فیدیبو نماینده قانونی انتشارات فردوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب‌های روشن و نازک‌دل

کتاب شب‌های روشن و نازک‌دل

نسخه الکترونیک کتاب شب‌های روشن و نازک‌دل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب‌های روشن و نازک‌دل

"شب کم نظیری بود. ازهمان شب هایی که فقط در شور شباب قادر به درک آنیم.." کتاب با این جمله آغاز می شود و روایت جوان تنها و خیال‌پردازی است که در خیابان به دختری برمی‌خورد که بر سر قراری قدیمی و عاشقانه حاضر شده است؛ تا پیمان عاشقی‌شان را ثبت کند؛ جوان چهار شب با دختر همراه می شود تا به انتظار معشوق بنشینند، سبک ساده و پر احساس داستان همراه با گفتگوهای فیلسوفانه مرد و ساده‌انگارانه دختر یک فضای رمانتیک فانتزی را پدید آورده است که داستان را خواندنی تر می‌کند. استایوفسکی خودش این رمان را اینگونه توصیف کرده: داستانی احساسی از خاطرات یک نفر خیالاتی! در واقع او به سبک سایر داستان‌ها و رمان‌هایش به "آدم" ها پرداخته و روابط و درونیات‌شان و باز هم طعم گس تاریکی‌‌های زندگی آدم‌ها را روایت کرده اما با کمی چاشنی عشق و طنز. بسیاری اعتقاد دارند داستایوفسکی اولین کسی است که روانشناسی جدید را در داستان وارد و دو جنبه از وجود بشری را که وجدان آگاه و ناخودآگاه است، ترسیم کرد و با چنان قدرتی افکار انسان را در قالب داستان پیش چشم مخاطب گذاشت که همه اشخاص داستان به طور شگفت انگیزی در نظر آشنا و مأنوس می آیند. ناگفته نماند که چند سال پیش فرزاد موتمن فیلم شبهای روشن را با بازی هانیه توسلی براساس همین داستان ساخت.

ادامه...

بخشی از کتاب شب‌های روشن و نازک‌دل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

فئودور میخائیلویچ داستایوسکی در ۱۱ نوامبر ۱۸۲۱ در مسکو متولد شد. پدرش پزشک بود، تحصیلات مقدماتی را در ۱۸۳۷ به پایان رسانید. در سال ۱۸۳۹ پدرش که در ارتش سرخ خدمت می کرد کشته شد و فئودور در ۱۸۴۳ با مشقت فراوان تحصیلات مهندسی را در پطرزبورگ به پایان رسانید. در این سال ها به ترجمه بعضی آثار نویسندگان فرانسوی مثل بالزاک پرداخت.
اولین اثر او به نام مردم فقیر (Poor Folk) شهرت زیادی برایش کسب نمود، و بعد آثار دیگری از جمله داستان های دل نازک، نتاچکانزوانوا و شب های روشن را نوشت، اما ناگهان به جرم کمک به گروه های سیاسی از طرف مقامات نظامی توقیف و محکوم به اعدام شد، اما در آخرین لحظه ای که طناب دار را به گردنش می افکندند حکم ثانی دادگاه او را از مرگ تبرئه و به چهار سال حبس با اعمال شاقه محکوم کرد.
در ایام حبس کتاب یادداشت هـائی از خانـه مـردگان (Notes from a dead house) را نوشت. علاوه بر این کتاب ها آثار دیگری از خود به جای گذارد، از جمله دفتر خاطراتش را در ۱۶ جلد تالیف نمود که ۷ جلد آن را همسر دومش منتشر کرد. سرانجام در نهم فوریه ۱۸۸۱ بعد از ۶۰ سال زندگی جهان را بدرود گفت.

تهران آبان ماه ۱۳۴۰
قاسم کبیری

شب های روشن(۱)

شب زیبایی بود، خواننده عزیز شبی که فقط هنگام جوانی قادر به درک آن هستیم. آسمان چنان صاف و پر ستاره بود که با نگاه کردن به آن بی اختیار از خود می پرسیدی:
«چطور این مردم بدخلق و لاابالی در زیر چنین آسمانی زندگی می کنند؟»
خواننده مهربان این سوال درخور روزگاران جوانی است، اما خدا کند شما سال ها زحمت این سوال را بر خود هموار کنید. تمام آن شب را طبق عادت روزمره همیشگی خود جز درباره هوسرانی مردم و ترشرویی آنان فکری نکردم، حتی فردای آن شب نیز گرفتار افکار مالیخولیایی بودم. یک مرتبه دریافتم که همگان مرا ترک کرده و تنهای تنهایم. همه مرا از خود رانده بودند، اما بد نیست از خود بپرسم:
«راستی این همه کس که بودند؟»
برای این که هشت سال است در پطرزبورگ زندگی می کنم و دوستی پیدا نکرده ام که درباره او حرف بزنم. اما راستی دوستی یعنی چه؟ مگر نه من با همه مردم پطرزبورگ آشنا هستم و آن روز دیدم که همگی بار سفر بسته و به ییلاق حرکت کرده اند! یک مرتبه دریافتم که بی کس و تنهایم! از تنهایی وحشت داشتم. سه روز تمام در یاس و اندوهی عمیق، بی هدف و سرگردان بودم. خودم هم نمی دانم چرا در این حالت بودم. تصمیم گرفتم به خیابان نوسکی یا به پارک یا بالای سد بروم و بیهوده پرسه بزنم.
هرجا که رفتم کسی را ندیدم، زیرا یک سال بود من مردم را بیش تر در همین جا ملاقات می کردم. البته آن ها مرا نمی شناختند، اما تقریبا شکل ظاهری آن ها را می شناختم و در غم و شادی شان شریک بودم.
یک روز تقریبا همین ساعت بود که در فونتانکا دورا دور با پیرمردی آشنا شدم. او چهره ای متفکر و افسرده داشت.
هنگامی که او را دیدم دست چپش را به عادت سخنرانان حرکت می داد و در دست راستش یک عصای گره دار سرطلایی دیده می شد، او هم مرا دیده و علاقه ای به من پیدا کرده بود. مطمئن ام اگر روزی در ساعت مقرر در همان نقطه فونتانکا مرا نمی دید متاثر می شد. خیلی مایل بودیم به هم سلام کنیم (مخصوصا وقتی که کاملاً سرحال بودیم) دو روز که همدیگر را نمی دیدیم تا به هم می رسیدیم دست مان را برای سلام به کلاه مان می بردیم، اما فوری خود را جمع و جور می کردیم و از پهلوی هم رد می شدیم.
من با ساختمان ها هم آشنا هستم. موقعی که به طرف پایین خیابان قدم می زنم، مثل این که آن ها هم به سوی من هجوم می آورند. پنجره ها به من خیره می شوند. گویا هر کدام می خواهند بگویند:
«سلام، حال شما چطوره؟ حال من خیلی خوبه... یک اشکوبه دیگر به من اضافه خواهد شد. شاید فردا تعمیر کنند» و یا شاید هر کدام می خواهند بگویند:
«همین روزها نزدیک بود آتش بگیرم. چقدر ترسیدم» و از همین حرف ها، دوست دلخواه من بین آن هاست. مثل این که یکی از آن ها احتیاج مبرمی به بازسازی دارد، به همین دلیل هر روز سری به آن می زنم مبادا آسیبی ببیند. خدا حفظش کند.
اما هرگز فراموش نمی کنم که به سر آن ساختمان زیبا و دوست داشتنی رنگ پریده سنگی که با آن شیرینی به من لبخند می زد و با آن شیوه مضحک به همسایه زشت دیوار به دیوار خود می خندید و من هر موقع از آن جا می گذشتم غرق در شادی می شدم، چه آمد.
هفته گذشته وقتی از خیابان عبور می کردم ناگهان فریاد تضرع آمیزی شنیدم:
«آخ دارند به من رنگ زرد می زنند.»

نظرات کاربران درباره کتاب شب‌های روشن و نازک‌دل

ترزبورگ ما کیفیت عجیب و وصف ناپذیر و بسیار دل انگیزی دارد که با رسیدن بهار ناگهان تمامی توان خود و نیروهای شکوهمند خداداش را نمایان می کند ،خود را می پیراید و می آراید و رنگین می کند و تمام شکوه آسمان دادش را به نمایش می گذارد.این حال مرا به یاد دختر نحیف مسلولی می اندازد که گاهی با ترحم نگاهش می کنی و گاهی با عشقی دلسوزانه و گاهی اصلا متوجهش نمی شوی و نگاهش نمی کنی ،اما ناگهان ،گویی به چشم بر هم زدنی ،خود به خود،چنان که به وصف نمی آید،انگاری به معجزه ای زیبا می شود و به وجد می آیی و مبهوت می مانی که این برق در این چشم های غم زده و اندیشناک از کجاست؟چه چیز باعث شد که این گونه های گود افتاده ی بی رنگ گلگون شود؟ این شور و شرار در این سیمای نحیف از چیست؟کدام آتش احساس این سینه ی خشکیده را به تپش درآورده؟چه چیز چهره ی این دختر بینوا را ناگهان جان داده و زیبا کرده و این لبخند دلپذیر را بر آن درخشانده و این لب ها را به این روشنی و دل افروزی خندان ساخته ست ؟ به اطراف نگاه می کنی و کسی را می جویی.می کوشی حدس بزنی...اما این لحظه می گذرد و ای بسا که همان روز بعد چهره ی دختر را باز مثل گذشته می یابی: همان نگاه اندیشناک و مبهوت،همان چهره ی بی رنگ،همان سرافکندگی و کم رویی در حرکات و چه بسا پشیمانی،و حتی آثار اندوهی مرگبار و خشم از شوقی زودگذر و نابجا...افسوس می خوری و که این زیبایی گذرا چنین به سرعت سپری شد و بی بازگشت،و چنین فریبنده و بی حاصل پیش چشمت درخشید و افسوس از آن که حتی مجال نداد که به او دل ببازی...
در 5 سال پیش توسط Sam...neh
مممممبه نظرم کتابی بود پر از حرفای عاشقانه ! همینچیز جدیدی از این کتاب یاد نگرفتمالبته بگم دیالوگای عاشقانش عالی بودنولی تکرار زیاد این دیالوگا دلمو زددر کل این کتابو به عاشقای دل سوخته و درد فراق چشیده توصیه می کنم
در 7 سال پیش توسط Omi...d
تنها ماندن سخت محزون خواهد بود ،‌محزون است که حتی کاری نکرده باشی که حسرتش را بخوری...
در 5 سال پیش توسط ا...ن
سه ستاره برای شب‌های روشن و یک ستاره برای نازک دل؛ معدل دو ستاره.‏
در 5 سال پیش توسط Sin...a
فیلمش رو هم دوست داشتم زیاد
در 10 سال پیش توسط Mah...ami
کتاب خوبیه کتاب های دیگه داستایوفسکی رو هم موجود کنید
در 3 سال پیش توسط ars...ari