتیم. چون آینه هم چیزی در خود ندارد و تصویرهایی که در آن گنجانده می شوند نه وزن دارند و نه دوام. آینه گاهی، مانند دریاچه ی نمک، چشم ها را می سوزاند.
شتربانان موقعی که راه را گم می کنند، اگر در این دامی که هرگز هرچه را بلعیده پس نداده گرفتار شوند، ابتدا آن را به جا نمی آورند، چون هیچ چیزی مشخصش نمی کند و آن ها مانند سایه ای زیر نور خورشید شبح حضورشان را به دنبال می کشند. چسبیده به این نور چسبنده گمان می کنند دارند حرکت می کنند، و در حالی که به ابدیت پیوسته اند، تصور می کنند زنده اند. کاروان شان را به سویی می رانند که در آن هر تلاشی در برابر سکون صحرا بی ارزش است.
در حالی که روی چاهی راه می روند که وجود ندارد، از خنکای هوای سحرگاهان لذت می برند، حال آن که این خود مجالی است بیهوده. این ساده دلان شاید از کند گذشتن شب ها شکایت دارند، آن هم موقعی که شب ها به زودی همچون یک پلک به هم زدن به سرعت سپری می شوند. به علت این بی عدالتی های آسان گیر با صدایی ته حلقی به خود ناسزا می گویند، اما نمی دانند که عدالت هم اکنون در حق آن ها اجرا شده.
گمان می کنی کاروانی در این جا شتابان است؟ بگذار بیست قرن سپری شود، بعد برگرد و ببین.

موقعی که پدرم برای آموختن مرگ به من، ترک اسبش سوارم کرد و با خود برد، اشباح ذوب شده در زمان، و تبدیل شده به شن را که آینه نوشیده بودشان کشف کردم. پدرم گفت:
ــ آن جا، یک چاه بود.
در عمق یکی از این چاه ها که به شکل دودکشی بلند و وارونه بود و چنان عمیق که فقط نور یک ستاره را منعکس می کرد، حتا گِل هم سفت شده و ستاره ی به دام افتاده در آن خاموش شده بود. باری غیبتِ فقط یک ستاره کافیست تا کاروانی را به قطعیت یک کمین گاه، از مسیرش منحرف کند.
آدم ها و چارپایان دور و بر دهانه ی تنگ چاه، مانند دور بند نافی پاره شده، بیهوده گرد آمده بودند تا از دل زمین آب خون شان را دریافت کنند. ولی قابل اطمینان ترین کارگرها که تا کف این پرتگاه پایین رفته بودند، بیهوده این گِل سفت شده را تراشیده بودند. مانند حشره ای که زنده با سنجاق به جایی دوخته شده و در لرزش مرگ، از بال هایش، ابریشم، گرده ی گل و طلا، دور و برش پخش کرده باشد، کاروان هم به زمین میخکوب شده کنار چاهی خشک، در بی تحرکی صف از هم گسیخته اش، عدل ها و چمدان های از هم دریده، الماس های همچو سنگ ریزه ها پخش شده و شمش های سنگین طلا که در حال فرو رفتن در شن بودند، داشت از تشنگی جان می سپرد.

در همان حال که داشتم تماشای شان می کردم، پدرم شروع کرد به حرف زدن:
ــ تو با جشن عروسی، موقعی که میهمان ها رفته و عروس و داماد را به حال خود گذاشته اند آشنا هستی. سپیده دم بی نظمی ای را که آن ها به جا گذاشته اند آشکار می کند: تنگ های شکسته، میزهای واژگون شده، اخگرهای خاموش، همگی نشان از بی نظمی و درهم ریختگی ای دارند که سفت و سخت شده به جا مانده اند. اما با دیدن این نشانه ها هیچ چیزی درباره ی عشق دستگیرت نمی شود.
پدرم به گفته هایش ادامه داد:
ــ آدم بی سواد با ورق زدن و زیر و رو کردن کتاب پیامبر، با تامل کردن در حروف نقاشی شده یا طلای به کار رفته در تذهیب کاری، اصلی را کم دارد که نه تنها چیز بی ارزشی نیست، بلکه خرد پروردگار است. به این ترتیب اصل در شمع، به هیچ وجه موم ذوب شده ای نیست که اثرهایی به جا می گذارد، بلکه روشنایی است.

قضات شهر زمانی زنی را که مرتکب جرمی شده بود محکوم کردند عریان زیر تابش خورشید قرار بگیرد تا پوست نرم و گوشت بدنش خشک شود و برای این کار او را خیلی ساده به تیری در صحرا بستند.
پدرم به من گفت:
ــ به تو خواهم آموخت که آدم ها به چه چیزی گرایش دارند.
و بار دیگر مرا با خودش برد.
طی مدتی که ما در سفر بودیم، یک روز تمام بر آن زن گذشت و خورشید خون گرم، بزاق، عرق بدنش و آبی را که چشمانش را درخشان می کرد نوشید. شب با فرارسیدنش، بر او کمی رحمت آورد. موقعی که من و پدرم به آستانه ی آن منطقه ی ممنوعه رسیدیم، زن مانند صخره ای سفید و عریان نمایان شد، شکننده تر از ساقه ی گیاهی که از رطوبت تغذیه کرده ولی اکنون از ذخایر آب های سنگینی که در اعماق زمین در سکوت ژرف شان فرو رفته اند محروم مانده، بازوانش را که اکنون مانند جوانه های نازک تاکی شده بودند که در آتش سوخته باشند، به هم می پیچید و از پروردگار درخواست ترحم می کرد.
پدرم گفت: «خوب گوش کن. او به اصل رسیده است...»
اما من بچه بودم و کم جرات. به او جواب دادم:
ــ شاید رنج می برد و شاید هم می ترسد...
پدرم گفت:
ــ او از مرحله ی رنج بردن و ترسیدن که بیماری های اصطبل هستند ویژه ی گله ای حقیر گذشته. او اکنون حقیقت را کشف می کند.
صدای زن را شنیدم که آه و ناله می کرد. گرفتار در این شب بی حد و مرز، روشنایی چراغ را شب هنگام در خانه و اتاقی را که به او سرپناه داده و دری را که اکنون کاملاً به رویش بسته شده بود می طلبید. حالا که در اختیار جهانی گذاشته شده بود که چهره نشان نمی داد، کودکی را تقاضا می کرد که همه ی جهان در او خلاصه می شود و آدم پیش از این که به خواب برود می بوسدش. تسلیم این بیابان برهوت که گذرگاه ناشناخته هاست، به صدای پای همسری گوش می داد که به آستانه ی در رسیده و آدم آن را می شناسد و با شنیدنش آسوده خاطر می شود. حالا که در این بیابان بی انتها گرفتار آمده بود و دیگر چیزی برای به دست آوردن نداشت، التماس می کرد انگیزه هایی را که به آدم اجازه ی زندگی کردن می دهند در اختیارش بگذارند: آن توده ی پشم را برای شانه زدن، این کاسه را برای شستن، فقط همین کاسه و بچه ای را که باید خواباند نه بچه ای دیگر را. به سوی ابدیت خانه که با بقیه ی خانه های دِه در پناه دعای شبانه قرار گرفته بود فریاد می زد.

نظرات کاربران درباره کتاب دژ