فیدیبو نماینده قانونی گروه هم‌میهن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه‌ تجربه

مجله ماهنامه‌ تجربه
شماره ۳۶

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه‌ تجربه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره مجله ماهنامه‌ تجربه

در این شماره می‌خوانید: پرونده ویژه درباره گونترگراس مرگ غول دو راه حل برای یک مساله گفت و گو با نگار جواهریان زیر پوست شهر گفت و گو با ترانه علیدوستی

  • ناشر گروه هم‌میهن
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 13.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۰ صفحه

بخشی از مجله ماهنامه‌ تجربه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشتِ مدیرمسوول

چشم به آسمان، بی سندروم شیء درخشان

کتایون بناساز

۱

انتشار نخستین شماره «تجربه» در سال ۹۴ و در ماه زیبا و دل انگیز اردیبهشت با سه مناسبت هم زمان شده است: اولی روز کارگر، دومی روز معلم و سومی روز پدر. اولی یک مناسبت جهانی است که از همان ابتدای تشکیل جمهوری اسلامی و به منظور جلوگیری از بهره برداری از آن توسط گروه های چپ که گفتمان غالب را در این فضا متعلق به خود می دانستند به رسمیت شناخته شد درحالی که در پاره ای مناسبت های دیگر هم شاهد یک روز جهانی هستیم و هم یک روز متناسب با ارزش های فرهنگی جامعه ایران و مربوط به خودمان یا تنها یکی. از این حیث کارگران ما از این وجه تمایز برخوردارند که اول ماه مه هم در ایران روز کارگر است و هم در جاهای دیگر دنیا چنین است و همین می تواند یک حلقه اتصال به حساب آید. اما آیا این کافی است وقتی که عملاً هیچ ارتباط دیگری ندارند و تشکیلات کارگری در ایران رابطه ای با دنیای مُدرن و صنعتی ندارد؟ آیا کارگر تنها کسی است که در واحدی صنعتی یا خدماتی مشغول است و حداقل دستمزد او را شورای عالی کار تعیین می کند و دیگر دارندگان حقوق ثابت و بیرون از استخدام های رسمی و دولتی، کارگر به حساب نمی آیند؟ چگونه است که در تعریف «کشاورز» تنها به کسی که در مزرعه مشغول است بسنده نمی شود و مرغدار یا صاحب گاوداری با هکتارها زمین کشاورزی نیز در شمول اصطلاح «کشاورز» تعریف می شود و قرار می گیرد اما کارگر از نگاه وزارت کار تعریف وسیعی ندارد؟ روز کارگر می تواند و باید مناسبتی برای پرداختن به این موضوع باشد وگرنه در جامعه ای که دستمزد ماهانه یک کارگر به اندازه سود سپرده ای معادل دو دستگاه اتومبیل پراید در بانک است چندان نمی توان شعارهای همیشگی را تکرار کرد یا انتظار داشت که در یک جامعه پول زده باور شود. همین هفته گذشته و پس از سانحه ای که برای یک اتومبیل گران قیمت اتفاق افتاد آن قدر که درباره پورشه زرد گفته و نوشته شده به پریوش جوان و همراه او که جان باختند پرداخته نشد. و این یعنی سرمایه و ثروت از انسان و کار او بیشتر مرتبت دارد.
این واقعیت را باید پذیرفت که تعریف کار و کارگر نیاز به بازنگری دارد و اگر منظور حداقل های لازم است با گسترش تامین اجتماعی باید این اهداف را جامه عمل پوشاند.
در برداشت سنتی طبقه کارگر به تولیدکنندگان مستقیم و مزدبگیرانی اطلاق می شود که در کارخانه ها و بنگاه های تولیدی کار و ارزش اضافی تولید می کنند و غالباً نیز از این ارزش افزوده نصیبی نمی برند. امروز در جامعه ما بحث «مالیات بر ارزش افزوده» مطرح است که از سه درصد شروع شد و به ۹درصد رسیده و بهانه ای برای افزایش قیمت برخی محصولات به حساب می آید. اما در این باره بحث نمی شود که تولیدکنندگان این ارزش افزوده کارگر هستند یا نه. نمی توان پای شبکه های ماهواره ای نشست و از این شبکه اجتماعی موبایلی به آن یکی سر زد و در دنیای دیجیتال زندگی کرد ولی اصرار داشت که تعریف کارگر همانی باشد که به موجب آن کارگران شیکاگو را در اول ماه مه ۱۸۸۶ به اعتراض واداشت. اگر روزگاری گروه های طرفداران کارگران و خود کارگران از اقتصاد دولتی هواداری می کردند در این روزگار اتفاقاً کارگران اند که باید بیش از دیگران در پی خصوصی سازی باشند زیرا در غیاب بخش خصوصی قوی و واقعی هر سه ضلع کار (کارفرما، کارگر و دولت) در اختیار دولت است زیرا کارفرما که خود دولت است. کارگر هم کارگر دولت است و دولت هم که دولت است! در این فضا تا کارگر از اعتراض و حق اعتصاب سخن می گوید سوءتفاهم برمی خیزد زیرا طرف او دولت و قدرت است اما در یک کشور صنعتی اتحادیه های کارگری با کارفرمایان چانه می زنند و اگر از حق اعتصاب استفاده می کنند کنترل ناشده نیست که حساسیت های اجتماعی و امنیتی را برانگیزد بلکه یک نمایش اتحاد صنفی است نه شورش. روز واقعی کارگر هنگامی است که اقتصاد از چنبره دولت خارج شده باشد و کارگران در قالب تشکل های مستقل و دموکراتیک و کارفرمایان نیز در چارچوب اتحادیه ها و کانون های کارفرمایی با یکدیگر گفت وگو کنند.
با این همه روز جهانی کارگر را باید تبریک گفت و گرامی داشت زیرا دستاوردهایی چون تعیین ساعت کار، سازوکار یا منع اخراج کارگران، مزد یکسان برای زنان و مردان کارگر و حق برپایی اتحادیه های مستقل کارگری به آسانی به دست نیامده و حاصل پویشی است که سه سال پس از کشتار شیکاگو و از ۱۸۸۹ به بعد در سراسر جهان در گرفت. هر سه روز البته مبارک.

۲

رسانه ها با خبر سروکار دارند و با درد و دریغ باید گفت که هیچ خبری به بزرگی و سترگی خبر مرگ نیست و هیچ رسانه ای نمی تواند به خبر مرگ بی توجه باشد. از این رو مهم ترین خبری که «تجربه» باید به آن می پرداخت و پرداخته است، در گذشت نویسنده سرشناس آلمانی ــ گونترگراس ــ است که در واپسین سال قرن بیستم جایزه نوبل ادبیات را به دست آورد.
ادبیات، بیش از واقعیت با خیال سروکار دارد اما مرگ، عین واقعیت است و آنان که نویسندگان را از پرداختن به سیاست بر حذر می دارند و می گویند سیاست، عرصه واقعیت هاست به این پرسش پاسخ نمی دهند که مگر نویسنده در این جامعه زندگی نمی کند و مگر سرنوشت جامعه را سیاست رقم نمی زند؟ با این نگاه بود که گونتر گراس هیچ گاه تنزه طلبی نمی کرد و از موضع گیری سیاسی البته نه به قصد تصاحب قدرت ابایی نداشت و مشهورتر از همه تقبیح رفتار اسراییلی ها بود. گونترگراس البته در سال های پایانی عمر دست به یک اعتراف تلخ زد و جامعه را در معرض قضاوتی دوگانه قرار داد. اعتراف کرد که در روزگار نوجوانی با واحدی از نیروهای سرکوب گر آلمان نازی همکاری داشته است و بر این اساس صداقت پاره ای از مواضع بعدی او مورد مناقشه قرار گرفت. برخی معتقدند این اعتراف، اگرچه از نوعی شهامت حکایت می کند اما صداقت او را در ابراز انزجارهای پیشین زیرسوال می برد و در مقابل می توان گفت اعتراف به انجام رفتاری نادرست اتفاقاً می تواند نشانه ای از صداقت تلقی و قطعاً باید ستوده شود. هر نویسنده بزرگ در معیارهای قرن بیستمی که از دنیا می رود این نگرانی به جان دوستداران ادبیات چنگ می زند که آیا این نسل تمام شده و ما دیگر شاهد ظهور غولی در این اندازه و آوازه نخواهیم بود؟ پاسخ این پرسش به درستی روشن نیست اما عرصه خالی نمی ماند ولو خبر مرگ یک نویسنده در رسد. هم او که «طبل حلبی» را نوشت و بسیاری از مردم دنیا با قهرمان آن ـ اُسکار ـ در طول زمانی که رُمان را می خواندند و چه بسا پس از آن زندگی کردند اما طبل مرگ برای او نیز به صدا درآمد تا مهم ترین خبر، هم چنان خبر مرگ باشد و البته تلخ ترین نیز.
گابریل گارسیا مارکز و گونترگراس نیز می روند چندان که دیگران نیز و این طبل برای همه به صدا درمی آید. راستی ، چند برنامه از رادیو و تلویزیون ما به بحث درباره آثار این نویسنده آلمانی اختصاص یافت؟

۳

در مطلبی به قلم یک استاد بازاریابی (دکتر پرویز درگی) خواندم: «این روزها در هر شرکت یا محیط که وارد می شویم صحبت از توافقات و تعاملات و مذاکرات است ولی احساس می کنم عارضه ای وجود دارد و آن عارضه، «سندروم شیء درخشان» است که اشاره به عارضه ای دارد که فرد یا افراد چنان مقهور پدیده ای سیاسی ـ اجتماعی می شوند که یادشان می رود قرار بوده است برای سازمان خود هدف گذاری کنند و سازمان دهی و اجرا و کنترل عملیات داشته باشند و تصور می کنند فردای توافق همه مشکلات حل می شود و همه چیز گلستان خواهد شد و ناکارآمدی های ما را هم این تفاهم جبران می کند. حال آن که هرچند برکات زیادی برای کشور ما و اقتصاد ما دارد، اما من توصیه می کنم به جای گرفتار شدن در سندروم شیء درخشان با برگزاری جلسات تحلیل محیط کسب و کار، خود را برای آینده آماده کنیم.» توصیه ایشان البته بیشتر متوجه بنگاه های اقتصادی است و اصل سخن نیز درست است و این اصطلاح را نیز از ایشان یاد گرفته ام و به همین خاطر باید سپاس گزار بود. اما این واقعیت را نمی توان انکار کرد که یکی از دلایل اقبال افزون تر مردم به برنامه های هُنری و احساس تنوع در کتاب و مخاطب و بهبود حال عمومی جامعه، پس از توافق اولیه در فروردین ماه، امید به ورود به فضای جدید پس از دهم تیرماه است. بی آنکه به «سندروم شیء درخشان» یا هر عارضه ژنتیکی و غیرژنتیکی دیگر مبتلا شده باشیم یا این عارضه را کم اهمیت جلوه دهیم یا برنامه ریزی و تاکید بر کارآمدی را انکار کنیم می توان درخشش بیشتر یک شیء درخشان را امید داشت. نام این شیء درخشان هم امید است و برای این که این امید، عارضه نباشد و ما را از برنامه و تدبیر باز ندارد، نیاز به هم دلی و هم زبانی است. در این میان آنچه غیرقابل انکار است حس بهتری است که در جامعه دیده می شود و بر این اساس توافق هسته ای و آرامش گرفتن جامعه می تواند بر هُنر و ادبیات نیز تاثیر بگذارد.
نه تنها از منظر اقتصادی و بنگاه های اقتصادی و مناسبات تولید آثار خلاقه که از حیث همان حال و هوای مخاطب. چشم به آسمان داریم...

ادبیات

یادداشتِ ماه

رام کننده گانِ لویاتان

مهدی یزدانی خُرم

در روزهایی که فضای روشنفکری ادبیات در ایران مدام در حالِ تاکید بر رفتارهای فکری ای چون «پرسه زنی» و بازگشت به یک تفکرِ بیت مانند است، مرگِ روشنفکری چون گونتر گراس به این فکر می اندازدَم که چطور می توان با دور ایستادن از مانیفست های گروه گرای ذوق زده، تکلیفِ خود را با جهان یک سره کرد. این تقابل را برای این آوردم تا نشان دهم که رفتارهای انقلابی وتندروی ادبی هیچ گاه بدونِ نمونه هایی نبوده اند که صورتِ متناقض شان را نشان دهد. گراس فقط یک نمونه ازاین وضعیت بود و هست. نویسنده ای که با حفظِ بیشترِ قواعدِ شهروندی، علیرغمِ عضویت در جوخه های اِس اِس و شلتاقی که نویسنده گانِ کوچک تری چون هرتا مولر برای بازستاندنِ نوبل از او برپا کردند، کماکان وضعیتِ نمادینِ خود را به عنوانِ یک نویسنده و روشنفکرِ اصول گرا حفظ کرد. مدلِ گراس به ما یادآوری می کند که حفظِ فردیت الزاما در دست شستن از هر رفتارِ سیاسی، اجتماعی یا دوری محض از نهادهای قدرت و تاسی به ایده هایی چون ولگردی وپرسه زنی های تجربی نیست. هرچند در آن ایده های جذاب نیز فرصت های بسیاری برای نوشتن پدید می آید اما در عوض نویسنده را صرفا تبدیل به نمادی از تک افتاده گی در جامعه می کند که در وجهی استعاری در حالی که خنزرپنزرهای اش را بر دوش گرفته در حالِ دورشدن از طبقاتِ متوسط وبالای جامعه و تقدیسِ نوعی عزلت نشینی شعاری ست. به گمانِ من نویسنده ای که با شکلی از پرسه زنی انقلابی رشد می کند ومدام در حالِ به هیچ گرفتنِ مفاهیمِ کلاسیکِ سیاسی و اجتماعی ست در نهایت می تواند متن های خوبی بنویسد و هیچ طرح و نقشی بر امرِ سیاسی زمانه اش نخواهد داشت. برای همین نویسنده باید چشم در چشمِ قدرت بدوزد و بدونِ پلک زدن نگاه اش کند. و صدالبته این وضعیت بسیار مشکل تر از زیستی ست که یک نویسنده ی پرسه زن انتخاب می کند.
وقتی روشنفکرِ ایرانی خود را در شرایطِ سیاسی پیچیده ی اطراف اش درک می کند ناچار است به رویارویی و تماشای این روندِ سیاسی مذکور. بدترین و کاهلانه ترین برخورد در این باور چیزی جز ایفای نقشِ ولگرد نیست در این زمینه. ولگردی که بهلول وار می خندد و به دست انداختنِ همه چیز مشغول می شود. بی شک هیچ کدام از نویسنده گانِ قرنِ بیستم نتوانستند رمانی استعاری چون «طبلِ حلبی» بنویسند که فانتزی محورین اش تا پایان با ما همراه بود وچنان در قالب های رئالیستی حل شد که کسی نتوانست تمایزی بینِ امرِ واقعی وغیرِ واقعی آن بگذارد. قهرمانِ گونتر گراس ناچار است به تاریخ نگری وهم سویی فعال با تاریخ. هرچند تصمیمِ او برای رشدنکردن عملا رفتاری انقلابی ست و نوعِ زنده گی و فعالیت های اش ریشه در یک پرسه زنی مداوم دارد اما در نهایت اوست که درمی یابد باید از پوسته ی پرسه زنِ خود خارج شده و شروع به تفسیرِ جدی ترِ جهان کند. این دوگانه گی فوق العاده است که گونتر گراس را خارج می کنداز صفِ روشنفکرهای پرسه زنِ هم دوره اش که گاه چنان در خیال گم می شدند که تمامِ نسبت های خودرا با واقعیت ازدست می دادند. به گمانِ من در شرایطِ امروزی ایران که سیاست ورزی برای نویسنده ازاهمیتِ زیادی برخوردار است بهتر این است که مرزهای باورهای پرسه زن نسبت به امورِ واقعی روشن تر شوند. به این معنا که دوری و هجوِ همه جانبه ای که نسبت به سیاست در متنِ نویسنده ی پرسه زن وجود دارد آیا می تواند برای درافتادن با لویاتان کافی باشد؟ بی گمان پاسخ منفی ست. لویاتان این موجود را به سرعت در خود می بلعد و حتا فرصت نمی دهد او شمایلی از یک مبارزه ی شجاعانه از خود باقی بگذارد. اما اگر در تقابل با لویاتان روشنفکر از پافشاری بر اصولِ خود دست برندارد و اصطلاحا اسلوبِ رفتاری مشخصی داشته باشد، این لویاتان است که ناچار می شود در جنگی مداوم و همیشه گی با او باشد. رفتارهای انقلابی و هیستریک بهترین طعمه های لویاتان هستند و تاریخ نیز نشان داده که هیستری چه اندازه خوراکِ لویاتانِ سیاست شده است. اما برای رویارویی با این لویاتان که از بدوِ آفرینشِ نویسنده پی شکارِ او بوده است، آیا این انقلابی گری احساساتی کاری از پیش می برد؟ آیا رفتارهایی چون نسلِ بیتِ آمریکا می توانند خللی در هجمه ی لویاتان ایجاد کنند؟ بی گمان خیر. زیرا جنبش های انقلابی در ادبیات وهنر چنان به سرعت کلاسیک می شوند وتبدیل به آنتی تزِ خود که عملا با تولدِ هرکدام از آن ها می توان مرگِ محتوم شان را نیز تخمین زد. به همین دلیل است که نویسنده ای که باید مقابلِ لویاتان قرار بگیرد باید فاقدِ هیستری های انقلابی باشد و بیش از هر چیز نگاهی فلسفی داشته باشد به پدیده های پیرامون خود. در این نگاهِ فلسفی وصدالبته سنجیده شده است که او می تواند دچارِ «تحلیل» شود، حکم های جانانه ی تند ندهد و در عینِ حال مدام موقعیتِ خود را تغییر دهد. او برآمده از آشوبِ جهان است وهمین امر که باید بر این آشوب افسار بزند کافی ست تا او را به عنوانِ «رام کننده» بدانیم. رام کننده ای که قرار است با ضربه های شلاق، با چرخیدن، لبخند و گاه فریاد لویاتان را کنترل کند. عقب براندش یا زیرِ آب بفرستدَش. واین خاصیتِ رام کننده گی در رفتارهای نویسنده گانی چون گونتر گراس یا بارگاس یوسا به خوبی مشهود است.
در این استعاره به نظرم شاید مقایسه ی دو تابلوی مشهور راه گشا باشد. «جیغ» اثری از ادوارد مونش و «فیل ها» ازسالوادور دالی. همیشه تصویرِ روشنفکرِ پرسه زن و پرشوری که به تاریخ می خندد و از هولِ فجایع اش در آستانه ی جنون است را در قامتِ این اثرِ بسیار مشهور ونمادین شده دیده ام. از سویی دیگر دالی را داریم که در یک تابلوی مشهور که اجسامِ کنارِ برکه تصویری سوای ذاتِ خود ارائه می کنند، ما را دچارِ تردید در واقعیت می کند. فیل هایی که در هیاتِ قو دیده می شوند. نوعی رندی و سوءاستفاده از واقعیت در این اثر دیده می شود که به زعمِ من با تصویرِ روشنفکرِ رام کننده هم خوانی دارد. اویی که مدام وضعیتِ خود را تغییر می دهد تا لویاتان را گمراه کرده و تختِ استیلای شلاقِ خود در بیاورد. این امر میتواند هر نوع رفتار سیاسی را شامل شود. همان طورکه گراس در حمایت از اقلیتِ ترک تبار مقیمِ آلمان به تندروها حمله می کند، می تواند به هجوِ اسرائیل بپردازد و فشاری را تحمل کند که این رفتار برای اش به ارمغان می آورد. درواقع او یک رام کننده ی واقعی ست. در قفس یاکنارِرود می ایستد و میدان را خالی نمی کند. تنها ابزارش شلاق اش است و صدالبته تخیل اش. اما روشنفکرِ پرسه زن هرچند بسیار جذاب تر از نوعِ قبلی ست اما مدام در حالِ گریز است. گریز برای عوض کردنِ مطلق امور. برای انقلاب یا شعارهای انقلابی. او باشکوه و دوست داشتنی ست. شاید چونان گارسیامارکز نویسنده ی بسیار خوبی هم باشد اما طعمه ی لویاتان می شود.هم اوست که شرافتمندانه در اسپانیا علیهِ فرانکو می جنگد یا در کوه های آلپ آتش روی ستونِ فاشیست های ایتالیایی باز می کند اما تمامِ این رفتارهای الهام بخش دهن کجی به دنیا هستند تازمانی که تبدیل نمی شوند به اصولی برای ایستادن مقابلِ لویاتان. قطعا دست انداختن و ماجراجویی در جهان کارِ راحت تر و صدالبته خوشایندتری ست برای نویسنده.او مدام گم می شود وتنها صدای اعتراضِ همیشه گی اش را می شنویم. اما فقدانِ عمل گرایی در او مشهود است. او اجازه نمی دهد به خود که به شکلی مستقیم و سیستماتیک با مسئله ی آزادی وحقوقِ بشر یا حتا محیطِ زیست و اقلیت ها برخورد کند. او به ندرت عضوِ حزبی می شود وبه ندرت می تواند درعینِ تعارض با حکومت ها به مفهومِ آیزایا برلینی «آزادی منفی» باور داشته باشد. شخصا ایمان دارم که رام کننده گانی چون گراس تاثیری به مراتب عمیق تر و جدی تر داشتند در تاریخِ تلاش برای ایستاده گی مقابلِ آوارِ تاریخ. کلی گو نبودند واز قضا در بسیاری اوقات ایده هاشان به عنوانِ اموری افراطی تاویل شد اما حضوری دائمی داشتند در فضای سیاسی. البته نباید ازیاد ببریم که گراس در سنتِ اروپایی روشنفکری قرار می گیرد و این با نمونه های آمریکایی بسیار متفاوت تر است. او سال هایی طولانی درباره ی مسائلی که جامعه ی آلمانی و اروپایی درگیرش بود نوشت؛ مسئله ی جنگ، مهاجران، کمونیسم و شوروی، آزادی و... بنابراین ایده های مشخصی داشت که هر از چندگاهی او را وامی داشت تا مقابلِ لویاتان قدعَلَم کند و راهی را که پیش گرفته بود ادامه دهد. این شاید مهم ترین خاصیتِ روشنفکری چون گونتر گراس بود که تا پایانِ عمرِطولانی اش بر قدرت باقی ماند اما به نفی سیاست ورزی نپرداخت. او مردِ شهر بود و قواعدش... راهی به جاده های پررنگ و لعاب که محبوبِ پرسه زن هاست نداشت

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه‌ تجربه

من شماره ی ۳۳ رو لازم دارم که متاسفانه پیدا نشد.
در 2 سال پیش توسط kar...eki
مجله خوب و پرباری هست و البته قیمت نسخه چاپی آن گران است. انتظار این هست که نسخه الکترونیک آن از قیمت فعلی ارزان تر باشد باتوجه به اینکه درنسخه الکترونیک بسیاری از تصاویر گنجانده نشده و ما با یک متن طولانی بی روح مواجه هستیم. 🙏
در 4 هفته پیش توسط mah...baz