فیدیبو نماینده قانونی گروه هم‌میهن و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه‌ تجربه

مجله ماهنامه‌ تجربه
شماره ۳۵

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه‌ تجربه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره مجله ماهنامه‌ تجربه

در این شماره می‌خوانید: چهره سال نجف پسرِ خلف جشن نامه نجف دریابندری سفرنامه ای به قلم آقای مترجم و یک گفت و گو: نمی توانم مرتضی کیوان را فراموش کنم ابراهیم گلستان روی من هم تاثیر گذاشته است گور به گور را یک ماهه به فارسی برگرداندم بیشتر مترجم هستم تا نویسنده و زبانی که برای ترجمه در می آورم از خود اثر است

ادامه...

بخشی از مجله ماهنامه‌ تجربه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مدیرمسوول

نوروزی دیگر؛ نو کن، دوره نکن!

کتایون بناساز

در میان شناسه های ایرانیان، پررنگ تر و درخشان تر از نوروز سراغ نداریم. چندان که در گذار زمان و در درازای تاریخ این سرزمین، این نوروز است که در دوران های مختلف پاییده و به ایرانیان امید بخشیده است. قصه، تنها قصه پایان یک سال خورشیدی نیست و نوروز را نمی توان به بهار تقلیل داد. شروع سال تازه خورشیدی ایرانی البته با بهار است اما مگر در سرزمین هایی که این هنگام از سال، بهاری نیست، نوروز را جشن نمی گیرند؟ مگر در جاهایی که پاسی از سال گذشته و با تقویمی دیگر روزگار می گذرانند، نوروز را پاس نمی دارند؟! پس، بهار و پایان سال یکی از نشانه های نوروز در سرزمین ماست و الزاماً همان نوروز نیست که نوروز، عیدی است فراتر از پایان سال و حتی آن سوی بهار.
اینجا پای یک شناسه در میان است. سفره هفت سین را نیز تنها در آن هفت قلم ــ که همه هم از زمین به دست آ مده اند و هدیه خاک و طبیعت به ماست ـ نباید جُست. ما با هفت سین، معنی و هویت پیدا می کنیم. چه، سفره های هر خانه به خانه دیگر می پیوندد و سفره ای که در نوروز گسترده می شود به وسعت و مساحت این سرزمین است و چرا تنها این جغرافیا که هر جا یک ایرانی نفس می کشد. نمی خواهم حکایت های بارها تکرارشده درباره ایران را مکرر کنم و مانند برخی، دنیا را همان ایران بدانم که ایران دوستی نیز نباید به افراط گراید که صحبت از فرهنگ و هویت است. از چیستی و کیستی و ما با نوروز به این مفهوم می رسیم. اگر دقت کنید درمی یابید که رسانه های رسمی با اکراه لفظ عید یا نوروز را به کار می برند و ترجیح می دهند بیشتر از «بهار» بگویند و مدام گل و بلبل و شکوفه نشان مان می دهند و غیررسمی ها هم در پی تقابلی هستند تا نشانه هایی را در برابر نشانه هایی دیگر بنشانند.
نوروز اما برای وصل کردن و پیوستن است نه برای فصل کردن و گسستن. این که جامه نو می پوشیم، عیدی می دهیم، عیدی می گیریم، به سفر می رویم، با بستگان و دوستان دیدار می کنیم، لختی می آساییم و از زندگی شتابان شهری اندکی فاصله می گیریم، همه و همه خوب است اما اینها بهره مندی از عید نوروز است و سهم خود نوروز در این میان چه می شود؟ نوروز همان ماهی قرمز است که در تُنگ تَنگ شیشه ای مجال رقص ندارد یا اسکناس های نشکسته و تانخورده که پدر بزرگ از لای قرآن درمی آورد و حالا کم یاب شده است؟ نوروز، همین روزهای تعطیلات عید است که گاه به بطالت و رخوت می گذرد و کار به جایی می رسد که آرزو می کنیم زودتر به پایان برسد و شگفت زده می شویم که چرا تعطیلات این قدر طولانی شده تا دوباره حسرت آن را داشته باشیم و سالی دیگر شکیبایی کنیم؟ نوروز، همین اشعار کلاسیک است که گویندگان رادیو و تلویزیون با حالت هایی که به صدای خود می دهند، می خوانند و اگر کسی از بیرون نظاره کند شگفت زده می شود که این مردم، درخت های خود را می بُرند و کمتر گلی به هم هدیه می دهند و شهرشان در تسخیر آهن و سنگ است اما در وصف گل و گیاه شعر می خوانند؟!
یا نوروز، همان کارت پستال هایی است که دیگر نیست و ای میلی که می فرستیم جای آن را نمی گیرد ولو طرح و نقشی هم ضمیمه اش کرده باشیم؟ یا نوروز، پیامک هایی است که یکی می نویسد و دیگران از روی دست هم برای این و آن می فرستند و فوروارد می کنند؟
اگر بگویم نوروز اینها نیست که کارهای خودمان را تخطئه کرده ایم و اگر بگویم هست، به نوروز جفا نکرده ایم آیا؟ از آن طرف هم دیده ام کسانی را که نوروز که از راه می رسد مثل گذشته ها احساس شادی نمی کنند و به یاد می آورند یک سال دیگر هم گذشت و مانند مهاتما گاندی نمی دانند هر سال که می گذرد یک سال بر عمر آنان افزوده می شود یا یک سال از عمرشان کم می شود! به نوروز به چشم چوب خطی نگاه می کنند که از پیمانه عمر پُر شده و انگار اگر نوروز نبود پُر نمی شد! این چوب خط برای بعضی ها روز تولد است و در زادروز خود یادشان می آید که یک سال گذشت و برای بسیاری نیز آغاز سال تازه و هر نوروز و وقتی سال تحویل می شود. نوروز را اما به خاطر خود آن باید دوست داشت. نخست به این سبب که عید است و موسم شادی. دوم به این دلیل که هویت مشترک همه ما ایرانیان است. سوم اما از آن رو که به یادمان می آورد هر روز، نو می شود و چه زیباست این نام و نگفتند «نو سال». هرچند می گوییم «سال نو مبارک» اما هر روز می تواند نوروز باشد. زیباترین و بهترین جمله که در ایام عید در گفتار و نوشتار و پیامک می تواند رد و بدل شود همین است: «هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز». انشای نوروزی نمی نویسم. می خواهم از رابطه هُنر و ادبیات با نوروز بگویم زیرا با ادبیات و هُنر، هر روز ما نوروزی می شود. چرا روزنامه نگاری کار متفاوتی است؟ چون با روزها سروکار دارد و هر روز، یک روز تازه در نظر می آید نه مکرر، یک روز نو. روزها البته می روند و به قول مولانا: «روزها گر رفت، گو رو باک نیست / تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست.» پس نوروز، نه عیدی برای یادآوری سالی است که کهنه می شود، نه نقطه ای روی دایره ای که مُدام می گردد و می چرخد که باک نداشتن از رفتن روزهاست به خاطر آنان که دوست شان داریم.
نوروز که آمد سراسیمه نشویم اگر جایی رفته ایم یا نرفته ایم. روز تازه را با حس دیگری شروع کنیم. نوروز می تواند موسمی برای فیلم های ندیده و کتاب های نخوانده باشد. نوروز را اگر جایی هم نروید می توانید سر کُنید. خیلی جاها در شهر خود شما هست که چون در طول سال نگاهی این گونه به آنها نداشته اید، شناخته نشده اند و البته «وقت»ی آسوده تر.
نوروز، عید نشانه هاست: نشانه اول اینکه ما ایرانی هستیم و با این نخ به هم پیوند می خوریم. نشانه دوم این که هر روز یک روز تازه است. هر صبح که از خواب برمی خیزیم یک بامداد تازه است و مثل آن سی مرغ که در جست وجوی سیمرغ در قله قاف بودند گمان نکنیم که نوروز تنها این چند روز آغاز فروردین است و نزد ایرانیان تا ۱۴ روز و دو هفته کامل ادامه می یابد که به هر رو تمام می شود و شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۴ خورشیدی دوباره روز از نو و روزی از نو. آری، نوروز همین عبارت آخر است: «روز از نو!» وای که چقدر به این «نو شدن» نیاز داریم. دوستی می گفت این داستان ها، این شعرها و این فیلم ها و نمایش ها به چه کار می آید؟ پاسخ روشن است: این داستان ها، شعرها، فیلم ها و نمایش نامه ها خود زندگی است که قطره قطره در جان ما می چکند. نوروز، عید نو شدن است و ادبیات و هُنر ما را هم نو می کند. شعر کلاسیک هم البته ما را نو می کند. که می گوید و می تواند بگوید که حافظ و فردوسی و مولانا و سعدی کهنه است؟ مگر اینها کهنه شدنی اند؟ اتفاقا چون از قابلیت نوشوندگی برخوردارند، مانده اند و نپوسیده اند. چه خبط و خطایی کردیم که «نو» را همان «مُدرن» انگاشتیم و به جای شعر مدرن گفتیم شعر نو و با این تعریف، حافظ هم که از همه نوتر است کهنه در نظر آمد. حال آن که نو شدن همان مُدرن شدن نیست. مگر ساختمان های این شهر مُدرن نشده اند؟ پس چرا احساس نوی نمی کنیم؟
چرا این همه خسته ایم؟ چرا نمی خوانیم؟ بشر به نقطه ای رسید که دریافت، خورشید به گرد زمین نمی گردد و زمین است که می چرخد و آنچه طلوع و غروب می پنداریم تابش خورشید به سوی دیگر زمین است. حالا، اما انگار خود آدمیان اند که می گردند و به تعبیر شاعر دوره می کنند، شب را و روز را، هنوز را! نوروز می خواهد بگوید: نو کن، دوره نکن! یکی از کم هزینه ترین راه ها برای نو شدن همین کلمات است که در قالب شعر و هُنر و ادبیات عرضه می شود و همکاران ما در «تجربه» با آفرینندگان آن ها گفت وگو کرده و آنها را بررسیده اند و بهترین شان را با عید شما پیوند داده اند. «تجربه» در نوروز ۹۴ هم مانند سال پیش جشنواره ای بر پا کرده و بهترین های سال را برگزیده و معرفی کرده است. اگر در نگاه کلی سهم موسیقی در این ویژه نامه نوروزی بالاست به این سبب است که محصولات موسیقی از همه آفرینه های دیگر فرهنگی پیشی گرفته است. بخش قابل توجهی از گفت وگوی حسین علیزاده با تجربه به همین موضوع اختصاص دارد که اشتیاق و اقبال مردم به موسیقی فزونی گرفته است.
گفت وگوهای این شماره با حسین علیزاده، نجف دریابندری، کیانوش عیاری و آیدین آغداشلو بسیار خواندنی است. دریغ است که از دست بدهید. ۱۴ روز تعطیل یا نیمه تعطیل بهانه ای برای نخواندن باقی نمی گذارد! اشاره به این چهار نام به معنی غفلت از نوشته ها و گفت وگوهای دیگر نیست. توصیه اختصاصی اما نوشته سهراب دریابندری است در وصف پدرش استاد نجف.
عید در راه است و دخترم می پرسد: عید که می آید خورشید پشت کوه ها بیشتر می خوابد و صبح ها دیرتر برمی خیزد تا مردم نیز بیشتر استراحت کنند؟ من به او می گویم: خورشید می داند که نوروز است و اصلا نوروز، فرزند خورشید است. بی درنگ خود، پاسخی به آن پرسش می دهد: می دانم! خورشید در نوروز زیباتر می شود. خورشید می داند که مردم نمی خواهند اولین طلوع را در سال تازه از دست بدهند. پس مواظب است خوابش نرود!

هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز...

یادداشت های سال

سالِ شک

مهدی یزدانی خُرّم

احتمالا پایانِ هر سال به شکلی کلاسیک آن قدر اتفاقِ مهمی محسوب می شود که بیشتر ذهن های اطرافِ ما پی جمع بندی زمانی می روند که از سر گذراندند. این ظرفِ زمانی قراردادی درباره ی اکثرِ پدیده ها صدق می کند. مثلا مهم ترین اتفاق های سیاسی در سال، مُرده گانِ سال، سودده ترین واحدهای فعال در بورسِ سال و... درواقع از یک مغازه ی کوچکِ فروشِ لبنیات در مرکزِ تهران تا ارگان های سر به فلک کشیده ی دولتی، همه دغدغه ی دخل و خرجِ سالانه ی خود را دارند. اما آیا این رفتار برای داستان نویس و شاعر نیز متصور است؟ آیا ما برمی گردیم و از اولِ فروردینِ ۹۳ تا پایانِ اسفندش را مرور می کنیم؟ آیا می توان دستاوردهای فردی یک آرتیست را همان جوری طبقه بندی کرد که سود و زیان های یک شرکتِ باربری بینِ شهری را؟ من به این ماجرا مشکوکم و اصولا در این که چه قدر اهمیت دارد برای آرتیست ها مردد. ممکن است درباره ی چاپِ کتاب ها در یک سال بحث کنیم و آن چه در این سال از کف رفت و امثالهم اما قطعا ظرفِ سال چندان به کارِ نویسنده نمی آید. پس چیزی که بیش از هر چیز به قضاوتِ ما درمی آید تصویر و مصداق های بیرونی آن چه است که در سالِ ۹۳ به دست آوردیم و البته این امری ست بدیهی شاید.
سالِ ۱۳۹۳ مانندِ اکثرِ سال های گذشته برای برخی، دورانِ خوبی بود و برای دیگرانی بد. امسال هم روندِ رکودی که حالا عمرش به ده سال رسیده ادامه پیدا کرد؛ هرچند کمی خوش بینی بیشتر شد و کتاب های بهتری درآمد اما انگار چیزی این وسط جان ندارد. نمی شود که مدام هم دنبالِ یک مقصرِ مشخص گشت و اصولا آیا کسی مقصرِ این اتفاق است؟ امسال محصولاتی که از سوی کلِ نویسنده گان ایرانی ارائه شد و توانست به بازار بیاید عمدتا متوسط بود و به یقین هیچ کارِ برجسته ای بین شان به چشم نمی آمد. هرچند بودند کارهایی که کمی مخاطبان را به وجد آوردند اما بارها نوشته ایم که با یکی دو کتاب جریانِ ادبی ساخته نمی شود. امسال را می توان از یک سو سالی گرم تر دانست در جمع های اهالی ادبیات. روزی نبود که یک یا دو رونمایی یا جلسه ی نقد در سطحِ تهران و برخی شهرهای بزرگ دیگر برگزار نشود و این فی نفسه اتفاقِ مثبتی ست. هرچند مشتی نوگلِ باغِ قلم! این رونمایی ها را بد و اخ می دانند اما فارغ از نظرهای انقلابی این نوگلان باید اشاره کرد حضورِ ادبیات در عرصه ی عمومی با قبولِ درصدی از ابتذالِ احتمالی باز هم اهمیت دارد. هرچند برخی از این جلسات با حضورِ فوتبالیست و مجری تلویزیون و مدیرِ سابقِ باشگاهِ قعرنشینِ جدولِ لیگ به سمتی دیگر رفت اما باز نفسِ این رفتار قابلِ دفاع است. امسال هم انبوهی نظرِ عجیب و غریب شنیدیم و خواندیم و عصبانی یا غمگین شدیم. امسال هم خبرگزاری های تندرو سوزن شان روی «کلنل» دولت آبادی گیر کرد و صدالبته حمله های انتحاری به ارشاد! فضای مجازی هم که بیشتر از همیشه فرو رفته در گردابی از بلاهت و خودبزرگ بینی بود در اکثرِ لحظات اش، طوری که خبرِ زرد و بی اهمیتی مثلِ توهین یک قهرمانِ جعلی فضای مجازی به یک بازیگر در حدِ بازخوانی مقاله ی «من متهم می کنم» زولا جلو رفت و کار را به جایی رساند که دیگرانی بیایند و درباره ی این قضیه بیندیشند! امری که از قضا در دعوای سنتی چپ و راست هم هیچ جایی نداشت و شرم آور بود. هرچند تردیدی نیست که در فضای مجازی میزانِ رشد وقاحت سرعتی نجومی دارد و از این گریزی نیست. در سالی که گذشت کمتر رسانه ای به برخی اتفاق های خوبِ ادبیات توجه کرد، به کتاب. واقعا جای شادی داشت انتشارِ مجلدِ پایانی مجموعه آثارِ خواهرانِ برونته یا ترجمه ی درس هایی درباره ی ادبیاتِ اروای ناباکوف. همین طور است چاپِ کتابِ بزرگِ ادموند بِرک «تاملاتی در انقلابِ فرانسه». امسال پر بود از پاموک و بارگاس یوسا و صدالبته موراکامی و می توان گفت مترجم ها اوقاتِ خوش تری داشتند تا نویسنده ها. هرچند قیاسِ این دو کارِ درستی نیست! قاعدتا امسال برخی آدم های ادبی هم مردند وخدای شان بیامرزد که آثارشان بر زمین لذت و حظی به جا گذاشت.
در سالِ ۹۳ کماکان بیشترِ اهالی ادبیات باز از سانسور گفتند و مشکلاتی که با برخی ناشران دارند. از فروش نرفتنِ کتاب های گاه پانصد نسخه ای خود که در یک موردِ عجیب نمونه ای از مجموعه داستانی سیصد نسخه ای هم مشاهده شد. هرچند ناگهان تیراژهای قابلِ قبولِ نویسنده گانی چون گلی ترقی و جعفر مُدرس صادقی و هوشنگ مرادی کرمانی ما را به این فکر انداخت این وسط کجای کار می لنگد؟ آیا باز باید مثلِ همیشه سر پایین بیندازیم و از عدمِ رابطه با مردم بگوییم و خاکِ پای شان شویم یا بپذیریم که طرفدارانِ ادبیات در ایران بسیار کم هستند و صدالبته بیشتر از پانصد نفر و چطور می شود به تیراژ متوسطِ دو هزار تایی بازگشت. مردم کتاب های جدی ادبیات را نمی خوانند. مردم دچار زنده گی خود هستند و اصولا مردم تصویری ست انتزاعی از کلی بی چهره که نمی شود شناخت شان. نمی دانم هنوز چه قدر به این خوانشِ پوسیده که باید برای مردم نوشت اعتقاد دارند! ما هیچ حقی نداریم یک کارمندِ اداره ی مثلا بازنشسته گی را متهم به نخواندن و نفهمیدنِ ادبیات بکنیم و همین طور این حق را داریم که کارِ خودمان را بکنیم و دنبالِ این نباشیم که همان کارمند را یک شبه متحول بکنیم...و امسال سالِ یکی از بهترین نویسنده گانِ زنده ی جهان یعنی پاتریک مودیانو بود که نوبل بُردنش بیش از فرانسه در ایران سر و صدا کرد! رمان های کُند و کم اتفاقِ او که بعضا با ترجمه های بسیار بدی هم درآمده اند برای دوستان جذاب نبود و برای همین انواعِ رفتارهای بانمک از جمله نعره بر سرِ آکادمی نوبل را در فضای مجازی خواندیم! در حالی که مودیانو یکی از استیلیست ترین نویسنده گانِ جهان و به خصوص فرانسه است و اگر فلان مترجمِ قدیمی نمی تواند کتاب های او را بخواند اشکال از اوست نه مودیانو. امسال دوباره رجعتی دیدیم در ترجمه ی جنگ های بی مزه و تاثیر داستان. چیزی که در سال های قبل کمتر شده بود دوباره سر از زیرِ خاکستر درآورد؛ کم نبودند مجموعه داستان هایی از فلان نویسنده گان و بهمان مجله که کنار هم مونتاژ شده و آمده بودند روی پیشخوانِ کتاب فروشی ها و صدالبته امسال را باید سالِ شکوفایی بیشتر ادبیاتِ پلیسی دانست. میزانِ کتاب های چاپ شده در این ژانر بسیار خوب بود و کم کم ناشرانِ بیشتری رغبت پیدا می کنند به چاپِ این آثار... اتفاق های ریز و درشت امسال بسیار بیشتر از حوصله ی این صفحه ی کوچک بود.
و زمین می گردد. چند روزِ دیگر این جا بهار می شود و جایی دیگر آغازِ زمستان است و بنابراین مفومِ بهار و زمستان نیز قطعی نیست. مردم به جاده ها حمله می کنند و انبوهی کتابِ نفیس فروش می رود و با کارت های تبریک دست به دست می شود. شبِ عید فروشِ آثار کلاسیک و اصطلاحا شاهکار بسیار زیاد می شود مگر در عید خوانده شوند که...نمی شوند. اشتباه نکنید غر نمی زنم بلکه این بافت با چنین رفتارهای خاص خودش قابلِ زیستن و صدالبته جذاب است...و نویسنده که او نیز انسانی ست مانندِ دیگران باز منتظرِ تغییر می نشیند و گوش های اش را تیز می کند به رفتارهای سیاسی مانندِ مذاکراتِ هسته ای یا پیش درآمدهای انتخاباتِ تعیین کننده ی مجلس در سالِ ۱۳۹۴. او می نویسد و نگران سالیان است، نگران روزهایی که خواهند آمد و باز هم در آن قطعا امور مبتذل و غیرِ آن کنارِ هم نفس خواهند کشید. هرچند واقعا این امیدواری وجود دارد که سالِ ۱۳۹۴ خورشیدی، پُرتر باشد در انتشارِ داستانِ ایرانی و متعلقات اش. حتا دعواهای ادبی بیشتر باشند و بحث ها جدلی تر. اشکالی ندارد که بازیگرها و خواننده گان هم کتابِ شعر دربیاورند! اشکالی ندارد که کسی در صفحه ی فیس بوک اش احساس کند هر کلمه اش وضعیتِ زیستی در تمامِ جهان را تغییر می دهد و اشکالی ندارد که زردنویس ها هم بیشتر از قبل شوند اما مهم ترین اصل امید است و نگاه به جهان برای آن هایی که گمان می کنند در حالِ فکر و عمل هستند. و نوشتن بزرگ ترین کاری ست که باید انجام شود و این سدِ کم کاری بی رحمانه بشکند به تدریج.
ما همیشه منتظرِ بهار هستیم و این انتظار، باستانی تر از این حرف هاست...

فصلِ باران های موسمی

محسن آزرم

حقیقت این است که سینمای این سال های ایران دو راه بیش تر پیش پایش نداشته؛ اوّلی تن دادن به مناسبات سینمای شکست خورده و ورشکسته ای است که سرمایه گذاران و سینماداران دوستش می دارند و از بودنش دفاع می کنند و دوّمی انتخاب راه تازه ای به قیمت از دست دادن این حمایت و البته در گذر این سال ها راه تازه ی سینمای ایران دست کم به دو راه دیگر بدل شده؛ اوّلی راه عبّاس کیارستمی است که حتّا نمایش ندادن فیلم هایش در ایران ناامیدش نکرد و راه خود را رفت و کار خود را کرد و نتیجه ی کارش در این چهل وچند سال خبر از هوشمندی فیلم سازی می دهد که به جای گوش کردن به حرفِ سرمایه گذاران و سینماداران به هنرِ سینما وفادار مانده است و راه دوّم راه اصغر فرهادی است که اقبال عمومی فیلم هایش و علاقه ی هم زمان تماشاگران و منتقدان سینما به ساخته هایش خبر از بی اعتبار بودن حرف سرمایه گذاران و سینمادارانی می دهد که گاه و بی گاه و در میانه ی گفته های شان از دشمنی منتقدان با سینما ایران می گویند.
حقیقت این است که سینمای ایران در این سال ها از نفس افتاده و مدیران سابق سینمایی سرمایه ی این سینما را با راه اندازی پروژه های ناتمام و فیلم هایی که به زعم شان در شمار فیلم های فاخر جای می گرفتند به باد داده اند و آن چه پیش روی ما و مدیران این روزهای سینمای ایران است سینمای از رمق افتاده ای است که بخش اعظم فیلم سازانش آداب فیلم سازی را از یاد برده اند و از یاد بردن آداب فیلم سازی نتیجه ی کار همان مدیرانی است که پیش از این روی صندلی مدیریت سینمای ایران لم داده بودند و فاخر بودن یا نبودن فیلم ها را براساس دوستی ها و توصیه ها تشخیص می دادند بی آن که فکری به حال آینده ی سینمای ایران بکنند و لحظه ای به صرافت این نکته نمی افتادند که تکلیف سینمای ایران با این همه فیلمِ بدِ چند میلیارد تومانی چیست که حتّا وقتی روی پرده ی سینما می رفتند و تلویزیون هم از بام تا شام دیدن شان را به تماشاگران توصیه می کرد و دانش آموزان بخت برگشته هم صرفاً به خاطر دوری از درس و مشق بد به این دیدن فیلم ها و تلف کردن وقت شان رضایت می دادند نهایتش یک سوّم سرمایه ی تلف شده هم نمی فروختند و با شکستِ کامل از پرده ی سینما پایین می آمدند و راهی شبکه ی ویدئویی می شدند تا پیشخوان سوپرمارکت ها رنگارنگ تر از همیشه شود؛ بی آن که این فیلم های فاخر و پُرخرج جایی در سبد خانواده ها پیدا کنند.
در چنین موقعیتی حتّا ایده ی حمایت از فیلم هایی که از قبل معلوم است فروش بالایی نخواهند کرد عجیب به نظر می رسید و همه ی آن ها که دل شان در سال های پیش از دست مدیریت سابق سینمای ایران خون بود و فیلم های مستقل و غیردولتی شان حتّا رنگ پرده ی سینما را هم ندیده بود این بار هم به راه اندازی گروهی برای حمایت از فیلم های غیرتجاری خوش بین نبودند. این گونه بود که در میان تولید انبوه فیلم های ظاهراً تجاری ای که کسی رغبتی به دیدن شان نشان نمی داد گروه کوچکی به نام سینمای هنر و تجربه به راه افتاد تا جای خالی سینمایی را پُر کند که سال های سال فرصتی برای نمایش عمومی نداشت؛ سینمایی که سال های سال مدیرانِ سینمایی اعتنایی به آن نداشتند و سینماداران و پخش کنندگان هم از هر فرصتی برای نادیده گرفتنش بهره بردند و هربار به دلیلی نگذاشتند موقعیتی برای نمایش شان پیدا شود؛ فیلم هایی که ساخته می شدند و ارزش و اهمیت شان قطعاً بیش تر از انبوهِ فیلم های یک بارمصرفی بود که دو سه ماه روی پرده ی سینماها جا خوش می کردند و تماشاگران را فراری می دادند؛ امّا جایی برای نمایش عمومی نداشتند و در نهایتِ ناامیدی در قفسه ی کتاب خانه ی فیلم ساز جا خوش می کردند و خاک می خوردند. هنر و تجربه قرار بود موقعیتی را فراهم کند که فیلم های ظاهراً نامتعارف هم دیده شوند؛ فیلم هایی که تجاری نیستند؛ فیلم هایی که برای فروش بیش تر دست به دامنِ جوک های بی مزّ ه ی اس ام اسی و مسخره کردنِ لهجه و چیزهایی از دست نمی شوند و درعوض سعی می کنند آن چه پیش روی تماشاگران قرار می گیرد خودِ سینما باشد؛ آن چه به هنرِ سینما مشهور است و در سینمای این سال های ما کم یاب است؛ چیزی که به نظر می رسید مدیران سابق سینمایی هیچ علاقه ای به بودنش نداشتند و ترجیح می دادند کاملاً نادیده اش بگیرند و حتّا درباره اش فکر نکنند.
همین است که راه اندازی گروه هنر و تجربه و البته تداومش را به مهم ترین پروژه ی مدیریت فعلی تبدیل کرده؛ تلاش برای بازگرداندن آبروی از دست رفته ی سینمای ایران و تلاش برای نمایش فیلم هایی که ربطی به نگاه کاسبکارانه ی سینماداران و سرمایه گذاران سینمای ایران ندارد. تلاشی که می شود آن را با حمایت وزارت فرهنگ فرانسه ی اواخر دهه ی ۱۹۵۰ و اوایل دهه ی ۱۹۶۰ مقایسه کرد؛ وقتی منتقدان جوان فرانسه تصمیم گرفتند علاوه بر نوشتن نقدهای تند وتیز درباره ی فیلم های ظاهراً باارزش و باکیفیتی که در سینمای فرانسه ساخته می شد ولی عملاً هیچ ارزش و هیچ کیفیتی نداشت، دست به کار شوند و فیلم های تازه ای بسازند که نشانی از دوره زمانه ی خودشان باشد و پیشنهاد تازه ای به سینمای فرانسه بدهد؛ الگوهای تازه ای برای فیلم سازانی که دیگر دوست ندارند شبیه فیلم سازانِ پیش از خود فیلم بسازند و درعین حال فیلم های تازه ای برای تماشاگرانی که از تماشای محصولات همیشگی و بی کیفیت سینمای فرانسه خسته شده اند. جایزه ی کارگردانی ای که جشنواره ی کن به «چهارصد ضربه» ی فرانسوآ تروفو داد و حمایت آندره مالرو از فیلم سازان جوانی که اندک اندک به موج نو سینمای فرانسه مشهور شدند مسیر سینمای این کشور را کاملاً تغییر داد و به جای فیلم های بی کیفیت و ظاهراً باکیفیتی که دیالوگ های پُرطمطراق و زرق وبرق های بی شماری داشتند فیلم های نسل جدید فیلم سازانی روی پرده رفتند که شخصیت های شان جور دیگری حرف می زدند و جور دیگری راه می رفتند. این شروع اتفاق بزرگی بود که سینمای فرانسه را دگرگون کرد و اگر حمایت مالرو از جوان هایی مثل تروفو و گدار و شابرول نبود حتماً سینمای فرانسه راه «سینمای بابابزرگ ها» را ادامه می داد و آب از آب تکان نمی خورد.
از خوش اقبالی ما است که مدیران سینمایی این روزها هنر و تجربه را جدّ ی تر از سینمای معمول و متعارف ایران می دانند و به جای آن که آن سینمای معمولی را تنها مالک پرده ی سینماها بدانند فیلم های دیگری را هم که در شمار فیلم های نامتعارف/ هنری/ غیرتجاری جای می گیرند در فهرست شان جای داده اند و موقعیت را برای نمایش عمومی شان فراهم کرده اند. از این نظر هنر و تجربه کم ترین کاری است که بخش دولتی باید برای سینمای ایران بکند؛ فراهم کردنِ فرصت و موقعیتی دائمی برای نمایش فیلم هایی که به هنرِ سینما وفادارند و البتّه تعدادشان انگشت شمار است؛ جایی که تماشاگر بداند در طول دو سه ماه بالاخره فرصتی برای دیدن فیلم های غیرتجاری پیدا خواهد کرد.
حقیقت این است که سینمای ایران بدونِ این فیلم ها فقط چیزی کم ندارد؛ اصلاً حیات ندارد و صرفاً بازتولیدِ فیلم های بی کیفیتی است که دیدن و ندیدن شان یکی است؛ فرقی ندارد کدام شان را ببینید و تماشای هرکدام برای سر نزدن به سینما کافی است. امّا با راه اندازی گروه هنر و تجربه دست کم می شود امیدوار بود که اگر وقتی از سینما سخن می گوییم مقصودمان هنر سینما است؛ پس سینما در ایران نمرده؛ ممکن است کم جان شده باشد و انبوه فیلم های بی خاصیت و بی کیفیت آن قدر جایش را تنگ کرده باشند که نفسش به شماره افتاده باشد ولی به هرحال باید دنبال راهی برای جبران این سال های از دست رفته ی سینمای ایران و البته آبروی از دست رفته ی این سینما گشت؛ راهی که بی شک از گروه و تجربه می گذرد.
حقیقت این است که دفاع از گروه هنر و تجربه و نمایش فیلم ها در سالن های سینما موقعیتی است برای احترام به سینمای ایران؛ آن هم در روزهایی که شماری از مدیران دست ودل باز سابق سینما که با فیلم های فاخرشان سینمای ایران را به خاکستر نشانده اند از بیهوده بودنش می گویند؛ از بیهوده بودن چیزی که می دانند هزار مرتبه ارزشمندتر از فیلم هایی است که در دوره ی مدیریت آن ها ساخته شده. هنر و تجربه نمره ی قبولی مدیریت سینمای ایران در این دو سال است؛ هرچند سختی کار تازه از این جا شروع می شود؛ از جایی که هر فیلمی بخواهد خودش را جزء این گروه جا بزند و این البته داستان دیگری است که بعداً باید درباره اش نوشت.

ــــ عنوان یادداشت نام فیلمی است از مجید برزگر

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه‌ تجربه

مجله ای که با خوش سلیقگی تصویر استاد نجف دریابندری رو روی جلد قرار بده قطعا ارزش مطالعه داره
در 1 ماه پیش توسط m a