فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرزمین نوچ

کتاب سرزمین نوچ

نسخه الکترونیک کتاب سرزمین نوچ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۶۸۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سرزمین نوچ

دفتر کلاس اول دبستان، دست خط های کج و معوج، نقاشی، کاردستی، آرشیو مجله ها و روزنامه ها، آلبوم عکس ها، خنزر پنزرهایی که سال ها از این خانه به آن خانه کشیدی حالا باید تکلیفش را مشخص کنی، وقتی تصمیم به مهاجرت می گیری. دو تا چمدان بیست و سه کیلویی، نه قدرت تحمل این همه خاطره را دارد و نه تو می توانی دل بکنی از همه چیزهایی که زمانی دلخوشی تمام زندگی ات بود. وقتی آرش و صنم ایران را ترک می کردند، نمی دانستند مهاجرت به آمریکا با اتفاق های غیر منتظره، شادی ها و تلخ کامی های بزرگ همراه است. کیون ارزاقی در سرزمین نوچ بخشی از زندگی ایرانیان ساکن آمریکا را به شکلی واقعی و زنده ترسیم کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سرزمین نوچ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

«برای آخرین بار از مسافرین پرواز شماره ۶۰۲ هواپیمایی لوفتانزا به مقصد فرانکفورت درخواست می شود جهت کنترل و بازرسی مدارک و گرفتن کارت پرواز، به سالن اصلی مراجعه کنند.»
خانم چادری که توی اتاقک شیشه ی، پشت دستگاه فراخوان نشسته این بار متن را به انگلیسی می خواند و بعد از اینکه خمیازه ی بلندی می کشد، از پیدا شدن دختر بچه ی هفت ساله ای به نام سحر خبر می دهد که برای پدر و مادرش بی تابی می کند.
فرودگاه شلوغ است. هر مسافری را چند نفر همراه دوره کرده اند. تابلوهای تبلیغاتی انواع گوشی های موبایل، تلویزیون، فرش تبریز و زعفران مشهد با بد سلیقگی به دیوار آویزان است. نمی دانم مشاور تبلیغاتی پوشک بچه ی «مای بی بی» خبر دارد که تابلوی محصولاتش در فرودگاه مهرآباد هم نصب شده است!
همه با هم حرف می زنند. کسی متوجه ام نیست. چند باری با صنم چشم تو چشم می شویم، ولی زود نگاه مان را از هم می دزدیم. دو سه تا از کتاب هایی را که به خاطر سنگینی بار مجبور شدم قبل از تحویل چمدان از لای اسباب اثاثیه در بیاورم، به زور توی کوله پشتی جا می کنم. این جور مواقع مظلوم ترین جامانده ها، کتاب ها هستند. ساعتم را نگاه می کنم. کوله پشتی را از روی زمین برمی دارم. بَند بلندش را یک وری روی شانه می اندازم. سنگین است. مهرداد، نزدیک ترین کسی است که در دایره ی کوچک دوستان و فامیل قرار گرفته. کتاب های باقیمانده را به طرفش دراز می کنم.
ــ اینها پیشت باشه، بعداً برام پُست کن.
مهرداد بدون اینکه نگاهم کند، کتاب ها را می گیرد و سرش را تکان می دهد.
ــ خب دیگه... صدام می لرزد: «ما بریم».
مهرداد را که بغل می کنم بغض هردومان می ترکد. انگار خبر بدی داده اند و همه منتظر اولین نفری بودند که گریه کند. تمام مدت از نگاه بقیه فرار می کردم. بغض راه گلوم را بسته بود و می ترسیدم خیره شدن در چشم هرکدام اشکم را سرازیر کند. بی هیچ حرفی از مهرداد جدا می شوم. چشم هام تار شده. یاد کلاس های دانشگاه می افتم و ده خانه آوانسی که می دادم ولی همیشه بهم می باخت.
حبیب آرام و خونسرد کنار مهرداد ایستاده. مثل همیشه خوش پوش. شلوار جین آبی با پیراهن فیروزه ای که آستین هاش را تا بالای آرنج تا زده. زنجیر نقره ای هم دور گردنش تاب خورده. لبخند می زند.
ــ رفتی، راحت شدی.
محکم بغلش می کنم. سرش را کنار گوشم می آورد.
ــ آرش، مدیونی چیزی بخوری و جای من رو خالی نکنی.
با گریه و بریده بریده می گویم: «مراقب اون کبدت باش. داره داغون می شه.»
طاقت نمی آورد و می زند زیر گریه. با صدای بلند. یاد تابستان پارسال می افتم. همان روزی که مادر و خواهرش را در قبری دو طبقه در بهشت زهرا دفن کردیم. آخرهای شهریور، موقع برگشتن از مشهد بود که شاخ به شاخ شدند با کامیون ۱۸ چرخی که بعد پلیس در گزارشش نوشت؛ راننده معتاد بوده. حبیب زنده ماند ولی تنها و بدون کس وکار.
چند متر دورتر از ما، صنم و آیدا همدیگر را بغل کرده اند. شانه شان تکان می خورد. گره خورده اند به هم. هق هق گریه ها باعث می شود چند نفر از مسافران مکثی کنند، نگاهی کنند و بعد بی تفاوت چمدان هاشان را روی زمین بکشند و رد شوند. دو خواهر اصلاً دوست ندارند از هم دل بکنند. سرشان را که بلند می کنند، صورت هر دو خیس شده. آرایش صورتِ صنم به هم ریخته. خط سیاهی همراه اشک تا زیر چانه اش کشیده شده. چشم هاش قرمز شده. وقتی با پشت دست، صورتش را تمیز می کند خط سیاه تا بالای گونه ها کشیده می شود.
در همان جمع کوچک دوری می زنم. وقتی چشم های قرمز و نگران مامان را می بینم، بند دلم پاره می شود. به پهنای صورتش اشک می ریزد. انگار توی همین دو سه ساعت پیرتر از قبل شده. بغلش می کنم، از هق هق گریه، نَفسش بند آمده. صداش گرفته. بُریده بُریده چیزهای نامفهومی می گوید. سرش را روی سینه ام می گذارد. با رفتن ما تنها می شود. تنهاتر از قبل. روزهای آخر که اصلاً حالش خوب نبود. خیلی وقت ها منتظر بهانه ای بود تا در خلوتی گریه کند. هر حرفی که در رابطه با رفتن گفته می شد و هر چیزی که قرار بود جا بگیرد توی چمدان هایی که با دهن باز گوشه اتاق نشسته بودند، بهانه ای بود برای گریه و سفارش های جدیدش.
ــ آرش مواظب سینوزیتت باش... مادر یه موقع با عماد این ور اون ور نرید، سرتون گرم شه دختر مردم تنها بمونه... با خودتون قرص هم ببرید... صنم جون قربونت برم، چند کیلو سبزی خشک کردم، وزنی نداره اون ها رو هم توی چمدونت جا بده.
آیدا با چشم های قرمز و اشک هایی که روی صورتش ردی انداخته، لبخند تلخی می زند.
ــ تو چشم دیدن همین یه خواهر ما رو هم نداشتی؟
آب دماغش را بالا می کشد.
ــ حالا دیگه فقط من موندم و بابا. آرش، جون تو و جون....
دوباره با صدای بلند گریه می کند. روسری اش را جابه جا می کند. نزدیکش که می شوم خودش را می اندازد توی بغلم.
بوی عطر Nina ricci ، عصر یک روز سرد زمستانی را به یادم می آورد. من و صنم کنار شومینه ی کافه ۷۸، نشسته بودیم. آیدا وارد کافه شد و بعد از نگاه سَرسری به پوسترهای تبلیغاتی تئاترهایی که روی شیشه های قدی ۷۸ خورده بود، آمد بالا سَرمان ایستاد. کیفش را گذاشت روی میز. اخمی کرد و گفت: «سلام، آیدام. به من گفتن شما قاپ خواهرم رو دزیدین.» آیدا عادت نداشت که عطرش را عوض کند. برای همه ی ما، Nina ricci یعنی آیدا.
پرواز شماره ۸۴۵ به مقصد پاریس... آقای پورحسینی به اطلاعات... پرواز دمشق ــ تهران به زمین نشست. برای آخرین بار..... سرکار خانم مژده بخش.... مسافران محترم پرواز مونیخ...
بلندگوی سالن دائماً در حال داد و فریاد است. دهنم خشک شده. ته گلوم می سوزد. مامان با یک دست، صورت صنم را خشک می کند و با دست دیگر موهاش را زیر روسری جا می کند. هر چقدر چشم می اندازم امید را نمی بینم. همین جاها بود ولی حتماً خودش را گم و گور کرده تا خداحافظی نکند. سَرم درد می کند و پلک چشمم می پَرد. از آیدا که جدا می شوم، به سمت فتانه می روم. شهرزاد، سرش را روی شانه های مادرش گذاشته و خوابش برده. نزدیک تر که می شوم، مهرداد قدم بلندی برمی دارد و دست هاش را بین من و فتانه حائل می کند و با صدای بلند می گوید: «هـُــوهـُــو... Stop Sir... Stop قربون اون شِکلت... بابا بذار پات برسه اون ور آب، بعد خارجی شو. هنوز نرفته با همه مَحرم شدی.»
همه با چشم های گریان می خندند.
آخرین نفر، پدر صنم است. خیلی سعی می کند خودش را کنترل کند ولی اشک پشت عینکش حلقه زده. مثل همیشه لباس اتوکشیده به تن کرده. شلوار سرمه ای و پیراهن راه راه آبی آسمانی که کادوی تولد سال گذشته ا ش بود. از پاساژ‍ آرین میرداماد، براش خریده بودیم. بغلم که می کند یاد پدر خودم می افتم. صدای گرم و مردانه اش همیشه برام آرام بخش بوده.
ــ دخترم هر جای دنیا که با تو باشه خیالم راحته آرش جان. مواظب همدیگه باشید.
***
پله برقی هر چه بالاتر می رود تعداد آدم های آشنایی که می بینم کمتر می شود. آخرین نگاه ها و آخرین دست هایی که روی هوا تکان می خورد. آیدا روی نوک پا بلند شده و به شیشه ی بلند سالن فرودگاه چسبیده. یکی دو تا از کتاب ها توی دست مهرداد این ور و آن ور می رود. نمی دانم نگرانی ام به خاطر مهرداد است که دیگر نمی بینمش یا کتاب هایی که بین زمین و آسمان بال بال می زنند.
هر چه چشم می اندازم، مامان را نمی بینم. لابه لای جمعیت گم شده؛ در یک لحظه امید را می بینم که به دیوار ته سالن تکیه داده. پدر صنم عینک را برداشته و با دستمال، صورتش را پاک می کند. نَفسم گرفته، ضربان قلبم تند شده. انگار وزن کوله پشتی بیشتر از توانم است.
با اشاره ی دستِ پلیس، در چوبی کوتاهی را فشار می دهم. خواب آلود، پشت کامپیوتر نشسته و همراه با هر خمیازه ، چشمش را می مالد. سلام می کنم. سرش را به پایین تکان می دهد. نمی دانم جواب سلامم را می دهد یا در حال چرت زدن است. سرش را که بالا می آورد با بی تفاوتی نگاهم می کند. انگار به عکسم هیچ اعتمادی ندارد. بعد از چند بار بالا و پایین کردن پاسپورت، رضایت می دهد و مُهرش را آخر یکی از صفحه ها می زند.
از اتوبوس که پا روی باند فرودگاه می گذاریم، باد صورتم را خنک می کند. دو مامور حراستِ فرودگاه با لباس های خاکی رنگ و پیراهن ها ی روی شلوار انداخته ، پای پله های هواپیما ایستاده اند. روسری صنم لیز می خورد و روی شانه اش می افتد.
ــ صنم، روسریت.
صنم کوله پشتی را جابه جا می کند و بدون این که به ماموران توجه ایی کند، روسری را از روی شانه اش برمی دارد و با بی میلی تا نصفه روی موهاش می اندازد. زیر لب چیزی می گوید. صدای خِش خش بی سیم یکی از ماموران بلند می شود. هر دو مامور صنم را چپ چپ نگاه می کنند. بالای پله و جلوی در ورودی کابین هواپیما، دو خانم مهماندار با بلوز دامن زرد و سرمه ای ایستاده و با خوشرویی خیرمقدم می گویند. بعد از چک کردن کارت پرواز راهنمایی مان می کنند. خانم مُسنی بین صندلی ها ایستاده و به زور سعی دارد چمدانش را در جعبه ی بالای صندلی ها جا دهد. دستم را از بالای سرش رد کرده و کمکش می کنم. دعام می کند. صندلی مان پشت همان خانم است.
هواپیما ایرباس با سرعت زیادی از زمین جدا می شود. نمی دانم این همه عجله برای چیست. صنم سرش را روی پشتی صندلی گذاشته و چشم هاش را بسته. هواپیما در حال اوج گرفتن است که ریخت و قیافه ی برج میلاد معلوم می شود. حس می کنم چقدر این برج نصفه نیمه ی میلاد، که همین جور مثل یک منار بلند و بدترکیب سیخ تا دل آسمان بالا رفته، را دوست دارم. هواپیما می چرخد. برمی گردم و از پنجره ی ردیف مقابل تهران را می ببنم. صنم چشم هاش را باز می کند. سرش را از روی صندلی بلند می کند و به بیرون زل می زند. هیچ کدام دل و دماغ حرف زدن نداریم. هواپیما دوباره چرخی می زند، این دفعه نصفه ی شمالی تهران مشخص می شود. روی کوه های شمیران چند نور کم سو، روشن و خاموش می شود. شاید هتل اوسون باشد که لحظه به لحظه دور و دورتر می شود. صنم از پنجره ی کوچک هواپیما تهران را نگاه می کند که یک دفعه با صدای بلند می زند زیر گریه. چند نفر از مسافران برمی گردند و نگاه می کنند. صورت صنم از اشک خیس می شود. دستش را می گیرم، یخ کرده است.
ــ صنم، صنم جان.
سرش را بر می گرداند. حرف نمی زند. با پشت دست صورتش را پاک می کنم. دوباره خیره می شود به پنجره ی کوچک هواپیما. سرش را تکیه می دهد به شانه هام، موهای بلندش پخش می شود روی صورتم. دستم را حلقه می کنم دور سرش. با موهاش بازی می کنم. هر چه که از تهران دورتر می شویم آرام تر می شود.
به محض این که چراغ «لطفاً کمربندها را بسته نگه دارید» خاموش می شود جنب و جوش مسافران شروع می شود.
ــ زَنته؟!
خانم مسنی که روی صندلی جلویی نشسته به سختی برگشته و از بین دو صندلی نگاه مان می کند. لبخندی می زنم و سری به علامت تائید تکان می دهم.
ــ از هواپیما می ترسه، آره؟ عروس من هم همین جوری بود. بره دکتر خوب می شه. یه سری قرص قرمزه، قدِ عدس. از اون ها باید بخوره.
_نمی ترسه یه کم ناراحته.
پیرزن چشم و ابرویی بالا می اندازد.
ــ آهان... نکنه حامله است. آره؟
با خنده چشمکی می زند و بدون اینکه منتظر جوابم باشد، «آخه الهی» کش داری می گوید: «اصلاً بهش نمی آد، از اون مامان خوشگل ها می شه. سونوگرافی کردین؟ چند ماهشه؟»
دختری حدود سی سال که کنار پیرزن نشسته و تا آن موقع ساکت بود، هدفون را از گوشش درمی آورد.
ــ وا مامان، باز شروع کردی؟
خودش را به پیرزن نزدیک می کند و زیر گوشش چیزی می گوید. پیرزن اخم می کند. بر می گردد و روی صندلی اش جابه جا می شود: «اگه اون بیل بیلک رو کردی تو گوشت چه جوری حرف های من رو شنیدی؟ به تو باشه، من باید خفه خون بگیرم.»
دختر به زور کمربند مادرش را دوباره می بندد. از بین ردیف صندلی ها برمی گردد و با خجالت نگاهم می کند. لبخندی می زند و سری تکان می دهد.
قوطی آب معدنی که از دست صنم می افتد روی موکت آبی رنگ کف هواپیما، می فهمم که او هم مثل خیلی از مسافران خوابش برده است. چراغ کوچک بالای سرم را روشن می کنم. روزنامه را از کوله درمی آورم. تیتر صفحه ی اول روزنامه ی همشهری، خبر از افتتاح نمایشگاه بین المللی کتاب تهران می دهد. بغضم را قورت می دهم. با توجه به اطلاعات صفحه ی مانیتور، یک پرواز ۵ ساعته تا فرانکفورت آلمان در پیش داریم. خسته ام ولی نمی توانم بخوابم. صدای خُرناسه ای می آید.
یک ماه گذشته برام روزهای خاصی بود. روزهای پُر از تشویش و استرس. روزهای پُر از بی حوصله گی. روزهای شلوغی که سکوت و آرامش در آن گم شده بود. این روزهای آخر، خیلی کار داشتیم. باید خانه ی اجاره ای را که در آن زندگی می کردیم، تحویل می دادیم. ماشین و وسایل منزل را می فروختیم. دنبال بلیت و جمع و جور کردن خنزر و پنزرهایی بودیم که توی این روزهای آخری، بدجوری به آن ها وابستگی پیدا کرده بودیم. فرقی هم نداشت که جارو و خاک انداز و کاسه بشقاب است یا گلدان کریستال گرانقیمت چکسلواکی. باید هر جایی که می رفتم و هر دوست و رفیقی را که بغل می کردم یک تیک قرمز کنار اسمش می زدم و مشکل این جا بود که خودم هم نمی دانستم که تیک می زنم یا علامت ضربدر بزرگ قرمز که یک سرش به ناکجاآباد ختم می شود.
صدای خروپف مسافر، چنان بلند است که انگار ماده خرسی را با خودمان به فرانکفورت می بریم. شاید اگر در این ارتفاع چند هزار پایی، امکان همه پرسی عمومی وجود داشت نتیجه ی رای گیری این بود که مسافر را به بیرون هواپیما بیاندازیم، چقدر خوب است که دموکراسی همه جا وجود ندارد.
هدفون را تو گوشم فرو می کنم. عددهای روی صفحه ی مانیتور، دائماً در حال تغییر است. ارتفاع از سطح دریا و دمای هوا برام مهم نیست؛ آن چیزی که نگاهم روی آن ثابت مانده، فاصله یی است که هر لحظه بیشتر می شود. لحظه به لحظه از تهران دورتر می شویم. شاید بر فراز آسمان ترکیه هستیم که چشم هام سنگین می شود و خوابم می برد.
خند ه های بلند چند مسافر باعث می شود که از خواب بیدار شویم. یکی دو ساعتی خوابیده ام. این بار از گذشت زمان خوشحالم. بدنم مثل چوب، خشک شده. کش و قوسی به خودم می دهم. حال صنم بهتر است. چراغ های هواپیما روشن و مسافران بیدار می شوند.
ــ حیف! اونقدر استرس داشتم که نتونستم آخرین شام دست پخت مامان رو بخورم. صنم جون آماده شو که سفارش غذا رو بدی.
صنم در خودش مُچاله شده است. چپ چپی نگاهم می کند.
ــ ولی آرش قرارمون این نبود، تو باید از همین حالا انگلیسی صحبت کنی. این که به این خانوم بگی من مرغ می خوام که دیگه کاری نداره.

نظرات کاربران درباره کتاب سرزمین نوچ

این کتاب درباره ی مهاجرت هست. تصمیم بزرگی که برخی برای رسیدن به آرزو های بزرگشون می گیرن... بعضی موفق می شن و بعضی هم... داستان خوشخوان و جذابی داره و زندگی در آمریکا رو به خوبی به تصویر کشیده.
در 1 سال پیش توسط افسانه ن.
قیمتش بالاس.
در 3 سال پیش توسط had...1fu
عالی
در 2 هفته پیش توسط gha...ima
کتابی ضعیف، سراسر کلیشه، ارزش ادبی حدود صفر، شخصیت‌پردازی هم که کلا نداره. شخصیت‌ها همه پوسته توخالی هستن و اصلا عمق ندارن. برداشت نویسنده از مهاجرت هم بیش از اینکه واقع‌بینانه باشه یادآور رسانه‌های وطنیه. ضمنا آقای نویسنده عزیز، شما که زبانتون انقدر ضعیفه که کلی از اصطلاحات و لغات انگلیسی کتاب رو با املای غلط نوشتین، می‌تونستین قبل نوشتن گوگل کنین یا حداقل از یه دیکشنری کمک بگیرین. حالا نمیگیم با یه آدمی که زبانش خوبه مشورت می‌کردین.
در 4 ماه پیش توسط مریم ز
این کتاب عالی بود
در 2 سال پیش توسط gma...h29