قابله آرام برخاست و آوای استخوان های زانویش بلند شد و خود را تلو تلو خوران تا در چادر کشید. دور و بر چادر را استوار کرد، سوی بیستر رفت رو انداز را برداشت و سر بچه را دید. زود دست به کار شد و زن از ترس تکانی خورد.
اکبر شاه دست هایش را از پشت به هم انداخته بود و در ا تاقش پایین و بالا می رفت. رخسارش از خشم سرخ شده بود. در ته اتاق ناگهان چنان تند برگشت که دم شال ابریشمی اش درد هوا پر زد. پادشاه سوی مرد خاموشی که آنجا نشسته بود خزید. ما نمی توانیم با شرط های شاهزاده کنار بیاییم. آوایش از خشم می لرزید.