فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کتیبه‌ها

کتاب کتیبه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب کتیبه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کتیبه‌ها

آن شب اولین شب پس از مرگ همسرم بود که راحت خوابیدم. احساس خستگی یک مرغ خانگی را داشتم، البته نه اینکه طی روز قدقدکنان سعی کند تخم بگذارد تا مساعدت صاحبخانه را جلب کند، بلکه برعکس قدقد می کردم تا کمی بر خودم مسلط شوم و تخم نگذارم! سرم را روی بالش گذاشتم و با تنی خسته به خواب رفتم. با این همه حوادث هولناک، جالب بود که رویاهای زیبایی دیدم باغی پر از گل و بلبل که در آن قدم می زدم، پرندگان روی شانه هایم می نشستند و صدای نهرهای آب مرا به خلسه ای روحانی فرو می برد. صبح که از خواب بیدار شدم بی تناسبی رویایم را با حوادث اخیر به تغییر مزاج و پیری‌ام نسبت دادم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کتیبه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

این اواخر دغدغه ای به ذهنم هجوم آورده که انگیزه ای برای زندگی در من باقی نگذاشته است. «برای چه به دنیا آمده ام؟»
امروز بر بالای قله ای ایستاده ام که روزی جزو آرزوهای محالم بود. اکنون که پس از سال ها تلاش در این نقطه ایستاده ام همه این سال ها را حماقتی می دانم که بیهوده برای رسیدن به سراب جنگیده ام. تلاش با انگیزه سراب و رسیدن به حباب و دوباره تلاش، سراب و حباب...
این ها تفکرات تنهایی یک مرد عالی رتبه است که در آستانه پنجاه سالگی، آخرین روز سنگینی درجه ها را روی شانه هایش تجربه می کند. خلبان وامانده از پروازی که به لطف دقت فراوانش در کارها به این مقام رسیده است.
می خواهم پیش از اینکه مراسم تودیع را برایم برگزار کنند، با جشنی کوچک این خبر خوش را به همسرم بگویم. تصور زندگی بی دغدغه در گوشه ای از این خاک، بیش از همسرم مرا سرمست و سرزنده می کند. از زندگی با درجه ها و یونیفرم ها به تنگ آمده ام، دیگر حالم از خودم نیز به هم می خورد. زندگی با توپ ها و تانک ها و هواپیماها آرامش را از زندگی ام گرفته و خودم را خشک و بی روح و همسرم را مشتری همیشگی قرص های اعصاب ساخته است. از تصور اینکه عقربه های ساعت برایم بی ارزش شوند و تا لنگ ظهر در رختخواب کنار همسرم بمانم، احساس شعف می کنم. نه دغدغه ای، نه مسئولیتی و نه مقام و موقعیتی؛ ساده و خدایی، همانند روزی که از مادر متولد شده ام.
و چه آرزوی محالی است برای همیشه فرزند ماندن. دیگر مجبور نبودم برخلاف میل باطنی همه را به چشم متهم ببینم، در حالی که وجدانم همیشه مرا به خاطر پیروی کورکورانه از قانون سرزنشم می کند. از این دنیای پرآشوب و هیاهو، فقط همسرم برایم مانده و بس؛ شریک غم هایم.
شاید این شریک و همراه، فردا عقده سال ها زندگی با سختی را با جمله ای جبران کند، اینکه: سی و پنج سال حرص زده ای، آخرش یک پیرمرد هاف هافو شده ای مانند هزاران پیرمرد هاف هافوی دیگر که در کوچه و خیابان ها پلاسند، با این تفاوت که باید در گوشه ای از این خانه جایی برای مدال هایت پیدا کنی... شاید نجابت این اجازه را به او ندهد که این گونه خردم کند، البته اگر سال ها زندگی سراسر نکبت، نجابتی برایش باقی گذاشته باشد! می دانم که برای عقده گشایی اش اگر لیچارهای دیگری هم بارم کند حق دارد، چرا که من هم کاسه آشی بودم داغ تر از همه آش های دنیا. من هم یکی بودم مثل همه که عاشقانه و ابلهانه به دنبال مسئولیت، همه چیز را فدا می کردم. آیا خاک وفا خواهد داشت که پس از مرگم با من هم مانند بقیه مردگان رفتار نکند؟ شاید هم مرا در آغوشش بگیرد و کرم هایش را سخاوتمندانه نثارم کند تا درس عبرتی باشم برای آیندگان! به پاس سال ها خوش خدمتی ام، درجه هایم سنگین شده است و البته بار بیشتری هم از من کشیده شده، به طوری که آخرین بار که در آینه خودم را نگاه کردم خر رنگ ورو رفته ای را دیدم که بیشتر لایق ترحم بود تا بار کشیدن... و صد البته مستحق تیر خلاص وسط آن چشم های بی رمق و ترحم برانگیزش!
آخرین عنوانی که توانسته بودم با تلاش وافر، چهارچنگولی کسبش کنم بازرسی کل بود و این یعنی اجازه کتبی برای سرک کشیدن در زندگی مردم. شکر خدا فضولی در خونم فوران می کرد. بیش از خودم برای همسرم غبطه می خوردم که مجبور شده بود سال ها با آدم زبان نفهمی چون من زندگی کند. سالی را که درجه گرفتم و به خواستگاری اش رفتم خوب به خاطر می آورم. او تنها دختر زیبای محله بود که کسی به خود جرات نمی داد نگاهی جز به احترام به او بیندازد. هنوز بیست سالم نشده بود که با یونیفرمی اتوکشیده و خاک نخورده و پوتین هایی واکس زده و ستاره هایی که به خاطر نو بودن روی شانه هایم می درخشیدند و با آنها به زمین و زمان فخر می فروختم، به در خانه شان رفتم. با اعتماد به نفسی که از یونیفرمم به ودیعه گرفته بودم، بادی به غبغب انداختم و خشک و کوتاه او را از پدرش، که با پیژامه در را به رویم باز کرده بود، خواستگاری کردم.
ــ قربان، اگر اجازه بفرمایید خوشحال خواهم شد که بنده را به غلامی بپذیرید.
پدر زنم خنده اش گرفت. به قدری بلند قهقهه می زد که زنم و مادرزنم سراسیمه دم در آمدند تا ببینند چه خبر شده که مرد اخموی خانه شان که سال به سال نمی خندید این گونه به خنده افتاده است!. همان طور خشک و خبردار جلویشان ایستاده بودم، در حالی که می خندید با دست به من اشاره کرد و گفت: نگاهش کن، هنوز درجه هایش خشک نشده و شاشش به فاضلاب ارتش نرسیده، چه بادی به غبغب انداخته!

نظرات کاربران درباره کتاب کتیبه‌ها

داستانش را دوست داشتم با اینکه مردانه نوشته شده بود...
در 3 سال پیش توسط naj...ion
لطفا کتاب دیگر نویسنده مهریه هستی را هم در صفحه قرار دهید
در 4 ماه پیش توسط gma...h29
کتابی ادبی با موضوع صلح و خواندنی و جالب می باشد.
در 3 سال پیش توسط naj...ion
عالیست اگر چه نویسنده اش را نمی شناسم . صلح به صورت دلنشینی در جای جای کتاب چشمک می زند
در 3 سال پیش توسط naj...ion
لذت بخش و خواندنی
در 3 سال پیش توسط naj...ion
کتاب خوبی بود. در مورد صلح بود رویای همه ماست
در 4 ماه پیش توسط gma...h29
ف
در 4 ماه پیش توسط rog...112