فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب همراه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلمینگ

کتاب فلمینگ

نسخه الکترونیک کتاب فلمینگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فلمینگ

در این کتاب زندگینامه و کارنامه علمی الکساندر فلمینگ پزشک و دانشمند مشهور انگلیسی را می خوانید. فلمینگ پنی سیلین را کشف کرد و با کشف این داروی معجزه آسا جان میلیون ها تن را نجات داد. وی در سال 1945 به همراه فلوری و چین جایزه نوبل را در شاخه پزشکی دریافت کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب فلمینگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



هری لامبرت

مرد در حال مرگ بود. پزشکان بیش از شش هفته برای نجاتش تلاش کرده بودند امّا همچنان تب بالایی داشت و از شدت تب هذیان می گفت و به خاطر انقباض عضلاتش درد می کشید و به خودش می پیچید. سکسکه های متوالی و غیر قابل کنترلی داشت و گاهی به اغماء فرو می رفت.
الکساندر فلمینگ بر بالین لامبرت ایستاده بود. شکی نبود که لامبرت آخرین لحظات عمرش را می گذراند.
فلمینگ هم مانند دیگر پزشکان بیمارستان «سنت ماری» لندن علت بیماری لامبرت را می دانست؛ میکروبها به بدن لامبرت حمله کرده بودند. این موجودات زنده ذره بینی، بیماریهایی ایجاد می کنند که با تضعیف و مسموم کردن بدن حتی ممکن است موجب مرگ شوند.
پزشکان تلاش کردند تا لامبرت را با داروهایی که داشتند معالجه کنند، امّا حال او وخیمتر شد.
در تمام این مدت الکساندر فلمینگ سعی می کرد تا میکروب را شناسایی کند، زیرا بدون شناختن نوع میکروب پزشکان نمی توانستند هیچ امیدی به نجات زندگی لامبرت داشته باشند. بنابراین فلمینگ در آزمایشگاهش بر روی آن کار می کرد.
در ابتدا به نظر می رسید که لامبرت مبتلا به نوعی آنفلوآنزا شده است. امّا حالش وخیم شد و ناگهان تمام نشانه های بیماری وحشتناک مننژیت در او ظاهر شدند. بیماری مننژیت به علت عفونت پرده مغز و نخاع به وجود می آید. در آن زمان این بیماری موجب مرگ بیمار می شد. فلمینگ با استفاده از سرسوزن و یک سرنگ مقداری مایع نخاعی لامبرت را بیرون کشید. اگر او مبتلا به مننژیت می بود، میکروب ایجاد کننده بیماری می بایست در مایع نخاعی دیده می شد.
به این ترتیب فلمینگ توانست میکروب بیماری را مشاهده کند:یکی از انواع میکروبهای گردی که به صورت زنجیره ای رشد می کنند و «استرپتوکوک» نامیده می شوند. میکروبهای واگیردار و خطرناک که به سرعت پخش و باعث بروز بیماریهای مرگبار می شوند.
در آن زمان پزشکان به موفقیتهایی در امر مبارزه با استرپتوکوک ها با استفاده از داروهای شیمیایی موسوم به سولفونامیدها دست یافته بودند. آنها این دارو را برای لامبرت تجویز کردند. ولی او همچنان رو به مرگ پیش می رفت.

آخرین شانس

فقط یک شانس باقی مانده بود. الکساندر فلمینگ به تنها کسی که ممکن بود بتواند به بیمار کمک کند، تلفن کرد. او کسی نبود جز پروفسور هوارد فلوری استاد دانشگاه آکسفورد که سرپرستی گروهی از دانشمندان را بر عهده داشت و در مورد یک داروی جدید تحقیق می کرد.
این داروی جدید همان ماده ای بود که چهارده سال قبل از آن توسط خود الکساندر فلمینگ کشف شده بود و پنی سیلین نام داشت.
پاسخ فلوری به درخواست فلمینگ مشخص بود. او تمام مقدار پنی سیلینی را که در دانشگاه آکسفورد داشتند، برای فلمینگ فرستاد. ماده ای که بسیار به سختی تهیه شده بود، زیرا تهیه مقدار اندکی از آن کار بسیار کندی بود و ماهها طول می کشید.
همچنین فلوری به دقت در مورد ویژگیهای دارو و نحوه استفاده از آن برای فلمینگ توضیح داد:پنی سیلین مدت زیادی در بدن پایدار نمی ماند و به سرعت از بین می رود. از سوی دیگر باید به مقدار کافی در بدن وجود داشته باشد تا بتواند علیه میکروبها کاری صورت دهد.
در غروب ششم آگوست ۱۹۴۲ یک واقعه تاریخی در شرف وقوع بود. کاشف پنی سیلین با این داروی معجزه گر که پزشکی را متحول کرد، می خواست اولین تزریق دارو به بدن بیمار را انجام دهد و قدرت باور نکردنی آن را به چشم خود ببیند.

مراقبت و نگهداری

فلمینگ دارو را تزریق کرد و سه ساعت بعد نوبت بعدی و به همین صورت هر سه ساعت یک بار تزریق دارو را تکرار کرد. تمام پرستاران، پزشکان و البته خود فلمینگ به دقت مراقب وضع و حال لامبرت بودند. معجزه به وقوع پیوست!لامبرت آرام شد. سکسکه هایش متوقف شدند و به خواب آرامی فرو رفت. این بهبود تنها بیست و چهار ساعت بعد از اوّلین تزریق پنی سیلین رخ داده بود. پزشکان ناباورانه دریافتند که برای اوّلین بار در طول شش هفته گذشته، تب بیمار فروکش کرده و به دمای طبیعی رسیده است. طبق توصیه فلوری آنها تجویز دارو را هفت روز (یعنی تا روز سیزدهم آگوست) ادامه دادند.
امّا متاسفانه بعد از توقف تجویز دارو بهبودی لامبرت نیز متوقف شد. فلمینگ بسیار نگران و ناراحت بود. دمای بدن لامبرت دو مرتبه شروع به افزایش کرده و او دوباره به هذیان گویی افتاده بود. فلمینگ درمانده شده بود. چه کاری می توانست بکند؟ او استرپتوکوک ها را در مایع نخاعی لامبرت مشاهده کرده بود. آیا بازگشت بیماری به خاطر این بوده که پنی سیلین نتوانسته از پرده مغزی-نخاعی عبور کند و استرپتوکوک های مایع نخاعی را از بین ببرد؟
دومرتبه مقدار دیگری از مایع نخاعی لامبرت را بیرون کشید و به سرعت به آزمایشگاه برد. مایع نخاعی را آزمایش کرد امّا هیچ اثری از وجود پنی سیلین در آن نیافت.
به این ترتیب علت بازگشت بیماری مشخص شد:پنی سیلین نتوانسته بود وارد مایع نخاعی شود، در نتیجه استرپتوکوک ها در آنجا رشد و نمو کرده بودند و بعد از قطع دارو به بخشهای دیگر بدن لامبرت حمله کرده و دوباره او را بیمار کرده بودند. اگر اوضاع به همین صورت ادامه پیدا می کرد، دیگر امیدی برای نجات لامبرت باقی نمی ماند.

قمار مرگ و زندگی

فلمینگ دوباره به فلوری تلفن کرد. پزشکان و دانشمندان گروه تحقیقاتی فلوری ماهها بود که پنی سیلین را مورد آزمایش قرار می دادند، امّا تا آن زمان پنی سیلین را مستقیماً به حفره نخاعی -که نخاع درون آن قرار دارد-تزریق نکرده بودند.
آیا فلمینگ جرات داشت که پنی سیلین را به حفره نخاعی لامبرت تزریق کند؟یک روی سکه نجات زندگی لامبرت و روی دیگر آن شوک و مرگ بیمار بود.
فلمینگ حتی نمی دانست که آیا خودش هم آماده انجام این کار هست یا خیر. از طرفی هوارد فلوری هم بیکار ننشست و با عجله به بررسی پرداخت. او پنی سیلین را به حفره نخاعی خرگوش تزریق کرد و خرگوش بلافاصله هلاک شد!
امّا فلمینگ بی خبر از نتیجه آزمایش فلوری تصمیم خود را گرفت:با دقت سوزن را بین دو مهره پشت لامبرت فرو برد و پنی سیلین را مستقیماً وارد مایع نخاعی کرد.... و بعد به انتظار نشست. آیا بر اثر تزریق پنی سیلین لامبرت دچار رعشه های شدید می شد؟آیا دچار تب شدید می شد؟استفراغ می کرد؟تشنج می گرفت؟هر احتمالی ممکن بود. حتی امکان داشت همانند خرگوشی که فلوری بر روی آن آزمایش کرده بود بمیرد.
چند ساعت بعد تغییراتی در وضع و حال لامبرت پدید آمد. تب و تشنج قطع شد. لامبرت هوشیاری خود را به دست آورد. با گذشت چند ساعت دیگر تب و التهاب فروکش کرد و اشتهای لامبرت باز شد. فلمینگ دریافت که همه چیز به خوبی و خوشی گذشته است. در روزهای بعد مقادیر دیگری از دارو را به حفره نخاعی تزریق کرد. لامبرت لحظه به لحظه رو به بهبود می رفت و بهتر و بهتر می شد.
یک ماه بعد هری لامبرت در کمال صحت و سلامت بیمارستان را ترک کرد، در حالی که با توجه به تجارب پزشکی گذشته، او می بایست بر اثر بیماری می مرد!

داروی معجزه گر

برای ما که از وقتی چشم باز کرده ایم پنی سیلین را در اختیار داشته ایم، بسیار سخت است که بتوانیم احساس الکساندر فلمینگ و دیگر پزشکان و پرستاران بیمارستان سنت ماری لندن را در هنگامی که هری لامبرت از حال احتضار خارج شد و سلامتی اش را به دست آورد، درک کنیم.
تا قبل از مورد هری لامبرت، شاید تنها افرادی که چنین احساسی را درک کرده بودند مردان و زنانی بودند که در گروه تحقیقاتی آکسفورد به سرپرستی هوارد فلوری عضویت داشتند.
آنها پنی سیلینِ الکساندر فلمینگ را خالص کرده بودند و با ماهها کار طاقت فرسا و انجام آزمونهای فراوان دریافته بودند که چگونه می توان دارو را در بدن به مدت کافی پایدار و خراب نشده نگه داشت. آنها قبل از فلمینگ توانایی و قدرت بی مثال پنی سیلین را آزموده بودند و شاید تنها افرادی بودند که از اهمیت تبدیل عصاره خام کپک پنی سیلیوم به داروی معجزه گری که می توانست جان میلیونها نفر را نجات دهد آگاه بودند.
اکنون در اوّلین هفته های ماه آگوست ۱۹۴۲، دانشمندی که با مشاهده تیزبینانه اش در سپتامبر ۱۹۲۸پنی سیلین را کشف کرده بود، اثر معجزه آسای کشف خود را می دید.

ریشه های بیماری

کمی بیش از هفتاد سال از کارهای لویی پاستور فرانسوی می گذشت. کارهای لویی پاستور تفکر علمی را عوض کرده بود و باعث شده بود دانشمندان و پزشکان به نقش کلیدی میکروبها در ایجاد بیماریها و پوسیدگیها پی ببرند.
از همان آغاز بسیاری از دانشمندان به دنبال ماده ای بودند که بتواند میکروبهای خطرناک درون بدن انسان را از بین ببرد، بدون اینکه به سلامتی فرد آسیب برساند.
البته دانشمندان در این راه به موفقیتهای ارزشمندی هم رسیده بودند. مثلاً در ادامه کارهای پاستور در دهه ۱۸۷۰ کشف شده بود که می توان میکروبهای ضعیف شده را به عنوان واکسن به مردم تزریق کرد تا دفاع طبیعی بدنشان علیه میکروبها تحریک شود و به این ترتیب در برابر بیماری ایمن شوند.
در دهه ۱۹۳۰ چند داروی شیمیایی ضد میکروب که قابل تزریق به انسان بودند، ارائه شدند. امّا این داروها ایراداتی داشتند، از جمله اینکه تنها بر روی تعداد کمی از میکروبها موثر بودند. به این ترتیب هر چند پزشکان قادر به شناسایی میکروبها و مطالعه آنها با استفاده از میکروسکوپ بودند، امّا هنوز نمی توانستند کار زیادی برای مقابله و مبارزه انجام دهند.

عفونت کشنده

در سال ۱۹۴۲ تعداد زیادی از بیماران بستری شده در بیمارستانها را کودکان و جوانانی تشکیل می دادند که از بیماریهای عفونی رنج می بردند. در اغلب موارد این عفونتها منجر به مرگ بیمار می شد. زنان هنگام زایمان و نوزادان کمی پس از تولد می مردند. کودکان بر اثر مخملک، عفونتهای استخوانی، گلو، معده یا مغز فوت می شدند. میکروبها به زخمها حمله می کردند و باعث گسترش عفونت و مرگ بیمار در عرض چند روز می شدند. تنها یک سوزن آلوده یا برش کوچک کافی بود تا انسانی را به کام مرگ بفرستد.

گذشته ها

بسیاری از پزشکان امروزی هیچ وقت با برخی از بیماریهایی که در پنجاه سال گذشته بیمارستانها را پر کرده بودند، روبرو نخواهند شد. این بیماریها مربوط به گذشته ها هستند و امروزه دیگر وجود خارجی ندارند یا کاملاً تحت کنترل در آمده اند.
ما این موفقیت بزرگ را مدیون عصر آنتی بیوتیکها هستیم. عصری که در آن از موادی که توسط تعدادی از میکروبها علیه میکروبهای دیگر ساخته می شود، داروهای مفید و موثرتهیه شد. ما مدیون مردی هستیم که اوّلین و بهترین آنتی بیوتیک یعنی پنی سیلین را کشف کرد. همچنین مرهون زنان و مردانی هستیم که دوازده سال بعد در گروه تحقیقاتی دانشگاه آکسفورد توانستند پنی سیلین الکساندر فلمینگ را به صورت دارویی قدرتمند در مقابل میکروبها در آورند.
در سال ۱۹۴۵ الکساندر فلمینگ و هوارد فلوری و ارنست چین که سرپرستی گروه تحقیقاتی آکسفورد را بر عهده داشتند و پنی سیلین را به جهانیان هدیه کردند، مشترکاً جایزه نوبل پزشکی را دریافت کردند.

دوران کودکی در تپه های آیرشایر

الکساندر سالهای کودکی اش را در محیطی متفاوت با خیابانهای شلوغ، مه آلود و کثیف لندن گذراند. امّا بعد از آن بیش از شصت سال از عمرش را در لندن سپری کرد و ماده شفابخش خود را هم در این شهر کشف کرد. الکساندر در آیرشایر، منطقه ای در جنوب غرب اسکاتلند، به دنیا آمد و چهارده سال از عمر خود را در تپه ها و دره های کوهستانی آنجا سپری کرد.
او در ششم آگوست ۱۸۸۱ در مزرعه ای دورافتاده در ۵ /۶ کیلومتری شهرک «داروِل» به دنیا آمد. مزرعه ای که با مراتع وسیع و دشتهای گسترده احاطه شده بود.
خانواده فلمینگ خانواده پر جمعیتی بود. زن اوّل پدرش فوت کرده و از خود چهار بچه به جا گذاشته بود و پدر در شصت سالگی دو مرتبه ازدواج کرده بود. او از همسر جدیدش «گِریس» صاحب چهار فرزند دیگر شد که الکساندر سومین آنها بود.
الکساندر هفت ساله بود که پدرش درگذشت. برادر بزرگش هیو و مادرش در مزرعه کار می کردند و خانواده را اداره می کردند.
سالهای ابتدایی الکساندر در مزرعه گذشت. بچه های بزرگتر خانواده از حیوانات مراقبت می کردند و کارهای سختی مثل آوردن آب از رودخانه و تهیه سوخت را بر عهده داشتند، امّا پسرهای کوچکتر کارهای سبکتری انجام می دادند. الکساندر روزها را به همراه برادرش «جان» که دوسال از او بزرگتر بود و «رابرت» که دوسال از او کوچکتر بود می گذراند:آنها به بازی و تفریح در مزرعه و دشت می پرداختند، در کنار رودخانه و آبشارهای آن و برکه های عمیق پرسه می زدند و ماهیگیری می کردند.

مدرسه

الکساندر در پنج سالگی وارد مدرسه کوچکی در ۵/۱ کیلومتری «چفیلد» شد. در آنجا معلم جوانی به حدود ده کودکی که از مزارع اطراف آمده بودند درس می داد. محل تشکیل کلاس یک اتاق کوچک بود، امّا در روزهایی که هوا خوب بود، کلاس در کنار رودخانه تشکیل می شد.
سالها بعد زمانی که الکساندر به شهرت جهانی دست پیدا کرد، می گفت که بهترین روزهای تحصیلش را در همان مدرسه کوچک گذرانده است. این گفته سخن گزافی نیست، زیرا در آن مدرسه کوچک بود که چشم تیزبین الکساندر برای مشاهده و به خاطر سپردن پدیده های اطرافش گشوده شد و او را مجذوب طبیعت کرد و در نهایت باعث شد که او به کشف پنی سیلین موفق شود.
در سال ۱۸۹۱ الکساندر ده ساله به همراه رابرت به دبستانی در نزدیک دارول رفت. دارول شهر کوچکی بود که در پهنه دره سرسبزی در کنار رودخانه نورث ایروین قرار داشت. از آنجا تا منزل ۵ /۶ کیلومتر راه بود. امّا دو برادر در هر شرایطی این مسافت را تا مدرسه طی می کردند و غروب هنگام به منزل باز می گشتند. در دوازده سالگی وارد مدرسه راهنمایی بزرگی در «کیل مارنوک» شد که با مدرسه های کوچک «چفیلد و دارول» بسیار فرق داشت. کیل مارنوک شهری مهم و صنعتی با حدود سی هزار نفر جمعیت بود.
در تابستان سال ۱۸۹۵ نقطه عطفی در زندگی الکساندر پیش آمد. بعضی اوقات مادر و برادران بزرگترش، هیو و تام، درباره آینده برادر کوچکترشان، جان، الکساندر و روبرت، صحبت می کردند. پدر در هنگام مرگ مزرعه را به هیو سپرده بود که او هم با کمک مادر آنجا را اداره می کرد امّا تام برای تحصیل پزشکی به دانشگاه گلاسکو، رفته بود. خانواده با پرسش مهمّی روبرو بود:آیا بهتر بود که پسرهای کوچکتر مانند هیو در مزرعه می ماندند یا مثل تام به دنبال کار دیگری می رفتند و تحصیلاتشان را ادامه می دادند؟ در نهایت تصمیم بر آن شد که پسرها به راهی که تام رفته بود بروند. در سال ۱۸۹۳ تام پزشک شد و در لندن به چشم پزشکی پرداخت. خواهر کوچکترش ماری برای نگهداری خانه و زندگی تام به پیش او رفت. چندی بعد تام از جان دعوت کرد تا به پیش آنها برود و به عنوان شاگرد در کار عینک سازی به او کمک کند. در تابستان سال ۱۸۹۵ چنین دعوتی از الکساندر هم به عمل آمد. تام پیشنهاد کرد که الکساندر به لندن بیاید و دوران مدرسه اش را کامل کند. به این ترتیب الکساندر در سیزده سالگی فضای باز اسکاتلند را رها کرد و به شهر صنعتی و شلوغ لندن رفت. او هنوز نمی دانست که این شهر بزرگ تا پایان عمر محل زندگی و کارش خواهد بود.

نظرات کاربران درباره کتاب فلمینگ