فیدیبو نماینده قانونی نشر روزگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پاییز پدرسالار

کتاب پاییز پدرسالار

نسخه الکترونیک کتاب پاییز پدرسالار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پاییز پدرسالار

از لحاظ ادبی مهم ترین کتاب من، پاییز پدرسالار است. این داستان که همیشه دوست داشتم بنویسمش مرا از گمنامی نجات داد. برای خلق این اثر بیش از 17 سال کار کردم. گابریل گارسیا مارکز

  • ناشر نشر روزگار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پاییز پدرسالار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گفت و گوی اختصاصی

گفتگو کننده: پلینیو مندوزا
ترجمه:محمدرضا اینانلو

- آیا آن هواپیما را به یاد می آوری؟

- کدام هواپیما را؟
هواپیمایی که شنیدم در ساعت ۲ بامداد ۲۴ ژانویه ۱۹۵۸، بر فراز کاراکاس پرواز می کرد. فکر می کنم هر دوی ما در آن اتاق، در «سن برناردینو»(۱) بودیم و آن را از ایوان تماشا می کردیم؛ دو چراغ قرمز که در آسمان تاریک، به صورت متناوب روشن و خاموش می شدند و در نزدیک شهری پرواز می کردند که به دلیل حکومت نظامی، خالی، اما خواب آلود نبود و گذر از لحظه ای به لحظه ی دیگر را برای سقوط دیکتاتوری انتظار می کشید.

- هواپیمایی که با آن «پرز خیمه نز»(۲) از کشور گریخت.
-هواپیمایی که به هشت سال دیکتاتوری در «ونزوئلا» پایان داد. باید در خصوص این لحظه ی بخصوص، چیزهایی به خوانندگان بگوییم. این امر مهم است، چون هنگامی بود که شما ایده ی نوشتن داستانی درباره ی دیکتاتوری را در ذهن داشتید؛ داستانی که پس از هفده سال و دو نسخه ی نیمه کاره، «پاییز پدر سالار» نام گرفت. بر سکوی هواپیما، دیکتاتور، همسرش، دختران، وزراء و دوستان نزدیکش ایستاده بودند. چهره ی دیکتاتور، از درد عصبی ملتهب، و از دست آجودان مخصوصش خشمگین بود؛ چون با عجله ای که در فرار داشتند، چمدانی محتوی یازده میلیون دلار را پای نردبان طنابی هواپیما - که آن ها از رویش بالا می رفتند- جا گذاشته بود. وقتی هواپیما اوج گرفت و به مقصد کاراییب دور شد، مجریِ رادیو، برنامه ی موسیقی کلاسیک را که سه روز به آن گوش داده بودیم، قطع و سقوط دیکتاتور را اعلام کرد. چراغ پنجره های کاراکاس، یکی بعد از دیگری، مثل شمع های درخت کریسمس روشن شدند. در میان مه و هوای خنک صبح زود، منظره ی هلهله ای سرکش پدیدار شد. بوق ها به صدا درآمدند. مردم فریاد کشیدند. آژیر کارخانه ها با نهایت شدت به صدا درآمد و پرچم ها، از ماشین ها و کامیون ها به اهتزاز درآمدند. قبل از آن که هوا روشن شود، عده ای، زندانی های سیاسی را بر شانه هاشان به خارج از ساختمان ام
.۰نیت ملی حمل می کردند. این اولین باری بود که سقوط یک دیکتاتور را در آمریکای لاتین می دیدیم. به عنوان روزنامه نگاران مجله ای هفتگی، من و گارسیا مارکز از این لحظات حساس نهایت بهره را بردیم. ما از همه ی مجرا های قدرت دیدار کردیم. وزارت دفاع، دژی با اعلامیه هایی در راهروهایش که بر آن ها نوشته شده بود: «موقع رفتن، هر چیزی را که دیده اید یا شنیده اید فراموش کنید». «میرافلورس»(۳) - یعنی کاخ ریاست جمهوری - عمارت مستعمراتی بزرگی بود با فواره ای در میان حیاطش و سبدهای گلی در همه جا. گارسیا مارکز در آن جا - پیشکاری را ملاقات کرد که از روزگاران دور دیکتاتوری دیگر، به نام «خوان وینسنت گومز»(۴) در آن کاخ زندگی کرده بود. «گومز»، پیشوایی با دودمان روستایی، چشمانی تاتاری و سبیل بود که پس از حدود سی سال حکومت با مشت آهنین، با آرامش در بسترش مرده بود. پیشکار، هنوز ژنرال و ننویش را که او در آن خواب نیمروزی اش را در حالی که خروس جنگیِ مورد علاقه اش را در بغل داشت، می گذارند، به یاد می آورد. آیا پس از صحبت با او بود که به فکر نوشتن «پاییز پدر سالار» افتادید؟
- نه؛ وقتی که دو یا سه روز پس از سقوط «پرز خیمه نز»، حزب حاکم در همان کاخِ میرافلورس، با هم ملاقات کردند. به خاطرش می آوری؟ چیز مهمی در شرف وقوع بود. تمام روزنامه نگاران و عکاسان، در اتاق جلوییِ دفتر ریاست جمهوری منتظر بودند. حدود ساعت چهار صبح بود که در باز شد و افسری که آثار خستگی جنگ را بر چهره داشت، بیرون آمد و همان طور که مسلسلش را در دست داشت، با پوتین های گِل آلودش عقب عقب رفت و از بین گروه روزنامه نگاران منتظر گذشت.

- عقب عقب می رفت؟
- همان طور که عقب عقب می رفت و مسلسلش را نشانه گرفته بود، گِل پوتین هایش را روی فرش تکاند. او از پله ها پایین رفت، سوار ماشینی شد تا او را به فرودگاه و از آن جا به محل تبعید ببرند. آن لحظه که او از اتاق مربوط به گفت وگوی تشکیل دولت جدید بیرون آمد، وقتی بود که من ناگهان به راز قدرت آگاهی یافتم.
- چند روز بعد، وقتی به سمت دفتر مجله ای می رفتیم که آن جا کار می کردیم، شما گفتید: «داستان دیکتاتور آمریکای لاتین هنوز نوشته نشده است!» قبول داشتیم که دوران ریاست جمهوری آستوریاس وحشت بار بوده، اما نه به مانند داستان گارسیامارکز!
- وحشت ناک تر!
- یادم هست شروع به خواندن زندگینامه ی دیکتاتورها کردی. دیکتاتورهای آمریکای لاتین همگی دیوانه هایی پرجنجال بوده اند. هر شب سر شام با داستان های کتاب ها سرحال مان می آوردی. کدام یک از دیکتاتورها بود که همه ی سگ های سیاه را می کشت؟
- دوالیر(۵)، دکتر دوالیر در هائیتی؛ بابا دکتر! دستور داد تا همه ی سگ های سیاه کشور را بکشند، چون یکی از دشمنانش - که از زندانی شدن و به قتل رسیدن می ترسید- خودش را به یک سگ، سگی سیاه بدل کرده بود!
- آیا دکتر فرانچیا(۶)ی پاراگوا نبود که دستور داد تمام مردان بالای بیست سال باید ازدواج کنند؟!
- بله، او درِ مملکتش را چنان بسته بود که گویی خانه ای را قفل می کند. تنها پنجره ای باز، پشت سرش قرار داشت! رفتار دکتر فرانچیا بسیار عجیب بود؛ طوری که فیلسوف با اعتباری چون «کارلایل»(۷)، فکر می کرد که وی ارزش مطالعه را داشته باشد.

- آیا یک عارف بود؟
- نه. به نظر من، در این مجموعه، تنها «ماکسی میلیانو هرناندز مارتینز»(۸)اِل سالوادوری عارف بود. یک بار دستور داد چراغ های خیابان را با کاغذ قرمز بپوشانند تا از شیوع سرخک جلوگیری شود! «هرنالدز ماتینز» آونگی هم اختراع کرده بود که آن را قبل از غذا خوردن، به سمت پایین آویزان می کرد تا مطمئن شود غذایش مسموم نیست!

- و «گومز»، «خوان وینست گومز» ونزوئلایی؟
- «گومز» شهودی غیرطبیعی داشت. او دارای استعداد روشن بینی بود.
-همانند پیشوای داستان شما، عادت داشت زمان مرگش را اعلام کند و دوباره به زندگی بازگردد. به هرحال، وقتی «خزان پیشوا» را خواندم، تصویر قهرمانش مرا به یاد سیما و شخصیت «وینست گومز» انداخت. آیا این تصور من بود، یا شما هم وقتی داشتید داستان را می نوشتید، «گومز» را در نظر داشتید؟
- تصمیم اولیه ام آن بود که ترکیبی از تمام دیکتاتورهای آمریکای لاتین - به ویژه دیکتاتورهای کاراییبی - را خلق کنم. گرچه شخصیت «گومز» آن چنان قوی بود و به قدری مجذوبم کرد که «پیشوا» بیش تر از او وام گرفته تا دیگران. در هرحال، تصویر ذهنی که از این دو مرد دارم، یکی است. البته این بدین معنا نیست که او شخصیت داستان است، بلکه بیش تر دلخواه سازیِ تصویر اوست.
- پس از آن همه مطالعه، شما دریافتید که دیکتاتورها خصوصیات مشابه زیادی دارند. مثلاً آیا این حقیقت ندارد که همه شان پسران زنان بیوه بوده اند؟ چگونه این را توضیح می دهید؟
- چیزی که یافتم، این بود که خصوصیت بارز زندگی تمام شان مادرها بوده! بدین معنا که همه شان از همان ابتدا بی پدر بوده اند. البته من به مهمترین شان اشاره می کنم، نه آن هایی که هر کاری برایشان انجام داده بودند و فقط قدرت را به دست گرفتند. آن ها کاملاً متفاوتند. تعدادشان اندک است و از نقطه نظر ادبی بی فایده اند!

- گفتید که نقطه ی شروع همه ی داستان های شما، قالب تصویری دارد. تصویر «پاییز پدر سالار» چه بود؟
- تصویر دیکتاتوری بسیار پیر، به شکل غیرقابل باوری پیر، که در کاخی پر از گاو تنها بود.
- شما یا به من گفتید یا برایم نوشتید که قصد داشتید داستان را با دیکتاتور بسیار پیری شروع کنید که در میدان ورزشی محاکمه می شود. فکر می کنم تصویر، الهام گرفته از محاکمه ی «سوسا بلانکو»(۹) یکی از ژنرال های «باتیستا»(۱۰)بود که من و شما، کمی پس از جشن انقلاب هاوانا در آن حضور داشتیم. فکر می کنم دو بار داستان را شروع کردید، اما هر بار، نیمه کاره رهایش ساختید؛ چه رخ داد؟
- مثل بقیه ی داستان هایم تا مدت ها مشکل ساختار داشتم. اصولاً تا وقتی کاملاً از عهده ی اثری برنیایم، شروع به نوشتن نمی کنم. آن شب در «هاوانا»، در طول محاکمه ی «سوسا بلانکو» به نظرم آمد که بهترین ساختار، تک گویی دیکتاتوری پیر است که به مرگ محکوم شده؛ ولی بعد پشیمان شدم. اول آن که تاریخی نبود. دیکتاتورها یا در سنین بسیار بالا در بسترشان می مردند، یا کشته می شدند و یا فرار می کردند. آن ها هرگز محاکمه نشده بودند؛ و دوم، آن تک گویی داستان را به یک نقطه نظر و به یک زبان - متعلق به دیکتاتور - محدود می کرد.
- خبر دارم برای نوشتن «صد سال تنهایی»، «پاییز پدر سالار» را که از مدت ها پیش رویش کار می کردید، کنار گذاشتید. چرا چنین کردید؟ اصولاً رها ساختن یک داستان برای نوشتن دیگری غیرمعمول است.
- به این دلیل کنارش گذاشتم که داشتم بدون داشتن ایده ای روشن از آن چه انجام می دهم، آن را می نوشتم و در نتیجه، نمی توانستم از عهده اش برآیم. «صد سال تنهایی» طرحی قدیمی تر بود که بارها رها شده بود و با کشف قطعه ی گم شده از معما - لحن مناسب - به صورتی ناگهانی دوباره پیش کشیده شد. به علاوه، این اولین باری نبود که چنین اتفاقی می افتاد. من در سال ۱۹۶۶، نوشتن «ساعت نحس» را در پاریس رها کردم تا داستان کاملاً متفاوتی - یعنی کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد را تحریر کنم... داستانی که در من غلیان داشت و مانعم می شد تا به جلو حرکت کنم. من به عنوان یک نویسنده، از همان معیارهایی استفاده می کنم که به عنوان یک خواننده. وقتی علاقه ام را به داستان از دست دهم، کنارش می گذارم. در هر دو مورد، لحظه ی مناسبی برای روبرو شدن مجدد با آن ها وجود دارد.

- اگر قرار شد داستان را در یک جمله تعریف کنید، چه طور تعریفش می کنید؟
- شعری در خصوص تنهاییِ قدرت.

- چرا نوشتنش این قدر طور کشید؟
- به دلیل آن که لغت به لغتش را مثل یک شعر می نوشتم. چند هفته ی نخستین را صرف نوشتن فقط چند خط کردم.

- در این داستان، آیا دست خود را از هر نظر باز گذاشته بودید؟
- از نظر زمان، دستور زبان، هم چنین از نظر جغرافیا و طبق عقیده ی برخی، حتی تاریخ. اول در خصوص دستور زبان؛ پاراگراف های بلندی وجود دارد که بدون نقطه و ویرگول هستند و در آن ها، فقط نظرات تشریحی گوناگونی درهم تنیده شده اند.
- از آن جا که هر چیزی در داستان های شما به دلیلی آن جاست؛ هدف چنین استفاده ای از زبان چه بود؟
-کتابی را با ساختار خطی در نظر بگیرید. تا ابد همین طور ادامه می یابد و حتی از این هم کسالت بارتر می شود. اما ساختار مارپیچی به من اجازه می دهد زمان را فشرده کنم و به علاوه، حاوی وجوه بسیار بیش تری از داستان در شکلی چگالیده است. از طرفی، تک گویی های چندگانه اجازه می دهد اصوات بی هویتِ بی شماری، به همان شکلی که در تاریخ واقعی رخ می دهد، قطع شوند. مثلاً آن توطئه های انبوه کاراییبی را به یاد آورید که انباشته از رازهای بی پایان هستند و همه این را می دانند. در هر حال، این عملی ترین داستان من بود. چیزی بود که مانند یک ماجرای شاعرانه، خشنودم ساخت.
- از نظر زمان هم دست تان باز بود.
- بله، خیلی. همان طور که یادتان هست، روزی دیکتاتور از خواب بلند می شود و می بیند که همه کلاه قرمز به سر گذاشته اند. آن ها به او می گویند که دوستان بسیار عجیبی...
- مثل سربازان بازیِ ورق لباس پوشیده اند.
- مثل سربازان ورق لباس پوشیده اند. هر چیزی مثل تخم سوسمارهای درختی، پوست تمساح، توتون و شکلات را با کلاه های قرمز داد و ستد می کنند. دیکتاتور پنجره را باز می کند، به بیرون می نگرد و سه کشتیِ «کریستف کلمب» را کنار کشتیِ جنگیِ رها شده توسط ناوی ها می بیند. همان طوری که دیده می شود، این دو واقعه ی تاریخی - رسیدن کلمب و پیاده شدن ناوی ها - بی هیچ توجهی به زمان، در داستان گنجانده شده اند. من عمداً دستم را از هر نظری در خصوص زمان باز گذاشته م.
- و در خصوص جغرافیا؟
- جغرافیا هم همین طور. شکی نیست که آن دیکتاتور از کشوری کاراییبی می آید، اما ترکیبی از کاراییبی انگلیسی زبان و کاراییبی اسپانیایی است. شما می دانید که من جزیره به جزیره و شهر به شهر در کاراییب بوده ام و تمام آن ها را در داستانم گنجانده ام. اول از همه، مکان های کاراییب را در آن گنجاندم؛ فاحشه خانه ای در بررانکیا که آن جا زندگی می کردم، کارتاخنای دوران دانشجویی ام را، عرق فروشی های کنار بارانداز که عادت داشتم وقتی ورق هایم را ساعت چهار صبح رها می کردم، آن جا غذا بخورم و حتی قایق هایی که با فرا رسیدن روز، با باری از روسپی ها به سوی «آروبا» و «کوراکورا» بادبان می افراشتند. خیابان هایی مشابه «کاج دل کومه سیو»(۱۱) در «پاناما» وجود دارند و گوشه هایی از «اولدهاوانا»(۱۲)، «سن خوان»(۱۳) یا «لاگائیرا»(۱۴)؛ هم چنین مکان هایی که یادآور «بریتیش وست ایندیز»(۱۵) سرخ پوستان، آلمانی ها و چینی هایش هستند.
- برخی فکر می کردند که دیکتاتور شما آمیزه ای از دو شخصیت متفاوت تاریخی است. از سویی، «پیشوا» با دودمانی روستایی - مانند «گومز» - که از میان آشوب و هرج و مرج بعد از جنگ های داخلی برخاسته و در آن لحظه ی خاص تاریخی، تمایل به نظم و وحدت ملی را بازمی نمایاند و از سویی دیگر، دیکتاتور «سوموسا»(۱۶) و تیره ی «تروخیجو»(۱۷) - افسران دون پایه ی گمنام ارتش- که به دور از هر جذابیتی توسط نیروی دریایی آمریکا تحمیل شده بودند. در خصوص این نظریه چه می گویید؟
- جالب تر از فرضیه ی منتقدان، حرفی بود که دوست خوبم ژنرال «عمر توریخوس»(۱۸) چهل و هشت ساعت قبل از مرگش به من گفت؛ چیزی که مرا متحیر و خوشحال ساخت. او گفت: «پاییز پدر سالار بهترین داستان توست؛ ما همه همان طور هستیم که تو توصیف کرده ای!»
- بر مبنای یک تصادف عجیب، تقریباً هم زمان با «پاییز پدر سالار»، داستان های دیگر نویسندگان آمریکای لاتین هم پیرامون این موضوع نوشته شدند. منظورم «دلایل دولت» نوشته ی نویسنده ی کوبایی «آله خو کارپنتیر»(۱۹)، «قدرتمندترین» اثر نویسنده ی پاراگوئه ای «آگوستوروآباستوس» و «اتاق کاری برای مرده»، از نویسنده ی ونزوئلایی «آرتورو اوسلار پیه تری»(۲۰) است. چگونه علاقه ی ناگهانی نویسندگان آمریکای لاتین را در این خصوص توضیح می دهید؟
- فکر نمی کنم علاقه ای ناگهانی باشد. این مساله موضوعی پایدار در ادبیات آمریکای لاتین بوده و به نظرم چنین هم باقی خواهد ماند. این کلاً قابل درک است؛ چرا که «دیکتاتور» تنها سیمای افسانه ای است که آمریکای لاتین به وجود آورده و بعید است چرخه ی تاریخی اش به این زودی پایان پذیرد. من به سیمای دیکتاتورِ فئودال، کم تر از فرصت برای نمایاندن ماهیت قدرت، علاقه نشان می دهم. این موضوعی بنیادی است که در همه ی داستان هایم جریان دارد.
- بله؛ البته این موضوع قبلاً در «ساعت نحس» و «صد سال تنهایی» مطرح شده بود. بنابراین باید از شما بپرسم چرا به این موضوع این قدر علاقه مندید؟
- به این دلیل که همواره معتقد بوده ام قدرت مطلق، بالاترین و پیچیده ترین موفقیت انسان است و بنابراین، ضرورت عزت و خفت اوست. همان طور که «لرد آکتون»(۲۱) می گوید: «هر قدرتی فساد می آورد و قدرت مطلق، فسادِ مطلق»! و این، موضوعی برای یک نویسنده افسون کننده است.
- فکر می کنم اولین برخورد شما با قدرت مطلقاً ادبی بوده. چه نویسندگان، یا چه آثاری الهام بخش شما بوده اند؟
- از «ادیپوس شاه» زیاد یاد گرفتم. چیزهایی هم از «پلوتارک»(۲۲)، از «سوتونیوس»(۲۳) و بیوگرافی نویسانِ ژولیوس سزار یاد گرفتم.
- شخصیتی که همیشه مجذوب تان کردم...
- نه تنها مجدوبم می کند، بلکه در تمام ادبیات، چهره ای است که بیش از همه دوست داشتم خلقش کنم و از آن جایی که ممکن نبود، مجبور شدم دیکتاتوری مرکب از همه ی دیکتاتورهای آمریکای لاتین به وجود آورم.
- شما برخی چیزهای تناقض آمیز را در خصوص «پاییز پدر سالار» بیان می کنید؛ این که در میان داستان هایتان، محاوره ای ترین داستان است، اما در واقع از نقطه نظر زبانی، به نظر غریب ترین و مشکل ترین می آید.
- نه. در این داستان، از اصطلاحات و گفته های عامیانه ی مناطق «کاراییب» بهره ی زیادی گرفته ام. مترجمان برای پی بردن به سر و ته اصطلاحاتی که یک راننده ی تاکسیِ بررانکیایی به راحتی می فهمد و به آن ها لبخند می زند، از کوره درمی روند. یک داستانِ متعصب کاراییبی است؛ مشخصه ی ساحل کلمبیایی... تجملی است که نویسنده ی «صد سال تنهایی»، سرانجام وقتی تصمیم گرفت آن چه می خواهد را بنویسد، از کار درآمد.
- هم چنین شما خاطر نشان ساخته اید که اعتراف است؛ داستانی سرشار از تجربه های شخصی. یک بار گفتید زندگی نامه ای به زبان رمز است.
- بله، اعتراف است. تنها کتابی که هماره دوست داشتم بنویسم، اما هیچ وقت نتوانسته بودم.
- عجیب به نظر می رسد که بتوانید برای بازسازیِ زندگیِ یک دیکتاتور، از تجربیات شخصی خودتان بهره بگیرید. این موضوع مورد توجه هر روانکاوی است. یک بار گفتید که تنهایی قدرت، مانند تنهاییِ یک نویسنده است. آیا تلویحاً به تنهاییِ شهرت اشاره می کردید؟ فکر می کنید که مشهور شدن و زندگی با شهرت باعث شده تا به صورتی پنهان، با دیکتاتورتان احساس همدردی کنید؟
- هرگز نگفته ام که تنهایی قدرت مثل تنهایی شهرت است. به نظرم، تنهایی شهرت از سویی مثل قدرت است و از سویی دیگر، هیچ اعترافی مانند نوشتن نیست. بدین معنا که وقتی می نویسید، کسی نمی تواند کمک تان کند و نیز کسی واقعا نمی داند قصد انجام چه کاری را دارید. با کاغذ سفیدی پیش رو، مطلقا تنهایید و کاملا منزوی. با توجه به تنهایی قدرت و تنهایی شهرت، شکی نیست که شگرد حفظ قدرت و شگرد محافظت از خود در برابر شهرت، بسیار شبیه یکدیگرند. این شباهت، به دلیل وجود تنهایی در هر دو مورد است. اما مساله بیش از این هاست. عدم ارتباط با دیگران که هم در قدرت و هم در شهرت وجود دارد، مساله را حادتر می کند. در تحلیل نهایی، این امر به مشکل اطلاعات بدل می شود. مشکلی که فرد قدرتمند و مشهور را از واقعیت متغیر و زودگذر دنیا جدا می سازد. شهرت و قدرت، سوال بزرگی را موجب می شوند: «به چه کسی باید اعتماد کرد؟» توجه به نتیجه ی گیج کننده اش، به پرسش نهایی می انجامد: «واقعاً من کیستم؟» درک خطری که اگر نویسنده ی مشهوری نبودم، آن را درنمی یافتم. همین امر، کمک زیادی به من کرد تا «پیشوا» را خلق کنم که دیگر از هیچ چیز، حتی شاید از اسم خودش هم مطمئن نبود. در این بازی موش و گربه، دادن و ستادن، برای یک نویسنده غیرممکن است که با شخصیت داستانش تا حدی همدردی نداشته باشد؛ گرچه او شخصیتی مطرود به نظر آید و حتی لایق دلسوزی هم نباشد.
- کدام یک از داستان هاتان، به واضح ترین شکلی، پس زمینه ی ذهنی تان را در خصوص شهر نشان می دهد؟
- فکر می کنم پاییز پدر سالار.

- آن را نوعی نثر می دانید؟
- من آن را به صورت نثر نوشتم. آیا متوجه شده اید که تمام مشخصات «روبن داریو» آن جاست؟ «پاییز پدر سالار» پر است از اشاره ها و گره ها، به همان شیوه ای که مورد علاقه ی «داریو» بوده! او یکی از شخصیت های داستان نیز هست و یکی از ابیاتش به صورتی کاملا غیرعمدی در آن جا آورده شده است. وقتی که می گوید: «رمزی بر دستمال سپیدت هست، رمز سرخ، نامی که متعلق به تو نیست؛ مسرور من.»
- آیا این حقیقت دارد که هر نویسنده ای تمام زنده گی اش را صرف نوشتن فقط یک داستان می کند. در این صورت داستان شما کدام است؟ داستان ماکوندو؟
- خودتان هم می دانید که این درست نیست. در میان رمان های من، تنها دو رمان «طوفان برگ» و «صد سال تنهایی» و تعدادی از داستان های کوتاهم که در مجموعه ی «مراسم تدفین مادربزرگ» چاپ شدند، در ماکوندو اتفاق می افتند. بقیه شان، «کسی برای سرهنگ نامه می نویسد»، «ساعت نحس» و «گزارش یک مرگ پیش بینی شده»، در شهرهای ساحلی دیگر کلمبیا رخ می دهند.
- شهرهایی بدون باران و بوی موز!
- اما با یک رودخانه؛ شهری که فقط با قایق می توان آن جا رفت.

- اگر داستان ماکوندو نیست، پس تنها داستانتان چیست؟
- داستان تنهایی. اگر به خاطر بیاورید، شخصیت اصلی در داستان «طوفان بزرگ» در تنهایی کامل زندگی می کند و می میرد؛ سرهنگ به همراه همسرش و خروسش در انتظار مستمری بازنشستگی جنگ هستند که هرگز داده نمی شود. در «ساعت نحس»، «مایور»(۲۴) هم که موفق نمی شود اعتماد شهر را کسب کند، چهره ای منزوی دارد. او به شیوه ی خودش انزوای قدرت را می شناسد.
- مانند آئورلیانو بوئندیا و پیشوا.
- دقیقا! انزوا موضوع اصلی پاییز پدر سالار و صدسال تنهایی هم هست.

- اگر «تنهایی» موضوع اصلی داستان های شماست، ریشه های این احساس فراگیر را باید در کجا جستجو کنیم؟ در دوران کودکی تان؟
- فکر می کنم این مشکلی است که همه آن را دارند، منتهی هر کسی شیوه ی خاص خود را در طریق بیانش داراست. این احساس، آثار نویسندگان بسیاری را فرا گرفته؛ اگرچه بعضی آن را بصورت ناخودآگاه بیان می کنند. من فقط یکی از آن ها هستم؛ شما نیستید؟
- چرا من هم هستم. اولین داستان شما، «طوفان بزرگ» حاوی بذر «صد سال تنهایی» است. حالا در مورد مرد جوانی که آن داستان را نوشت، چه احساسی دارید؟
- برایش دلسوزی می کنم، چرا که آن را با عجله نوشت. او فکر می کرد دیگر هرگز نخواهد توانست دوباره بنویسد و این تنها شانس اوست؛ بنابراین سعی کرد تمام تجربیات اندوخته اش را در آن داستان بیاورد. به ویژه تمام فنون ادبی و حقه هایی را که از نویسندگان انگلیسی و آمریکایی که در آن زمان آثارشان را می خواند، قرض گرفته بود.
- یقینا ویرجینیا ولف، جویس و فاکنر در بین آن ها هستند. تکنیک نگارش «طوفان بزرگ» بسیار شبیه «همچنان خوابیده می میرم» نوشته ی فاکنر است.
- دقیقاً همان نیست؛ اگرچه به آن ها نامی نداده ام، اما از سه نقطه نظر کاملا مجزا بهره برده ام. در داستان، یک پیرمرد، یک پسربچه و یک زن حضور دارند. می توان گفت که «طوفان برگ» و «پاییز پدر سالار» دارای همان موضوع و همان فنون هستند؛ نقطه نظراتی در مورد یک مرده. تفاوت در این است که در «طوفان بزرگ» جرات نکردم به خودم اجازه ی پیشروی بدهم و به این دلیل، تک گویی ها، از الگوی بیش از حد خشکی پیروی می کنند؛ در حالی که در «پاییز پدر سالار» گاهی در یک جمله، از چندین تک گویی بهره گرفته ام. وقتی به آن داستان رسیدم، می توانستم به تنهایی پرواز کنم. پس خودم را از بند رها کردم و آن چه قدرت تخیلم می خواست، انجام دادم.

- «پاییز پدر سالار» یک نثر شعرگونه است. آیا در نوشتن آن، از آموخته هایتان در زمینه ی شعر کمک گرفته اید؟
- نه بیش تر از موسیقی. هیچ گاه در زندگی ام مانند آن هنگام که آن داستان را می نوشتم، موسیقی گوش نداده ام.

- کدام موسیقی را انتخاب می کردید؟
در این مورد ویژه، «بلابارتوک»(۲۵) و تمام موسیقی های مردمی کاراییب را. آمیزه ی این دو موسیقی دگرگون کننده است.
- شما گفته اید که این داستان، حاوی کنایه های بسیار و واژه هایی است که در محاورات روزمره یافت می شود.
- درست است. «پاییز پدر سالار» محاوره ای ترین داستان من است. نزدیک ترین قرایب را به موضوعات، اصطلاحات، آوازها و تصنیف های مردم کاراییب دارد. حاوی اصطلاحاتی است که فقط یک راننده ی تاکسی بررانکیایی آن ها را می فهمد.

- مهم ترین کتاب شما کدام است؟
- از نقطه نظر ادبی، مهم ترین کتابم «پاییز پدر سالار»ست که احتمالا مرا از گمنامی نجات داد.

- هم چنین گفته اید داستانی است که از نوشتنش لذت بسیار برده اید. چرا؟
- چون داستانی است که همیشه دوست داشتم بنویسمش و جایی است که در آن، به طور تمام عیاری اعترافات شخصی ام را بازگو می کنم.
- البته با پنهان سازی های لازم!
- البته.
- هم چنین داستانی که بیش ترین زمان شما را گرفت.
- کلاً هفده سال و قبل از آن که به نسخه ی مطلوب دست یابم، دو روایت پیشین را رها کردم.

- آیا حس می کنید موفقیت «صد سال تنهایی» نسبت به سایر کارهاتان غیرمنصفانه است؟
- بله «پاییز پدر سالار» موفقیت ادبی بسیار مهم تری است. این داستان درباره ی انزوای قدرت است و «صد سال تنهایی»، در مورد انزوای زندگی روزمره. در واقع داستان زندگی هر کسی است. به علاوه، به شکلی ساده، سیال، خطی و حتی همان طور قبلاً گفته ام، سطحی نوشته شده است.
- و در کتاب صد سال تنهایی، سی و سه جنگی که سرهنگ بوئندیا در آن شکست خورد، توصیفی از سرخوردگی های سیاسی مان است. به راستی، اگر سرهنگ «آئورلیانو بوئندیا» پیروز می شد، چه اتفاقی می افتاد؟
- خیلی شبیه «پیشوا» می شد. وقتی که داستان را می نوشتم، در یک صحنه وسوسه شدم که بگذارم سرهنگ قدرت را به دست گیرد. اگر این کار را کرده بودم، به جای «صد سال تنهایی»، «پاییز پدر سالار» را می نوشتم.
- آیا می شود نتیجه گرفت کسی که علیه استبداد می جنگد، پس از به دست گیری قدرت، در خطر این باشد که خود به یک دیکتاتور تبدیل شود؟
- در «صد سال تنهایی» یک محکوم به اعدام، به سرهنگ آئورلیانو بوئند یا می گوید: «چیزی که رنجم می دهد، این است که پس از آن همه نفرت از نظامی ها، جنگیدن و فکر کردن در موردشان، تو هم به پلیدی آن ها شده ای!» و نتیجه می گیرد: «با این وصف، تو مستبدترین و خونخوارترین دیکتاتور تاریخ ما خواهی شد.»
- پیشوا از نظر جنسی مردی بدوی است؛ همزادش وقتی بر اثر خوردن زهر در حال مردن است، این مطلب را یادآوری می کند. آیا فکر می کنید این حقیقت بر شخصیت و سرنوشت او موثر بوده؟
- فکر کنم کیسینجر بود که می گفت قدرت، داروی افزایش باه است. تاریخ نشان می دهد که مردان قدرتمند اغلب به نوعی جنون جنسی مبتلا می شوند؛ اما من عقیده ام را در پاییز پدر سالار پیچیده تر از این بیان می کنم: قدرت جانشینی برای عشق است.

نظرات کاربران درباره کتاب پاییز پدرسالار

از دست ندید
در 2 سال پیش توسط پ.ن م
معرکه است.
در 2 سال پیش توسط nas...eno
کتاب خوبیه!مخصوصا سیال بودن زمان تو جریان داستان که مرتب عقب و جلو میره!کاملا جذبتون میکنه.من بهش ۴ میدم.
در 4 ماه پیش توسط زهرا لاچینانی
کدوم ترجمه بهتره؟
در 1 سال پیش توسط kaz...ine
یه شاهکار ادبی که خوندنش به همه توصیه میشه
در 1 سال پیش توسط نیما ترکمن نژاد