فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چگونه با فرزندمان مشاجره نکنیم

کتاب چگونه با فرزندمان مشاجره نکنیم
با توجه کردن به احساسات فرزندانمان در نبرد قدرت‌ها پیروز شویم

نسخه الکترونیک کتاب چگونه با فرزندمان مشاجره نکنیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۶۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب چگونه با فرزندمان مشاجره نکنیم

با توجه کردن به احساسات فرزندمان در نبرد قدرت‌ها پیروز شویم. مشاجرات دایمی با فرزندان حتی از شنیدن «نه»های مکرر یک کودک نوپا یا غرغرهای یک نوجوان زجرآورتر است. وقتی اقتدار والدین زیر سؤال می‌رود نه‌تنها احساسات پدر و مادر جریحه‌‌دار می‌شود، کودکان نیز از داشتن احساس امنیتی که ناشی از حمایت والدین است محروم می‌شوند. موقعی که مشاجرات به شکل نق‌نق، کج‌خلقی یا قشقرق‌های عاجزکننده درمی‌آیند، پدر و مادر درمانده چه باید بکنند؟ دکتر مایکل نیکولاس، خانواده‌درمانگر و نویسنده‌ی پرفروش‌ترین کتاب‌های روان‌شناسی، پاسخی برای این پرسش‌ها دارد که شاید تعجب شما را برانگیزد. استفاده از روش ساده، قابل استفاده و مؤثری که او طی 30 سال کار با والدین و فرزندان‌شان به‌دست آورده، منجر به خاتمه‌ی مشاجرات خواهد شد. این روش اجتناب از ادامه‌ی مشاجره است که گوش دادن، پاسخده می‌شود

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چگونه با فرزندمان مشاجره نکنیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

:این کتاب ترجمه ای است از

Stop Arguing with Your Kids

Michael P. Nichols

The Guilford Press

بخش اول: گوش دادن مسئولانه مشاجرات را کم می کند

فصل یک:چگونه بدون مجادله فرزند سر به راهی داشته باشیم؟

کتی دختری هفت ساله و ملوس با موهای قرمز و مجعد است. او و مادرش همین الان پس از گذراندن تعطیلات روز یکشنبه از باغ وحش برگشته اند و شام خود را در یکی از رستوران های مورد علاقه کتی صرف کرده اند. با وجود آنکه دیروقت به خانه آمدند، گلندا اجازه داد که کتی نیم ساعت پیش از رفتن به رختخواب با یکی از بازی های کامپیوتری مشغول باشد. روز پرهیجانی بود و گلندا فکر می کرد که کتی باید قبل از آنکه به خواب برود، کمی استراحت کند.
نیم ساعت بعد گلندا خم شد، کتی را بوسید و گفت: «خُب عزیزم الان وقت خواب است.»
«مامان خواهش می کنم! نمی شه یک کم دیگه بازی کنم. من خسته نیستم و نمی خوام بخوابم.»
گلندا صبورانه پاسخ داد: «نه عزیزم الان وقت خواب است. ما امروز کارهای زیادی انجام داده ایم و تو باید فردا به مدرسه بروی. عزیزم می دانی که اگر شب تا دیروقت بیدار بمانی فردا صبح چه قدر خسته خواهی بود و نمی توانی صبح زود بیدار شوی و به مدرسه بروی.» گلندا از آن دسته والدینی نبود که به فرزندان خود می گویند «این کار را باید انجام دهی، چون من می گویم» او می خواست کتی درک کند که چرا کارها را باید به این صورت انجام دهد.
کتی التماس کرد: «بیدار می شوم، قول می دهم!»
«ببین کتی، مگر ما روز خوبی را در باغ وحش نگذراندیم؟ و مگر تو غذای مورد علاقه ات را در رستوران چینی نخوردی؟ حالا من از تو می خواهم که دختر خوبی باشی و آماده شوی که بروی و بخوابی.»
کتی با نق نق گفت: «لطفا، فقط چند دقیقه دیگر. این بازی تقریبا تمام شده است.»
گلندا با تحکم پاسخ داد: «آن کامپیوتر را خاموش کن و به رختخواب برو. دیگر کافی است.»
کتی در حالی که جیغ می کشید گفت: «تو هیچ وقت اجازه نمی دهی من هیچ کاری انجام بدهم. این انصاف نیست!»
گلندا با عصبانیت گفت: «دختر کوچولو اگر تا پنج دقیقه دیگر به رختخواب نروی هرچه دیدی از چشم خودت دیدی!»
کتی با دیدن این نوع خشونت غیرمعمول از مادر خود، زیر گریه زد و به سمت اتاق خودش در طبقه بالا دوید.
گلندا علی رغم میل خود دنبال کتی نرفت. او اکنون در وضعیتی نبود که بتواند اوضاع را آرام کند. چرا بعد از آن همه کارهایی که برای دخترش انجام داده بود، کتی باز هم همکاری نکرده بود؟ چرا مجبور شده بود چنین روز زیبایی را خراب کند؟
همچنان که گلندا نشسته بود و فکر می کرد یا بهتر است بگوییم خودخوری می کرد، ناگهان متوجه صدای هق هق کتی از اتاق خوابش شد. گلندا دچار عذاب وجدان گردید. شاید او می توانست راه بهتری برای حل این قضیه پیدا کند. آیا برای مادری که فرزند خود را تا این اندازه دوست دارد، روش دیگری وجود نداشت که فرزند هفت ساله خود را اشک ریزان به رختخواب نفرستد؟
پانزده دقیقه بعد، گلندا به طبقه بالا رفت تا ببیند کتی در چه وضعیتی است. کتی آرام دراز کشیده و خود را به خواب زده بود. گلندا به آرامی نجوا کرد: «شب بخیر»، جوابی نشنید. گلندا خم شد، پیشانی کتی را بوسید و حس کرد که کتی بدن خود را سفت کرده است.
کتی هنگامی که صدای گام های مادر را که از پله ها پایین می رفت شنید، دیگر نتوانست طاقت بیاورد و صدا زد: «مامان، برگرد.» احساس او توام با خشم و غم بود. چرا مادرش نتوانسته بود فقط پنج دقیقه دیگر به او فرصت بدهد که آن بازی را تمام کند؟ از طرف دیگر او به هیچ وجه نمی خواست کاری انجام دهد که مادر خود را عصبانی کند. آیا وقتی بچه بدی باشی مادر دیگر تو را دوست نخواهد داشت؟

مارتین پانزده ساله، همیشه بچه مسئولی بود و به همین دلیل پدر و مادرش آزادی های زیادی به او می دادند. وقتی ده ساله بود، او اجازه داشت به تنهایی با اتوبوس به پایین شهر برود و در پانزده سالگی پس از ساعت مدرسه از راه نگهداری از بچه ها یا چمن زدن پول درمی آورد. بدین ترتیب موقعی که پدرش اجازه نداد که مارتین با دوستانش برای دیدن یک فیلم عاشقانه بیرون برود، شوکه شد. پدرش گفت: «مگر این یک فیلم مربوط به سنین بالاتر نیست؟ متاسفم، اما تو باید فیلم دیگری پیدا کنی و به تماشای آن بروی.»
مارتین نمی توانست آن چه را شنیده بود باور کند. به نظر او کاملاً نامعقول بود که پدرش او را از تماشای چنین فیلم کاملاً بی ضرری منع کند. پدرش جوری رفتار می کرد که انگار او قصد داشت به تماشای یک فیلم مبتذل برود.
مارتین گفت: «پدر کوتاه بیا، همه دوستانم دارند می روند.»
پدر مارتین گفت: «برای من فرقی نمی کند که دوستانت چه کار می کنند، اگر والدین آن ها اجازه می دهند که بدون نظارت آن ها فرزندانشان فیلم های مربوط به سنین بالاتر را تماشا کنند به خودشان مربوط است.»
مارتین تردید کرد که آیا هیچ کدام از دوستانش به پدر و مادر خود گفته اند که حقیقتا برای دیدن چه فیلمی می روند. اما او این حرف را به زبان نیاورد و در عوض سعی کرد که پدر خود را قانع کند. «چه فرقی می کند که من یک فیلم را با تو تماشا کنم یا با دوستانم؟ فیلم همان فیلم خواهد بود، مگر نه؟»
«نکته همین جاست. من دلم نمی خواهد که تو دزدکی به سینما بروی و در مورد سنت دروغ بگویی.»
«اصلاً چه کسی این دسته بندی احمقانه را تعیین می کند؟ چرا من باید اجازه داشته باشم فیلم هایی را که پر از خشونت و درگیری هستند، تماشا کنم ولی اجازه نداشته باشم فیلمی را ببینم که در آن کمی صحنه های جنسی وجود دارد؟ فیلم های بسیار مزخرف تر از آن دائما از تلویزیون پخش می شوند.»
پدر مارتین که از تمایل پسرش به جروبحث کردن در مورد هر موضوعی خسته شده بود گفت: «نمی دانم، اصلاً اهمیتی ندارد، فقط تو نخواهی رفت همین و بس.»
مارتین با اخم گفت: «خیلی خُب» و به اتاق خودش در طبقه بالا رفت.
با وجود این، پدر مارتین مطمئن بود که قضیه فیصله یافته است. او هرگز تردید نداشت که پسرش، پسری که هیچ گاه موجبات نگرانی او را فراهم نکرده بود، تصمیم او را در این مورد نیز محترم می شمرد.
مارتین در طبقه بالا، در اتاق خودش نمی توانست باور کند که پدرش این قدر غیرمنطقی باشد. با وجود آن همه آزادی هایی که او در سنین پایین تر داشت، چه طور پدرش در این سن به او اجازه نمی داد و به او دستور می داد که اوقات خود را با دوستانش چگونه بگذراند.

نظرات کاربران درباره کتاب چگونه با فرزندمان مشاجره نکنیم

اصلا مفید نبود
در 3 هفته پیش توسط shima
من فقط نمونه رو خوندم.خیلی با شرایط من مطابقه و خوشم اومد.تصمیم گرفتم بخرمش
در 1 سال پیش توسط ate...ehi