پیش فروش کتاب صوتی هنر شفاف اندیشیدن
Loading

چند لحظه ...
کتاب داستان‌های کفدستی

کتاب داستان‌های کفدستی

نسخه الکترونیک کتاب داستان‌های کفدستی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

نقد و بررسی کتاب داستان‌های کفدستی

درباره کتاب داستان‌های کفدستی

کتاب «داستان‌های کفدستی» مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه نوشته‌ی «یاسوناری کاواباتا»، نویسنده‌ی معروف ژاپنی است. سبک این داستان‌ها متفاوت است، برخی از آن‌ها واقع‌گرا و برخی از آن‌ها در سبک ادبیات فانتزی است. اولین داستان این کتاب بانام «نقطه‌ی روشن» در سال 1923 نوشته شده است. در این داستان پسری بیست‌وچهار ساله در مهمان‌خانه‌ای ساحلی نشسته و به دختری زل زده است. او از همان دوران کودکی که خانواده‌اش را از دست داده به زل زدن به آدم‌ها و نقاط دوردست عادت کرده است. ناگهان او با نگاه و لبخند دختر روبه‌رو می‌شود.

داستان دوم کتاب بانام «ظرف ضعیف‌تر» در سال 1924 منتشر شده است. این داستان کوتاه درباره‌ی مجسمه‌ی کانن، خدای بودائیان است که در مقابل یک عتیقه‌فروشی بنا شده است. پسرک جوان هر زمان که قطار از کنار این مجسمه عبور می‌کند، افتادن و شکستن آن را تصور می‌کند. او آن‌قدر به تکه‌تکه‌های افتاده‌ی این مجسمه بر روی زمین فکر می‌کند که شبی شکستن آن را در خواب می‌بیند و دست سرد سرامیکی مجسمه را حس می‌کند.

داستان‌های کوتاه کتاب «داستان‌های کفدستی» گاهی تنها یک صفحه هستند. «یاسوناری کاواباتا» این داستان‌ها را با زبانی نافذ و تأمل‌برانگیز نگاشته و مفاهیم بنیادی همچون عشق، تنهایی و انزوا را به تصویر کشیده است. این داستان‌ها از ارزش ادبی بالایی برخوردار هستند و مطالعه‌ی آن‌ها برای دوستداران داستان کوتاه و ادبیات ژاپن جالب و خواندنی است. این کتاب شامل بیش از چهل داستان کوتاه است که برخی از آن‌ها عبارت‌اند از : ماجرای صورت مرده، سرسره سنگی، سنجد دزدی، نگرش فرزند، ملخ و جیرجیرک، اره و تولد بچه، ماجرای کلاه، مادر، جاودانگی، اسب سفید، زمین، بالای درخت، باران پاییزی و برف.  

درباره یاسوناری کاواباتا

«یاسوناری کاواباتا» نویسنده‌ی ژاپنی در 11 ژوئن سال 1899 در اوزاکا به دنیا آمد. او در کودکی خانواده‌اش را از دست داد و در جوانی تحصیل در رشته‌ی ادبیات دانشگاه امپراتوری توکیو را دنبال کرد. او از دهه‌ی بیست میلادی نوشتن را آغاز و سال 1925 اولین اثرش را منتشر کرد. او تمامی زندگی‌اش را وقف نوشتن کرد و بیش از ده‌ها داستان کوتاه نوشت. او در سال 1968 به‌عنوان نخستین ژاپنی موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات شد و به شهرت جهانی رسید. «کاواباتا» درنهایت پس از چند سال بیماری در 16 آوریل سال 1972 خودکشی کرد. «یاسوناری کاواباتا» نویسنده‌ی برجسته‌ی ژاپنی از خودش آثار زیادی به‌جا گذاشت که برخی از آن‌ها ازجمله «پرنده‌باز» با ترجمه‌ی «گوهری راد»، «قلمرو رؤیایی سپید» با ترجمه‌ی «مجتبی اشرفی» و «کیوتو» با ترجمه‌ی «عباسپور» در ایران نیز منتشر شده‌اند. نسخه‌ی الکترونیک این آثار در سایت و اپلیکیشن فیدیبو برای خرید و مطالعه موجود است.

ترجمه کتاب داستان‌های کفدستی به زبان فارسی

کتاب «داستان‌های کفدستی» نوشته‌ی «یاسوناری کاواباتا» با ترجمه‌ی «محمدرضا قلیچ‌خانی» از سوی انتشارات کتاب‌سرای تندیس در سال 1391 منتشر شد که نسخه‌ی الکترونیک آن در همین صفحه از فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است. «محمدرضا قلیچ‌خانی» مترجم و پژوهشگر ادبی ترجمه‌ی چندین مجموعه داستان را در کارنامه‌ی کاریش دارد ازجمله آن‌ها می‌توان به «بازی‌های شبانه»، «شناخت هنر رمان» و «کشف‌های تصادفی در علم» اشاره کرد که نسخه‌ی الکترونیک آن‌ها در سایت و اپلیکیشن فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است.

در بخشی از کتاب داستان‌های کفدستی می‌خوانیم

چهار، پنج پیرزن که در کالسکه‌ای راجع به فراوانی محصول پرتقال در زمستان آن سال گپ می‌زدند.، خوابشان برد. اسب در حال یورتمه، دم‌اش را تکان تکان می‌داد. انگار سعی داشت پابه‌پای مرغان دریایی بر فراز دریا پیش برود.

کانزوی، کالسکه‌چی، عاشق اسبش بود. تنها کسی بود که در آن مسیر کالسکه‌ی هشت نفره داشت. او به تمیز و مرتب نگه داشتن کالسکه‌اش نیز شهرت داشت. وقتی به سربالایی‌ای می‌رسید، هميشه به خاطر اسب پایین می‌آمد. او از این‌که می‌توانست با چابکی پایین بپرد و خودش را به عقب کالاسه برساند پیش خودش خیلی کیف می‌کرد و به خود می‌بالید. حتی وقتی مشغول راندن کالسکه بود از تکان‌های آن می‌توانست وجود بچه‌ها را در عقب کالسکه حس کند. در چنین مواقعی به‌سرعت پایین می‌پرید و با بندانگشتانش تقه‌ای به سرشان می‌زد. به همین دلیل این کالسکه در مسیرش ضمن این‌که برای بچه‌ها جذابیت بسیاری داشت. باعث ترسشان هم می‌شد.

ولی امروز هرچه تقلا کرده بود، نتوانسته بود بچه‌ای را گیر بیندازد. اشکال کار در این بود که نمی‌توانست این متخلفان آشکار را،  که مثل میمون از عقب کالسکه‌اش آویزان بودند، بگیرد. معمولاً یواشکی مثل گربه پایین می‌پرید، و کالسکه را به حال خودش می‌گذاشت تا به راهش ادامه دهد و به بچه‌ها که می‌رسید، ضربه‌ای به سرشان می‌زد. بعد هم باافتخار به آن‌ها می‌گفت: «ای کله‌پوک‌ها.»

دوباره پایین پرید تا بچه‌ها را بگیرد. این سومین بار بود. دخترک دوازده.، سیزده ‌ساله‌ای داشت فرار می‌کرد و گونه‌هایش سرخ ‌شده بود. نفس‌نفس می‌زد و با هر نفسی شانه‌هایش بالا و پایین می‌شد و چشمانش برق می‌زد. پیراهن صورتی‌رنگی به تن داشت و ساق جوراب‌هایش پایین آمده و دور مچ پایش جمع شده بود. کفش به پا نداشت. کانزو چشم‌غره‌ای به او رفت. دخترک سرش را سمت دریا برگرداند. بعد دوان‌دوان دنبال کالسکه راه افتاد.

کانزو نچی کرد و به صندلی کالسکه‌ران برگشت. معمولاً با چنین زیبایی‌های نابی، مثل زیبایی این دخترک، برخورد نداشت. با خود گفت شاید این دخترک تازگی آمده و دریکی از ویلاهای تابستانی کنار ساحل زندگی می‌کند، البته مطمئن نبود. ولی از این‌که سه بار هم پایین پریده و نتوانسته بود او را بگیرد، ناراحت بود. دخترک یکی دو کیلومتری را پشت کالسکه آویزان بود. کانزو چنان عصبانی بود که حتی اسب نازنین‌اش را تازیانه هم زد تا تندتر برود.

کالسکه وارد روستای کوچکی شد. کانزو شیپور کالسکه را به صدا درآورد و اسب سرعت گرفت. پشت سرش را که نگاه کرد، دخترک را دید که با موهای پریشان روی شانه می‌دود. یک لنگه از جوراب‌هایش در دستش تاب می‌خورد.

مشخصات کتاب داستان‌های کفدستی

نظرات کاربران درباره کتاب داستان‌های کفدستی

درستش قصه‌های کف دستیه
در ۵ ماه پیش توسط Saeid RP ( | )
عالی
در ۲ سال پیش توسط kim...r93 ( | )