فیدیبو نماینده قانونی انتشارات ناهید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برادران کارامازوف

کتاب برادران کارامازوف
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب برادران کارامازوف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برادران کارامازوف

قلمرو تخیلی برادراان کارامازوف از دو دنیا تشکیل شده است: دنیای معموی و دنیای صومعه. شیوه روایت، این دو دنیا را به هم پیوند می دهد. در دنیای صومعه، پدر زوسیما مریدانش را وا داشته است گناهان خود را به صدای بلند ود ر جمع برادران اعتراف کنند و همین شیوه را آلیوشا، که بین دو دنیا آمد و رفت می کند به دنیای معمولی آورده است. به این ترتیب که جملگی اشخاص اصلی در برابر آلیوشا زبان به گفتار می گشایند و اسرار دل خویش هویدا می کنند. و همین سبب می شود که توالی روایت میتوس یا پلات پیش برود و سر ضمیر اشخاص اصلی داستان بر خواننده عیان شود.

ادامه...

بخشی از کتاب برادران کارامازوف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

کتاب هشتم. میتیا

فصل اوّل: کوزما سامسانف

امّا دمیتری فیودوروویچ، که گروشنکا در کار بال گشودن به سوی زندگی تازه، واپسین درودش را برای او بر جای نهاده بود و «فرمان» داده بود مبادا آن یک ساعت عشق را لحظه ای هم از یاد ببرد خبر نداشت بر سر گروشنکا چه آمده است و سخت در هیجان و تب وتاب بود. دو روز اخیر را در چنان حالت ذهنی غیرقابل تصوّری قرار داشت که امکان داشت بر اثر تب مغزی به بستر بیماری بیفتد، یعنی این را خودش بعدا گفت. آلیوشا نتوانسته بود صبح روز پیش او را پیدا کند، و برادر ایوان هم همان روز به دیدن او در میخانه موفّق نشده بود. همسایگانش هم به دستور او، رفت و آمدش را برملا نمی کردند. آن دو روز را به هر سو دویده و به قول بعدی خودش «در حال کشمکش با سرنوشتش و کوشش در راه نجات خودش،» سر کرده بود. و حتّی چند ساعتی را برای کاری عاجل به سرعت برق از شهر بیرون رفته بود، گو اینکه چشم برداشتن از گروشنکا یک لحظه هم برایش سخت گران بود. این مطلب را بعدها به تفصیل بازگفت، که با مدارک مستند تایید گردید. امّا در حال حاضر اکتفا می کنیم به ذکر وقایع بسیار اساسی آن دو روز سهمناک، که طلایه دار فاجعه ای هولناک بود و بسی ناگهانی بر سرش فرود آمد.
هرچند که گروشنکا، به راستی، یک ساعتی را از سر صدق و صفا به او مهر ورزیده بود، گاهی با سنگدلی و بی رحمی عذابش می داد. بدتر از همه اینکه نمی دانست گروشنکا چه در سر دارد. در سلطه گرفتنش با زور یا مهربانی هم محال بود: تن به هیچ چیز نمی داد. تنها نتیجه اش این می شد که به خشم می آمد و یکسره از او رو برمی تافت، این را به خوبی می دانست. حدس می زد، و کاملاً هم درست، که گروشنکا نیز مرحله ای از جدال درونی را می گذراند و در حالت بلاتکلیفی قرار گرفته است و ذهنش را متوجه انجام کاری کرده است و تکلیفش را نمی داند. بنابراین با دلی فرو ریخته دریافت که گروشنکا لحظاتی حتما از او و عشق آتشینش متنفّر می شود. شاید هم چنین بود، امّا از مایه پریشانی گروشنکا سر درنمی آورد. نزد او این سوال عذاب دهنده بین خودش و فیودورپاولوویچ قرار داشت.
ضمنا همین جا باید به یک واقعیت مسلّم توجه کنیم: به شدت باورش شده بود که فیودورپاولوویچ از گروشنکا می خواهد به کابین اش درآید، شاید هم چنین درخواستی کرده بود، و لحظه ای هم باورش نمی شد که آن پیر عیاش دل به این بسته باشد که با سه هزار روبل به هدفش دست یابد. میتیا با شناخت از گروشنکا و خصلت او به این نتیجه رسیده بود. به همین سبب بود که گاه و بیگاه یقین می کرد که مایه تمام پریشانیهای گروشنکا این است که نمی داند کدامشان را انتخاب کند، و کدام بیش تر به نفعش است.
عجبا که طی آن روزها لحظه ای هم به ذهنش نرسیده بود که در فکر بازگشت قریب الوقوع «افسر» باشد، یعنی همان فردی که اثری بسیار مشئوم در زندگی گروشنکا داشت، و رسیدنش را گروشنکا با هیجان و هراس بسیار انتظار می کشید. راستش اینکه اخیرا گروشنکا درباره آن خموشی گزیده بود. با این همه، میتیا از نامه ارسالی یک ماه پیش رهزن گروشنکا اطلاع کامل داشت، و از لبان خود او شنیده بود. تا حدودی هم می دانست محتوای نامه چیست. گروشنکا در لحظه ای از نفرت آن را نشانش داده بود، امّا در کمال شگفتی دیده بود اهمیت چندانی به آن نمی دهد. گفتن اینکه چرا چنین بود، دشوار است. شاید، وحشت دژخیمی جدال با پدر خودش بر سر این زن به قدری تسخیرش کرده بود که از تصوّر خطری هراسناک تر عاجز بود. به هر صورت، به خواستگاری که پس از ناپدید شدن پنج ساله ناگهان سر و کله اش پیدا شود باور نداشت، تا چه رسد به آمدن برق آسایش. به علاوه، در نخستین نامه این «افسر» که میتنکا رویت کرده بود، به امکان دیدار رقیب تازه اش اشارتی بسیار سربسته رفته بود. نامه بسیار نامشخص و آب و تاب دار و پر از احساسات بازی بود. باید توجه داشت که گروشنکا آخرین خطهای نامه را، که در آن به بازگشت او مشخص تر اشاره رفته بود، از میتیا پنهان داشته بود. به علاوه، بعدها یادش آمد، در آن لحظه در چهره گروشنکا متوجّه حقارتی غیر ارادی برای این گمگشته سیبریه ای شده بود. گروشنکا از آنچه بعدا بین او و این رقیب گذشته بود، چیزی به میتیا نگفت. و این بود که اندک اندک وجود این افسر را به کلی از یاد برده بود. احساس می کرد هرچه بعدا پیش بیاید و اوضاع و احوال هر شکلی به خود بگیرد، جدال نهایی او با فیودورپاولوویچ نزدیک است و پیش از هر چیز دیگر، درباره آن باید تصمیم گرفته شود. با دلی فروریخته هر لحظه تصمیم گروشنکا را انتظار می کشید و همواره باور داشت که یکبارگی، بر اثر انگیزه آنی، صورت عمل به خود می گیرد. به یکباره به او می گوید: «مرا با خود ببر، تا ابد مال توام،» و همه چیز تمام می شود. او هم در چنگش می گیرد و با خود به آن سر دنیا می بردش. آه، آن وقت درجا با خود می بردش، به دور دورها، اگر نه به آن سر دنیا، به دورترین نقطه روسیه، آنگاه به زنی می گیردش و همراه او با نامی مستعار سر و سامان می گیرد، طوری که دیاری از آنها چیزی نداند، آنجا، این جا، یا هرجا. آن وقت، آه، آن وقت، زندگی تازه ای آغاز می شود! هر لحظه با التهاب، خواب این زندگی متفاوت و سامان یافته و «فضیلت بار» را («باید، باید فضیلت بار باشد») می دید. تشنه این رستاخیز و نوشدگی بود. از دست مرداب کثیفی، که به اختیار خویش در آن فرو شده بود، عاصی شده بود و مانند بسیاری از آدمها در چنین مواردی، بیش از هر چیز به تغییر مکان دل بسته بود. اگر به خاطر این آدمها نبود، اگر به خاطر این شرایط نبود، اگر از این مکان نفرین شده پر می کشید و دور می شد ــ تولّدی تازه می یافت، به راهی نو وارد می شد. این بود چیزی که به آن ایمان داشت و برایش بی قراری می کرد.
امّا این آرزومندی به امکان اوّلی بستگی داشت، یعنی حل شدن مسئله به خیر و خوشی. امکان دیگری هم بود، پایانی متفاوت و خوفناک. ناگهان ممکن بود گروشنکا به او بگوید: «برو پی کارت. همین حالا با فیودورپاولوویچ به توافق رسیده ایم. می خواهم زنش بشوم و تو را نمی خواهم» ــ و آن وقت... امّا آن وقت... اما میتیا نمی دانست که آن وقت چه پیش می آید. تا آخرین ساعت هم نمی دانست. این را لازم است به نفع او بگوییم. قصد معینّی نداشت، نقشه جنایتی را هم نریخته بود. تنها کارش پاییدن و چشم چشم کردن در میانه عذاب بود، و در همان حال خودش را برای امکان اوّلی آماده می کرد، یعنی حل شدن سرنوشتش به خیر و خوشی. در واقع، هر اندیشه دیگری را از خود دور می کرد. امّا برای چنان پایانی، دلهره ای کاملاً متفاوت سر برکرد، مشکلی تازه و اتّفاقی، و در عین حال مشئوم و ناگشودنی، چهره نمود.
اگر گروشنکا درمی آمد که «من مال توام، مرا با خودت ببر،» چگونه می توانست او را با خود ببرد؟ امکانات و پول از کجا می آورد؟ درست در همین زمان بود که تمام منابع درآمد از جانب فیودورپاولوویچ، کمک هزینه هایی که سالیان سال بی وقفه ادامه یافته بود، قطع شد. البتّه گروشنکا پول داشت، امّا میتیا غرور فوق العاده ای نسبت به این موضوع از خود نشان داد؛ می خواست او را ببرد و با هزینه شخص خودش، و نه با هزینه او، زندگی تازه ای را با او شروع کند. تصوّر گرفتن پول او را به ذهنش راه نمی داد، و از این اندیشه چندشش می شد. این واقعیت را بسط نمی دهم و در این جا به تحلیلش نمی پردازم، تنها به این گفته اکتفا می کنم که در آن لحظه موضع گیریش چنین بود. چه بسا که این همه به طور غیرمستقیم و ناخودآگاه از نیشهای پنهانی وجدانش به خاطر برداشتن ناشرافتمندانه پول کاترینا ایوانا نشات گرفته باشد. همان گونه که بعدا توضیح داد، احساسش در آن هنگام چنین بوده: «نسبت به یکیشان آدم بی سر و پایی بوده ام، و باز هم نسبت به آن دیگری آدم بی سروپایی خواهم بود. و هنگامی که گروشنکا این را بداند، برای چنان آدمی بی سروپا اهمیتی قائل نخواهد بود.» پس باید از کجا امکانات را به دست بیاورد، از کجا آن پول مشئوم را به دست بیاورد؟ بدون آن، همه چیز از دست می رفت و کاری صورت نمی گرفت، «آن هم تنها به این دلیل که پول نداشتم. زهی مایه شرم!»
پیشاپیش بگویم که او، شاید، می دانست کجا پول را به دست بیاورد، می دانست، شاید، که در آن لحظه محل پول کجاست. از این موضوع در این جا بیش از این نمی گویم، چون بعدا روشن می شود. امّا گرفتاری اصلیش را، ولو سربسته هم ناچارم توضیح بدهم، در این واقعیت نهفته بود که برای تصاحب پولی که از آن باخبر بود و حق گرفتن آن را داشت، نخست باید سه هزار روبل کاترینا ایوانا را برمی گرداند ــ وگرنه «جیب بر و بی سروپایی بیش نیستم، و نمی خواهم زندگی تازه را مثل آدمهای بی سروپا شروع کنم.» پس بر آن شد که برای بازگرداندن آن سه هزار روبل به کاترینا ایوانا زمین و زمان را به هم بزند. به آخرین مرحله این تصمیم، تنها در آخرین ساعات رسیده بود، یعنی پس از آخرین گفتگویش با آلیوشا، دو روز پیش، در شاهراه، عصر همان روزی که گروشنکا به کاترینا ایوانا توهین کرده بود و میتیا، پس از شنیدن آن از زبان آلیوشا، اقرار کرده بود که بی سروپایی بیش نیست، و از او خواسته بود این را به کاترینا ایوانا بگوید، البتّه «در صورتی که مایه تسلّی خاطرش باشد.» آن شب، پس از جداشدن از برادرش، در جنون خویش احساس کرده بود که «آدم کشی و دزدی» بهتر از این است که «نتوانم بدهی ام را به کاتیا بپردازم. ترجیح می دهم همگی دزد و قاتلم بینگارند، رفتن به سیبری را بهتر از این می دانم که کاتیا حق داشته باشد بگوید فریبش دادم و پولش را دزدیدم، و از پولش استفاده کردم تا با گروشنکا فرار کنم و زندگی تازه فضیلت باری را شروع کنم! این کار را نمی توانم بکنم!» میتیا، با به هم فشردن دندانهایش، این چنین تصمیم گرفت، چه بسا هم که گاه و بیگاه خیال می کرد عقلش را از دست داده است. امّا در همین حین به کشمکش ادامه می داد...
و عجیب این که، هر چند آدم خیال می کرد چیزی جز نومیدی برای او بر جای نمانده ــ چون برای تامین کردن چنان پولی چه شانسی داشت؟ ــ تا پایان در این امید پای می فشرد که آن سه هزار روبل را به دست می آورد و با پای خود به پیش او می آید، تو گویی که از آسمان پایین می ریزد. و این درست حکایت کسانی است که، مانند دمیتری فیودوروویچ، کاری با پول نداشته اند، جز نفله کردن چیزی که به ارث به آنان رسیده است و از نحوه کسب پول بی خبرند. دو روز پیش، بلافاصله پس از آن که از آلیوشا جدا شده بود، موجی از واهی ترین تصورّات برذهنش غلبه یافت، و افکارش را در گره کور اغتشاش انداخت. برای همین بود که نخست به سودای جنون آمیزی اندیشید. و شاید برای آدمهایی از جنم او در چنان شرایطی، محال ترین و واهی ترین نقشه ها اوّل از همه می آید و عملی تر از هر چیز دیگر می نماید.
ناگهان تصمیم گرفت به سراغ سامسانف برود، همان تاجری که حامی گروشنکا بود، و «نقشه»ای را به او عرضه کند، و به وسیله آن تمام پول مورد نیاز را درجا از او بگیرد. در ارزش تجاری نقشه اش ذرّه ای تردید نداشت و تنها بی اطمینانیش از این بود که سامسانف با چه دیدی به نقشه او نگاه می کند. هر چند که میتیا این تاجر را به قیافه می شناخت، با او آشنا نبود و به عمرش همکلامش نشده بود. امّا به دلیلی ناشناخته، از مدّتها پیش این باور را در دل پرورانیده بود که این هرزه پیر، که در آستانه مرگ قرار داشت، شاید اکنون اعتراض نداشته باشد که گروشنکا در موقعیتی آبرومند قرار گیرد و با مردی ازدواج کند که «به او متکی باشد.» و باور داشت که نه تنها اعتراض نمی کند، بلکه آرزویش هم همین است، و اگر بخت یاری کند، دست یاری هم دراز می کند. از شایعه، یا شاید از کلمات اتفاقی گروشنکا دستگیرش شده بود که امکان دارد پیرمرد برای گروشنکا او را به فیودور پاولوویچ ترجیح بدهد.
شاید بسیاری از خوانندگان رمانم احساس کنند که دمیتری فیودوروویچ در دل بستن به چنان کمکی، و در آماده شدن برای گرفتن عروس از دست حامیش، خامی و عدم ظرافت زیاد از خود نشان داد. همین قدر یادآور می شوم که میتیا گذشته گروشنکا را به چشم چیزی کاملاً تمام شده نگاه می کرد. به آن گذشته به چشم دلسوزی بی پایان نگاه می کرد و با تمام جوشش عشقش به این نتیجه رسید که اظهار محبت گروشنکا و قبول او به همسری، مَطلعِ گروشنکای جدید است و دمیتری فیودوروویچ جدید، عاری از رذایل و سرشار از فضایل. بر یکدیگر می بخشایند و زندگیشان را تر و تازه شروع می کنند. و امّا کوزما سامسانف را دمیتری به چشم آدمی نگاه می کرد که تاثیر مشئومی بر آن گذشته دور گروشنکا داشته است، هر چند که گروشنکا هیچ گاه دوستش نداشته بود، و اکنون هم به گذشته تعلق داشت، به کار نمی آمد و، به اصطلاح، لاوجود بود. به علاوه، میتیا به چشم مرد به او نگاه نمی کرد، چون بر همه مردم شهر معلوم شده بود که کشتی شکسته ای بیش نیست، و رابطه اش با گروشنکا خصلتشان را تغییر داده و رابطه کنونی آنها رابطه پدرفرزندی است، و از مدّتها پیش بر همین منوال بوده است.
به هر صورت، میتیا در این باره سادگی بسیاری از خود نشان می داد، چون به رغم تمام بدیهایش، آدم ساده دلی بود. از سادگیش همین بس که سخت باورش شده بود کوزمای پیر، در آستانه رخت بستن به سرای دیگر، صادقانه از روابط گذشته اش با گروشنکا توبه می کند، و گروشنکا دوست و حامی سرسپرده ای جز این پیرمرد بی آزار کنونی در این دنیا ندارد.

نظرات کاربران درباره کتاب برادران کارامازوف

میتیا با حالتی تشنج آلود شانه هایش را بالا برد و سرش را تکان داد.با شتابی ناگهانی گفت:0 آلیوشای عزیز وقت آنست که بروی.سرپرست زندان دارد توی حیاط داد میزند.همین حالا به این جا می آید.دیر کرده ایم؛بی قاعده است.سریع بغلم کن.مرا ببوس.جان دلم،بر من صلیب بکش،به خاطر صلیبی که فردا باید بر دوش بکشمپدری چون کارامازوف پیر مقتول را نمی توان پدر نامید،شایستگی این نام را ندارد.دوست داشتن پدری نالایق عبث و محال است.عشق را نمی توان از هیچ آفرید:فقط خدا می تواند از هیچ،چیزی بیافریندقانونی برای خدا وجود ندارد.هر جا بایستد همان جا مقدس است
در 9 سال پیش توسط Meh...ani
اگرچه که داستایوفسکی همیشه از محبوب ترین نویسنده های مورد علاقه ام بوده ، اما کتاب برادران کارامازوف را برخلاف بسیاری از هواداران کتاب اثر تاثیر گذاری نمی دانم ... یعنی وقتی با جنایت و مکافات آنر مقایسه می کنم بی تعارف محلی از اعراب برایم باقی نمی ماند
در 9 سال پیش توسط Pej...ion
یکی از بهترین رمان هایی که خواندم
در 1 سال پیش توسط پ.ن م
فوق العاده بود !
در 5 سال پیش توسط Del...Mhd
جلد اول نسبت به جلد دوم جذاب تر بود...
در 1 ماه پیش توسط mah...i74
عالی
در 2 ماه پیش توسط مجتبی کاظمی
درود فیدیبو از طرح تخفیف تون ممنون ایـن نسخه چاپی را خیلی وقت پیش خواندم ترجمه روانی داره پیشنهاد میکنم تهیه کنید و این لیــست ۴۰%تخفیف تا اول دی ماه قرار بدین آخه کی الان پول تهیه کتاب داره همه تخفیف هاتون را نزارید برای زمانیـکه کفگیرمون به تـــــه دیگ خورده ...
در 1 سال پیش توسط §a€id ®@F€¡
بی نظیر شاهکار پرصلابت
در 2 ماه پیش توسط Arash Saffari
اثری شکوهمند تسلط داستایفسکی در شناخت و پرداخت حیرت آور است
در 1 سال پیش توسط محمدحسین گمار
ترجمه عالی ، داستان عالی ، عاشششق داستانای روسی ام چون پر از شخصیت و اتفاقات جورواجوره
در 1 سال پیش توسط گل پری بانو