فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مروارید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گزارش محرمانه

کتاب گزارش محرمانه

نسخه الکترونیک کتاب گزارش محرمانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گزارش محرمانه

تام راب اسمیت از فضای خاص اتحاد جماهیر شوروری به شکلی جذاب برای خلق تریلری جذاب و پرکشش استفاده کرده است کودک ۴۴، اولین رمان تام راب اسمیت، پرتره‌ای از دوران سیاسی و اجتماعی روسیه در عصر استالین است. اسمیت در این رمان از ماجرایی واقعی استفاده کرده تا داستان تلخش را درباره قتل‌های زنجیره‌ای بیش از چهل کودک به تصویر بکشد. این داستان بر اساس پرونده آندری چیکاتیلو نوشته شده که در دهه‌های هفتاد و هشتاد در روسیه کمونیستی، مسئول قتل پنجاه و دو کودک شناخته شد بخش دوم کتاب «گزارش محرمانه» است که از نظر تاریخی، دنباله‌ای بر کتاب «کودک ۴۴» می‌باشد و شخصیت لئو دمیدوف و همسرش، رایسا، در کتاب دوم اسمیت هم حضور دارند شخصیت اصلی داستان همان فردی است که در «کودک ۴۴» به دنبال پرونده قتل کودکان است. او در این کتاب با دزدیده شدن دخترخوانده اش وارد پرونده دیگری می شود که او را به اردوگاه های کار اجباری می کشاند این کار هم جنایی- پلیسی است ولی حال و هوای جنایی آن کمتر است و بیشتر به درام نزدیک می‌شود. همچنین به دلیل پررنگ‌تر شدن نقد استالین کار بیشتر سیاسی می‌شود

ادامه...

بخشی از کتاب گزارش محرمانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمه ی این اثر را به برادر و خواهرم
امیر و نسترن تقدیم می کنم.



گزارش محرمانه

تام راب اسمیت

ترجمه ی نادر قبله ای





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



اتحاد جماهیر شوروی

مسکو
۳ ژوئن ۱۹۴۹

در خلال جنگ میهن پرستانه ی کبیر پل کالاچ(۱) را خراب کرده بود، کارخانه ها را با دینامیت به هوا فرستاده و به خرده سنگ تبدیل کرده و پالایشگاه ها را طوری به آتش کشیده بود که آسمان از ستون های نفتِ مشتعل تیره شده بود. هر چیزی را که ممکن بود دوباره توسط مهاجمان وهرماخت(۲) مورد بررسی قرار گیرد، به سرعت از بین برده بود. درحالی که رفقای روستایی اش با فرو ریختن شهرشان می گریستند، او این ویرانی را با رضایتی غضبناک نظاره می کرد. دشمن باید بر سرزمینی بیغوله، زمینی سوخته و آسمانی پر از دود چیره می شد. اغلب با هر چه در دست داشت ـ جداره های مخازن، جداره های شیشه ای، بنزین کامیون های نظامی واژگون یا متروک ـ در نقش انسانی که کشورش می توانست به او تکیه کند، اعتبار و آبرویی به دست آورده بود. هرگز عصبی نمی شد، هرگز اشتباهی مرتکب نشده بود، حتی وقتی عملیاتی را با شرایط سخت انجام می داد؛ در شب های سرد زمستانی، در رودخانه های عمیق با جریان شدید، زیر آتش دشمن. برای مردی با تجربه و خلق و خوی او، شغل امروزی اش کاری عادی محسوب می شد. فوریتی وجود نداشت و صدای زوزه ی فشنگی از بالای سرش شنیده نمی شد. با این وجود دست هایش، که به محکم ترین دست در حرفه اش مشهور بودند، می لرزیدند. عرق در چشم هایش غلتید و او را وادار کرد آن را با گوشه ی پیراهنش پاک کند. احساس می کرد مریض است. جیکابز دِروزوف(۳)، قهرمان پنجاه ساله ی جنگ، دوباره به تازه کاری بدل شده بود؛ این اولین باری است که کلیسایی را منفجر می کند.
یک خرج دیگر مانده بود که جاگذاری کند. خرجی که مستقیم، کنارش در محراب، در جایی که زمانی میز عشاء ربانی، سریر اسقف، شمایل ها و مِنالیا(۴) قرار داشتند، قرار گرفته بود. همه چیز دور و برش پخش شده بود. حتی کاشی های طلایی را از روی دیوارها کنده بودند. کلیسا خالی بود و فقط دینامیت هایی را که در پایه هایش حفر کرده و با تسمه دور ستون هایش بسته بود، در خود داشت. کلیسای غارت شده و خالی، مکانی وسیع و مخوف بود. گنبد مرکزی، که رویش تاجی با پنجره های شیشه ای و رنگین سوار شده بود، آن قدر بلند و پر از نور خورشید بود که به نظر می رسید بخشی از آسمان است. جیکابز، با سری بالا و دهانی باز، بلندای پنجاه متری بالای سرش را تحسین کرد. پرتوی خورشید که از پنجره های مرتفع وارد می شد، نقاشی های روی دیوار را، که به زودی در اثر انفجار تکه تکه شده و به ذرات تشکیل دهنده اش، یک میلیون ذره ی نقاشی، تقسیم می شد، روشن می کرد. نور، روی زمین سنگی، دور از جایی که نشسته بود، پخش می شد و گویی سعی می کرد خود را به او برساند. باریکه ای طلایی به اندازه ی کف دست بود.
زیر لب گفت:
- خدایی وجود ندارد.
دوباره گفت، این بار بلندتر. واژه ها درون محراب منعکس می شدند:
- خدایی وجود ندارد!
روزی تابستانی بود؛ و البته روشن. نور نشانه ی چیزی نبود. نشانه ی الهیت نبود. معنایی نداشت. زیاد فکر می کرد و مشکل همین بود. حتی به خدا اعتقاد نداشت. تلاش کرد عبارات ضدمذهبی حکومت را به یاد بیاورد.

مذهب به زمانی تعلق داشت که هر انسان برای خودش بود
و خدا برای همه ی انسان ها.

این ساختمان، مقدس یا متبرک نبود. او هم باید آن را چیزی جز سنگ و شیشه و الوار؛ که ابعادی به درازای یکصد متر و پهنای شصت متر داشت، نمی دید. کلیسا، بدون داشتن هیچ حسی، یا بدون دلیلی قابل قبول، سازه ای قدیمی بود و به دلایل قدیمی توسط جامعه ای که دیگر وجود نداشت، برافراشته شده بود.
جیکابز نشست و دستش را روی کف سنگی ا ی که توسط پاهای صدها و هزاران عبادت کننده ای که صدها سال آنجا خدمت می کردند صاف شده بود، کشید. در کاری که می خواست انجام دهد، غرق شده بود. گویی چیزی به گلویش چسبیده باشد، به حال خفگی افتاد. این احساس گذشت. زیاد کار کرده بود و خسته شده بود. همه اش به همین دلیل بود. همیشه در پروژه های خرابکاری در چنین ابعادی گروهی او را همراهی می کردند. در این یک مورد تصمیم گرفته بود افرادش را در فاصله ای دور از محیط نگه دارد. نیازی نبود که مسئولیت را تقسیم کنند، نیازی نبود همکارانش را درگیر ماجرا کند. هیچ کدام از آنها تفکر شفاف او را نداشتند. هیچ کدام خود را از احساسات مذهبی خالی نکرده بودند. نمی خواست افرادی با محرک های ناسازگار کنارش کار کنند.
پنج روز، از طلوع تا غروب، مواد را کار گذاشته بود. برای اطمینان، مواد منفجره طوری از روی نقشه کار گذاشته شده بود که ساختمان از درون فرو بریزد. گنبدها به شکلی مرتب روی خودشان بیفتند. در کارش طبقه بندی و دقت وجود داشت و او به مهارتش می بالید. این ساختمان چالش یگانه ای می طلبید. این کار سوالی اخلاقی نبود، بلکه آزمونی عقلانی بود. با وجود برج ناقوس و پنج گنبد طلایی، که بزرگ ترین آنها روی یک سایه بان هشتاد متری نگهداری می شد، و امروز مهار شده بود، موفقیت در این خرابکاری می توانست خاتمه ای مناسب برای شغلش باشد. پس از این کار، به او قول بازنشستگی زودرسی را داده بودند. حتی در این باره صحبت شده بود که مدال لنین(۵) را بگیرد، و پولی برای کارش می گرفت که هیچ کس برای چنین کاری، چنین دستمزدی نمی گرفت.
سرش را تکان داد. نباید اینجا باشد. نباید این کار را بکند. باید بهانه می کرد که بیمار است. باید کس دیگری را وادار می کرد که آخرین بخش ماده ی منفجره را جاسازی کند. این کار یک قهرمان نبود. ولی خطر اجتناب از این کار بیشتر بود؛ خطری واقعی تر از تصور خرافی ای که می گفت شاید این کار طلسم شده باشد. او خانواده ای داشت که باید از آن محافظت می کرد. همسر و دختری که بسیار دوست شان می داشت.
*

نظرات کاربران درباره کتاب گزارش محرمانه

یه کتاب خیلی خوب با ترجمه خیلی بد. واقعا حیف! کاشکی یه مترجم دیگه هم کتاب رو ترجمه کنه. ولی با این حال واقعا جذاب و خوندنیه.
در 1 سال پیش توسط aid...ani
مثل کودک ۴۴ جذاب اما حیف از ترجمه، اگه مترجم متبحری این سه گانه رو ترجمه میکرد عالی میشد
در 1 سال پیش توسط آزاده ز
با احترام به نظر دوستان ولی من ترجمه متاب رو واقعا ویپسندم. یک کتاب هرچقدر هم جذاب و زیبا باشه، با یه ترجمه بد میتونه کاملا تاثیرگذاریش رو از دست بده. پس وقتی داستان به زبان فارسی هم اینقدر تاثیرگذار و جذاب هست مطمئنا بخش مهمیش به ادبیات و قلم مترجم مربوط میشه.
در 1 سال پیش توسط pou...ari
تعریفش رو شنیدم, سه گانه رو خریدم, باید مطالعش کنم
در 2 سال پیش توسط new...fic
به عنوان ادامه ای برای کتاب کودک ۴۴ و در مقایسه با آن، لایه های روانشناسانه ی کمتر و شخصیت پردازی محدودتری داره. اما حوادث فراوان به همراه حضور تاریخ و ویژگی های پیروان استالین داستان را همچنان جذاب و پویا نگه میداره.
در 2 سال پیش توسط یگانه گل پذیر
کتاب جالبیه و البته کمی داستان دردناکی داره اما کتاب جذاب و خوندنی هست.
در 2 سال پیش توسط Z S M
داشتم ریویوها رو میخوندم یکی گفت چرا لیو اینقدر دردسر میکشه،میخواد آروم باشه ولی نمیزارن
در 5 سال پیش توسط Gau...din
کتاب خیلی قشنگ بود من سه گانه رو خریدم عالی بود
در 2 سال پیش توسط زهرا صادقیان
دوستان فیلم اینو نساختن؟
در 2 سال پیش توسط علیرضا