فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی غذا عشق می‌شود

کتاب وقتی غذا عشق می‌شود

نسخه الکترونیک کتاب وقتی غذا عشق می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب وقتی غذا عشق می‌شود

در این کتاب بسیار جذاب نویسنده کتاب های پرفروش روان شناسی خانم جینین راث به ما نشان می دهد چگونه رژیم گرفتن و با لذت غذا خوردن اغلب به موضوعی برای مهرورزی بدل می شود. بیان تجربه های تلخ شخصی او همچون آن داستان های روشن و بی پرده ای که در سمینارش می گوید مسائل و موضوعات گوناگونی را برای افراد روشن می کند و به آنها می آموزد که چگونه روی خوردن خود کنترل داشته باشند چگونه با مسائل و مشکلات سخت زندگی کنار بیایند، و اینکه چرا همیشه عاشق و خواهان چیزهایی هستند که برای شان قدغن شده است و اینکه چگونه یک حرکت اشتباه فاجعه ای عظیم به وجود می آورد.

ادامه...

بخشی از کتاب وقتی غذا عشق می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

از سن یازده سالگی رژیم گرفتن را شروع کردم و هفده سال بعدی را با این افکار سر کردم که چه چیزی می خواهم بخورم که نبایستی بخورم و چه چیزهایی باید بخورم که به هیچ وجه دوست ندارم. همین که خواستم دنیا را بشناسم، فقط دو چیز نظرم را جلب کرد، غذا و من! همین امر هم سبب شد نتوانم کسی را به سوی خودم جلب کنم. وقتی به بیست وهشت سالگی رسیدم، هیچ چیزی در این دنیا برایم مهم تر از لاغر شدن نبود.
پس از انتشار کتاب های «قلب گرسنه را تغذیه کنید» و «شکستن آزادی» و رسیدن وزنم به حالت عادی و طبیعی اش، متوجه شدم لاغر بودن آن چیزی نبود که می خواستم بلکه فقط دلم می خواست لاغری را به دست آورم.
تا زمانی که تمام توجه ام معطوف بود به آنچه که می خوردم، سایز لباس هایی که می پوشیدم و این که چقدر چربی پشت ساق و ران پاهایم جمع شده و یا اگر لاغر بشوم زندگی ام چه تغییراتی خواهد کرد، دیگر آسیبی از سوی دیگران به من وارد نمی شد. وسواس فکری ام نسبت به وزنم بسیار شدید و تاسف بار بود و تمام مسائل زندگی ام از جمله روابط دوستی ام را تحت تاثیر قرار می داد. هرگاه از سوی کسی پذیرفته نمی شدم، به این نتیجه می رسیدم که مرا به خاطر هیکل درشتم نخواسته، نه به خاطر خودم و اگر لاغر بشوم دیگر همه چیز تغییر خواهد کرد. فکر می کردم که دلم می خواهد لاغر و خوش هیکل بشوم، فهمیدم که فقط دلم می خواهد آسیب ناپذیر شوم و از همه ی مشکلات در امان باشم.
تا این که بالاخره با مَت آشنا شدم، مردی که دوست داشتم باقیِ زندگی ام را در کنارش سر کنم. پس از لذت اولیه ی عاشق شدن، با خودم رودررو شدم و فهمیدم من شبیه کودکی هستم که دوست دارد فقط در دنیای فانتزیِ خودش زندگی کند و اصلاً بلد نیست با کودکان واقعی همبازی شود. من به جز غذا خوردن بلد نبودم با کسی ارتباط برقرار کنم.
دوستان بسیاری داشتم که همگی خوب و صمیمی بودند. حتی با کسی حدود هفت سال ارتباط دوستی ام را حفظ کردم... ولی صحبت من فقط درباره ی دوستی و روابط عاطفی و عاشقانه نیست... من راجع به صمیمیت، اعتماد، تسلیم شدن و مواجه شدن با حقیقت و نه گریز از آن، یعنی همان بدترین بخش شخصیتی ام، صحبت می کنم.
بهترین صفت غذا این است که هرگز تو را ترک نمی کند، پشت سرت غیبت نمی کند یا این که افکار و عقاید خودش را تحمیل نمی کند. سخت ترین چیز در مورد مردم کاری است که آن ها با تو می کنند. غذا به مدت هفده سال دوست من بود و هرگز هیچ خواسته ای از من نداشت، یعنی درست همان چیزی که من می خواستم.
چند سال قبل مجله ی «گلامور» روی ۳۳۰۰۰ زن، آزمایش و تحقیقاتی به عمل آورد که نام آن را «احساس چاقی در جامعه ی لاغرها» نهاد. هفتادوپنج درصد از کسانی که در این آزمایش شرکت کرده بودند، می گفتند که احساس چاقی می کنند. ۹۶ درصد از زنان در پاسخ به این سوال که آیا وزن شان روی احساس شان نسبت به خودشان تاثیر دارد، گفته بودند بله! درخصوص انتخاب بین کاهش وزن و داشتن یک رابطه ی خوب و شاد با همسر یا موفقیت در کار یا شنیدن صدای یک دوست قدیمی، به تقریب نیمی از آن زنان کاهش وزن را انتخاب کرده بودند و می گفتند کاهش وزن بیش تر از هر چیز دیگری در این دنیا خوشحال شان می کند.
همین موضوع برای مردان هم امتحان شد ولی تفاوت بسیاری در نتایج به دست آمده وجود داشت. بیش تر مردان توجه کمتری به وزنشان دارند ولی عده ای از مردان هم هستند که افزایش وزن، اعتمادبه نفس آن ها را کاهش می دهد و نمی توانند ارتباط خوبی با دیگران برقرار کنند. این مردان طرز تفکر متفاوتی نسبت به زنان دارند، زیرا برای آن ها کار بسیار سختی است که هنگام درد و مشکلات از کسی نصیحت و پند بپذیرند، به خصوص که آن موضوع به زنان مربوط باشد. ترجیح می دهیم وزن مان را بکاهیم تا این که به یک انسان دیگر نزدیک شویم. ترجیح می دهیم به روی اندام خودمان تمرکز کنیم تا این که عاشق کسی شویم. این حالت مصونیت بیش تری دارد زیرا می دانیم که این درد از کجا ناشی می شود، ما تحت کنترل هستیم.
طیِ دو سال اول آشنایی ام با مَت، متوجه شدم من هم با یک چنین شرایطی درگیر هستم، فکر می کردم چه بیهوده این سال ها را با خوردن سپری کرده ام. بدتر از همه این که دوباره حس می کردم که مثل یک بچه شده ام و آن احساس ترس و دلهره وارد ذهنم شده است. این که مورد بی محبتی قرار بگیرم، مرا دیوانه می کرد. هر روز با افکار پریشان درگیر بودم و مدام به خودم یادآوری می کردم که من یک زن سی وپنج ساله هستم، نه یک کودک پنج ساله و این شخص مَت است نه والدینم، شباهت های میان خوردن و عشق ورزیدن ضربه ای سخت به من زده بود.
خوردن، یک استعاره برای روش زندگیِ ماست و همچنین استعاره ای برای روش عاشق شدن. خیال پردازی بیش از حد، تخیلات نادرست و غم انگیز، نیاز به این که تحت کنترل باشی و خواستن تمام چیزهایی که قدغن شده، رفتارهایی است که مانع دستیابی به شادی و لذت خوردن و عاشق شدن می شود. و بعضی از رهنمودهایی که باعث می شود تا از چنین رفتارهایی رهایی یابیم، این است که یاد بگیریم در زمان حال زندگی کنیم و یاد بگیریم که به خودمان ارزش و بها بدهیم، به کودک گرسنه ی درون مان پیامی بدهیم، به علائم گرسنگی و عطش جسمانی و عاطفی خود اعتماد کنیم و به خودمان بیاموزیم که چگونه به لذت و خوشی دست یابیم... و تمام این کارها به ایجاد یک صمیمیت و نزدیکی با فردی دیگر منجر خواهد شد.
حدود دوازده سال یک آموزشگاه را اداره می کردم تا مردم را از خوردن بی رویه رهایی ببخشم و تازگی ها دنبال این هستم که ارتباط بین خوردن و صمیمت را به آن ها نشان بدهم. هر سال با هزاران نفر سروکار دارم. بسیاری شان، از خانواده هایی هستند که دچار مشکلات مالی و اخلاقی بوده اند. بااین وجود آن ها عقیده دارند که غذا و وزن بزرگ ترین مشکل زندگی شان است. آن ها بر این باورند که اگر وزن شان کاهش پیدا کند، زندگی شان بهتر می شود. اگرچه آن ها طی چند سال پنج تا بیست کیلو وزن کم کرده اند، ولی زندگی شان بهتر نشده و دوباره به وزن قبلی برگشته اند و سراغ یک رژیم غذایی دیگر رفته اند.
امریکایی ها در سال ۳۳ میلیارد دلار هزینه می کنند تا لاغر شوند. بیست میلیون زن با نحوه ی صحیح غذا خوردن آشنا نیستند و درست غذا نمی خورند. بیست وپنج درصد از همه ی مردان به تقریب در نیمی از سال تحت رژیم هستند ولی پنجاه درصد زنان تمام سال را رژیم دارند. و از هر ده نفر، نُه نفر از کسانی که با یک رژیم غذایی کاهش وزن داشتند، با قطع آن رژیم دوباره چاق شده اند.
برای آن عده ای که با شکست مواجه شده اند هرسال یک رژیم جدید به بازار می آید، هر ساله ۰۰۰/۳۰ نوع رژیم غذایی تازه برای افراد چاق معرفی می شود.
رژیم گرفتن موثر نیست، چون غذا خوردن و وزن بالا نشانه ی بیماری شناخته نمی شود و نباید یک مشکل به حساب بیاید. تمرکز روی وزن، آسودگیِ فکری بوجود می آورد و از نظر فرهنگی این پریشانیِ فکر را تقویت می کند که چرا مردم وقتی گرسنه نیستند، غذا می خورند، این مسائل بسیار پیچیده تر از این است که به راحتی بتوان آن ها را حل کرد و خیلی مشکل تر از ورزش کردن، محاسبات کالری و قدرت توان فردی است. آن ها با انجام مسائلی از قبیل بی توجهی، فقدان اعتماد و عشق، اذیت و آزار جنسی و جسمی، غم وغصه، تبعیض و تفاوت با دیگران می خواستند خودشان را از آسیب دوباره محافظت کنند. مردم با خوردن غذا خودشان را اذیت می کنند، زیرا نمی دانند لیاقت بهترین ها را دارند. مردم خودشان را آزار می دهند چون مورد اذیت و آزار و سوءاستفاده قرار گرفته اند. آن ها از خودشان بیزار می شوند نه به این دلیل که شوک عصبی و عاطفی را تجربه کرده اند بلکه به خاطر این که سرکوب شده اند.
«وقتی غذا عشق می شود» درباره ی این صحبت می کند که چرا مردم به غذا خوردن روی می آورند و آن پیامی را کشف می کنند که ما از کودک درون مان دریافت می کنیم و این که چگونه این پیام را به پیام از خود بیزاری برمی گردانیم و این که چگونه این درد و رنج را به دیگران و حتی فرزندان مان انتقال می دهیم. این کتاب اهمیت پذیرش مسئولیت برای تغییر در زمان حال را به شما نشان خواهد داد که خیلی بهتر از احساس قربانی بودن به خاطر مسائلی است که در گذشته برای تان روی داده است. زیرا الگوهای خوردن ما با الگوهای اولیه ی عشق ورزی شکل می گیرد و لازم است برای رسیدن به احساس خوشی و لذت در زندگی، ارتباط خوبی میان خوردن و صمیمت ایجاد کنیم و رابطه ی میان این دو را بشناسیم. این یک کتاب شخصی است. من در کنار مادری بزرگ شده ام که مرتب مرا کتک می زد و پدرم اغلب اوقات در خانه نبود.
همچنین درباره ی عده ی کثیر از کسانی که با آن ها کار کردم و کسانی که نامه ای از سوی شان دریافت کردم. با اجازه ی خودشان، داستان زندگی و نحوه ی برخورد آن ها با مشکلات و پیروزی های به دست آورده شان را نوشتم.
«وقتی غذا عشق می شود» کتابی است درباره ی صمیمیت که از فیلتر زور و اجبار مشاهده می شود و از ترس ها و خوشی هایی می گوید که با کنار رفتن این فیلترها بوجود می آید. این فقط یک کتاب خودیاری یا روان شناسی نیست که تنها شامل یک رشته شیوه ی انجام کار و ورزش های خاص باشد که شما می بایست هر روز آن ها را اجرا کنید. اطلاعات به صورت داستان مطرح و به دست تان می رسد. این کتابی است که امیدوارم شما را تحت تاثیر قرار دهد تا همیشه آن را به خاطر داشته باشید و این اطلاعات همچون بخشی از زندگی تان شود که نتوانید به راحتی کنارش بگذارید یا فراموش کنید. این بخش ها عمیقاً روی روش غذا خوردن و عشق ورزیدن شما تاثیر می گذارد و کمک می کند تا همیشه انسانی خلاق و شاد با اعتمادبه نفس بالا باشید.
در کتاب های پیشینم درباره ی فرآیند حل مشکل رفتارهای غیرارادی به ویژه خوردنِ غیرارادی، نکات بسیاری نوشته بودم ولی فقط درمان رفتارهای غیرارادی و یا وسواس گونه کافی نیست. گام بعدی تعهد عمیق نسبت به خودمان و دیگران است، گشودن قلب هامان به سوی عشق و محبت است. این کتاب در این مورد خاص با شما صحبت خواهد کرد.

فصل اول: وقتی غذا عشق می شود

اولین بار در کلاس ششم عاشق پسری به نام آن مارتین لیوی شدم که دو کلاس بالاتر از من بود. مارتین هیکل عضلانیِ بسیار خوبی داشت و پوستی آفتاب سوخته که چشمان قهوه ایش همچون عقیق می درخشید. در جشن کارناوال از او خواستم که با من ازدواج کند و او هم پذیرفت. ما در برابر دکور تئاتر برای روز جشن در کلیسا، با یک دیگر پیمان ازدواج بستیم و معلم اجتماعی مان آقای اُگدن ما را زن و شوهر اعلام کرد و بچه های مدرسه برای مان آرزوی خوشبختی کردند. اگرچه این بخشی از نمایشنامه ای بود که من و مارتین در آن ایفای نقش می کردیم، ولی این آرزوی قلبیِ من بود که روزی همسر مارتین باشم.
درست از هنگام آشنایی با مارتین، رژیم گرفتن را هم آغاز کردم. ابتدا بر این عقیده بودم که اگر لاغر شوم، زیباتر خواهم شد و اگر زیبا باشم، بی تردید مارتین با من ازدواج خواهد کرد. پس از این که او فارغ التحصیل شد، فقط دلم می خواست با او باشم. و هفده سال بعدیِ عمرم تنها سرگرمی و علاقه ام در زندگی داشتن یک ارتباط دوستیِ ساده نبود، بلکه فقط به وزنم فکر می کردم. پیش تر نمایشنامه های غم انگیز بسیاری برایم پیش آمده بود از جمله، والدینم جدا از یک دیگر زندگی می کردند و زندگی خوبی نداشتیم، اولین نامزدم که از صمیم قلب دوستش داشتم به علت بیماری سرطان از دنیا رفت و مادر دوستم کنِدی خودش را کشت، برادرم به سختی به مدرسه رفت ولی در برابر تمام این اتفاقات حصاری سرد و غم انگیز دور خودم تنیده بودم و فکر می کردم فقط با زیبایی می توانم بر تمام مشکلاتم غلبه کنم... فقط اگر می شد که لاغر شوم!
تا این که بالاخره لاغر شدم. سیزده سال پیش دست از رژیم گرفتن برداشتم و چهل پوند وزن کم کردم، کتابی دراین باره نوشتم و در یک برنامه ی تلویزیونی در مورد این موفقیت صحبت کردم. بعدها یک کتاب دیگر هم در این خصوص نوشتم و صبر کردم تا این حصار از بین برود. ولی بعد فهمیدم زیر این آرزوی لاغر شدن این باور نهفته است که اگر لاغر باشم می توانم مورد عشق و محبت دیگران قرار بگیرم. وقتی که تصویری از اندام لاغر خودم را در ذهن مجسم می کردم هرگز خودم را تنها نمی پنداشتم. لاغر بودن به معنای خوشحال بودن است و خوشحال بودن به معنای تنها نماندن. لاغر بودن یعنی مورد محبت دیگران قرار بگیری؛ ناگهان دلم می خواست یک شریک زندگی پیدا کنم، درست به همان اندازه ای که دوست داشتم لاغر شوم. ولی این اصلاً درست نبود که در زندگی منتظر بمانم تا یک فرد کامل و بی عیب و نقص پیدا شود و با من ازدواج کند، بنابراین تصمیم گرفتم برای خودم زندگی را طوری بسازم که بدون یک همسر بتوان آن را سر کرد. به خانه ای نقل مکان کردم که همیشه آرزویش را داشتم، خانه ای ویلایی و کوچک کنار ساحل که بیش تر دیوارهایش شیشه ای بود و در محوطه ی حیاطش چند درخت نخل وجود داشت. همان جا کلاس های آموزشی خودم را راه انداختم و چند کتاب موفق به بازار عرضه کردم و رفته رفته یک کار خوب و درآمد مناسب برای خودم بوجود آوردم. زندگی خوب بود. دوستانی داشتم که عاشقشان بودم. بایستی تلاش می کردم تا ارزش های واقعی ام را به همه نشان بدهم. لاغر و سالم بودم ولی همچنان در انتظار به سر می بردم.
با خودم فکر کردم که اگر تا آخر عمرم نتوانم با یک مرد خوب آشنا شوم و ازدواج کنم، مشکلی نیست چرا که زندگی پر محتوایی دارم. به کاترین هیپورن فکر کردم. او یک زن سرزنده بود و زندگی بسیار موفق و عالی داشت ولی به تنهایی زندگی می کرد. یکی از دلایلم هم این بود که همه تنها از این دنیا می روند. این خیلی بهتر است که تنها باشی تا این که در کنار کسی زندگی کنی که دوستش نداری و با او احساس تنهایی می کنی. تمام باورهایم همین بود ولی هنوز هم منتظر بودم که عاشق کسی شوم.
بعد از انتشار کتاب «نقض آزادی» دوستم بابز به من گفت باید تلاش بیش تری به خرج دهم. او گفت: «چطور می توانی انتظار داشته باشی که با یک مرد آشنا شوی درحالی که فقط با زنان سروکار داری؟ برای زنان می نویسی و اکثر اوقات خود را با آن ها می گذرانی؟ بیش تر بیرون برو، در میهمانی های مختلف شرکت کن و کمی از این دنیایی که برای خودت ساخته ای خارج شو!»
بهترین دوستم سارا گفت: «انتظار داری که آن شاهزاده ی سوار بر اسب سفید جلوی منزلت بیاید و زنگ خانه ات را بزند؟ لازم است خودت کاری کنی، این قدر منزوی نباش!»
اِلن گفت: «تنها کاری که بایستی بکنی این است که مرد مورد علاقه ات را پیدا کنی، البته نگران نباش خیلی هم دیر نشده.»
البته برخلاف ظاهرم بسیار نگران و مضطرب بودم زیرا نمی دانستم برای شروع یک ارتباط باید چه کاری انجام دهم.
بابز مرا مجبور کرد در ستون مخصوص آشنایی زوج ها یک آگهی بدهم و در آن خودم را معرفی کنم و از کسانی که آن را می خوانند بخواهم با من آشنا شوند. او به من گفت: «این یک روش جدید برای آشنایی زوج هاست، چون این روزها مردان وزنان به قدری درگیر کارند که معنی اصلی زندگی را فراموش کرده اند. این کار خیلی بهتراز رفتن به رستوران هاومیهمانی های گوناگون است. درضمن با این کار می توانی به دنبال همان چیزی باشی که می خواهی و خودت را به خوبی معرفی کنی.»
وقتی او با انجام این کار توانست با همسرش آشنا شود و این آشنایی به ازدواج آن ها ختم شد، با خودم فکر کردم پس من هم می توانم آن را امتحان کنم.
چهار ماه تمام به این کار ادامه دادم ولی نمی دانستم برای توصیف خودم باید چه صفاتی به کار ببرم، جذاب، دوست داشتنی... ولی به هیچ وجه دوست نداشتم بگویم از فیلم های وودی آلن خوشم نمی آید و عاشق شکلاتم و... دلم نمی خواست برای دیگران توضیح بدهم که نویسنده هستم و درباره ی غذا خوردن می نویسم، زیرا اصلاً دوست نداشتم کسی مرا بشناسد ولی از طرف دیگر دوست داشتم صادق باشم. پس از این که صدها بار آن آگهی را بازنویسی و پاره کردم، بالاخره آن را به دست مدیر دفترم ماریون دادم تا به دفتر روزنامه برساند. آخرین متن بدین شکل نوشته شد:
عاشقی که دوست است. من زنی ۳۴ ساله سرزنده و جذاب و فعال هستم که در کارم بسیار موفق و صادقم و مایلم با مردی آشنا شوم که بتواند برایم یک دوست خوب و یک عاشق صادق باشد.
با توجه به شرایط زمانی و مکانی اهل شوخی، جدی، خشن، مهربان و دقیق هستم. از بیرون رفتن لذت می برم، سالم و تندرستم و از شکلات خیلی خوشم می آید. فیلم های وودی آلن افسرده ام می کند.
دنبال مردی در رده ی سنی ۳۵ ـ ۴۵ هستم که هم با من و هم با خودش صادق و مهربان باشد، بداند چه موقع باید بخندد، چه موقع غمگین یا خشمگین باشد و کسی که بداند پیشرفت زندگی اش در آشنایی با یک زن است. من هرگز از آشپزی و غذا خوردن سیر نمی شوم.
بعد از چاپ آگهی هفتاد پاسخ دریافت کردم، ۱۰ عدد عکس، ۲ دسته گل بسیار زیبا، سه قطعه شعر و یک بسته نان پیاز!
حس بسیار بدی بود ولی در این مدت کوتاه با افراد مختلفی آشنا شدم، یک برنامه نویس کامپیوتر، روان شناس، کارگر ساختمان... پس از پنج هفته تصمیم گرفتم این کار مسخره را متوقف کنم. دیگر با کسی قرار ملاقات نگذاشتم.
تا این که مَت را دیدم، البته نه به وسیله ی آن آگهی مزخرف!

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی غذا عشق می‌شود

کتاب خوبی هست و به نظر منم مشکلی نداشت .برای کسانی که پرخوری عصبی دارن بسیار مناسب هست
در 1 سال پیش توسط م. پورعباس
کتاب کاملا روان و جذابی بود،موضوع کتاب پرخوری بود ولی شامل خیلی موضوعات دیگه هم میشد،میتونستی غذا،سیگار،مواد و یا هر نوع اعتیادی رو تو این کتاب جایگزین غذا کنی... راجع به وسواس های فکری بود.کتاب خیلی تاثیر گزاری بود.تمام مدت که میخوندمش دلم میخواست تموم نشه
در 1 سال پیش توسط m.g...oei
دقیقا مشخص نیست که مشکل از نویسنده اصلی کتاب بوده یا مترجم یا فیدیبو ولی وقتی این کتاب رو می خونی باید خیلی تمرکز کنی چون متن اصلا به هم پیوسته نیست . بدون مقدمه از این شاخه به شاخه دیگه می ره . حتی گاهی به نظر می رسه که یکی از سانسورچی های صدا و سیما کتاب رو سانسور کرده . شاید حرفی برای گفتن داشته باشه ولی با این وضعیتی که کتاب داره خیلی درکش سخته
در 3 سال پیش توسط حمید رضائیان پور