فیدیبو نماینده قانونی اندیشه پویا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
مجله ماهنامه اندیشه پویا

مجله ماهنامه اندیشه پویا
۲۴

نسخه الکترونیک مجله ماهنامه اندیشه پویا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره مجله ماهنامه اندیشه پویا

زخم‌های صادق انقلاب ناگفته های زندگی صادق طباطبایی و روزهای آخر او به روایت همسر و فرزند به همراه یک گفت و گوی منتشر نشده تاملات و تالمات یک پیشوا تک نگاری درباره محمد مصدق به قلم جلال توکلیان مذاکرات در تعلیق و مشاور عجیب مصدق گزارشی بر اساس اسناد منتشر نشده بانک جهانی صفحات ویژه نوروزی محضر بعضی نفرات مهمانی های فراموش نشدنی

ادامه...

بخشی از مجله ماهنامه اندیشه پویا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بهاریه

دریاها عظیم اند و قایق ها کوچک

ابراهیم سلطانی

حالا دیگر سال هاست که او مسافر نیست. در واقع، مسافری است که راهِ بازگشت را نشانه گذاری نکرده است. یعنی مهاجر است؛ مهاجری که هنوز مقیم نشده است. مهاجری دلتنگ که در شهرهایی بسیار سرد با زمستان هایی به غایت بلند زندگی کرده است. زمستان، آهسته است. و مرد مهاجر در بستر همین آهستگی است که با دلتنگی به یاد می آورد «جهان چیزی نیست جز جدال بی انجامِ یادهایی که با هم سر سازگاری ندارند» (هاروکی موراکامی).
زمستان های این جا استخوان سوز است. گاه شش ماه برف می بارد. برف که می بارد، مرد مهاجر دلش می خواهد کسی به دیدنش بیاید. اما راه ها زیر برف ها گم شده اند. برف زیباست، اما بر جهان رنگی از اندوه می پاشد. برف سپید است، اما بین او و دیگران فاصله می اندازد. برف از آسمان می بارد، اما به تنهایی دامن می زند. او را برای دیگران و دیگران را برای او دسترس ناپذیر می کند. کوچه ها خالی از ازدحام و خوشبختی می شوند. و ابرها همیشه زیبا نیستند. از آن ابرهای چاق و تنبل و زیبا که در متنِ آسمانِ آبی جا خوش کرده اند، خبری نیست؛ ابرها به هم پیوسته و خاکستری اند. برف های بی پایان، مثل یادهای بی سر انجام، جهان را خاکستری می کنند. چیزها مرزهای متمایز کننده شان را از دست می دهند. برف با سوزی وزنده همراه است. سوزی که مهاجر را در بر گرفته و به او شکل داده است. حالا دیگر سوز و سرما چیزی در بیرونِ او نیست. حالا دیگر به سوز و سرمای استخوان سوز خو کرده است. سرمای خاکستری به بودن او شکلی خاص بخشیده: افقِ انتظارِ مهاجر ابری شده ا ست. سرما، برای او، آزمون «به ـ خود ـ وانهادگی» شده است؛ آزمونِ کندنی ناممکن از گذشته ای دور: نوستالژی.
نوستالژی مویه کردن برای خانه ای است که دیگر به او تعلق ندارد. گریستنی است از سویدای جان برای مکانی که زمانی از آنِ او بود، اما اکنون چیزی نیست جز خاطرات خزیده در ناپیداترین لایه های ناخودآگاه او. نوستالژی، به یاد آوردن است. اما به یا د آوردنی که به یا د آوردن نیست، بازآفریدن است. هر بار که از کفِ اقیانوسِ یادها چیزی شکار می کند و شادکامانه یا سوگوارانه به سطح بازمی گردد، گمان می برد که پاره ای از تایتانیکِ «گذشته» را به چنگ آورده. اما فراموش نمی کند که «به یاد آوردن» بیش از آن که شکارگری باشد، آفرینشگری است. به یاد آوردن، روایت کردن است. فراموش نمی کند که خیالات و خاطرات نسبتی کژوکوژ دارند با «آن خانه»، «آن خانه که دور است»، «آن خانه که دیگر از آنِ او نیست». نوستالژی در هجران متولد می شود. خانه فقط در نماهای لانگ شات، سیاه و سفید، و اسلوموشن است که او را نوستالژیک می کند. نوستالژی، چشیدن دردناک یک موقعیت مرزی است؛ مثل موقعیت پایان دادن به رابطه با کسی که هنوز دوستش دارد. نوستالژی، هم اشارتی است به «چیزی که از دست رفته»، هم مقدمه ای است به رهایی از «چیزی که به گذشته تعلق دارد». نوستالژی، رهایی دردناک است. آغازِ پایان است. نوستالژی شکایت از فاصله است، اما جز در فاصله متولد نمی شود و به فاصله ای که درنوردیدنی نیست، رسمیت می بخشد. این گونه است که نوستالژی، در اوج خود، رهایی می آفریند. دیالکتیک نوستالژی و رهایی، درست مثل دیالکتیک نومیدی و امید است.
نومیدی بادی است موذی که از زیر درزهای دروپنجره خانه او می وزد و نوک پنجه های برهنه اش را لمس می کند. نومیدی گرگی است خسته و گرسنه که هر لحظه ممکن است زوزه کشان هجوم بیاورد. اما گاه «نومیدی چون کوهی است که از بلندی های آن... چشم انداز آسمان بس دل انگیز و تماشایی است» (بیژن جلالی). امید، به رسمیت شناختن نومیدی است. و نومیدی، مقدمه امید است. امید، همین گفت وگوی بی وقفه میان نومیدی و امید است. امید یعنی دانستن این که «این برف را سر باز ایستادن نیست» و، در عین حال، تن به مرگِ سرد و نحس ندادن. امید یعنی دانستن این که حتا بهترین اتفاق «ممکن» هم چنگی به دل نمی زند و، در عین حال، همچنان خواستن. امید، فقط سنجیدنِ امکاناتِ موجود نیست. سنجیدن، در بسیاری موارد، تن دادن به محدودیت هاست. اما امید، خواستن شدید و صبورانه در عین نومیدی است.
شگفتا که به یاد آوردن، فراموش کردن است. شگفتا که نوستالژی، اندوهی شاد است. شگفتا که، درست در لحظه بی جایی، احساس تعلق به ناکجایی شکوفه می زند. شگفتا که نومیدی، درست در نقطه اوج، به امید پهلو می زند. شگفتا که هوا دگرگون می شود: درست در انتهای زمستانی بی انتهاست که بهار خنده می زند. و «این معنای دقیق ملایمت است» (رولان بارت). ملایمت یعنی، در شبی سرد، در آستانه اقیانوسی ناآرام ایستادن و زمزمه کردن که ای جهان! «دریاهای تو عظیم اند و قایق های من کوچک». بهار یعنی همین؛ بهار یعنی ملایمت.

دانشگاه میشیگان شرقی / زمستان ۹۳

سبز باشید چون بهار و بوی نرگس و بهارنارنج

کاظم کردوانی

در گذشته در شهر ما، گرمسار، هنگام نوروز رسمی وجود داشت که هنوز هم فکر می کنم در برخی خانواده های قدیمی گرمسار پابرجا باشد. هنگام فرا رسیدن سال نو که با اصطلاح «تحویل سال» یا «سال تحویل» هم از آن یاد می شود، هر خانواده ای پیش از عید از یک نفر دعوت می کرد که بعد از تحویل سال نخستین کسی باشد که به خانه آن ها پا می گذارد. بر این باور بودند که اگر شخص «خوش قدم» ی نخستین کسی باشد که پا به درون خانه آن ها می گذارد آن سال، سال خوب و پُربرکتی برای آنان خواهد بود. حتا اگر کسی برای دیدوبازدید نوروزی به خانه کسی می رفت و هنوز آن «مهمان» نرسیده بود، از او خواهش می کردند تا رسیدن «مهمان» صبر کند و وارد نشود. البته هرکسی در حد وسع خودش از «مهمان نوروزی» پذیرایی می کرد؛ اگر شده با چند تخم مرغ رنگ شده و کشمش و گندم بوداده. مثل بسیاری از رسم ها، این رسم هم آن جنبه خرافی اش را کم کم از دست داد و بیش تر به یک رفتار خوش ـ اُفتاده تبدیل شد.
از زمانی که به یاد دارم، از کودکی تا به امروز هیچ گاه زمان آمدن نوروز خواب نبوده ام؛ هر ساعت و زمانی که بوده است. تا توپ رسیدن نوروز زده می شد و صدای آواز دهل و سرنا برمی خاست، مادرم که از پیش لباس نو بر تنم کرده بود و به قول معروف شیک و مرتب کنار سفره هفت سین نشسته بودیم، حتا مثلاً چهار صبح، من را می فرستاد بیرون از خانه تا نخستین کسی باشم که در سال جدید پا به درون خانه می­ گذارد. تا پایان دوره دبستان که در روستای مان در گرمسار زندگی می کردیم، در آستانه بهار که همه دشت سبز است، سبزِ سبز، از قلعه مان که بیرون می رفتم تا دوباره وارد خانه شوم، که همه جا سبز بود، سری به گندم زار پشت قلعه مان می زدم و یک بغل گندم سبز می چیدم و با یک بغل گندم سبز و با بوی بهاریِ گندمِ چیده شده برمی گشتم. این رسم خوش ـ اُفتاده بعد ها نیز ادامه پیدا کرد. به تهران هم که آمدیم با سبدی از سبزه گندم بیرون می رفتم و... هنوز هم. آرزوی خرمی و شادکامی برای همه هم میهنان عزیزم را با شاهکاری از مولانا بدرقه می کنم:

آبِ حیات عشق را در رگِ ما روانه کن
آینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدرِ نشاط نو، بر رگِ جانِ ما برو
جامِ فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خِرَدم شکارِ تو، تیر زدن شعارِ تو
شست دلم به دست کن، جانِ مرا نشانه کن
خیز، کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه
بر رُخِ روح بوسه ده، زلفِ نشاط شانه کن.

دیباچه

باران کینه ها را خواهد شست

به رغم هوای آلوده امسال و هجوم ریزگردهایی که گاه صدا را در گلو خفه می کردند
شادیم که بهار با پیراهنی از شتاب در راه است
رضا خجسته رحیمی

اسفند که به نیمه می رسد، انگار که خاک تکانی خورده باشد، آزادی جان تازه ای می گیرد. نشانه اش شکوفه های امید است که بر درختان جوانه می زند. عطر امید آن قدر در فضا تکثیر می شود که حسی هوسناک می گوید، همه چیز را فراموش کن، تو هم بار دیگر سبز شو. لذتی دارد دیدن بنفشه هایی که به قول فرهاد، با برگ و ریشه و پیوند و خاک، در جعبه های کوچک چوبین جای شان می دهند... و بیش از هر زمانی لذت دارد شنیدن آن صدای گرم در پایان یک زمستان سرد که می خواند «ای کاش آدمی/ وطنش را/ همچون بنفشه ها/ می شد با خود ببرد هر کجا که خواست...». نیمه اسفند، اولین باد بهاری که می وزد، همه غبارها را کنار می زند، حجره های غم گرفته دلِ ما را می تکاند و دستی بر روزهای بی قراری مان می کشد. دیگر مهم نیست که امسال سال بدی بود؛ سال رکود، سال سکوت، سال بی برگی، سال کم آبی. سال تکثیر خشونت در جهان به لطف رسانه های جدید؛ سالِ همچنان قدم زدنِ ظریف و کری؛ سالی بدون خبرها و حوادث خوب برای گذارِ ما به دموکراسی؛ سال شک، شک به این که کجا ایستاده ایم؟ به کجا می رویم؟ که چرا تعبیر همه آن شعارها برای تغییر، همه آن امیدها به نتیجه تدبیر، چنین سکوت فراگیر و چنین سکونِ بلاخیزی است... مهم این است که یک بار دیگر، می توان از این سکوت و از این سکون عبور کرد. نیمه اسفند که می رسد می شود به امید نوروز و بهار و برای سفری دوباره، سینه ها را با امیدِ هوای تازه پر کرد.
در همان ابتدای فیلم خانه سیاه است است، اگر اشتباه نکنم، که ابراهیم گلستان می گوید «دنیا زشتی کم ندارد، زشتی های جهان بیش تر بود اگر آدمی بر آن دیده بسته بود» و ادامه می دهد سخنش را که «بر این پرده نقشی از یک زشتی، دیدی از یک درد می آید که دیده بر آن بستن دور است از مروت آدمی». بهار ما را به امید می خواند اما شرط واقع بینی است که دیده نبندیم بر این که سالِ خوبی نبود امسال. امسال سال اسیدپاشی بود؛ سالی که اسیدپاشان به چهره انسانیت اسید پاشیدند؛ سالی که اراده مسئولان برای پیدا کردنِ عاملان این جنایت هولناک، لابه لای خبرهای دیگر گم شد... سال خوبی نبود امسال. سال کتک خوردن فرزند مطهری در مجلس بود. سالی که محمدرضا رحیمی پیش از رفتنش به زندان، چهره دیگری از نهاد پارلمان را پیش روی ما گذاشت. نشان داد که برخی نمایندگان سابق پارلمان اعتبارشان را از چک های او گرفته بودند و میزان این اعتبار را هم روی دایره ریخت: ۱۷۰ چک کم تر از ده میلیون تومانی.
سال ۱۳۹۳ چهره ها داشت. کی روش، با آن دفاع چندلایه و غریب شاگردانش در برابر مسی که باعث شد تا باری دیگر بعد از آن گل تاریخی در استرالیا، فوتبال، غرور ملی ما را برانگیزد؛ علی مطهری که نگذاشت صدای انتقاد در پارلمان ایران خاموش شود؛ وزیر پرکارِ بهداشت که می خواست با محمدجواد ظریف در فعالیت و خدمتِ بیش تر، رقابت کند و باز هم ظریف که با کری در خیابان های ژنو قدم زد و هدف حمله منتقدانش قرار گرفت؛ یا مرتضی پاشایی، که مرگش همه را غافل گیر کرد و به بحث هایی غافل گیرکننده تر درباره جامعه ایران، سلیقه مردم و سیاست میدان داد. اما شاید مهم تر از همه این چهره ها، چهره ای بود که سال ها از دیدگان ما پنهان بود، پیدای ناپیدا؛ اما امسال برای معرفی اش سمینارها و همایش ها برگزار شد و نه در خفا و غیررسمی که توسط دستگاه های رسمی. چهره ای که در سال هایِ صادر شدن تحریم پشت تحریم و کاغذپاره خواندن تحریم ها، در سال های فروش تهاتری نفت و همزمان با برچیدن دستگاه های نظارتی و مشورتی و تحدیدِ رسانه های آزاد، یعنی در تمام سال های دولت احمدی نژاد، بزرگ تر و بزرگ تر شده بود؛ آن قدر بزرگ که در زمانه کوچک شدن خزانه دولت، دیگر نمی شد نادیده اش گرفت: «فساد»؛ چهره ای که امسال از آن رونمایی شد و معاون اول رئیس جمهور گفت که حجم بزرگ شدنش در دولت پیشین، در یک قرن گذشته بی سابقه بوده است. امسال با ترافیک پرونده های مفسدان اقتصادی، دستگاه قضایی پررفت وآمد تر شد؛ از پرونده ۱۲ هزار میلیاردی تا یک وام ۶۵۰۰ میلیارد تومانی از یکی از بانک ها که عمده اش به صورت ارز از کشور خارج شده بود؛ تا پرونده سنگین و پیچیده معاون اول احمدی نژاد، که هرکدام جلوه هایی از مهم ترین چهره سال ما بودند. [«هزینه کرد خارج از قانون حدود ۳۰۰ میلیارد دلار درآمد ۸۰۰ میلیاردی نفت»، انتقال خارج از عرف حدود «۲۲ میلیارد دلار ارز به استانبول و دوبی به بهانه کنترل قیمت ارز در داخل»، و سود «۷ هزار میلیارد تومانی» سه صراف با استفاده از «رانت بانک مرکزی» و افزایش کارمندان نهاد ریاست جمهوری و حقوق هایی که به صورت «غیرشفاف و بعضاً غیرقانونی» به آن ها پرداخت می شده، نقش و نشان هایی بودند از قدوقواره مهم ترین چهره امسال ما.]
بله، مهم ترین چهره امسال ما «فساد» بود و این که می گویند از قضا سرکنگبین صفرا فزود، مثالش همین جاست: وقتی که از قضا درآمد بیش ترِ دولت بر فسادش می افزاید و بیمارترش می کند. با تجربه نفت ۱۲۰ دلاری شاید لازم نباشد که محمود احمدی نژاد باشی، تا در تصور درس مدیریت دادن به دیگر کشورهای جهان بیفتی و بگویی که «جنبشی آغاز شده تا ما مدیریت جهانی را به عهده بگیریم و ان شاءالله ایران محور رهبری این جنبش خواهد بود» و لحن و رفتارت با دیگر دولت مردان جهان تغییر کند و گمان کنی که حزب و رسانه و عرصه عمومی و خصوصی و حتا برخی نمایندگان پارلمان را هم با چک و کارت های هدیه می توان خرید و بدین سان خود را قیّم همه مردم ایران و جهان فرض کنی. [اگر یادتان نرفته باشد حتا کُری هایی خوانده شد که حاضریم کل هزینه سازمان ملل را هم بدهیم تا آن نهاد بین المللی مستقل شود.] درست مثل همان زمان که قیمت نفت چهار برابر شد و آن آقا گفت چشم آبی ها باید که حکومتداری از او بیاموزند و نظام دوحزبی کشور را هم هل داد به سمت تک حزبی شدن و به ناراضیان، پاسپورت شان را حواله داد. گویی این جیب های بزرگ که یک سرشان وصل است به نفت، نفت ملی شده ای که از قضا اکنون در سالگرد ملی شدنش نیز قرار دادیم، به کار آدم های کوچک و به کار کشورهای غیرصنعتی نمی آید. بحث هایی از این دست که نفت را نباید ملی می کردیم یا راهی جز ملی کردنش نبوده، بحث هایی طولانی و دامنه دار است که مجال طرحش به این نوشته نمی رسد. همین قدر می توان گفت که ملی شدن و سرازیر شدن درآمدهای نفتی به جیب دولت در ایران، نتیجه اش شده است همین دولت وابسته به نفت که هروقت نفت گران شد، از این که پولِ افزوده تبدیل به دردِ افزوده و بلای جان مان بشود، باید ترسید. بیماری غریبی است توهمِ پرواز با قیمت نفت: اول دنیا را خیلی کوچک می بینیم؛ شروع می کنیم به رجزخوانی؛ آرزوهای بزرگ خود را در دسترس فرض می کنیم؛ مثل تازه به دوران رسیدگان، حالات و رفتارمان از حالت عادی اش خارج می شود؛ بخشی از درآمدها خرج رنگ و لعاب دادن به زندگی و میلِ به خرید بیش تر می شود، بخشی صرف چند برابر کردنِ بودجه جاری و بخشی خرج بنده نوازی و مرید پروری؛ در نهایت هم تقسیم و تخصیص موجودی های خزانه دولت، می شود راهکار مبارزه با عقب ماندگی و فقر و بیکاری. [انگار که همه مشکل ها از کمبود سرمایه بوده است نه از تدبیر و حکمرانیِ بد.] نتیجه اش: هم تراژدی و هم کمدی. یادمان نرفته که با بالا رفتن قیمت نفت، چقدر ارزان شد سخنانی که دستاوردش فقط روغن زدن چرخ های ماشینِ ایران هراسی بود؛ یا آن وعده های سریالی در سفرهای استانی، و کلنگ هایی که بر زمین زده می شد و تصویب طرح های جدید عمرانی یکی پس از دیگری، که نتیجه اش خالی کردن بی برنامه همان جیب های پرپول بود و تبدیل شدن ایران از یک کشور صادرکننده غذا به کشوری واردکننده آن. بیماری هلندی که می گویند، همین بلایی است که بالا پریدن قیمت نفت با خودش می آورد.... داریوش همایون ــ در خاطراتی که اواخر امسال کتابخانه ملی از او منتشر کرد ــ وضعیت محمدرضا پهلوی را، وقتی قیمت نفت ناگهان از جا پرید و بهایش تا چهار برابر بالا رفت و سپس افتادنِ قیمت نفت و سقوط درآمدها، به فیلم مرگ در ونیز تشبیه می کند و بارانی که به شکل پایین آمدن قیمت نفت بارید و مجاز را از چهره کشور پاک کرد و واقعیتِ توخالیِ بسیاری ادعاهای بزرگ را نمایاند.
آن که گفته بود نیرزد این شب مستی به بامداد خمار حقیقتی را می گفت. فسادهایی که امسال بر آفتاب اظهاراتِ مقامات رسمی افتادند، بامداد خمارِ همان شب مستیِ بالا رفتن قیمت نفت بود؛ خصوصاً در سال سقوط قیمت نفت و وقتی که ذائقه نهاد دولت در ایران طعم نفت ۱۲۰ دلاری را چشیده باشد. برای دولت اعتدال، که وارث یک بوروکراسی متورم شده و بیمار و معتادِ به دلارهای نفتی است، سقوط قیمت نفت آن هم تا مرزهای ۴۰ دلاری نوعی بدآوردن بود. اما این اتفاق اگر صد عیب برای دولت داشت، هزار حُسن هم برای ملت داشت. پایین آمدن قیمت نفت و بازنگشتن دلارهای نفتی به کشور [رئیس اتاق بازرگانی تهران گفته است که ما حدود صد میلیارد دلار ارز منجمدشده در کشورهای آسیایی داریم] مهم ترین حسن اش همین بود که کمک کرد تا ما یک موجود فربه اما نامرئی را از نزدیک ببینیم. بارانی بود که خودبه خود آلودگی ها و بزک کردن های بیهوده را شست؛ که در شرایطی غیر از این، شاید ممکن نبود پنجه درپنجه انداختن با فسادِ فربه شده در یک اقتصاد دولتی و نفتی . محمدرضا رحیمی که در سال گذشته مفسد شناخته شد و به زندان رفت، چه کاره بود؟ زمانی معاون اول رئیس جمهور بود و رئیس ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادی؛ که در عصر آب رفتن دلارهای نفتی چهره دیگری از او بر آفتاب می افتاد.
اما امسال فقط سال سقوط قیمت نفت و رونمایی از فساد نبود. وقتی می گوییم که بوی بهار از این زمستان نمی آید، بی دلیل نیست. به قول شاعر، از کران تا کران این جهان لشکر ظلم است که می تازد. نشانه اش خشونت بی حدومرزی که امسال شاهدش بودیم. از یک سو آدم کشی و نمایش های دنباله دار داعشیان، باز هم همان وعده بهشت موعود روی زمین، باز هم با طعم تازیانه، و باز هم جهنمی دیگر بر این کره خاکی؛ و جانیانی که قصد کرده اند از آدم کشی برای خود نامی و نانی حاصل آورند؛ و از آن سو تبهکارانی که در یک نسل کشی انسانی، غزه ای را ویرانه و جان هایی را پاره پاره و مردمی را آواره کردند. می توان بر فهرست این سیاهی ها افزود. اما چه سودی دارد شمردن زخم ها در این روزهای پایان سال که طفل امید در گهواره خوابیده است. مهم این است که به رغم هوای آلوده امسال و هجوم ریزگردهایی که گاه صدا و سخن را در گلو خفه می کردند ما همچنان نفسی می کشیم و می رویم تا با این زمستانِ سقفِ آسمان کوتاه و این مهروماهِ غبارآلوده و این زمینِ دلمرده وداع کنیم. شادیم که بهار با پیراهنی از شتاب در راه است؛ و شادیم که با نوروزی که می آید اندیشه پویا سه ساله می شود؛ و باز هم شادیم که هرساله سالگرد تولدمان قرین با نوروز و بهار است؛ تا بتوان با نگاهی به افق های سبزِ پیش رو، با زمزمه ای از درد و انتظار، مصائبِ سفرِ سخت زمان را از حافظه شست.
در پایان این سومین سال، به نمایندگی از تحریریه کوچک اندیشه پویا و از همان ساختمان شصت متری که پارسال درباره اش نوشته بودم، از همه خوانندگان اندیشه پویا که جمع کوچک ما را با همراهی شان بی شمار کرده اند تشکر می کنم. سپاس می گویم که با ما مانده اید و ترک مان نکرده اید. اگر از سخنی یا مقاله ای رنجیده اید گاه، نقدمان کرده اید و دانسته اید که اندیشه پویا ارگان یک جریان و یک دسته و یک فکر خاص نیست. امسال ده شماره از مجله ما منتشر شد و در لحظه لحظه آماده سازی تمامیِ این شمارگان، به سان دو سال قبل، قصدمان جز این نبود که در یک تلاش جمعی، فرصتی فراهم آوریم تا تجربه های دیده و رفته مان نقد شوند. جز این نیست که به قول ظریفی ما آدم هایی هستیم که در گذشته خود ساخته می شویم اما آینده را می سازیم. اگر حقیقتی در این سخن باشد، و اگر راهی به رستگاری ما گشوده مانده باشد، باید باور کنیم که راهِ ما جز از دالان های نقد گذشته نمی گذرد؛ چه نقد تندروی های سالیانی دور ــ چنان که پیش تر باب بحثش را با نقد گروه های چریکی گشودیم ــ و چه نقد بیراهه روی های همین سالیان نزدیک ــ چنان که در مرور خاطرات سخنگوی شورای شهر اول در همین شماره اشاراتی به آن کرده ایم. اندیشه پویا اگر چراغی به تاریکی ها انداخته، هدفش همین بوده که روشن کند و روشنایی ببخشد؛ نه آن که چشم هایی را بیازارد و برخلاف برخی دیگر، برای خود از این نمد کلاهی بدوزد. بد فهمیده اند اگر کسانی گمان کرده اند که جوانانی همگی جوان تر از سن وسال انقلاب در مجله اندیشه پویا به دنبال کین خواهی از دیگران باشند. هدف ما جز آسان تر کردنِ عبور آرام و آهسته از یک عصر به عصری جدید نبوده است. و اگر چند شماره پیش تر ترتیبی دادیم تا یک دانشجوی خط امامی سابق و طراح تسخیر سفارت امریکا با گروگان آن روزهای خود رودررو شود، یا همین شماره نیز با همان دانشجوی سابق پیرو خط امام، با آن نطق های تند تلویزیونی اش که در حافظه نسلِ قبل از ما باقی مانده، همراه شدیم و به خانه عباس امیرانتظام رفتیم، جز این نمی خواستیم که نشان دهیم می توان با کم ترین هزینه و دردسری کینه ها را شست. شاید کمکی، تا عصری جدید در سیاست کشورمان آغاز شود.
گمان می کنم که سخن بیش از این، زیاده است. از همه خوانندگان و مخاطبان مان که اندیشه پویا را مجله خود دانسته اند تشکر می کنم. از سخت گیری ها و حساسیت های مان در طعم و شکل دادن به این مجله هم نمی گویم که بهتر آن است شرح حسن اش در حدیث دیگران بیاید! اما اگر این سخت گیری ها گاه عزیزانی را آزرده، همین جا فرصتی است تا از آنان عذر تقصیر بخواهیم. همچنین تشکر می کنم از همه نویسندگان و استادانِ جان که خوانندگان اندیشه پویا از قلم آن ها و سردبیر و تحریریه، از همراهی آن ها بهره مند بوده اند. از پیش کسوت مان سیروس خان علی نژاد که در همین شماره نصیبی از انوارِ انور به ما رسانده و خواننده گفت وگوی خواندنی او با منوچهر انور خواهید بود؛ از بابک احمدی عزیز که با مهربانی بی دریغش مهمانِ گاه به گاهِ دفتر کوچک ما و نویسنده مداوم مجله شماست؛ از جلال توکلیان که تک نگاری هایش ــ چنان که این بار از زبان محمد مصدق ــ از عهده هر قلمی برنمی آید؛ از عباس کاظمی که امسال از فرنگ به وطن برگشت و از نو نویسنده ما شد و این شماره جایش در مجله خالی است؛ از کاوه بیات، تاریخ دان منصف و خوش فکری که همراهی اش مایه امتنان است و وقاری به تنِ اندیشه پویا؛ از حسن کامشاد که به رغم بُعد مسافت، امسال را با ترجمه پاورقی های او گذراندیم و در کنارمان بود؛ از آذر تشکر که بخش کافه زنان را امسال در مجله ما راه اندازی کرد؛ از دکتر نجل رحیم که با جعبه ابزارهایش، ابزارهای عصب شناسی و روان شناسی اش به سراغ زندگی روزمره ما می آید و می کاود اطراف مان را و می نویسد برای مان؛ از روبرت صافاریان با نقدهای سینمایی اش در اندیشه پویا. و از بسیاری نویسندگان و مترجمان همراه دیگر که امسال را نیز همراه مان بودند و تنهای مان نگذاشتند... و البته هر سال تنهاتر هم می شویم و امسال هم جای روشن خانم وزیری که به انتشار ترجمه های گاه به گاهش در مجله مفتخر بودیم، در این سومین نوروز اندیشه پویا بسیار خالی خواهد بود.
یک سال دیگر هم بر ما گذشت و روزگار بر یک قرار نمی ماند. همه لطف نوروز، به همین گذشتن و فراموش کردن است. به این که می توان زخم های گذشته را در لحظه ای که همه چیز تبدیل به گذشته می شود، رها کرد. درختان را تماشا کرد که لباس کهنه خود می درند و آماده می شوند تا جامه نو کنند. به پر زدن پرندگان گوش سپرد که می شود در هیاهوی پروازشان همه خاطراتِ تلخ یک سال را گم کرد. به لحظاتی رسید که در آن هر آرزویی آزاد است؛ این که در جهان ما جانِ آدمی ارزان نباشد؛ این که بارانی از رحمت بر دیارمان ببارد و کینه ها بشوید؛ این که قصه دراز مذاکرات به سر آید و سرانجام نوبتش رسد که کلید روحانی، درهای دیگری را هم بگشاید؛ این که قمریان آواز بخوانند و غمگنانه در قفس نمانند؛ این که روزگار ما به روزگاری چون شکر درآید؛ این که این عصر سرآید و عصرِ دیگری بیاید.

نظرات کاربران درباره مجله ماهنامه اندیشه پویا