فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طهران قدیم

کتاب طهران قدیم
معماری

نسخه الکترونیک کتاب طهران قدیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طهران قدیم

از کودکی تا حال، چیزی در عمق ضمیرم رسوب کرده است، همچون لایه‌هایِ رسوبیِ کنار آبگیر. با ناخن خراشیده نمی‌شود. همیشه سخت و خاکی رنگ برجاست: غروب‌هایی با افق سرخ و حاشیه‌یِ دودی و لایه‌هایی از تیرگی فشرده که در ملتقای آسمان و زمین اشباع می‌شود؛ غروب‌هایی با صدای اذان از گلدسته‌ها... و گنبد کاشی آبی و خطوط سیاه کوفی پرزاویه و خشم‌آلود ـ هندسه‌یِ بی‌حساب قرن‌ها. ـ و این همیشه به هنگام جمع کردن رخت‌های آویخته بر بند بود که دایه مرا همراه خود به بام می‌برد. از راهرویی تنگ و پله‌هایی مارپیچ می‌گذشتیم که بلنداشان برای پاهای کوچک و ساق‌های کوتاه و فربه‌ام بیش از اندازه می‌نمود. از آن بالا گنبد مسجد پیدا بود و دو گلدسته‌یِ آبی‌اش، و نیز سردر باغ ملی که بر فرازش نقاره‌خانه بود. از دور چیزی می‌جنبید و این حتما همان «رقاص پای نقاره» بود! دلگیر، دلگیر، صدایی به گوشم می‌رسید. بعدها هر بار که «ری را» را می‌خواندم، گمان می‌بردم که آوای نقاره به قایق نیما رفته یا آوای سرنشینان قایق او به نقاره‌خانه آمده است: یک شب درون قایق، دلتنگ خواندند آنچنان...

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 8.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طهران قدیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تا غروبی دیگر

سیمین بهبهانی

از کودکی تا حال، چیزی در عمق ضمیرم رسوب کرده است، همچون لایه هایِ رسوبیِ کنار آبگیر. با ناخن خراشیده نمی شود. همیشه سخت و خاکی رنگ برجاست: غروب هایی با افق سرخ و حاشیه یِ دودی و لایه هایی از تیرگی فشرده که در ملتقای آسمان و زمین اشباع می شود؛ غروب هایی با صدای اذان از گلدسته ها... و گنبد کاشی آبی و خطوط سیاه کوفی پرزاویه و خشم آلود ـ هندسه یِ بی حساب قرن ها. ـ
و این همیشه به هنگام جمع کردن رخت های آویخته بر بند بود که دایه مرا همراه خود به بام می برد. از راهرویی تنگ و پله هایی مارپیچ می گذشتیم که بلنداشان برای پاهای کوچک و ساق های کوتاه و فربه ام بیش از اندازه می نمود. از آن بالا گنبد مسجد پیدا بود و دو گلدسته یِ آبی اش، و نیز سردر باغ ملی که بر فرازش نقاره خانه بود. از دور چیزی می جنبید و این حتما همان «رقاص پای نقاره» بود! دلگیر، دلگیر، صدایی به گوشم می رسید. بعدها هر بار که «ری را» را می خواندم، گمان می بردم که آوای نقاره به قایق نیما رفته یا آوای سرنشینان قایق او به نقاره خانه آمده است:

یک شب درون قایق، دلتنگ
خواندند آنچنان...

ملافه ها از سفیدی چون برف می درخشیدند. و این مرا به یاد آب سرد حوض می انداخت که یخ آن را دایه شکسته بود و رخت ها را در آن «آب کشیده» و فشرده و بر بام آورده بود. دست هایش آن هنگام سرخ و کبود می نمود، مثل سرخی و کبودی درهم آمیخته ی غروب. دایه اصلاً دایه ی مادرم بود و مادرم را به جای فرزند از دست رفته ی خود دوست می داشت و شیری را که باید به او می داد به مادرم نوشانده بود و حالا مانده بود دور از روستا و خانواده و رفاه نسبی خویش، و ترک فرزندخوانده نمی گفت. سال ها بود که شیر و پستان خشکانده و ناچار از وظیفه ی اصلی خود فرومانده بود. با این همه از هیچ خدمت دیگری دریغ نداشت.



خانه ی ما در خیابان قوام السلطنه قرار داشت، کوچه ی انتخابیه، یک درمانده به آخر. این کوچه بن بست بود. در این محل، بیش تر، ارامنه ی تهران ساکن بودند. هایگاز و آلیس؛ دو هم بازی من در همسایگی، گاه مرا به خانه ی خود می بردند. زیرزمین آن ها پر از خمره های بزرگ بود، دو برابر قدّ من. عطر تلخ گونه ی محتوی خمره ها از پنجره بیرون می زد: نخستین تجربه ی عصیری خود را چنین آغاز کردم.
به همان اندازه که از صدای نقاره دلم می گرفت، آواز دوره گردهای بار فروش را دوست می داشتم: «عسله طالبی، طلاس گرمک، طلای بی بلاس گرمک...» آوازها مثل هم نبودند. هر بارفروشی برای تبلیغ کالای خود آهنگی خاص داشت: «داغ و شیرینه لبوی صبحانه...»، «آی، گل اناره هندوانه، ببر و ببر...»، «نوبر بهاره بستنی...» و آوازهای بسیار دیگر که برای منِ شکم باره یِ کوچولو نوید عشرت و لذت بودند. اما آواز «گدالاله» شبیه هیچ کدام از این آوازها نبود. نت آن را برای قانون بی قانونی روزگار نوشته بودند: چندین بانگ یکنواخت، تودماغی، مبهم و ناهنجار. این صدا را دوست نمی داشتم، اما هر چه به دستم می دادند که برایش ببرم، می بردم. گویا یک روز عروسکم را از دستم ربوده و رفته بود. دیگر ندیده بودیم اش اما به عنوان کسی که عاقبت خود مرا هم خواهد ربود، در ضمیرم وحشتی آفریده بود. با این تهدید می توانستند همیشه آرامم کنند.
الاغ های بار فروش ها را نیز دوست می داشتم، با چشم های درشت سیاه که گمان می کردم صدبار سرمه شان کشیده اند، با مژگان های بلند و صاف که بادبیزن وار بخشی از مردمک را می پوشاندند. بیچاره ها زیر بار غالبا پاهاشان می خمید و سکندری می خوردند. گوش هاشان را نیز دوست می داشتم که به تناوب تیز می کردند یا می خواباندند. گاه جراتی به خرج می دادم و دستی را که در دست دایه نبود دراز می کردم و به گردنشان می کشیدم: پوستشان انگار که مخمل بود؛ با پرزهایی از ابریشم و خاکستر.
شاید الاغ یخ فروش از همه بدتر بود. فکر می کردم پشتش زیر آن بار بلور، یخ می زند و استخوان هایش به درد می نشیند. بارها اتفاق افتاده بود که تکه یخی را در دست نگاه می داشتم تا ببینم خر بیچاره چه احساسی دارد. اما با اولین احساس تیر کشیدن در استخوان انگشتان، یخ را رها کرده بودم. یخچال های زیبای امروزی، در آن روزگار، به خواب کسی هم نیامده بود. قدحی از چینی مرغی برای مهمان و از سفال آبی برای خودمان جای قطعه ای از این یخ ها بود و بقیه را زیر یک تکه گونی در پاشیر خنک ذخیره می کردیم. در پاشیر، میوه وتره بار روزانه را نیز تا حدی از آسیب گرما حفظ می کردیم. بعدها اولین یخچال را با حق التالیف کتاب چلچراغ خریدم و به خانه آوردم. از آن پس می توانستم هر روز به همسایگانی که یخچال نداشتند یک کاسه یخ قالبی هدیه کنم.
کودکستانی که به آن سپرده بودندم در گوشه ی باغ کلیسای انجیلی بود. مدرسه ی امریکایی هم در همین باغ بود، درخیابان قوام السلطنه، خاله عفت دختر دکتر مسنّن، دوست مادرم و شاگرد این مدرسه بود و در همسایگی ما منزل داشت. دایه مرا به کودکستان می برد و گاهی همراه خاله عفت به خانه باز می گشتم. این دختر جوان و زیبا را به اندازه ی مادرم دوست می داشتم. حالا کجاست؟ نمی دانم.

نظرات کاربران درباره کتاب طهران قدیم

فضاسازی کتاب از محله‌های تهران قدیم به خصوص از زبان سیمین بهبهانی روان و قابل تصور بود. بیش‌تر تصویرها هم کیفیت خوبی نداشت.
در 1 سال پیش توسط Aban B
.........؟
در 2 سال پیش توسط علی محمد کاظمی خالدی