فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جمشید و جمک (سرگذشت جمشید شاه، نخستین پادشاه آریائیان)

کتاب جمشید و جمک (سرگذشت جمشید شاه، نخستین پادشاه آریائیان)
سرگذشت جمشيد شاه، نخستين پادشاه آريائيان

نسخه الکترونیک کتاب جمشید و جمک (سرگذشت جمشید شاه، نخستین پادشاه آریائیان) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جمشید و جمک (سرگذشت جمشید شاه، نخستین پادشاه آریائیان)

جمشید و جمک سومین رمان پژوهشی محمد محمد علی در سه گانه روز اول عشق است. جمشید پادشاه افسانه ای هند و ایرانی است. او در میان هندیان به مقام خدایی رسید که روان مردگان را پس از مرگ به آن جهان راهنمایی می کند و در ایران نیمه خدایی شد که برای نخستین بار تمامی سرزمین های جهان را متحد کرد و تمدن آریایی را گستراند. جمشید شاه تفکر ملی ایرانیان جایگاه ویژه دارد. به گفته متون کهن در زمان شهریاری هفتصد ساله جمشید در جهان بیماری و مرگ و جنگ نبود.

ادامه...

بخشی از کتاب جمشید و جمک (سرگذشت جمشید شاه، نخستین پادشاه آریائیان)

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



آغاز سخن...

پیش از آن که ندا آید؛ اهورا، خداوندِ روح و حیات، جمشید را فرا می خواند تا با او سخن بگوید، در ییلاق های سرسبز طبرستان و مازندران روزگار ما به خور و خواب و عیش و نوش می گذشت. تا پاسی از روز در چادرهای رنگارنگ، و شب هنگام در مزارع و کشت زارها، یا درون باغ های پرطراوت میوه، جشنی برپا می کردیم و غلامان و برزگران خود را که بیش از صد زن و مرد بودند در آن جشن ها و سرورها و شب زنده داری ها شرکت می دادیم.
عصر روزی که جمشید ندای اهورایی را شنید و چشمانش برقی دیگر گرفت، بی آن که لب به سخن گشاید جز پیش من، چند پیک فرستاد به روستاها و قصبه ها و شهرک های دور و نزدیک تا سران مردم را دعوت کند به جشنی همگانی...
روز موعود، دلاور مردان و زیبازنان، با اسب و ارابه و کجاوه... یک به یک و گروه گروه آمدند، و هریک هدایایی به وسع خود آوردند. چه، می دانستند جمشیدِ خوش چهره و صاحب رمه های خوب، دست و دلبازتر از آن است که محبت هاشان را نادیده بگیرد.
جمشید نیز به پاس آن ندا، هفت گاو زرد، هفت میش سیاه و هفت بره سفید برای اهورا قربانی کرد. فرمان داد طباخان گوشت آنان را به دیگر خوراکی ها بیفزایند. گو آن که خاندان ما به سنت دیرینه گوشت چارپایان نمی خورد، اما برای برخی از میهمانان و فقرا...
می دانستیم در مرکز استان دو خواستگارِ جنگاور بر سر تصاحب زنی زیباروی در مجادله اند و... جمشید فرمان داد شاهد نبرد آن دو جنگاور باشد تا خود معلوم گرداند کدام یک شایسته تر است بر آن زن زیبا روی که خون خاندان ما نیز در رگ هایش می گشت.
نوکران، غلامان و پرستاران ظرف ها و سینی های پر از میوه و شربت و شیرینی و دیگر خوراکی ها را برچیدند و بساط ساز و دهل و کباب برپا کردند... خوب که بخوردیم و بیاشامیدیم، رقاصان میان باریک به پا خاستند و دست افشان و پای کوبان به مجلس آرایی پرداختند. آنان تا مقابل من و جمشید و اسپی تور، و اردوک(۱) و دیگر میهمانانِ سرشناس می آمدند، غمزه به ابرو انداخته، شاباش می ستاندند.
حاضران، توانگر و مستمند، دور زمین مسطح از سر سنگ ها و چارپایه ها و تخت ها... نظاره گر نوازندگان و تردستیِ شعبده بازان و رقاصان بودند... کوس مبارزه که نواخته شد، عروس زیباروی آمد و به رسم ادب بر زانوی جمشید بوسه زد. آن گاه بر تخت نزدیک او نشست تا نظاره گر بخت و اقبال خود گردد.
دو خواستگارِ سیاه چهره و سفید روی به میدان آمدند زمین ادب بوسیدند. چنان بود که گفتی هر دو جنگاورانی بی همتااند... نیزه بر دست و کلاه خود بر سر اندکی گرد هم گردیدند و به رسم زمانه برای یکدیگر رجز خواندند. آن که سفید روی بود با سخنان سنجیده اسلاف خود را بزرگ نمود. به گزاف می گفت، امّا خوب و شمرده می گفت.
باردیگر گرد هم گردیدند و دُهُل زنان بر دُهُل کوبیدند و جنگ آغاز گردید. ناگاه در نخستین یا دومین یورش سهمناک آن جنگاور سیاه رویِ پر موی، آن جنگاور سفید روی بی موی به میان صف اقوام و یاران خود جست و از مبارزه روی گردانید. بدان گونه ترس زده جلوه کرد که گویی شبان جوانی در شکاف کوه و دره ای، پس از دیدن ماری زهرآگین می گریزد.
از حاضران جمعی به افسوس و جمعی به تمسخر سخن گفتند. جمعی نیز معترض که از راه های دور آمده اند برای مشاهده مبارزه ای جانانه، و دادن هدایایی با ارزش به جنگاوران، و اکنون... جمشید برخاست و همگان را به سکوت فراخواند. پس آن مرد سفید روی و گریزان از ستیز را بدین گونه سرزنش کرد: «ای تو که زیبایی چهره ات مایه سرافرازی خاندان توست! ای دلاور زن خوی! ای دلفریبِ تن پرور! ای کاش هرگز چشم به جهان نمی گشودی. یا به آغوش مرگ می رفتی پیش از آن که برای پیمان زناشویی به میدانِ مردانِ سلحشور بیایی.»
دیگر برادرم، اسپی تور گفت: «ای جمشید! ای صاحب رمه های خوب! این مرد را مقصر ندان. در اقلیمی بی صاحب، جنگاوری و سلحشوری کاری شایسته و بایسته نیست. بی دل و زهره بودن، سراپای مردمان این مرز و بوم را فراگرفته است. اکنون هیچ از خود پرسیده ای چرا می بایست پس از مرگ جانگداز پدرمان تهمورث، به دست دشمنان اهریمن صفت، تو و من و این خواهرانِ گرامی و برخی از سرداران و نامجویانِ این مجلس، چنین به دور از غوغا و هیاهوی قدرت و سلطنت به عیش و نوش بپردازیم و همنشین بی کارگان شویم؟»
دیگر خواهرم اَردوک گفت: «پدرمان تهمورثِ دیوبند، سی سال با دیوان و اهریمنان جنگید. او هرگز مجال نیافت با دبیران و اندیشه ورزان و سیاستگذاران پایه محکم دوستی بریزد تا پس از خود، آنان بین زنان و مردان پیرامون دربارش، شایسته ترین فرد را برگزینند و به پادشاهی بگمارند. آن زمان ما جوان بودیم و ناپخته، اما من اکنون خود...»
گفتم: «شایسته ترین کس پس از پدرمان تهمورث، برادر بزرگمان جمشید است که آوازه رمه های خوبش سینه به سینه در سراسر گیتی می گردد.»
اردوک و اسپی تور گفتند: «چون رمه های خوب می پروراند و املاک فراوان دارد؟»
گفتم: «صبح روزی که پیغام دادیم برای گردهمایی، پیش از طلوع آفتابِ عالمتاب، اهورامزدا، جمشید را فراخوانده است برای ماموریت های خطیر!»
هردو گفتند: «نشانه این فراخوانی چیست؟»
به جمشید نگریستم، و او سنگی چون گویی درخشان از صندوقچه ای چوبین بیرون آورد و پیش روی همگان گرفت. سنگی که در تاریکی شب می درخشید، یادآور ماه و خورشید بود در دستان پرقدرت جمشید. آن گاه ماده ای به دهان گرفت، پس آتش مشعل بالا سرش را بلعید و چون اژدهایی آتش را بیرون فرستاد. جمعی از بزدلان مسافتی گریختند...
اسپی تور و اردوک و دیگر سران طبرستانی و مازندرانی حاضر در مجلس به پا خواستند. پس گروه گروه پیش آمده زانوی ادب بوسیدند و تبریک و تهنیت گفتند. مردمان دورتر، با شنیدن این خبر هلهله سرداده هجوم آوردند که جمشید را بر سر دست گیرند و گرد میدان بگردانند ــ که چنین کردند و جمشید ایستاد بر شانه غلامان غول پیکر و گفت:
«چنانچه اهورا، آن دادار پاک در باب سروری من بر گیتی سخن گوید من نیز خواهش های فراوانی پیش روی او خواهم نهاد.»
اردوک گفت: «چنانچه اهورا خواهش تو نپذیرد چه؟»
جمشید پاسخ داد: «من با او سخن می گویم. حتی اگر نپذیرد از جسارت خود نمی هراسم. امّا چنانچه این سروری و پادشاهی را بر من ببخشاید به خوشوقتی خواسته های خویش را با او درمیان می گذارم. هرچند مردمانِ کوردل و ذلیل بپندارند این عمل زشت ترین اعمال بوده است در نزد اهورا.»
آن گاه فرمان داد ساز و دهل بنوازند تا نبردی دیگر بین آن دو جنگاور جوان صورت پذیرد... پیش از آغاز زورآزمایی، جمشید آن جنگاور خوش چهره را به سراپرده خود خواند. جوشنی ضخیم بر او پوشاند. یکی چند فن و ترفند و بدل جنگاوری و حلیه گری آموخت. چنان آراستش که گویی خود جمشید در دوره نوجوانی، و پانزده سالگی پا به میدان گذاشته است.
جوان عاشق پیشه که از عنایت جمشید برخود مطمئن گردید، در جنگ تن به تن چنان رشادتی از خود بروز داد که همگان در شگفت ماندند از آن همه نیرویی که در اندام باریک و بلندش نهفته بود... او پس از غلبه بر آن جنگاور سیاه چهره پرمو، به فرمان جمشید با یک ضربت نیزه، قلب حریف را از حرکت بازداشت، و شیراوژن نام گرفت. جمشید به او اَستری(۲) جایزه داد تا مایه سربلندی اش باشد.
جشن تا پاسی از شب ادامه یافت. تمامی زنان و مردان اجازه یافتند در غیاب ماه و ستارگان و مشعل ها، در یک بازی سرخوشانه جفتی تازه برای خود برگزینند. جمشید نوعروس را در ساحل رودخانه یافت. من داماد آینده را از پشت سراپرده خود دور فرستادم. اسپی تور و اردوک نیز هریک با دختر و پسری از سران محلی عقد مودت بستند.
طرفه آن که صبح گاه، نگهبانان، اَردوک را حوالی سراپرده جمشید یافتند که در پی ناکامی های مکرر مرا ناسزا می گفت... روز دیگر که عازم شهر می شدیم، جمشید، شیراوژن را فراخواند و به دست مباشر خود سپرد تا آموزش جنگاوری دهد و ادب بزرگان بیاموزد. خط فراگیرد و محاسبه املاک بداند... بار دیگر که بر چهره شیراوژن نگریستم دریافتم او و جمشید تا چه میزان شبیه یکدیگراند. گمان می بردم جمشید روزی از این شباهت سود می برد... هرگز قادر نبودم بدانم کی و کجا و چگونه.

مقدمه...

روزگاری بود که پی حسی ناشناخته، سراسر شهرهای باستانی فلات ایران را درمی نوردیدم. آن گاه که از گیجی، گنگی و دلسردی جان به لب شدم، در صبحی روشن و آفتابی، در ایام نوروز باستانی، در هتلی که به قصر و قلعه ای حصین می مانست، جمک [همسر جمشید جَم ]به دیدارم آمد. او با زیبایی چهره و سخنان دلفریب و رویاگونه اش بارها سحرم کرد. اندکی بعد که هنوز یاد و خاطره اش در ذهنم سماجت می کرد، قصه های پراکنده اش را با اسطوره ها و افسانه های به جا مانده در متون کهن و پژوهش های جدید تطبیق دادم تا منطقی امروزی تر بیابد و باورپذیرتر شود. گو که او خود مطمئن نبود که از مشاهداتش سخن می گوید یا از آنچه مردمان ایران زمین در طول قرن ها آرام آرام آن را ساخته و پرداخته اند. به هر حال...
پیش از خواندن لازم می دانم به جهت درک روشن تر از روایت به یکی چند نکته اشاره کنم. اول آن که در چارچوب این اسطوره، دیوان زاده اهریمن اند. امّا الزاما اهریمن نیستند و آن کس که با دیو می جنگد، نمادی است از اهورا مزدا... دیوان مردنی اند و اهریمن چون اهورا تا روز رستاخیز زنده می ماند. دیگر آن که از خلال صحبت ها دریافتم جمک، زنی است اصولی که بر اثر سیاست زمانه و همدلی با جمشید، همسوی تفکرات او شده است. به دیگر سخن، طی توافقی آشکار و پنهان پذیرفته است سوار بر امواج خیال، نخست اسطوره نویس سپس اسطوره ساز زمانه خود باشد.
کمی بغرنج است ولی چاره چیست؟ بپذیریم که هر اسطوره قواعد خاص خودش را دارد چه زن راوی آن باشد چه مرد... در زامیاد یشت [اوستا] فر ایزدی فروغی است ایزدی، به دل هرکه بتابد از همگنان خود برتری یابد. از پرتو این فروغ است که شخص به پادشاهی رسد، شایسته تاج و تخت گردد، آسایش گستر و دادگر شود و همواره کامیاب و پیروزمند باشد. و نیز از نیروی این نور است که کسی در کمالات نفسانی و روحانی کامل گردد و از سوی اهورامزدا به پیامبری برگزیده شود... فر ایزدی، فری است که از چهارپایان و گله و رمه و ثروت و شکوه برخوردار و بخشنده خرد و دانش و دولت و درهم شکننده غیر ایرانی است... پادشاهان به فر ایزدی و روشنی جان و پاکی تن و بزرگی اصل و دولت ــ که در خاندان ایشان از قدیم الایام بوده باشد ــ پادشاهی توانند کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب جمشید و جمک (سرگذشت جمشید شاه، نخستین پادشاه آریائیان)

خوب بود
در 3 روز پیش توسط moh...ehr