فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مترو ۲۰۳۳

کتاب مترو ۲۰۳۳

نسخه الکترونیک کتاب مترو ۲۰۳۳ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مترو ۲۰۳۳

پس از وقوع یک جنگ اتمی بزرگ در سال ۲۰۱۳، زمین به ویرانی کشیده می‌شود و بازماندگان مجبور می‌شوند در پناهگاه‌های اتمی زیرزمینی پناه بگیرند. یکی از این پناهگاه‌ها متروی مسکو است. ۲۰ سال بعد از وقوع جنگ، جوانی به نام آرتیوم متوجه می‌شود در دوران کودکی اشتباهی مرتکب شده که اکنون می‌تواند امنیت کل مترو را به خطر بیندازد. با کمک و راهنمایی فرد مرموزی به نام شکارچی، آرتیوم برای جبران اشتباه خود راهی سفری مرگبار در ایستگاه‌ها و راه‌آهن متروی مسکو می‌شود و...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتابسرای تندیس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.73 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مترو ۲۰۳۳

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: پایان زمین

- کی اونجاست؟ آرتیوم، برو یه نگاه بنداز!
آرتیوم با بی میلی از روی صندلی اش در کنار آتش بلند شد و در حالی که اسلحه اش را از دوشش برمی داشت و آن را در دست می گرفت، به سمت تاریکی قدم برداشت. روی مرز بین روشنی آتش و تاریکی تونل ایستاد، تا جایی که می توانست بلند و تهدیدآمیز به اسلحه اش ضربه زد و با صدایی بلند و زمخت نعره کشید:
- ایست! رمز عبور!
صدای پای سریع و بریده بریده ای را از جایی که تا چند لحظه قبل از آن صدای زمزمه های توخالی به گوش می رسید شنید. یک نفر داشت به عمق تونل عقب نشینی می کرد. صدای خشن آرتیوم و لرزه ی اسلحه اش او را ترسانده بود. آرتیوم با عجله به سمت آتش برگشت و به پایوتر آندرویچ جواب داد:
- کسی جلو نیومد. جوابی هم داده نشد. فرار کردن.
- احمق! بهت دستور دقیق داده شده. اگه جواب ندن، فوراً شلیک می کنی! از کجا می دونی کی بود؟ شاید موجودات تاریکی دارن بهمون نزدیک می شن!
- نه... فکر نکنم آدم بودن... صداهای عجیبی شنیدم... صدای پا شبیه صدای پای آدم نبود. چیه؟ فکر کردی نمی تونم صدای پای آدم رو تشخیص بدم؟ تازه از کی تا حالا موجودات تاریکی فرار می کنن؟ تو خودت هم می دونی پایوتر آندرویچ؛ جدیداً بی درنگ میان جلو. بدون این که چیزی تو دستشون باشه به یه گشت حمله کردن؛ مستقیم تو آتیش مسلسل. ولی این یکی سریع فرار کرد... مثل حیوونی که ترسیده باشه.
- باشه آرتیوم! فهمیدیم تو هم بلدی. ولی الان دیگه بهت دستور داده شده. پس بدون فکر کردن ازش اطاعت کن. شاید یه دیده بان بود و الان می دونه تعداد کمی از ما اینجان و داره حساب کتاب می کنه ببینه چقدر مهمات نیاز داره. ممکنه بیان و وجود ما رو از این منطقه پاک کنن؛ الان هم دیگه فقط به قصد سرگرمی. ممکنه یه چاقو بذارن دم گلومون و برن کل ایستگاه رو سلاخی کنن، درست مثل پلژائوسکایا؛ فقط هم به خاطر این که کلک اون جاسوس رو نکندی... مواظب باش! دفعه ی بعد یه کاری می کنم دنبالشون بری تو تونل!
آرتیوم از تصور کردن تونل فراتر از ناحیه ی هفتصد متری به خود لرزید. حتی فکر کردن راجع به تونل هم ترسناک بود. هیچ کس جرئت نداشت پایش را فراتر از ناحیه ی هفتصد متری رو به شمال بگذارد. گشت ها به ناحیه ی پانصد متری رسیده و پست های مرزی را با چراغ روی واگن ها روشن کرده بودند. به خودشان تلقین کرده بودند که هیچ آشغالی از این ناحیه عبور نکرده و هرکس به محض رسیدن به آن، با عجله عقب نشینی کرده است. حتی دیده بان های کله گنده که قبلاً تفنگدار نیروی دریایی بودند، در ناحیه ی ششصد و هشتاد متری توقف می کردند، سیگارهای در حال سوختنشان را در دست های فنجان مانندشان نگه می داشتند و بدون حرکت می ایستادند. محض اطمینان به تجهیزات دید در شبشان چنگ می زدند و بعد به آرامی و بدون سرو صدا برمی گشتند، بدون این که از نگاه کردن به تونل دست بردارند یا به آن پشت کنند.
آن ها هم اکنون نیروی گشتی در ناحیه ی چهارصد و پنجاه متری بودند، پنجاه متر پایین تر از پست مرزی. مرز هر روز یک بار بررسی می شد و بررسی امروز چند ساعت قبل کامل شده بود. حالا پست آن ها در دورترین نقطه نسبت به بقیه قرار داشت و هیولاهایی که احتمالاً توسط نیروی گشتی قبلی ترسانده شده بودند، شروع به خزیدن و نزدیک شدن کرده بودند. آن ها به مردم، به آتش، جذب می شدند...
آرتیوم دوباره روی صندلی اش نشست و پرسید:
- خب حالا واقعاً چه اتفاقی توی پلژائوسکایا افتاده بود؟
گرچه او این داستان که خون را در رگ ها منجمد می کرد قبلاً از بازرگان های ایستگاه شنیده بود، ولی اصرار داشت که دوباره آن را بشنود؛ مثل بچه ای که میل کنترل ناپذیری برای شنیدن داستان های ترسناک دارد؛ داستان هایی راجع به موجودات جهش یافته ی بدون سر و موجودات تاریکی که بچه های کوچک را می دزدند.
- توی پلژائوسکایا؟ چیه، راجع بهش نشنیدی؟ داستان عجیبی بود، عجیب و ترسناک. اول دیده بان هاشون گم و گور شدن. رفتن تو تونل و دیگه برنگشتن. البته باید این رو هم اضافه کرد که بر خلاف ما، دیده بان هاشون کاملاً بی تجربه بودن. ولی به هر حال، ایستگاه کوچیک تره. مردم کم تری توش زندگی می کنن... زندگی می کردن. به هر حال، دیده بان هاشون به تدریج گم می شن. یه دسته می ره، بعد گم و گور می شه. اول فکر کردن یه چیزی سرشون رو به خودش مشغول کرده. اون بالا هم مثل اینجا، تونل دائم در حال تغییره...
آرتیوم حین شنیدن این کلمات، احساس ناخوشی کرد.
- نه گشت ها و نه کسایی که تو ایستگاه بودن نمی تونستن چیزی ببینن. هرچقدر هم نور می انداختن فایده نداشت. هیچ کس پیداش نشد. نیم ساعت گذشت، بعد یک ساعت، بعدش دو ساعت. مونده بودن دیده بان ها کجا رفتن. فقط قرار بود یک کیلومتر برن جلو. اجازه نداشتن جلوتر برن و به هر حال، کاملاً هم نادون نبودن... خلاصه، نمی تونستن صبر کنن تا بفهمن واقعاً چی شده. نیروهای کمکی رو فرستادن و اونا هم گشتن و گشتن، فریاد زدن و فریاد زدن. ولی فایده ای نداشت. گشت از بین رفته بود. دیده بان ها ناپدید شده بودن. فقط هم بدیش این نبود که کسی ندید چه اتفاقی واسشون افتاد. بدترین قسمت این بود که اونا هیچ صدایی نشنیده بودن... هیچ صدایی. هیچ ردی ازشون به جا نمونده بود.
آرتیوم از این که از پایوتر آندرویچ درخواست کرده بود که داستان پلژائوسکایا را بازگو کند، پشیمان شده بود. او یا اطلاعات بهتری داشت یا داشت به نحوی به داستان شاخ و برگ می داد. در هر صورت، داشت به جزئیاتی اشاره می کرد که بازرگان ها نمی توانستند حتی رویایش را ببینند؛ با وجود این که آن ها استادان و مشتاقان اصلی قصه تعریف کردن بودند. جزئیات قصه لرزه ای بر تن آرتیوم انداخت و او حتی از نشستن در کنار آتش هم احساس ناآرامی می کرد. کوچک ترین صدا از تونل، حتی ساده ترینشان، تخیل او را به هیجان می آورد.
- چون صدای شلیک اسلحه شنیده نشد، فکر کردن دیده بان ها اونارو ول کردن. شاید چیزی ناراضیشون کرده بود که باعث شده بود فرار کنن. گفتن برن به جهنم. گفتن اگه زندگی ساده می خوان، اگه می خوان مثل یه سری اراذل دور خودشون بچرخن، بذار بدون این که پشت سرشون رو نگاه کنن بزنن به چاک. نگاه کردن به قضیه از این دید، ساده تر و آسون تر بود. ولی یه هفته بعد، یک گروه دیده بان دیگه هم گم شد. قرار نبود اونا هم از نیم کیلومتری ایستگاه دور بشن و باز هم قضیه مثل قبل بود. بدون صدا و بدون اثر. مثل این که دود شدن رفتن هوا. برای همین، توی ایستگاه همه نگران شدن. در عرض یه هفته دوتا گروه ناپدید شده بودن. باید یه کاری می کردن. باید یه نقشه ای می کشیدن. خلاصه یه خط قرنطینه توی ناحیه ی سیصد متری تعیین کردن. طبق قوانین سنگربندی، یک سری کیسه ی شن بردن به خط و مسلسل نصب کردن و نورافکن انداختن. یه دونده فرستادن به بگووایا. یه اتحاد با بگووایا و خیابون هزار و نهصد و پنج تشکیل دادن. اول قرار بود اکتبرفیلد هم توی اتحاد باشه، ولی یه اتفاقی افتاد. کسی دقیقاً نمی دونه چی. یه حادثه. اونجا غیرقابل زندگی شده بود و همه فرار کرده بودن.
در هر صورت، اونا یه دونده به بگووایا فرستادن تا بهشون اخطار بده مشکلی پیش اومده و ازشون درخواست کنه اگه اتفاقی افتاد، اونا بهشون کمک کنن. اولین دونده تازه به بگووایا رسیده بود و اونا داشتن تصمیم می گرفتن چه جوابی بدن که دونده ی دوم سرتاپا عرق اومد و گفت خط قرنطینه ای که اون همه تقویتش کرده بودن نابود شده، بدون این که حتی یه تیر شلیک بشه. همه شون سلاخی شده بودن و انگار هم که توی خواب سلاخی شده بودن. این چیزیه که ماجرا رو ترسناک می کنه! ولی اون جور که اونا ترسیده بودن، نمی تونستن به این راحتی بخوابن. تازه اگه دستورات و آموزش هایی که بهشون داده شده بود رو در نظر نگیریم. وقتی این اتفاق افتاد، مردم بگووایا فهمیدن اگه کاری نکنن، این بلا سر خودشونم میاد. اونا یه گروه صدنفره سرباز آموزش دیده رو با مسلسل و نارنجک انداز تجهیز کردن. هرچند یکم طول کشید؛ نزدیک یه روز و نصفی. ولی به هر حال، گروه رو فرستادن تا کمک کنن. وقتی که گروه وارد پلژائوسکایا شد، حتی یه نفرم اونجا ندیدن. حتی جسدی هم دیده نمی شد، فقط همه جا خونی بود. هیچ کس هم نمی دونه کی این کارها رو کرده. من که باور نمی کنم یه انسان از پس همچین کاری بربیاد.
- چی به سر بگووایا اومد؟
برخلاف صدای پایوتر آندرویچ، صدای آرتیوم پرتلاطم بود.
- هیچی. وقتی فهمیدن قضیه چیه، تونلی رو که به سمت پلژائوسکایا می رفت، منفجر کردن. شنیدم که نزدیک چهارصد متر تونل نابود شد. نمی شه بدون دستگاه های مخصوص، خرابه رو سوراخش کرد. حتی با دستگاه هم خیلی نمی شه جلو رفت... تازه می خوان این دستگاه ها رو از کجا پیدا کنن؟ ماشین آلات ما پونزده سال پیش نابود شد.
پایوتر آندرویچ سکوت کرد و به آتش خیره شد. آرتیوم سرفه ی بلندی کرد و گفت:
- آره... باید بهش شلیک می کردم. حماقت کردم.
صدایی از طرف جنوب، از ناحیه ی ایستگاه آمد:
- هی، شمایی که تو ناحیه ی چهارصد متری هستید، اوضاع رو به راهه؟
پایوتر آندرویچ دست هایش را به شکل بلندگو جلوی دهانش گرفت و جواب داد:
- بیا نزدیک تر. یه مشکلی پیش اومده!
سه پیکر از اعماق تونل پدیدار شدند. نور چراغ قوه هایشان می درخشید. احتمالاً نیروهای گشت سیصد متری بودند. وقتی که وارد ناحیه ی روشن شده توسط آتش شدند، چراغ قوه هایشان را خاموش کردند و نشستند.
ارشد گروه، در حالی که لبخند زده بود و با تکان دادن پاکتی، سیگاری از آن درمی آورد، گفت:
- سلام پایوتر! پس تو اینجایی. داشتم با خودم فکر می کردم چه کسی رو به این ناکجا آباد فرستادن.
- گوش کن آندریوخا! یکی از افراد من یکی رو اونجا دید. ولی فرصت شلیک پیدا نکرد... تو تونل قایم شد. می گه که شکل آدم نبود.
آندری رو به آرتیوم کرد و پرسید:
- شبیه آدم نبود؟ پس شبیه چی بود؟
- نتونستم ببینمش... فقط ازش رمز عبور رو پرسیدم و اون هم دوید سمت شمال و ناپدید شد. ولی صدای پاش، مثل صدای پای آدم نبود. سبک و سریع بود. انگار که به جای دو پا، چهارتا پا داشت...
آندری چشمکی زد، حالت صورتش را ترسناک کرد و گفت:
- شایدم سه تا!
آرتیوم دوباره خونسردی خود را از دست داد. یاد داستان مردم سه پای خط فیلفسکایا افتاد؛ ایستگاهی که قسمتی از آن مماس با سطح زمین بود و تونل زیاد عمیقی هم نداشت. بنابراین آن ها تقریباً هیچ محافظتی در برابر تشعشعات رادیواکتیو نداشتند. موجودات سه پا، دو سر و همه جور موردهای عجیب و غریب دیگر در متروهای آن ناحیه می خزیدند.
آندری پکی به سیگارش زد و به یارانش گفت:
- خیلی خب بچه ها، حالا که ما اینجاییم، چرا یکم نشینیم؟ اگه دوباره موجودات سه پا به اینجا نزدیک بشن، به اینا یه کمکی هم می کنیم. هی آرتیوم! کتری داری؟
پایوتر آندرویچ بلند شد و از یک قوطی کمی آب درون کتری رنگ و رو رفته ای ریخت و روی آتش آویزانش کرد. بعد از چند دقیقه، وقتی کتری به جوش آمد، شروع به سوت کشیدن کرد. صدای آرامش بخش کتری، به آرتیوم احساس گرمی و آسودگی منتقل کرد. او به مردانی که در کنار آتش نشسته بودند، نگاه کرد. همه شان، مردانی قوی و قابل اطمینان بودند که زندگی چالش برانگیزشان در مترو مقاومشان کرده بود. می شد به چنین مردانی اعتماد و رویشان حساب باز کرد. ایستگاه آن ها معروف به موفق ترین ایستگاه در کل ناحیه بود و ایستگاه این شهرت را مدیون مردانی بود که در آن مکان جمع شده بودند، این مردان و امثال آن ها. آن ها با رابطه ای گرم، تقریباً برادرانه، به هم متصل بودند.
آرتیوم بیست سال را رد کرده و موقعی به دنیا آمده بود که هنوز زندگی آن بالا، روی سطح، جریان داشت. او به اندازه ی کسانی که در مترو متولد شده بودند، لاغر و رنگ پریده نبود؛ کسانی که از ترس رادیواکتیو و تشعشعات سوزان خورشید که برای ساکنان زیرزمین مخرب بود، جرئت رفتن به سطح را نداشتند. درست است؛ حتی خود آرتیوم، تا جایی که می توانست به خاطر بیاورد، فقط یک بار روی سطح رفته بود و آن هم فقط برای یک لحظه. شدت تابش رادیواکتیو، آن بالا آن قدر زیاد بود که اگر کسی کمی کنجکاو می شد، قبل از این که فرصت گردشی کوتاه پیدا کند و سهم خود را از دنیای عجیب بالا ببیند، در عرض چند ساعت کاملاً سرخ می شد.
او اصلاً پدرش را به خاطر نداشت. تا موقعی که پنج سال داشت، مادرش در کنار او بود. آن ها در تیمیریازوسکایا زندگی می کردند. همه چیز خوب و رو به راه بود تا این که تیمیریازوسکایا مورد حمله ی موش ها قرار گرفت.
یک روز، دسته ی عظیمی از موش های خیس، خاکستری و غول پیکر، غافلگیرانه از یکی از تونل ها در طرف تاریک ایستگاه سرازیر شدند. تونلی بود که از اطراف، به گودال های عمیق ختم می شد. شاخه ای از بخش شمالی اصلی که نادیده گرفته شده و عمق زیادی پیدا کرده بود و بدین شکل، در شبکه ی پیچیده ای از صدها راهرو گم شده بود. مارپیچ های بدبو و سرد وحشتناک. تونل وارد قلمروی موش ها شده بود؛ جایی که حتی مستاصل ترین ماجراجویان هم جرئت رفتن به آن را نداشتند. حتی کسی هم که گم شده بود و نمی توانست از طریق نقشه ها و راه های زیرزمینی راهش را پیدا کند، در این نقطه توقف می کرد. می شد به طور غریزی، حس خطر سیاه و تهدیدآمیزی را که از ناحیه برمی خاست، حس کرد. هرکس، همان طور که باید از دروازه های یک شهر طاعون زده اجتناب ورزد، باید از شکاف ورودی این ناحیه نیز به سرعت دور می شد.
هیچ کس مزاحم موش ها نمی شد. هیچ کس وارد قلمروی آن ها نمی شد. هیچ کس جرئت تجاوز به مرزهای آن ها را نداشت.
آن ها به سراغ انسان ها می آمدند.
مردم زیادی در آن روز هلاک شدند. حمله ی سیل عظیمی از موش های غول پیکر به خط قرنطینه و ایستگاه، موجوداتی که از هر موشی که قبلاً، چه در ایستگاه و چه در تونل دیده شده بود، بزرگ تر بودند، به قیمت جان مدافعان و مردم ایستگاه تمام شد. حجم عظیمشان، صدای جیغ قبل از مرگ ساکنان ایستگاه را خفه می کرد. موش ها کورکورانه و بی رحمانه، رانده شده توسط نیرویی فراتر از فهم انسان، هر چیزی را، مرده یا زنده، حتی یاران مرده ی خودشان را نابود می کردند.
انسان های کمی زنده ماندند. زن ها، بچه ها و پیرها، کسانی که در حالت عادی باید اول نجات داده می شدند، همگی کشته شدند. فقط پنج مرد سرحال و سلامت که توانسته بودند از سیل مرگ آسا و عظیم موش ها جلو بمانند، زنده ماندند. به خاطر این که در حال نگهبانی تونل های جنوبی و نزدیک به یک واگن بودند، موفق به فرار شدند. حین شنیدن صدای فریاد از ایستگاه، یکی از آن ها دوید تا ببیند چه اتفاقی افتاده است. وقتی به آنجا رسید و چشمش به ایستگاه افتاد، تیمیریازوسکایا در حال نابودی بود. حین رسیدن به ورودی ایستگاه، او ازطریق دیدن دسته موش های روی سکو فهمید که چه اتفاقی افتاده است. می دانست که نمی تواند به کسانی که در حال دفاع از ایستگاه بودند، کمک کند. هنگامی که برگشت تا برود، دستش از پشت گرفته شد. برگشت و زنی وحشت زده را دید که در حال کشیدن آستینش بود. او با فریادی که سعی داشت با آن بر صداهای ناشی از نابودی ایستگاه غلبه کند گفت:
- نجاتش بده، سرباز! رحم داشته باش!
او متوجه شد که زن داشت دست یک بچه را به او می داد. یک دست کوچک و فربه. او بدون این که توجه کند دارد جان کسی را نجات می دهد، دستش را گرفت و سپس بلندش کرد و زیر بازوانش قرار داد. او طی رسیدن به واگن که همراه با یارانش در انتهای تونل در انتظارش بود، با موش های پیش قراول مسابقه ی مرگ و زندگی داد. وقتی که به پنجاه متری واگن رسید، با فریادی، به یارانش اعلام کرد که واگن را روشن کنند. واگن آن ها با موتور کار می کرد. بین ده ایستگاه اطراف، فقط همین یک واگن بود که موتور داشت و فقط هم به همین خاطر بود که توانستند موش ها را پشت سر بگذارند. آن ها با سرعت در حال پیشروی بودند و با حداکثر سرعت به ایستگاه دمیتروسکایا رسیدند. جایی که چندین تارک الدنیا به عنوان سرپناه خود انتخابش کرده بودند. خطاب به آن ها فریاد زدند:
- فرار کنید! موش ها!
بدون این که متوجه باشند آن افراد، هیچ شانسی نداشتند تا به تنهایی خود را نجات دهند. وقتی به خط قرنطینه ی ساویولفسکایا رسیدند (خوشبختانه با آن ها روابط صلح آمیز داشتند) سرعتشان را کمتر کردند تا به آن ها شلیک نکنند. با سرعت بالا، به عنوان غارتگر شناخته می شدند. تا جایی که صدایشان بلند می شد، فریاد زدند:
- موش ها! موش ها دارن میان!
آن ها آماده بودند تا فراتر از ساویولفسکایا به مسیر خود ادمه دهند. آماده ی التماس کردن برای دریافت اجازه ی عبور بودند. تاموقعی که جایی برای رفتن بود، تا موقعی که این مذاب خاکستری کل مترو را فرا نگرفته بود، آماده ی پیشروی بودند.
ولی خوشبختانه، چیزی در ساویولفسکایا بود که آن ها و حتی خود ایستگاه و کل شاخه ی سرپوخوسکوریا - تیمیریازوسکایا را نجات می داد. آن ها نزدیک ایستگاه بودند و در حالی که عرق از سر و رویشان می ریخت، با فریاد، به نگهبان های ساویولفسکایا چگونگی فرارشان از مرگ را توضیح دادند. در این بین نگهبان های سر پست داشتند به سرعت پوششی را از روی دستگاه قابل توجهی برمی داشتند.
یک شعله افکن دست ساز، ولی به طور شگفت آوری قدرتمند بود که سازندگان ایستگاه به وسیله ی قطعات یدکی ساخته بودند. سر و کله ی اولین دسته از موش ها پیدا شد و صدای برخورد پنجه ی هزاران موش با زمین و جیرجیرشان، فضای تونل را پر کرده بود. نگهبان ها شعله افکن را به کار انداختند و تا موقع تمام شدن سوختش آن را روشن نگه داشتند. یک شعله ی نارنجی و زوزه کش، تا ده ها متر فضای تونل را پر کرد و موش ها را سوزاند. همه ی آن ها را. ده، پانزده، بیست دقیقه بدون توقف. تونل با بوی تهوع آور گوشت سوخته و جیغ وحشیانه ی موش ها پر شده بود و پشت نگهبان های ساویولفسکایا که به قهرمان تبدیل شده و بین کل خطوط مترو شهرت کسب کرده بودند، واگن به یک محل توقف رسید. پنج نفر روی آن بودند، پنج نفر از کسانی که از ایستگاه تیمیریازوسکایا فرار کرده بودند. یک نفر دیگر هم بود؛ کودکی که نجات داده بودند؛ یک پسر: آرتیوم.
موش ها عقب نشینی کردند. جنونشان توسط یکی از آخرین اختراعات نبوغ نظامی به پایان رسید. انسان ها همیشه در امر کشتن مهارت بیشتری نسبت به موجودات دیگر داشتند.
موش ها به قلمروی وسیع خود که هیچ کس از اندازه ی آن آگاه نبود، بازگشتند. همه ی این مارپیچ ها که عمق فوق العاده ای داشتند، بسیار مرموز بودند و برای مترو کاملاً بی فایده به نظر می رسیدند. باور کردن این که همه ی این ها توسط متروسازان معمولی ساخته شده بود، سخت به نظر می رسید؛ حتی با این که افراد در صدر قدرت، بارها روی صحت این ادعا تاکید کرده بودند.
یکی از همین افراد، قبلاً به عنوان دستیار کنداکتور روی ریل های برقی کار می کرد. این دسته از افراد، کمیاب و در نتیجه به شدت ارزشمند بودند، زیرا در ابتدا، تنها کسانی بودند که می توانستند راهشان را پیدا کنند و به محض بیرون رفتن از کوپه های امن و راحت قطار در تونل های تاریک متروی مسکو، شکم های سنگی این کلان شهر عظیم، وحشت زده نشوند. همه در ایستگاه، به دستیار کنداکتور احترام می گذاشتند و به فرزندان خود نیز چنین توصیه می کردند. شاید به همین خاطر بود که آرتیوم او را تا آخر عمرش به خاطر داشت. یک مرد لاغر و نحیف که بدنش، به خاطر سال های طولانی کار در زیر زمین تحلیل رفته بود. او یونیفورم رسمی کارکنان مترو را بر تن داشت. با وجود این که زیبایی خود را از دست داده و نخ نما شده بود، او همیشه با افتخار آن را می پوشید. همان حسی را داشت که یک فرمانده ی بازنشسته هنگام پوشیدن یونیفورم رژه ی خود پیدا می کرد. حتی آرتیوم، موقعی که بچه بود، وقار و قدرت خاصی در پیکر رنجور دستیار کنداکتور می دید...
البته که می دید. زیرا برای همه ی کسانی که زنده مانده بودند، کارکنان مترو مثل راهنماهای محلی برای اکتشاف های علمی در جنگل بودند. آن ها اعتقاد داشتند که وجودشان به شدت حیاتی است و زنده ماندن دیگران به دانش و مهارت آن ها بستگی دارد. وقتی که نظام متحد دولتی منحل شد، خیلی از آن ها رهبر ایستگاه ها شدند و مترو از یک پدیده برای دفاع مردم و یک پناهگاه اتمی عظیم، به چندین و چند ایستگاه غیرمتصل، به یک قدرت اصلی تبدیل شد. بدین ترتیب، مترو درگیر آشوب و بی نظمی شد. ایستگاه ها مستقل و خودکفا شدند. اجزای کوچک و جدا از هم، با طرز فکر حکومت، رهبران و ارتش مخصوص به خودشان علیه یکدیگر جنگیدند. به یکدیگر ملحق شدند تا فدراسیون و کنفدراسیون تشکیل دهند. آن ها به شهرهای مرکزی امپراتوری رو به رشد تبدیل شدند تا اینکه بعداً توسط برده ها و دوستان سابق خود، تسخیر و مورد سکونت قرار گیرند. آن ها علیه تهدید مشترک، اتحادهای موقت تشکیل می دادند و لحظه ای که تهدید از بین می رفت، با خیال راحت به حساب یکدیگر می رسیدند. آن ها هر چیزی را با بی خیالی غارت می کردند. مکان های زندگی، غذا، خمیر سفید، دسته قارچ هایی که به نور خورشید احتیاج نداشتند، مرغدان ها و خوکدانی ها، جایی که خوک های رنگ پریده ی زیرزمینی و مرغ های لاغر توسط قارچ های زیرزمینی بی رنگ رشد می یافتند. آن ها بر سر آب تصفیه شده با یکدیگر می جنگیدند. وحشی ها که نمی دانستند چطور دستگاه های تصفیه ی آب را که بی استفاده مانده بودند، تعمیر کنند و داشتند به خاطر مصرف آب آلوده به رادیواکتیو هلاک می شدند، وحشی گری خود را بر سر پناهگاه زندگی متمدن نازل کردند. در ایستگاهی که ماشین های مولد و دستگاه های هیدروالکتریک دست ساز درست کار می کردند، جایی که فیلترها هر چند وقت یکبار توسط دست های دقیق زنان تعمیر و تمیز می شدند، جایی که زمین با غاریقون (نوعی قارچ خوراکی) و خوک های چاق نزدیک آخورشان پر شده بود، غریزه ی حفظ بقا و قانون همیشگی تسخیر کن.تولید مثل کن، عاملان اصلی جلو راندن آن ها در مبارزه ی سخت و بی انتهایشان بود. مدافعان ایستگاه های موفق، توسط متخصصان نظامی بازنشسته به گروه های آماده به مبارزه تقسیم می شدند و تا آخرین قطره ی خونشان، در مقابل حمله ی مخربان ایستادگی می کردند. آن ها دست به ضد حمله می زدند و همه ی تونل هایی را که در محدوده ی ایستگاه ها قرار داشتند، پس می گرفتند. ایستگاه ها نیروی نظامیشان را گردآوری کردند تا به هر تهاجمی هرچه سریع تر پاسخ دهند و اگر موفق نشدند به طور صلح آمیز همسایه های متمدنشان را از مناطقی که برای بقایشان ضروری بود دور نگه دارند، آن ها را از راه مبارزه عقب برانند و همچنین در برابر همه ی موجوداتی که از سوراخ سمبه های تونل بیرون می آمدند و به ایستگاه نفوذ می کردند، از خود دفاع کنند. این ها موجودات عجیب غریب و خطرناکی بودند که عدم تطابقشان با قوانین رشد تکاملی، شخص داروین را هم مایوس می کرد. هر چقدر هم که این هیولاها با حیواناتی که انسان ها به آن ها عادت داشتند فرق داشتند، خواه نبود اشعه ی خورشید، آن ها را از حیوانی که بودند، به یک موجود جهنمی تبدیل کرده بود، خواه از اول زیر زمین زندگی می کردند و حالا انسان ها مزاحمشان شده بودند، در هر صورت آن ها بخش قابل توجهی از حیات روی زمین بودند. بدشکل، انحراف یافته، ولی در هر صورت، زنده. آن ها هم در بند همان انگیزه ی همیشگی همه ی موجودات آلی روی سیاره بودند.
زنده بمان. هر طور شده، زنده بمان.
آرتیوم فنجانی سفید و میناکاری شده را که چای خانگی ایستگاه خودشان در آن تکان می خورد و چلپ چلوپ می کرد، نگه داشته بود. البته نه چای واقعی، بلکه دم کرده ی قارچ خشک شده و افزودنی های دیگر. چای واقعی حقیقتاً کمیاب بود. آن را جیره بندی می کردند و فقط در روزهای خیلی خاص آن را می نوشیدند. قیمت آن هم چندین برابر بیشتر از دم کرده ی قارچ بود. در هر صورت، آن ها دم کرده ی ایستگاهشان را دوست داشتند و در حدی به آن افتخار می کردند که چای صدایش می کردند. درست است که غریبه ها، به دلیل عادت نداشتن به طعمش، اولین بار آن را تف می کردند، ولی به زودی به طعم آن خوی می گرفتند. شهرت چایشان از مرز ایستگاه شان فراتر رفت و بازرگان ها جان و اعضای بدنشان را به خطر انداختند تا به ایستگاهشان بیایند و آن را تهیه کنند. بعد از این که چایشان به کل ایستگاه های مترو راه پیدا کرد، دیری نگذشت که توجه اتحادیه ی هانزیاتیک نسبت به آن جلب شد و کاروان های بزرگی به خاطر دم کرده های جادویی، روانه ی وادنخا شدند و پول شروع به گردش کرد. هرجا هم که پول بود، سلاح، هیزم و ویتامین هم پیدا می شد؛ و البته زندگی. وقتی که در وادنخا شروع به تهیه ی چای کردند، ایستگاه روز به روز قوی تر می شد. مردم از ایستگاه های همسایه به آنجا رفتند و ریل های بیشتری به آن سمت کشیده شد. ایستگاه رونق پیدا کرده بود. در وادنخا، به خوک هایشان خیلی افتخار می کردند و نقل می شد که از ایستگاه آن ها بود که خوک ها به مترو راه پیدا کرده بودند. در گذشته، موقعی که همه چیز تازه آغاز شده بود، یک گروه نترس و بی باک موفق شدند راهشان را به غرفه ی پرورش خوک در نمایشگاه پیدا کنند و حیوان ها را به ایستگاه برسانند.
آندری، در حالی که چایش را با جرعه های کوتاه و آهسته می نوشید پرسید:
- گوش بده، آرتیوم. اوضاع سوخای چطوره؟
- عمو ساشا؟ اوضاع رو به راهه. همون طور که احتمالاً می دونی، با یه سری از افرادمون یه سر رفته بود به خط. چند وقت پیش برگشت.
آندری تقریباً پانزده سال از آرتیوم بزرگ تر بود. اصولاً او یک دیده بان بود و خیلی کم پیش می آمد جلوتر از ناحیه ی چهارصد و پنجاه متری نگهبانی دهد. مواقعی هم که این کار را می کرد، فرمانده ی خط قرنطینه بود. بعد از آن هم با یک پوشش مناسب در ناحیه ی سیصد متری گماشته شده بود. ولی همیشه این میل را که باید جلوتر برود، در وجودش احساس می کرد و از هر بهانه ای و هر آژیر خطر اشتباهی استفاده می کرد تا به تاریکی، به راز و رمز درون آن، نزدیک تر شود. او عاشق تونل بود و انشعاب های آن را به خوبی می شناخت، ولی در ایستگاه، بین کشاورزان، کارگران، تاجران و مدیران معذب بود. احساس می کرد به او نیازی نیست. شاید برایش سخت بود زمین را برای پرورش قارچ شخم بزند یا بدتر از آن، با پاهایی که تا زانو در پهن فرو رفته اند، به خوک های چاق قارچ بخوراند. از طرف دیگر او نمی توانست یک بازرگان باشد. از روزی که به دنیا آمده بود، نمی توانست بازرگان ها را تحمل کند. او همیشه یک سرباز بود، یک جنگجو. با تمام وجود باور داشت که این تنها پیشه ای بود که شایسته ی یک مرد است. او از این که تمام عمر، کاری جز دفاع از کشاورزان بدبو، بازرگان های غرغرو، مدیرانی که هر اشکالی را بیش از حد گنده می کردند و زنان و بچه ها نکرده بود، به خود افتخار می کرد. زنان به غرور و اعتماد به نفسش، به آرامشی که در خودش و در ارتباط با دیگران داشت (زیرا که او همیشه توانایی دفاع از آن ها را داشت) جذب شده بودند. به او قول عشق و راحتی داده بودند، ولی او فقط می توانست موقعی احساس راحتی کند که فراتر از ناحیه ی پنجاه متری بود، فراتر از نقطه ی برگشت؛ جایی که روشنایی چراغ های ایستگاه به آن نمی رسید و زن ها به او کاری نداشتند. چرا که نه؟

آندری بعد از خوردن چای، گرم شده بود. کلاه بره ی (کلاهی گرد، نرم و پشمی) خود را از سر برداشت و سبیل هایش را که از بخار چای، مرطوب شده بودند، با آستینش پاک کرد. سپس با اشتیاق، از آرتیوم درباره ی خبرها و شایعه های جنوب که توسط هیئت اعزامی قبلی رسیده بود، پرس و جو کرد. پدرخوانده ی آرتیوم عضوی از این هیئت بود. او همان کسی بود که نوزده سال پیش، آرتیوم را از دست موش های مهاجم نجات داده و چون نمی توانست یک بچه را به حال خودش رها کند، بزرگش کرده بود.
آندری اصرار کرد:
- من خودم هم شاید یکم حرف برای گفتن داشته باشم، ولی با علاقه به حرف هات گوش می کنم؛ حتی برای بار دوم. مشکلی که نداری؟
نیازی نبود آندری وقت صرف متقاعد کردن او بکند. آرتیوم خودش از به خاطر آوردن و بازگو کردن داستان های پدرخوانده اش لذت می برد. همه با دهان باز به این داستان ها گوش می سپردند.
آرتیوم شروع کرد:
- خب، احتمالاً می دونید که کجا رفتن.
آندری با خنده گفت:
- می دونم که رفتن جنوب. این گردشگرهای شما خیلی محرمانه کار می کنن.
در حالی که به یکی از افرادش چشمک می زد گفت:
- به هر حال، اینا ماموریت های مخصوص اداره ی کل هستن. می دونی که!
آرتیوم به نشانه ی بی تفاوتی، دستش را تکان داد و گفت:
- ولمون کن! جنبه ی محرمانه ی خاصی نداشت.
- گردش برای اکتشاف و جمع آوری اطلاعات بود... اطلاعات قابل اطمینان. چون که نمی شه به غریبه ها اعتماد کرد. بازرگان هایی که تو ایستگاه دائم زبونشون رو برای ما می جنبونن، یا می تونن یه بازرگان معمولی باشن یا یه تفرقه انداز که اطلاعات غلط پخش می کنه.
آندری با حالت گله گفت:
- هیچ وقت نمی تونی به بازرگان ها اعتماد کنی. فقط به فکر خودشونن. چطور بفهمی بهشون اعتماد کنی یا نه وقتی یه روز دارن چاییت رو برات به هانزا می فروشن و یه روز دیگه خودت و کل هیکلت رو به یکی دیگه. شاید همین الان بین ما دارن اطلاعات جمع آوری می کنن. راستش رو بگم، من به جمع خودمون هم اعتماد ندارم.
آرتیوم در راستای دفاع از بازرگان های محلی گفت:
- اشتباه می کنی اگه به بازرگان های خودمون هم شک داری آندری آرکادیچ. افراد ما همه خوبن. خودم تقریباً همه شون رو می شناسم. اونا هم جزئی از مردمن، مثل مردم جاهای دیگه. عاشق پول هستن. می خوان بهتر از بقیه زندگی کنن، ولی حداقل دارن برای رسیدن به یه چیزی تلاش می کنن.
- همینه. دارم راجع به همین حرف می زنم. عاشق پولن. می خوان از بقیه بهتر زندگی کنن. کی می دونه وقتی می رن تو تونل، چه کاری انجام می دن؟ می تونی با اطمینان بگی مامورهای همین ایستگاه بعدی استخدام نکردنشون؟ می تونی یا نه؟
- کدوم مامور؟ بازرگان های ما تسلیم کدوم مامور شدن؟
- این چیزیه که می خوام بگم آرتیوم. تو هنوز جوونی و خیلی چیزا هست که ازشون خبر نداری. باید به حرف بزرگ ترهات گوش بدی. برای زنده موندن، باید چشم و گوشت رو بیشتر باز کنی.
آرتیوم بدون این که عقب نشینی کند گفت:
- یکی باید بالاخره کارشون رو انجام بده! اگه به خاطر بازرگان ها نبود، ما اینجا باید بدون تجهیزات نظامی، با تفنگ های بردان (تفنگی قدیمی، ساخته شده در سال ۱۸۶۸) می شستیم و به سمت موجودات تاریکی نمک پرت می کردیم و چایی می خوردیم.
- باشه، باشه، ما این وسط یه اقتصاددان داریم... حالا آروم باش. بهتره که به ما بگی سوخای اون پایین چی دید. اوضاع همسایه ها چطوره؟ تو الکسیوسکایا؟ تو ریژسکایا؟
- تو الکسیوسکایا؟ خبر جدیدی نیست. دارن قارچ پرورش می دن. الکسیوسکایا مگه چیه؟ فقط یه مزرعست... یا این طور می گن.
آرتیوم به خاطر محرمانه بودن اطلاعاتی که می خواست بدهد، صدایش را پایین آورد:
- می خوان به ما ملحق بشن. ریژسکایا هم مخالف این تصمیم نیست. دارن از جنوب با فشاری که روز به روز بیشتر می شه دست و پنجه نرم می کنن. فضای غمناکی ایجاد شده. همه دارن راجع به یه تهدید صحبت می کنن. همه از یه چیزی می ترسن. ولی از چی، کسی نمی دونه. یا یه امپراتوری جدید پشت همه چیه، یا از هانزا می ترسن. فکر می کنن که ممکنه گسترش پیدا کنن. شاید هم کلاً یه چیز دیگه ست. به هر حال، این طویله ها، الکسیوسکایا و ریژسکایا، دنبال حمایت ما هستن.
آندری پرسید:
- ولی دقیقاً چی می خوان؟ چی برای ارائه دارن؟
- اونا می خوان با ما یه فدراسیون تشکیل بدن که سیستم دفاعی یکسانی داره تا مرزها رو از هر دو طرف تقویت کنن. تا توی تونل های محدوده ی ایستگاشون، روشنایی داشته باشن. تا به نیروی امنیتیشون سر و سامون بدن. تا بتونن به راهروها و تونل هاشون پریز وصل کنن. تا بتونن واگن های حمل و نقل راه اندازی کنن. تا کابل تلفن وصل کنن. تا بتونن هرجا که امکانش هست قارچ پرورش بدن. اونا دنبال یه اقتصاد همسان می گردن تا کار کنن و اگه نیاز بود، به هم کمک کنن.
آندری خرناس کشید و گفت:
- موقعی که ما بهشون نیاز داشتیم، کجا بودن؟ وقتی که از مدودوکوف، از باغ های گیاهی، داشت آفت رو سر و رومون می ریخت، وقتی که موجودات تاریکی داشتن بهمون حمله می کردن، کجا بودن؟
پایوتر آندرویچ وسط حرفش پرید و گفت:
- نفوس بد نزن آندری، مواظب باش! موجودات تاریکی فعلاً اینجا نیستن و اوضاع رو به راهه. ما نبودیم که شکستشون دادیم. خودشون یه کاری کردن. یه اتفاقی بین خودشون افتاد و حالا هم ساکت شدن. شاید هم فعلاً دارن خودشون رو تقویت می کنن. پس یه اتحاد به ما آسیبی نمی رسونه. اتفاقاً اگه با همسایه هامون متحد بشیم، به نفع همه مونه.
آندری در حالی که با طعنه انگشتانش را می شمرد، گفت:
- و ما آزادی، برابری و برادری خواهیم داشت!
آرتیوم که دلخور شده بود، پرسید:
- چیه، نمی خوای گوش بدی؟
- نه آرتیوم، ادامه بده. ما بعداً با پایوتر حل و فصلش می کنیم. مدت هاست این بحث بین ما وجود داره.
- خیلی خب. می گن رئیس اونا هم قبول کرده. به چیز خاصی اعتراض نداره. فقط مهمه که جزئیات هم بررسی بشن. یه نشست برگزار می شه و بعدش هم رای گیری.
آندری با حالت کنایه آمیزی گفت:
- منظورت چیه، رای گیری؟ اگه مردم بگن آره، پس جواب آره ست. اگه بگن نه، پس مردم خوب فکر نکردن. پس بهتره بهشون اجازه بدیم دوباره فکر کنن.
پایوتر، بدون این که به آندری توجه کند گفت:
- خب، آرتیوم، پشت ریژسکایا چه خبره؟
- بعدش چیه؟ ایستگاه پروسپکت میر. پروسپکت میر منطقی هم به نظر می رسه. اونجا مرز اتحاد هانزیاتیک هم هست. پدرخوانده م می گه همه چی بین قرمزها (کمونیست ها) و هانزا مثل قبله. صلح رو نشکستن. دیگه هیچ کس به جنگ فکر نمی کنه.
اتحادیه ی هانزیاتیک، اسم توافق ایستگاه های واقع شده روی حلقه بود. این ایستگاه ها در تقاطع بقیه ی ریل ها و از این رو، مسیرهای تجاری قرار داشتند. ریل ها توسط تونل ها به هم متصل می شدند و بدین شکل، به یک محل ملاقات برای بازرگان های کل مترو تبدیل شده بودند. این بازرگان ها، با سرعت سرسام آوری ثروتمند شدند و به زودی، با آگاهی به این که ثروتشان حسادت خیلی ها را برانگیخته بود، تصمیم گرفتند به یکدیگر ملحق شوند. البته اسم رسمیشان نسبتاً پیچیده بود و بنابراین این توافق بین مردم به هانزا معروف شد (کسی یک بار آن ها را به درستی به اتحاد شهرهای تجاری در آلمان قرون وسطی تشبیه کرده بود). کلمه ی کوتاه تر، خوب در دهان می چرخید و ثابت ماند. در ابتدا هانزا فقط شامل چند ایستگاه می شد و به تدریج رشد کرد. ابتدا قسمتی از حلقه ی کیوسکایا تا پروسپکت میر، جایی که به آن کمان شمالی می گویند و شامل کورسکایا، تاگانسکایا و اکتیابرسکایا نیز می شود، تشکیل شد. سپس پاولتسکایا و دوبرینسکایا به هم پیوستند و کمان دیگری را تشکیل دادند: کمان جنوبی. اما بزرگ ترین مانع و مشکل برای متحد کردن کمان های شمالی و جنوبی، خط سوکول بود.
پدرخوانده ی آرتیوم به او گفته بود خط سوکول همیشه به نوعی متمایز از بقیه ی خطها محسوب می شد. وقتی که به نقشه نگاه کنید، توجهتان فوراً به آن جلب می شود. اول از همه، یک ریل مستقیم است. مستقیم، مثل تیر کمان. در ثانی در نقشه های مترو با رنگ قرمز روشن مشخص شده بود. اسم ایستگاه های مرتبط به ریل نیز به شهرت آن کمک می کرد. کراسنوسلسکایا، کراسن وروتا، کومسومولسکایاف، بیبیلوتکا ایمنا لنینا و لنینزکی گوری. به خاطر اسم ها بود یا به خاطر چیزی دیگر، این ریل توجه هرکسی را که حس نوستالژیکی نسبت به شوروی سابق داشت، به خود جلب می کرد. ایده ی احیای دوباره ی حکومت شوروی در آن ناحیه به راحتی پذیرفته شد. ابتدا، فقط یک ایستگاه به ایده های کمونیستی و شیوه ی حکومتی سوسیالیستی روی آورد. سپس، ایستگاه همسایه و بعد مردمی که پشت تونل زندگی می کردند، نظرشان به این انقلاب خوش بینانه جلب شد و حکومت خود را برانداز کردند و به همین ترتیب، گرایش ها ادامه پیدا کرد. سربازهای کهنه کاری که هنوز زنده بودند، مردان سابق کومسومول، مقامات رسمی احزاب مختلف و اعضای دائمی حزب کارگر، همه کنار هم در ایستگاه های انقلابی جمع شدند. یک کمیته که موظف به انتشار انقلاب جدید و ایده ی کمونیستی آن در سراسر مترو بود، تشکیل دادند و تحت نام الهام گرفته از دوران لنین - بین ایستگاهی - فعالیت خود را شروع کردند. آن ها دسته های کاربلدی از انقلابیون و مبلغان را آماده کردند و به ایستگاه های دشمن فرستادند. به طور کلی، خون کمی ریخته شد. زیرا ساکنان گرسنه ی خط سوکول، تشنه ی بازگشت عدالت بودند و تا جایی که آن ها متوجه شده بودند، انتخاب دیگری جز ایگالیتاریانیسم (مکتب مساوات بشر) نداشتند. بنابراین، کل شاخه که به طور ناگهانی توسط تبلیغات غبضه شده بود، در آتش سرخ انقلاب غرق شد. اسم ایستگاه ها به همان نمونه های قدیمی خود در شوروی سابق تغییر کردند. چیستای پرودی دوباره کیروفسکایا شد، لوبیانکا تبدیل شد به رژینسکایا و اوخوتنی ریاد به پروسپکت میر تغییر نام داد. ایستگاه های که اسم بی طرفانه داشتند، نامشان را به چیزی تغییر دادند که ایدئولوژیشان را بیشتر مشخص کند. اسپورتیونایا شد کمونیستچسکایا؛ سوکولنیکی شد استالینسکایا؛ پرئوبراژنسکایا پلوژاد، جایی که شروع کننده ی جریان بود، شد نامیا روولوستیا. سپس خود ریل که قبلاً اسمش سوکول بود، توسط اکثریت، خط قرمز نامیده شد. به هر حال اهالی مسکو در روزگار قدیم عادت داشتند خطهای مترو را با رنگشان صدا کنند، ولی حالا اسم این ریل رسماً خط قرمز بود.
ولی نه برای همیشه.
وقتی که خط قرمز سر و پا شد و ایده هایی مبنی بر گسترش آن به کل مترو شکل گرفت، صبر ایستگاه های دیگر لبریز شده بود. مردم زیادی دوران حکومت شوروی را به خاطر داشتند. مردم زیادی آشوبگرانی را که توسط گروه های بین ایستگاهی سرتاسر مترو فرستاده شده بودند و مانند توموری بدخیم همه را تهدید به کشت و کشتار می کردند، به خاطر داشتند. هرچقدر که آشوبگران و مبلغان قول نیروی برق را برای کل مترو می دادند، قول می دادند که با پیوستن به نیروهای شوروی، کمونیسم واقعی را تجربه می کنند (بعید است که این جزو شعارهای رسمی لنین باشد؛ بیش از حد منفعت طلبانه بود)، مردمی که خارج از مرزشان بودند، گول حرف هایشان را نمی خوردند. شعارسازهای بین ایستگاهی دستگیر و به قلمرویشان برگردانده شدند. سپس رهبران سرخ به این نتیجه رسیدند که وقت محکم تر گام برداشتن است. اگر دیگر ساکنان مترو نمی خواهند مشعل انقلاب را با خوبی و خوشی در دست بگیرند، باید توسط همین مشعل از زیر سوزانده شوند. ایستگاه های همسایه که از قدرت روزافزون تبلیغات کمونیسم نگران شده بودند نیز به همین نتیجه رسیدند. تاریخ ثابت کرده برای فروکردن باکتری کمونیسم در یک ناحیه، هیچ وسیله ای بهتر از سرنیزه وجود ندارد.
و از اینجا بود که مشکلات آغاز شدند.
ائتلاف ایستگاه های ضد کمونیست که توسط هانزا هدایت می شد، خط قرمز را شکستند و به قصد بستن میدان حلقه ای، ریسکی را که به خاطر انجام این کار برای آن ها وجود داشت، به جان خریدند. البته قرمزها هم انتظار مقاومت سازمان یافته ای نداشتند و توانایی های خود را دست بالا گرفته بودند. آینده نوید پیروزی آسانی ای را که انتظار داشتند نمی داد. جنگ، خونین و طولانی شد و همین طور ادامه پیدا کرد. به هر حال، جمعیت مترو خیلی هم زیاد نبود. جنگ یک سال و نیم طول کشید و اکثراً از مبارزاتی در راستای کسب مکان و جایگاه بودند تشکیل می شد. این مبارزات شامل گردش های پارتیزانی و رد گم کردن، بستن تونل ها، اعدام کردن زندانی ها و جنایت های دیگری از طرف هر دو جناح می شد. همه جور اتفاقی به وقوع پیوست. عملیات نظامی، محاصره، شکستن محاصره، فتوحات زیاد. فرماندهان، قهرمانان و خیانتکاران. ولی خاصیت اصلی جنگ این بود که هیچ کدام از جناحین نتوانسته بودند خط مقدم را به میزان قابل توجهی جلو ببرند.
بعضی مواقع به نظر می رسید یک جناح بر دیگری برتری پیدا کرده و می تواند ایستگاه کناری را تسخیر کند، ولی حریفشان مقاومت و نیروهای بیشتری اعزام می کرد. سپس فشار به طرف دیگر منتقل می شد.
ولی جنگ، منابع را مصرف کرد. جنگ بهترینِ مردم را از بین برد. جنگ عموماً طاقت فرسا بود و آن هایی که دوام آوردند، از آن خسته شدند. حکومت انقلابی، به آرامی مشکلات اصلیشان را با موردهای ساده تر جایگزین کرد. در ابتدا، آن ها در راستای پخش کردن نیروی سوسیالیستی و ایده های کمونیستی در زیرزمین تلاش می کردند، ولی حالا فقط به دنبال کنترل بر محدوده ای بودند که به آن «خلوتگاه درونی» می گفتند؛ ایستگاهی که به آن چهارگوش انقلاب نیز گفته می شد. اول به خاطر اسمش و دوم به خاطر این که از هر ایستگاه دیگری در مترو، به کرملین و رد اسکوئر (میدان مربعی نزدیک کاخ کرملین) نزدیک تر بود. اگر حرف مردان شجاعی را که از لحاظ فکری آن قدر قوی بودند که به سطح رفتند تا آن را ببیند باور کنیم، برج های آن هنوز توسط ستاره های یاقوتی زینت بندی شده بودند. روی سطح، نزدیک کرملین، درست وسط رد اسکوئر، موزلیوم قرار داشت. کسی خبر نداشت از این که بدن لنین هنوز آنجا قرار دارد یا نه، ولی مهم نبود. زیرا که در سال های حکومت شوروی، موزلیوم دیگر مقبره نبود و به یک زیارتگاه تبدیل شده بود. یک سمبل مقدس از استمرار قدرت.
رهبران بزرگ در گذشته، رژه یشان را از آنجا آغاز کرده بودند. رهبران فعلی نیز خیلی به آن علاقه داشتند. همچنین گفته می شود که از طرف دفترهای ایستگاه روولوشن اسکوئر، راه های مخفی به آزمایشگاه های پنهان مازولیوم که مستقیم به سمت خود قبر راه دارند وجود دارد.
قرمزها هنوز پروسپکت مارکس (همان پروسپکت میر) را که قبلاً نامش اوخوتنی ریاد بود، در اختیار داشتند. آنجا مستحکم شده و به مقری تبدیل شده بود که از طرف آن به سمت روولوشن اسکوئر حمله تدارک دیده می شد. چندین نهضت با تاییدیه ی رهبری انقلابی، به این ایستگاه و مقبره ارسال شدند تا آن را آزاد کنند. البته مدافعانش نیز می دانستند که این ناحیه چقدر برای قرمزها مهم است و تا آخر پای آن ایستادند.
روولوشن اسکوئر به یک سنگر نفوذناپذیر تبدیل شده بود. سخت ترین و خونین ترین نبردها در نزدیکی ایستگاه به وقوع پیوستند. بیشترین تعداد مردم آنجا کشته شدند. قهرمانان زیادی وجود داشتند. کسانی که گلوله را با سینه یشان مهار می کردند و مردان شجاعی که به خود نارنجک می بستند و توپخانه های دشمن را همراه با خود منفجر می کردند. کسانی هم بودند که از شعله افکن های ممنوعه استفاده می کردند... همه چیز بی فایده بود. آن ها ایستگاه را برای یک روز تسخیر می کردند و چون نمی توانستند آن را استحکام ببخشند، شکست می خوردند و عقب نشینی می کردند. ائتلاف هم روز بعد با یک ضد حمله برمی گشت.
دقیقاً همین اتفاق در کتابخانه ی لنین هم افتاده بود. آنجا دژ قرمزها بود و نیروهای ائتلاف دائماً سعی می کردند آن را از آن ها بگیرند. ایستگاه ارزش استراتژیکی عظیمی داشت. زیرا می توانستند خط قرمز را آنجا به دو قسمت تقسیم کنند. همچنین آن ها به سه ریل دیگر که خط قرمز فقط در یک نقطه با آن ها تقاطع پیدا می کرد، دسترسی مستقیم داشتند. تنها مکانی بود که چنین ویژگی ای داشت. مثل یک غده ی لنفاوی بود که با طاعون کمونیست بیمار شده بود و به تدریج به کل ارگانیسم سرایت پیدا می کرد. برای این که جلوی این اتفاق را بگیرند، باید کتابخانه ی لنین را به هر قیمتی تسخیر می کردند.
اما هرچقدر که تلاش قرمزها برای گرفتن روولوشن اسکوئر ناموفق بود، تلاش ائتلاف نیز برای بیرون راندن آن ها از کتابخانه ی لنین به همان میزان بی فایده بود. در این میان، مردم از جنگ خسته شده بودند. فرار سربازها شایع شده بود و گاهی نیز بین سربازهای دو طرف حین برخورد با یکدیگر رابطه ی دوستی شکل می گرفت و به همین ترتیب اسلحه ی خود را زمین می گذاشتند. ولی برخلاف جنگ جهانی اول، قرمزها برتری پیدا نکردند. فتیله ی انقلاب به آرامی خاموش شد. ائتلاف نیز اوضاع بهتری نداشت. ناراحت از این که دائم باید نگران از دست دادن جانشان باشند، مردم خود را جمع و جور کردند و در دسته های خانوادگی، از ایستگاه های مرکزی به ایستگاه های بیرونی مهاجرت کردند. هانزا خالی و ضعیف شد. جنگ به داد و ستد ضربه زده بود. بازرگان ها راه های دیگری برای معاملاتشان پیدا کردند. مسیرهای مهم داد و ستد، خالی و ساکت بودند...
سیاستمداران که روز به روز بیشتر حمایت سربازان را از دست می دادند، باید سریعاً راهی را برای پایان دادن جنگ پیدا می کردند، قبل از این که نشانه ی تفنگ ها به سمت آنان کج شود. بنابراین، تحت شرایط سخت گیرانه و مخفیانه و در یک ایستگاه بی طرف، رهبران دشمن یکدیگر را ملاقات کردند. رئیس هانزا، لوگینوف و رهبر کنفدراسیون آربات (مرکز مسکو)، کولپاکوف.

آن ها سریعاً یک قرارداد صلح امضا کردند. گروه ها، ایستگاه هایشان را عوض کردند. خط قرمز، روولوشن اسکوئر ویران را گرفت و در عوض، کتابخانه ی لنین را به کنفدراسیون آربات واگذار کردند. برای هیچ یک از دو طرف قدم ساده ای نبود. کنفدراسیون یکی از قسمت هایش را به همراه نفوذی که روی شمال غربی داشت، از دست داد. در خط قرمز نیز رخنه ای ایجاد شد. زیرا اکنون، ایستگاهی در وسط قلمرویشان بود که به آن ها تعلق نداشت و به دو نیم تقسیم شده بودند. با وجود اینکه هر دو گروه، به یکدیگر حق عبور مجانی و بی دردسر در قلمروی قبلیشان را ضمانت کرده بودند، این گونه موقعیت ها برای قرمزها خوشایند نبودند. ولی چیزی که ائتلاف پیشنهاد کرده بود، بسیار وسوسه برانگیز به نظر می رسید. خط قرمز هم نمی توانست جلوی خودش را بگیرد. البته هانزا از این قرارداد سود بیشتری برد. زیرا اکنون می توانستند حلقه را ببندند؛ آخرین مانعی که سر راه موفقیت آن ها بود.
آن ها قبول کردند وضعیت موجود را حفظ کنند و جلوی رفتارهای تبلیغاتی و فعالیت های خرابکارانه را در قلمروی دشمن سابقشان، بگیرند. همه راضی بودند و حالا که تجهیزات جنگی و سیاستمداران، هر دو ساکت شده بودند، نوبت مبلغان بود که به توده ی مردم طرف خودشان بگویند که چگونه با یک پیروزی دیپلماتیک برجسته، توانستند در جنگ پیروز شوند.
سال ها از آن روز به یادماندنی که قرارداد صلح امضا شد گذشت و شروط آن توسط هر دو طرف نیز رعایت شد. هانزا در خط قرمز، یک شریک اقتصادی مطلوب پیدا کرد و قرمزها نیز نیات سلطه جویانه ی خود را کنار گذاشتند. موسکوین، منشی عمومی حزب کمونیستی متروی زیرزمینی مسکو به نام وی.آی.لنین، مطابق با منطق حاکم، احتمال ساختن کمونیسم در یک خط متروی جداگانه را ثابت کرد. دشمنی قدیمی فراموش شده بود.
آرتیوم این درس را در اتفاقاتی که اخیراً افتاده بود، به خوبی یاد گرفته بود؛ هنگامی که داشت تلاش می کرد تا چیزهایی را که پدرخوانده اش به او گفته بود، به خاطر آورد.
پایوتر آندرویچ گفت:
- خوب شد که کشت و کشتار تموم شد. برای یک سال و نیم، رفتن نزدیک حلقه غیرممکن بود. همه جا قرنطینه شده بود. مدارکت رو صد بار چک می کردن. من اون موقع اونجا کار داشتم و هیچ راهی وجود نداشت که از هانزا رد شد. من رو نزدیک پروسپکت میر نگه داشتن. نزدیک بود بهم بگن وایسم رو به دیوار.
آندری که توجهش جلب شده بود، گفت:
- خب؟ هیچ وقت راجع به این چیزی به ما نگفتی پایوتر. چی شد؟
آرتیوم به آرامی خود را به جلو خم کرد. چراغ قوه ی تعریف کننده ی داستان از دستانش خارج شده بود. این ماجرا قرار بود جالب باشد، بنابراین دخالت نکرد.
- خب، خیلی ساده بود. من رو به عنوان جاسوس قرمزها گرفتن. دارم از تونلی توی پروسپکت میر، روی ریل خودمون، میام بیرون. پروسپکت میر هم زیر هانزاست. می شه گفت یه جور متصل کننده ست. خب، اونجا هنوز خیلی سختگیر نبودن. یه بازار داشتن، محل داد و ستد. همون طور که می دونید، هانزا همه جا یه جوره. ایستگاه های روی حلقه، یه چیزی شبیه ایستگاه های خونگی خودشون محسوب می شن. راه های رفت و آمد از حلقه های ایستگاه هم انشعاب مانند بودن. گمرک و کنترل گذرنامه هم اونجا گذاشته بودن.
آندری وسط حرفش پرید:
- بابا همه این چیزها رو می دونیم. چرا داری برامون سخنرانی می کنی؟ به جاش به ما بگو اونجا چه اتفاقی برات افتاد!

نظرات کاربران درباره کتاب مترو ۲۰۳۳

مترو ۲۰۳۴ چند وقته که منتشر شده لطفا برای فروش بذاریدش.
در 3 سال پیش توسط 140...raz
واقعا بهترین رمانی هست که خوندم.شاهکار واقعیه.تو خریدش اصلا شک نکنید...هر چیزی که از یک رمان پسا رستاخیزی انتظار دارید رو داره.توصیفات عالی و به جا...روند فوق العاده..همه چی و همه چی.در اخرم ممنون از فیدیبو بابت قرار دادن کتاب.لطفا مترو ۲۰۳۴ رو هم قرار بدین.
در 2 سال پیش توسط امین عدومی
چرا اینقدر گرون آخه ؟!!
در 11 ماه پیش توسط حامد محمودی
بازی خوب کتاب خوبتر لطفا جلد های بعدیش رو هم بگذارید ناقص قرار دادن یه سری خیلی تو ذوق میزنه
در 1 سال پیش توسط Mr Sep
چرا جلد بعدی کتاب را آماده نمکنید ؟ شهر امبر هم بهمین صورت فقط جلد اول رو واسه دانلود گذاشتین. اینجور آدم کتابهایی که میدونه چند جلدی هستن رو ازتون خریداری نمیکنه.
در 2 سال پیش توسط محمود کارونی
لطفا این کتابو تو تخفیفاتون قراربدید ممنون
در 3 سال پیش توسط محمدرضا
این و خوندم٬ لطف کنید هر چه سریع تر مترو ۲۰۳۴ که منتشر شده رو هم بذارید... فوق العادس این کتاب. ممنون
در 2 سال پیش توسط آرمین غفارزاده
مترو ۲۰۳۴ رو هم بذارید خیلی وقته چاپ شده
در 2 سال پیش توسط ebr...h69
میشه بگید چرا مترو ۲۰۳۴ که چاپ شده رو نمیزارید؟؟؟؟ مترو ۲۰۳۵ هم داره ترجمه میشه :|||||
در 2 سال پیش توسط حسین ش
لطفا مترو ۲۰۳۴ و ۲۰۳۵ رو هم برای فروش بگذارید .
در 3 سال پیش توسط 140...raz