Loading

چند لحظه ...
کتاب نمی‌‌دونم کجاست

کتاب نمی‌‌دونم کجاست

نسخه الکترونیک کتاب نمی‌‌دونم کجاست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق اپلیکیشن رایگان فیدیبو در دسترس است. همین حالا دانلود کنید

با کد تخفیف hifidibo این کتاب را در اولین خریدتان با ۵۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان ارزان‌تر بخرید!

نقد و بررسی کتاب نمی‌‌دونم کجاست

درباره کتاب نمی‌‌دونم کجاست

مجموعه داستان «نمی‌‌دونم کجاست» نوشته‌ی «پويا مهدوی زاده» سال 1390 منتشر شد. این کتاب شامل هفت داستان کوتاه است که عبارت‌اند از غریزه، پیرمرد، تندیس، آپارتمان، نمی‌دونم کجاست، بالای بلندترین درخت، گفت و خندید و خب هر کی یه جوره. داستان اول این کتاب، بانام «غریزه» قصه‌ی دو نوجوان سرکش و کنجکاو به نام‌های «تامی» و «جیمی» هست. این دو پسر بازیگوش به مدرسه نرفته‌اند و در یکی از کوچه‌های باریک شهر در حال بازی هستند. وسط بازی آن‌ها جوان یاغی و مستی به‌سرعت رد می‌شود که چهار افسر پلیس به دنبالش هستند، در این کشاکش بین افسران پلیس برای دستگیری مجرم، افسرم چهارم تعادلش به هم می‌خورد. زمین خوردن افسر پلیس زندگی و سرنوشت «تامی» و «جیمی» را دستخوش تغییرات بزرگی می‌کند زیرا هفت تیرش بدون آنکه متوجه شود، از کمرش باز می‌شود. «تامی» و «جیمی» با هیجانی خاص اسلحه را برمی‌دارند و برای رها کردن تیرها به یکی از باغ‌های دورافتاده و متروک شهر می‌روند. رفتن آن‌ها به باغ و خالی کردن اسلحه از هفت تیر باقی داستان «غریزه» را شکل می‌دهد.

داستان دوم کتاب بانام «پیرمرد» درباره‌ی پیرمرد و پیرزنی است که در آستانه‌ی ازدواج پسرشان هستند. پیرزن داستان مریض‌احوال و ساعت‌های زیادی را در خواب است. پیرمرد داستان وظیفه‌ی پرستاری و پخت‌وپز را بر عهده دارد و تمام روزش را با همسرش می‌گذراند. پیرزن دو روز قبل از عروسی پسرش می‌میرد ولی پیرمرد این مرگ را باور نمی‌کند. پیرمرد به پسرشان که روزهای خوشی را سپری می‌کند هیچ خبری در رابطه با مرگ مادرش نمی‌دهد و با جنازه‌ی پیرزن زندگی را ادامه می‌دهد. او هر روز برای همسرش غذا می‌پزد و او را می‌شوید و لباس نو بر تنش می‌کند. او منکر مرگ زنی است که بیش از چهل سال با یکدیگر زندگی کرده‌اند. مواجهه پسر این خانواده با پدر و مادرش در روز عروسی‌اش باقی داستان «پیرمرد» از مجموعه داستان «نمی‌‌دونم کجاست» را شکل می‌‌دهد.

«پويا مهدوی زاده» نویسنده و بازیگر ایرانی نویسنده‌ی مجموعه داستان «نمی‌‌دونم کجاست» تحصیلاتش را در رشته‌ی ادبیات نمایشی به سرانجام رسانده است. او پس از پایان تحصیلاتش فعالیت در سینما و تلویزیون را آغاز و در چندین سریال و فیلم سینمایی به‌عنوان بازیگر حضور پیدا کرد، برای مثال او در فیلم  سینمایی «قانون مورفی» ساخته «رامبد جوان» و سریال «دوردست‌ها» به کارگردانی «جواد ارشاد» حضور داشت. «مهدوی زاده» علاوه‌بر فعالیت در سینما به ترجمه و نوشتن داستان نیز مشغول است. مجموعه داستان «نمی‌‌دونم کجاست» از این نویسنده از سوی انتشارات کتاب‌سرای تندیس منتشر شده است و نسخه‌ی الکترونیک آن در سایت و اپلیکیشن فیدیبو برای خرید و دانلود موجود است.

در بخشی از کتاب نمی‌‌دونم کجاست می‌خوانیم

تامی که از شدت سوزش و ناباوری شروع کرده بود به بلند بلند فحش دادن، لیله کنان خودشو به جیمی که از شدت هیجان سرخ شده بود و توجاش میخکوب شده بود رسوند و هفت تیر از دستاش جدا کرد و رفت عقب ترو بی‌درنگ از سرخشم و کینه اسلحه رو به سمت جیمی گرفت و تا جیمی به خودش اومد یه سوزش شدیدی توی بازوی دستش احساس کرد و با این که حسابی می‌سوخت، خیلی مشتاق زل زد به خونی که از بازوی خودش و پای تامی بیرون می‌جهید.

این جهش خون، همون چیزی بود که هیجان ناشناخته‌ی درونش رو راضی می‌کرد.

تامی همین طور که ناسزا می‌گفت اسلحه رو گذاشت کف دست جیمی و گفت که بیا نوبت توئه، آشغال عوضی بی‌وجدان... جیمی هم دوباره اسلحه رو به سمت تامی گرفت که نشسته بود و چشمش به ساعتش بود و می‌گفت که تا نیم ساعت دیگه باید برگردن خونه و هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که احساس کرد چیزی از درون، اعضاء شکمشو گاز گرفت..

جیم که نمی‌تونست جلوی خودشو بگیره و به قوای ماورائی داشت هدایتش می‌کرد. این بار زده بود به شکم تام و اون هم دستشو گرفت روی زخم تا بلکه بتونه جلوی خونریزیش رو بگیره و جیم که دید تامی دیگه نمی‌تونه بلند بشه، خودش اومد بالا سرش و اسلحه رو داد به تامی...

تام هم از شدت عصبانیت تا هفت تیر رو گرفت، از لجش از همون فاصله‌ی نزدیک شلیک کرد به سینه‌ی جیم و جیم هم پهلو به پهلوی تامی روی زمین افتاد.

راستش دیگه هردوشون کمی از اوضاع پیش اومده دلواپس بودن و سوزش جای گلوله‌ها دلواپسی شون رو بیش‌تر می‌کرد.

ولی چه می شه کرد که به هر حال هنوز سه تا تیر دیگه مونده بود و هیجان نوظهورشون نیاز به ارضاء شدن داشت.

باز نوبت جیم بود که هر بار مکث زیادش حوصله‌ی تام رو سر می‌برد.

تام حسابی ضعف کرده بود و گرسنه شده بود و فقط به این فکر بود که اگه تا نیم ساعت دیگه خونه نباشه، از نهار خبری نخواهد بود.

جیم این بار تیرش رو زد به جایی نزدیک قلب تامی و تام که دیگه حالا خیلی عجله داشت و امونش هم از سوزش تنش بریده بود، در تلافی، تیری به شکم جیمی زد.

دیگه جایی از لباسشون نبود که از خون قرمز نشده باشه و این یعنی یه دردسر حسابی توی خونه. ولی به خوش گذرونیش می‌ارزید.

تیر آخر مونده بود و هیچ کدوم نای تاس ريختن نداشتن.

تام که هفت تیر دستش مونده بود همون طور که روی زمین افتاده بود، نگاهی به آسمون و شاخه‌های بالای درختا انداخت و چشمش که به زور باز مونده بود، افتاد به یه جوجه کلاغ و چون دیگه هیچ کدوم توان پرتاب سنگ نداشتن، تیر آخر رو حواله‌ی جوجه کلاغه‌ی بیچاره کرد.

مشخصات کتاب نمی‌‌دونم کجاست

نظرات کاربران درباره کتاب نمی‌‌دونم کجاست