Loading

چند لحظه ...
کتاب من هومبولتم

کتاب من هومبولتم

نسخه الکترونیک کتاب من هومبولتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۱۰,۰۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

نقد و بررسی کتاب من هومبولتم

کتاب «من هومبولتم» اثری از «هادی خورشاهیان» است؛ کتابی که در عین سادگی توانسته فضای تازه‌ای را در داستان‌نویسی معاصر ایران ایجاد کند. این کتاب در سال 90 در انتشارات تندیس منتشر شده است.

بردیای دروغین، هومبولت واقعی

بردیا راوی داستان است، کسی که از کودکی شخصیتی حساس داشته و حالا در بزرگ‌سالی، این حساسیت‌ها هم پابه‌پای‌اش بزرگ شده‌اند. جریانات و اتفاقات زندگی بردیا او را به سمتی می‌برد که دیگر تشخیص واقعیت از خیال برای‌اش دشوار است. او دیگر نه بردیا، که هومبولت است.

بردیا کلیشه‌های یک قهرمان را پشت سر گذاشته است؛ کسی که حتی خودش هم نمی‌داند اسمش در داستانی آمده و قهرمان شده. او بردیایی دروغین و هومبولتی واقعی است. بردیا خودش را هومبولت می‌داند، کسی که یک لحظه آرام و قرار نمی‌گیرد، نابغه‌ای که فکرش یک‌جا بند نمی‌شود. هومبولت به خوبی خودش را می‌شناسد. می‌داند کیست و کجای جهان خودش ایستاده، حتی اگر بردیایی دروغین باشد یا در جهانی شناور و وارونه سرگردان باشد.

روایت هومبولت به نوعی سیال ذهن است؛ این انتخاب نویسنده نیست، هومبولت است که مدام از این در و آن در حرف می‌زند. گاهی آن قدر آشفته و دیوانه می‌شود که انگار قلم را از دست نویسنده می‌گیرد و خودش شروع می‌کند به نوشتن.

او خواننده‌اش را پابه‌پای خودش به هر جا که بخواهد می‌کشاند. شاید حتی اتفاق جذاب و هیجان‌انگیزی هم در کار نباشد، اما همیشه چیزی هست، چیزهای کوچکی که آن جا گوشه‌ی ذهن‌اش گیر افتاده‌اند و در تقلای بیرون آمدن و رهایی هستند. خودش هم اعتراف می‌کند که «شاید تا آخر ماجرا هم که به حرف‌های‌ام گوش بدهید، چیز دندان‌گیری گیرتان نیاید... تا آخرش هم شاید حرف مهمی نزنم».

عناصر سوررئال در این داستان از همان ابتدا نمایان می‌شوند. حوادث و روایت‌های کتاب به رغم فضای سورئالیستی و پست مدرنی که دارد، پیچیده و عجیب و غریب نیست. آدم‌های داستان همه زمینی هستند و هر کدام شناسنامه‌ای دارند که هویتی مشخص به آن‌ها می‌دهد. صفورا، مهرنوش، میکاییل، پرویز، اسفندیار، ابوالفضل و... شخصیت‌هایی هستند که هر کدام داستان خودشان را دارند و در عین حال داستان بردیا را هم تکمیل می‌کنند. «ماجراهای عجیبی که برای ما در این صفحات اتفاق می‌افتد، هرگز برای هیچ کس دیگری اتفاق نیفتاده است. ماجراهای ما نه پلیسی است، نه تخیلی، نه حادثه‌ای و نه هیچ چیز دیگری. ولی در واقع ماجراهای ما، همه‌ی این‌ها هم هست». بردیا از همان ابتدای روایت داستان‌اش با صداقت همه چیز را تعریف می‌کند؛ چیزهایی که در عین سادگی و کم‌اهمیت بودن، به اندازه‌ی ماجراهای ژول ورن یا آگاتا کریستی برای‌اش هم هیجان دارند و هم معنا و مفهومی خاص.

درباره‌ی هادی خورشاهیان

هادی خورشاهیان از نویسندگان خوش‌فکر و خلاق ایرانی است که در سال 52 در گنبد کاووس متولد شده است. او دانش‌آموخته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران است و موفق به کسب گواهی‌نامه‌ی هنری درجه دو، معادل مدرک فوق لیسانی، در رشته‌ی شعر شده است. خورشاهیان در دنیای ادبیات کودک و نوجوان چهره‌ی شناخته‌شده‌ای است. او تا امروز بیش از هشتاد جلد کتاب در زمینه‌ی ادبیات کودک و نوجوان، شعر، داستان و رمان، ترجمه، نمایش‌نامه، فیلم‌نامه و نقد ادبی منتشر کرده است. رمان‌های «من کاتالان نیستم»، «الفبای مردگان»، «دشمن آینده»، «لبه‌ی آب»، «برهنه در برهوت»، «بر ریل‌های برزخ» و «سرباز بی‌سرزمین» از آثار این نویسنده هستند.

جوایز و افتخارات

  • رتبه دوم شعر هفتمین دوره مسابقه قلم در سال ۱۳۷۲
  • رتبه اول شعر هشتمین دوره مسابقه قلم در سال ۱۳۷۳
  • رتبه اول داستان نویسی دانشجویان سراسر کشور در سال ۱۳۸۰
  • رتبه سوم شعر در بخش آزاد جشنواره فرهنگی دانشجویان بم در سال ۱۳۸۳
  • برگزیده شعر آزاد سومین جشنواره شعر رضوی استان خراسان در سال ۱۳۸۴
  • برگزیده سومین جایزه ادبی یوسف در سال ۱۳۸۷
  • برگزیده سومین دوره جشنواره شعر فجر در سال ۱۳۸۷
  • تقدیر «پلاک ۶۱» هفتمین جایزه ادبی اصفهان در سال ۱۳۸۹
  • رتبه سوم شعر کودک و نوجوان بیستمین کنگره دفاع مقدس در سال ۱۳۹۱
  • تمجید رمان «مگه من چند نفرم؟» در سیزدهمین دوره جشنواره قلم زرین در سال ۱۳۹۴
  • نامزدی مجموعه غزل سلام بر زندان در پانزدهمین دوره جشنواره قلم زرین در سال ۱۳۹۶
  • نامزدی رمان الفبای مردگان در جایزه جلال آل احمد در سال ۱۳۹۶

در بخشی از کتاب من هومبولتم می‌خوانیم

سرگشتگی‌های ذهنی من از خیلی وقت پیش شروع شده بود. یعنی درست از سه سالگی که کم و بیش خاطرات‌ام را یادم بود. حتی خواب‌های‌ام را هم هرگز فراموش نکردم. چون تقریبا همه‌ی آن‌ها برای‌ام خیلی واقعی به نظر می‌رسیدند. اسفندیار و پرویز و هومبولت زندگی عجیب و اسرارآمیز مرا به سویی دیگر فرستادند و حالا، میکائیل با گیتار و آوازهای خارجی‌اش می‌خواست سرگشتگی‌های مرا کامل کند. یا شاید کامل‌تر کند. نمی‌دانم فردا چه اتفاقی خواهد افتاد. شاید این سرگشتگی مرحله‌ی تازه‌ای از اتفاقی عجیب‌تر و عمیق‌تر در آینده باشد.

صفورا رفته است خانه‌ی پدرش از مادرش مراقبت کند. مادرش دو هفته پیش افتاده است توی جوی آب و پای‌اش شکسته است. از قدیم می‌گفتند دست‌شکسته وبال گردن است. از وقتی کتاب‌های زبان‌شناسی می‌خوانم یک وقت‌هایی گیر می‌دهم به بعضی چیزها. مثلا همین وبال گردن. جالب است که توی این اصطلاح هم بال دارد، هم گردن. تازه توی کل این ضرب‌المثل می‌بینی هم دست دارد، هم بال و هم گردن. طرف می‌گوید دست و بال‌ام بسته است. بعضی از این کتاب‌های زبان‌شناسی به همین طور چیزها پیله می‌کنند. گاهی وقت‌ها از توی‌اش چیزهای بامزه‌ای در می‌آید. ولی حالا مادر صفورا پای‌اش وبال گردن ما شده است.

باید می‌رفتم، اما نمی‌دانم به کجا. هیچ کجای جهان را به اندازه‌ی تهران دوست نداشتم. یک بار که توی مالزی بودیم، رفتیم کنار اقیانوس هند. اقیانوس هند جایی بود که پدربزرگ و مادربزرگ ناتالی توی آن غرق شده بودند. ناتالی شخصیت اصلی یک فیلم بود مال هزار و نهصد و شصت. اسم‌اش فکر کنم «من ناتالی نیستم» ‌بود. البته من این فیلم را ندیدم. داستان‌اش را توی رمان «سایه‌های ترس» خواندم. ترسِ سردِ خوبی داشت. مالزی ولی گرم بود و شرجی. باران از زمین و آسمان می‌بارید. ما پنچ نفر به شدت مریض بودیم، ولی رفتیم لوموت. رفتیم اقیانوس هند را از نزدیک ببینیم. آن‌جا که بودیم همه‌اش با خودم فکر می‌کردم اگر بیایم مالزی یا مثلا یک جای دیگری که استوایی باشد و توی جنگل گم شوم، باید چه کار کنم. حتی وقتی شب ژانویه توی کوالالامپور شادی می‌کردیم، دلم برای تهران خیلی تنگ شده بود. من آن قدر فکرم می‌رود این طرف آن طرف که وطن‌ام را توی ذهن‌ام نساخته‌ام. وطن من کشوری است که شکل گربه است و پایتخت آن هم تهران است. حتی استانبول هم که بودم تهران به نظرم باستانی‌تر بود. بدون میکائیل کجا می‌توانستم بروم.

نمی‌دانم این بلاها را چه کسی سرم آورده است. پرویز؟ اسفندیار؟ میکاییل؟ صفورا؟ ولی واقعا هر کدام‌شان این بلاها را سرم آورده باشند، انصافا نامردی کرده‌اند. دارم فکر می‌کنم اگر الان همان روزی بود اسفندیار تصادف کرد و مُرد، یعنی نه، الان اگر این همه سال گذشته بود، ولی اسفندیار قبل از آمدن به دفتر روزنامه می‌مُرد، من باز هم هومبولت بودم؟ شاید هم پرویز تاثیر خودش را گذاشت. حالا اگر پرویز هم آن شب آن حرف را نزده بود، چی؟ من الان بردیا بودم و درباره‌ی فوتبال مقاله می‌نوشتم؟ اگر اسفندیار و پرویز هم تاثیرات خودشان را نگذاشته بودند، لابد این میکاییل یک بلایی سرم می‌آورد.

مشخصات کتاب من هومبولتم

نظرات کاربران درباره کتاب من هومبولتم