فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نان زنان افسونگر

کتاب نان زنان افسونگر

نسخه الکترونیک کتاب نان زنان افسونگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نان زنان افسونگر

مارتای" چهل ساله، نانوایی كوچكی داشت كه بیش‌تر وقت خود را در آن می‌گذراند. یكی از مشتریان همیشگی مارتا، مردی میان‌سال بود كه همیشه دو قرص نان بیات می‌خرید. مارتا همیشه نسبت به او احساس ترحم می‌كرد. روزی به طور اتفاقی مارتا متوجۀ رنگی بودن انگشتان مرد شد و دریافت او نقاش است. او در عالم رویا مرد را می‌دید كه روبه‌روی تابلوی نقاشی‌اش نشسته و نان بیات می‌خورد. با وجود این، مارتا جرات نداشت به مرد خوراكی هدیه كند. تا این كه روزی به طور پنهانی كمی كره لای نان مالیده و آن را در پاكت مرد قرار داد، اما هنوز مدتی نگذشته بود كه به همراه جوانی بازگشته و به شدت و با عصبانیت با مارتا بحث كرد. بعد از رفتن او جوان برای او شرح داد كه مرد، سه ماه بر روی نقشۀ جدید شهرداری كار كرده بود. این نقشه طرحی رقابتی بود كه مرد هر روز آن را با مداد می‌كشید و برای پاك كردن آن به خمیر نان خشك نیاز داشت و آن روز، درست در لحظۀ تمام شدن طرح، كرۀ میان نان تمام طرح را از بین برده بود. "نان زنان افسونگر" یكی از چندین داستان مجموعۀ حاضر است. برخی دیگر از داستان‌ها عبارت‌اند از: اتاق مبله؛ نیویوركی شدن؛ مثلث اجتماعی؛ آخرین برگ؛ هدیۀ شعبده‌بازها؛ و كارت بهاری.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نان زنان افسونگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نان زنان افسونگر

خانم «مارتا میچام»(۲) صاحب نانوایی سر چهارراه بود. از آن مغازه هایی که وقتی واردش می شوید و در را باز می کنید صدای جرینگ جرینگ زنگ به گوش می رسد.
مارتا چهل ساله بود. دو هزار دلار در بانک داشت، به همراه دو دندان مصنوعی و قلبی آکنده از همدردی و دلسوزی. بسیاری از آدم هایی که ازدواج کرده اند از این بابت یعنی داشتن حس دلسوزی و همدردی به گرد پای مارتا هم نمی رسند.
یکی از مشتریان نانوایی خانم مارتا، مردی بود که هفته ای دو سه بار به مغازه می آمد و مارتا او را با دقت می پایید. مردی میان سال که عینک می زد و ریش قهوه ای اش را با دقت مرتب می کرد.
مرد، انگلیسی را با لهجه ی غلیظ آلمانی صحبت می کرد. لباس هایش کهنه و مندرس بود. با آن همه آثار رفوکاری و چروک شدگی در لباسش، مرتب به نظر می آمد و رفتارش بسیار معقول و مودبانه بود.
همیشه دو قرص نان بیات می خرید. هر قرص نان تازه، پنج سنت بود، که با این پول می شد دو قرص نان بیات خرید. مرد به جز نان بیات، چیز دیگری نمی خرید.
روزی مارتا متوجه لکه های سرخ و قهوه ای رنگ روی انگشتان مرد شد و فهمید که او یک هنرمند بسیار فقیر است؛ حتما در اتاقی زیر شیروانی زندگی می کند، تابلو می کشد و نان بیات می خورد و در عالم خیال و رویا، از نانوایی مارتا مواد غذایی خوشمزه می خرد.
مارتا اغلب اوقات، وقتی مشغول خوردن گوشت یا مربا و چای می شد آه می کشید و آرزو می کرد روزی فرا برسد که آن مرد فقیر هم بتواند به جای خوردن نان خشک در اتاق محقرش، غذاهای خوشمزه بخورد.
همان طور که پیشتر گفته شد، مارتا خیلی مهربان و دل نازک بود. روزی برای این که حدسش را درباره ی شغل آن مرد آزمایش کند، تابلویی را که مدت ها پیش از یک حراجی خریده بود از خانه به مغازه آورد و آن را پشت پیشخوان، درست مقابل قفسه ها گذاشت.
تابلو، منظره ی بسیار زیبایی را نشان می داد: در پیش زمینه ساختمانی مرمرین و باشکوه در میان آب و بقیه ی تابلو چند قایق و یک زن که دستش را در آب فرو برده بود، و ابرها و آسمان و سایه روشن های بسیار... هیچ هنرمندی بی اعتنا از کنار این تابلو رد نمی شد.
دو روز بعد مشتری موردنظر وارد شد.
ـ «لطفا دو قرص نان بیات.»
درحالی که زن، نان را داخل پاکت می گذاشت، مرد گفت: «خانم، تابلوی قشنگی دارید.»
مارتا که از زیرکی اش حظ کرده بود گفت: «آه بله، من هم هنر را تحسین می کنم (به این زودی نباید کلمه ی «هنرمند» را بر زبان می آورد) و البته نقاش ها را هم تحسین می کنم. به نظر شما تابلوی قشنگی است؟»
مشتری پاسخ داد: «همین طور است، دست در آب... دست نقره ای زنی زیبا در آب، در کنار ساختمانی از مرمر سفید... واقعا شعر است! آب، نقره..... مرمر.... خدایا، چه کاری شده است!»
سپس پاکت نان را برداشت، خم شد و بیرون رفت.
بله، او حتما یک هنرمند بود! مارتا تابلو را به خانه اش برد.
چشمان مهربان مرد، پشت عدسی عینک چه زیبا می درخشید! چه ابروهای پرپشتی داشت! آه، خدایا، آدم بتواند تابلویی را این چنین تجزیه و تحلیل کند، آن وقت با نان خشک، شکمش را سیر کند؟ اما چاره ای نیست. معمولاً استعداد آدم ها به این راحتی ها کشف نمی شود.
چه خوب می شد اگر بااستعدادها، با دو هزار دلار، یک نانوایی و قلبی مهربان حمایت می شدند... اما همه ی این ها رویایی بیش نبود.
مرد حالا دیگر هر وقت برای خرید نان به نانوایی می آمد گپ کوتاهی هم می زد. به نظر می رسید از سخنان دلنشین و مشتاقانه ی مارتا خوشش می آمد.
مرد همچنان به خرید نان بیات ادامه می داد. هیچ گاه کیک، کلوچه یا نان قندی نمی خرید.
مارتا احساس کرد مرد، روز به روز لاغرتر و نحیف تر می شود. خیلی دلش می خواست چیز خوشمزه ای را به خرید هنرمند اضافه کند، اما جراتش را نداشت. دل و جرات رویارویی با او را نداشت. مارتا می دانست هنرمندان چه غروری دارند.
مارتا دامن ابریشمی با خال های آبی اش را می پوشید و پشت پیشخوان نانوایی می ایستاد. در اتاق پشتی مخلوط اسرارآمیزی از دانه های به و بوره می جوشاند که خیلی ها از آن برای طراوت و زیبایی پوستشان استفاده می کردند.
روزی مشتری همیشگی وارد نانوایی شد، سکه اش را روی ویترین گذاشت و طبق معمول نان بیات سفارش داد. همین که مارتا به طرف نان های بیات رفت، صدای زنگ و بوق، در خیابان بلند شد و ماشین آتش نشانی آژیرکشان رد شد.
مشتری سراسیمه به سمت در نانوایی رفت تا نگاهی به بیرون بیندازد. مارتا ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب نان زنان افسونگر

عالی.
در 2 سال پیش توسط elm...abi
به ظاهر ساده و مختصر داستان ها نگاه نکنید. با تامل بخوانید درس های آموزنده بسیار دارد. گاهی یک داستان را دوبار می خوانم.
در 2 ماه پیش توسط sif...490